تبليغاتX
ذبیح الله نعیمیان

ذبیح الله نعیمیان

تاریخ و اندیشه سیاسی معاصر

انقلاب اسلامي و پندارگرايي غربيان. ذبيح الله نعيميان (مصاحبه)

انقلاب اسلامي و پندارگرايي غربيان
 
جام جم آنلاين: در دوره اخير ، اين نكته بشدت القا مي‌شود كه عمده پژوهش‌هاي اسلام‌شناسانه در غرب، علمي، صلح‌جويانه و بي‌غرضانه‌اند؛ اما نمي‌توان انتظار داشت واقع‌نمايي چنان‌ پژوهش‌هايي در سطح ايده‌آل باشد و خالي از كاستي‌ها نباشد.
اين كاستي‌ها در تحليل انقلاب اسلامي كه پنجه‌هاي آن بر جان غرب درآويخت، مي‌توانند بازتاب عمده‌اي داشته باشند. در گفتگويي كه با حجت‌الاسلام‌والمسلمين دكتر ذبيح‌الله نعيميان انجام داده‌ايم، به برخي از اين كاستي‌ها در تحليل انقلاب اسلامي ايران مي‌پردازيم.

به عنوان اولين سؤال، براي خوانندگان ما بفرماييد فقيرانگاري ماهيت اسلام كه به گونه‌اي، زمينه و بستر را براي عرفي‌سازي و قرائت جديد مطرح مي‌كند، تا چه حد در تحليل‌هاي نظريه‌پردازان غربي در ارتباط با انقلاب اسلامي ايران به چشم مي‌خورد؟

به عنوان مقدمه پاسخ به سؤال شما بايد عرض كنم كه بخشي از اين پيش‌فرض كه اديان در پيدايي خود، ماهيتي اين‌جهاني و بشري دارند، در نحيف ديدن آموزه‌هاي آن به‌طور كلي و آموزه‌هاي اجتماعي سياسي آن به طور خاص است. يكي از اين نظريه‌پردازان در باب انقلاب اسلامي، نيكي آر كدي است. وي بخش‌هاي مهمي از تحليل خود را بر اين پيش‌فرض بنياد نهاده است و لذا تحليل سطحي و ريشه بسياري از كژتابي‌ها و بدفهمي‌هاي او به اين نكته بازمي‌گردد.

كسي مانند نيكي آر كدي نسبت به تعاليم اسلام، نگاه خاصي دارد و آنها را از جهت معرفتي، نحيف مي‌بيند. وي خودآگاهانه يا ناخودآگاهانه، اسلام را نيز همانند مسيحيت تحريف‌شده مي‌پندارد. بي‌جهت نيست كه وي موفقيت انقلاب اسلامي ايران را در سياسي كردن دين مي‌بيند و اين ابداع‌گري را منحصر به آن نديده و دامنه آن را به ديگر جنبش‌هاي اسلامي مي‌كشاند؛ اما او اين مطلب را به عنوان دخالت‌هايي از جنس بازتفسير و وارد كردن عناصر غيرديني در دين مي‌پندارد.

به تعبير او درست مثل حركت نوگرايان و تطابق سياسي مذهب در جاهاي ديگر. به نظر او در ايران نيز كاربرد جديدي از اسلام كه شامل تفسير تازه‌اي از متون و روش‌هاي قديمي است صورت گرفت كه در بعضي مواقع، مورد حمله و انتقاد افراد سنتي و مذهبي‌تر قرار گرفته است.

چنان‌كه وي در نسبت دادن نوعي ساده‌انگاري به اكثر متفكرين سياسي جديد شيعه، اين نكته را نيز در كنار مسائل ديگر مطرح مي‌كند كه اساساً اين تفكر جديد اسلامي، اسلحه نيرومندي براي به وجود آوردن انقلاب بود، اما براي ايجاد مؤسسات جديد، توفيق بسيار كمتري داشت.

به نظر شما علت اين تحليل‌هاي تقليل‌گرايانه را در كجا بايد جست؟

بخشي از اين تحليل‌هاي تقليل‌گرايانه به ناآشنايي نويسندگان غربي با آرمان‌هاي سياسي دين و نسبت آنها با واقعيت‌هاي پرتغيير جامعه بازمي‌گردد. آنان از يك سو، از اين آرمان‌ها شناخت دقيقي ندارند و از سوي ديگر، نمي‌توانند كيفيت تطبيق آنها با واقعيات تغييرپذير در شرايط تاريخي را از منظر رهبران و علماي مسلمان دريابند.

روشن است كه تعامل آرمان و واقعيت، به صورت‌هاي مختلفي مي‌تواند عينيت يابد. چنان‌كه گاه اين تعامل به صورت آگاهانه يا نيمه‌آگاهانه و گاه نيز دست‌كم در برخي ابعاد به صورت ناخودآگاهانه يا شبه‌آگاهانه تعريف مي‌شود. از اين روي، هم مي‌توان از آغاز يك حركت اجتماعي، به صورت نظري دستگاه انديشه را در ماهيت و كيفيت تعامل مذكور به كار گرفت و ابعاد آن را شكافت، و هم مي‌توان در ميانه راه بدان پرداخت.

هريك از اين دو، لوازم خاصي خواهند داشت. در حالت نخست، روشن شدن نسبت آرمان و واقعيت به صورت پيشيني، سمت و سويي مشخص به كيفيت حركت و تلاش سياسي اجتماعي مي‌دهد و بازيگران عرصه سياست را در چارچوبي نظام‌مند هدايت مي‌كند؛ اما در صورت دوم، اين بازيگران براحتي در دام آشفتگي نظري و عملي مي‌افتند و مسير روشني را نمي‌توانند بپيمايند. آنان تنها هنگامي مي‌توانند از اين دام برهند كه هرچه سريع‌تر با بررسي نظري و عميق نسبت آرمان‌ها و واقعيت‌ منطق تلاش عملي خود را به شفافيت لازم برسانند.

در هر حال، گونه‌هاي مختلفي از اين گونه تلاش‌ها را در تاريخ مي‌توان سراغ گرفت و درباره تجربه تاريخي به مطالعه نشست. در اين صورت، مي‌توان به صورت پسيني به تعامل واقعيت‌ها و آرمان‌هاي آن دو پرداخت و گونه‌هاي مختلفي كه در تجربه‌هاي تاريخي رقم خورده‌اند را به تماشا و تحليل گذاشت اما اين نگاه پساتاريخي فارغ از رويكردهاي دين‌شناسانه نمي‌تواند باشد و از اين رو، بررسي تحولات اجتماعي‌اي مانند انقلاب اسلامي در ايران، به شكل‌هاي گوناگوني صورت گرفته يا مي‌تواند صورت گيرد كه نگاه آسيب‌شناسانه به آنها ضرورتي انكارناپذير دارد.

مشكل و علت را در كجا مي توان جست؟

اين صعوبت درباره انقلاب اسلامي و نهضت امام خميني(ره)، وجود داشته است كه عمده ناظران و تحليلگران غربي، به رغم سنت ديرپاي پژوهشي آنان درباره ملل شرق، پيش از وقوع انقلاب، آگاهي نظري و آكادميك كافي درباره تشيع و حتي اسلام نداشته‌اند؛ همان‌گونه كه تأثير عامل ايدئولوژيك و مذهبي، در انقلاب‌هاي بزرگي چون انقلاب فرانسه و روسيه به چشم نمي‌خورد و پژوهشگران غربي از اين جهت، تجربه نظري قابل توجهي ندارند. بويژه هنگامي كه نوبت به بررسي تعامل آرمان مذهبي و واقعيت‌ها مي‌رسد، به آساني مي‌توان انتظار داشت ناآشنايي با خاستگاه ديني تحولات سياسي نوين در ايران، بتواند منتهي به تحليل‌هاي ناصواب و غيرواقع‌گرايانه باشد.

به هر صورت، به لحاظ آن‌كه انقلاب ايران، اسلامي است، بي‌ترديد تعامل آرمان و واقعيت در حوزه حركت‌هاي سياسي در چارچوب اصول و اولويت‌هايي تعريف مي‌شود كه خاستگاه ديني اين تحول عظيم ايجاب مي‌كند. چه آن‌كه آرمان‌هاي ديني، صورت‌هاي مختلفي دارند و آرمان‌هاي فرازميني آنها را نمي‌توان به سطح خواسته‌هاي اين‌جهاني فروكاست و تصور كرد اين آرمان‌ها فقط در سطح تأمين اهداف زميني محدود مي‌شوند البته آرمان‌هاي ديني، چنان نيستند كه تناسبي با ابعاد زميني حيات انسان نداشته باشند و از ماهيت ناسازگار با زندگي اين‌جهاني برخوردار باشند؛ اما آموزه‌هاي ديني و آرمان‌هاي مندرج در آنها به گونه‌اي تعريف شده‌اند كه اهداف اين‌جهاني را نيز در خلال آن بتوان تحصيل كرد بنابراين، اگر آن آرمان‌ها در جهتي خلاف نيازهاي اين‌جهاني بازشناسي شوند، نه تنها تعامل آرمان‌ها و واقعيت‌ها را در مسير تحولات اجتماعي سياسي نمي‌توان بدرستي شناخت؛ بلكه درباره يك وضعيت ثابت و فارغ از ابتلا به تحول نيز معلوم نيست بتوان تحليل ارائه داد.

به نظر شما چرا بازخواني عامل اسلام در پيدايي انقلاب اسلامي در نظريات غربيان ديده نشده يا كم‌رنگ بوده است و بايستگي بازخواني اين عامل را در چه مي‌بينيد؟

اسلام و بويژه آموزه‌هاي شيعي، در ميان بسياري از تحليلگران و نظريه‌پردازان به عنوان عامل‌ محوري در پيدايي و استمرار انقلاب اسلامي ايران شمرده مي‌شود؛ اما بازخواني اين عامل از آنجا بايسته مي‌نمايد كه بسياري از ابعاد آن مورد توجه كافي قرار نگرفته است. چه آن‌كه بي‌ترديد پايبندي به تعاليم ديني، مقتضي تعامل خاصي ميان آرمان‌هاي برگرفته از دين با واقعيت خارجي خواهد بود كه مي‌تواند مقصد و روند تحولات اجتماعي سياسي را به نحو خاصي تعريف كند.

كسي مانند تدا اسكاچپول با وجود آن‌كه در مقاله «حكومت تحصيل‌دار و اسلام شيعي در انقلاب ايران»، در 1981 برخي از نارسايي‌هاي نگاه ساختارگرايي به انقلاب‌ها «در كتاب دولت‌ها و انقلاب‌هاي اجتماعي» را كنار گذاشت؛ اما با موضعي سنت‌شكن استدلال مي‌كند «انقلاب‌ها ساخته نمي‌شوند، بلكه فرامي‌رسند» و عقيده دارد آرمان‌ها عواملي ثانوي در تحليل ريشه‌ها و پيامدهاي انقلاب‌ها هستند. از اين رو، پايبندي به جايگاه و نقش ساختار، به معناي ناديده‌ انگاشتن تأثير ارزش‌ها و آرمان‌هاي اسلامي نيست. اما تأثير انقلاب اسلامي تا اين حد بود كه «او را واداشت تا در تحليل خود بازنگري كند و بپذيرد كه اين حداقل يك انقلاب بود كه آرمان‌ها و اساساً اسلام باعث تحريك كنشگران انقلابي شد و تحول‌هاي آرمان‌گرا را از جنبه‌هاي شاخص يك انقلاب اجتماعي دانست.» با اين همه، در اين اصلاحيه نيز تا حدودي نقش انديشه، ايدئولوژي، اراده و رهبري را در انقلاب و تشكيل حكومت‌هاي انقلابي انكار مي‌كند و كاركرد سياسي دين را ناديده مي‌گيرد و با وجود اصلاح در نظريه خود، مي‌كوشد به روش ساختارگرايانه خويش وفادار بماند.

ادله شما براي اثبات تأثير سياسي مذهب در جريان انقلاب اسلامي در چيست؟

نقش‌آفريني و تأثيرگذاري سياسي مذهب در جريان انقلاب اسلامي چنان چشمگير است كه در سطوح مختلفي مورد توجه قرار گرفته است. بي‌جهت نيست كه به گفته فواز اي. جرجيس، «انقلاب اسلامي در تهران، مواضع ايالات متحده در قبال اسلام سياسي را تحت‌الشعاع قرار داد» و بي‌جهت نيست كه تقابل‌گراياني مانند ‌هانتينگتون معتقدند كه مبارزه ميان اسلام و غرب صرفاً بر سر منافع سياسي و مادي نيست؛ بلكه برخورد فرهنگ‌ها و تمدن‌هاست.

البته به صورت‌هاي مختلفي يك انقلاب اجتماعي سياسي را مي‌توان مذهبي دانست و طيفي از تأثيرگذاري‌هاي مختلف را براي آن مي‌توان سراغ گرفت. در اين ميان، عالي‌ترين سطح آن اين است كه هيچ عامل ديگري جز مذهب برانگيزاننده انقلابگران نباشد. اما تحليل سطوح پايين‌تر آن نيازمند دقت بيشتري است؛ چرا كه برخي موارد مي‌توانند به گونه‌هاي مختلفي تحليل شوند و عمده‌ترين علت آن وجود عناصري است كه هم ممكن است مذهبي تلقي نگردند و هم مي‌توانند با توجه به ملاحظات خاصي با رنگي مذهبي، نقش‌آفريني كنند و تحليل يك انقلاب را به گونه‌اي ديگر رقم زنند.

وجود عناصري مانند ظلم‌ستيزي، استعمارستيزي، عدالت‌خواهي و استبدادستيزي از مهم‌ترين و شاخص‌ترين مواردي‌اند كه مي‌توانند به صورت دوگانه تحليل شوند. در نگاه ابتدايي ممكن است اين عناصر، مواردي غيرمذهبي تلقي شوند و براحتي مي‌توان وجود آنها را در فرهنگ‌ها و محافل غيرمذهبي نيز سراغ گرفت. همين نگاه ابتدايي تحليل برخي را تحت‌الشعاع قرار داده و سطوحي از مذهبي بودن عناصر انقلاب اسلامي را درنيافته‌اند.

اكنون، اين پرسش مطرح مي‌شود كه چگونه مي‌توان اين عناصر را با نگاهي مذهبي ملاحظه كرد؟ آيا بهتر نيست تنها وجود عناصر صرفاً مذهبي مانند انگيزه‌هاي مذهبي عمومي براي مقابله با استبدادگري و ستم‌پيشگي، انگيزه براي تأمين مشروعيت ديني در سطوح مختلف نظام سياسي، وظيفه صيانت از كيان اسلام و كشور اسلامي در برابر بيگانگان استعمارگر، وجود رهبري مذهبي را به عنوان شاخصه مذهبي بودن نهضت‌ها، جنبش‌ها و انقلاب‌‌ها بپذيريم؟

روشن است كه اگر مذهب و آييني هيچ‌گونه تعليم و آموزه‌اي درباره عناصر مذكور نداشته باشد و آموزه‌هاي آن فقط به حوزه اخلاقيات يا فقط به حوزه ارتباط شخصي افراد با معبود آن آيين محدود باشد، نمي‌توان نهضت، جنبش و انقلاب سياسي اجتماعي را كه از سوي باورمندان به آن آيين به وجود آمده است، مذهبي دانست؛ جز آن‌كه با تسامح و فقط به لحاظ مخالفت نكردن با اصول و مباني آن آيين، عنوان مذهبي بر آنها اطلاق كنيم. در مقابل، اگر مذهب و كيشي در حوزه مفاهيم مذكور، آموزه‌هايي داشته باشد كه بتواند انقلابيان را در مسير خاصي راهنمايي كند، صورت مسأله متفاوت مي‌شود.

اموري مانند ظلم‌ستيزي، استبدادستيزي، استعمارستيزي و عدالت‌خواهي هرچند به خودي خود اموري انساني‌اند و ريشه در فطريات انساني دارند؛ اما گاه به تنهايي براي برانگيختن يك اجتماع كافي نيستند و نيازمند پشتيباني هستند كه انگيزه و نيروي لازم را براي پي‌جويي آنها در اختيار گذارند. بله! در بسياري از محيط‌هاي غيرمذهبي نيز مي‌توان شاهد حركت‌هاي سياسي ضعيف يا قوي‌اي بر اساس انگيزه‌هاي مذكور سراغ گرفت؛ اما اين امر به آن معنا نيست كه مذهب و از جمله اسلام نمي‌تواند تأثيري در شكل‌گيري، تداوم، تقويت يا تضعيف اين عناصر برانگيزاننده داشته باشد. بر اين اساس، تحليلگران و نظريه‌پردازاني كه فقط جنبه انساني و غيرمذهبي بودن عناصر مذكور را مورد توجه قرار مي‌دهند، معلوم نيست بتوانند تحليل كاملاً صحيحي درباره همه جنبش‌ها و انقلاب‌ها ارائه كنند. بنابراين، روشن مي‌شود كه براي شناخت واقعي از ميزان تأثيرگذاري عوامل مذكور در سايه مذهب، بايد به مصاديق خارجي انقلاب‌ها نگاه ويژه‌اي كرده و آنها را كاويد.

نكته ديگر آن‌كه در يك جامعه مذهبي نيز مي‌توان افرادي را يافت كه تعلقات مذهبي قوي‌اي ندارند يا آن‌كه عوامل غير مذهبي نيز در آنها جلوه ويژه‌اي دارد و چه بسا عامل‌برانگيزاننده آنها نيز مذهب نباشد يا تأثير آن همانند تأثيري نباشد كه در مؤمنان واقعي به آن مذهب مي‌توان انتظار داشت. اما آيا اين مسأله مي‌تواند باعث شود به كلي تأثير مذهب را ناديده انگاريم؟

نگاهي عميق به جوامع دستخوش دگرگوني، نشان مي‌دهد كه مي‌توان براحتي پاسخ منفي به پرسش مذكور داد. چرا كه در بسياري مواقع، مي‌توان تأثيرهاي كلان و شگرفي را مشاهده كرد كه عامل مذهب توانسته به صورت مستقيم يا غير مستقيم، در جهت فعال‌سازي و تقويت برخي عناصر اجتماعي سياسي ديگر، يا غيرفعال‌سازي و تضعيف برخي ديگر از عناصر ايفا كند. دست‌كم آن‌كه با فضاسازي خاصي كه عنصر مذهب مي‌تواند در يك محيط اجتماعي سياسي ايجاد كند، فضاي تحرك و تنفس خاصي مي‌توان براي عناصر غيرمذهبي سراغ گرفت؛ همان‌گونه كه در جوامع غيرمذهبي نيز مي‌توان مشابه اين فضاسازي را از جانب عناصر غيرمذهبي براي عنصر مذهب مشاهده كرد.

سيدجواد ميرخليلي


+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 15:16  توسط ذبیح الله نعیمیان  | 

انقلاب اسلامي و پندارگرايي غربيان. ذبيح الله نعيميان (مصاحبه)

انقلاب اسلامي و پندارگرايي غربيان
جام جم آنلاين: در دوره اخير ، اين نكته بشدت القا مي‌شود كه عمده پژوهش‌هاي اسلام‌شناسانه در غرب، علمي، صلح‌جويانه و بي‌غرضانه‌اند؛ اما نمي‌توان انتظار داشت واقع‌نمايي چنان‌ پژوهش‌هايي در سطح ايده‌آل باشد و خالي از كاستي‌ها نباشد.
اين كاستي‌ها در تحليل انقلاب اسلامي كه پنجه‌هاي آن بر جان غرب درآويخت، مي‌توانند بازتاب عمده‌اي داشته باشند. در گفتگويي كه با حجت‌الاسلام‌والمسلمين دكتر ذبيح‌الله نعيميان انجام داده‌ايم، به برخي از اين كاستي‌ها در تحليل انقلاب اسلامي ايران مي‌پردازيم.

به عنوان اولين سؤال، براي خوانندگان ما بفرماييد فقيرانگاري ماهيت اسلام كه به گونه‌اي، زمينه و بستر را براي عرفي‌سازي و قرائت جديد مطرح مي‌كند، تا چه حد در تحليل‌هاي نظريه‌پردازان غربي در ارتباط با انقلاب اسلامي ايران به چشم مي‌خورد؟

به عنوان مقدمه پاسخ به سؤال شما بايد عرض كنم كه بخشي از اين پيش‌فرض كه اديان در پيدايي خود، ماهيتي اين‌جهاني و بشري دارند، در نحيف ديدن آموزه‌هاي آن به‌طور كلي و آموزه‌هاي اجتماعي سياسي آن به طور خاص است. يكي از اين نظريه‌پردازان در باب انقلاب اسلامي، نيكي آر كدي است. وي بخش‌هاي مهمي از تحليل خود را بر اين پيش‌فرض بنياد نهاده است و لذا تحليل سطحي و ريشه بسياري از كژتابي‌ها و بدفهمي‌هاي او به اين نكته بازمي‌گردد.

كسي مانند نيكي آر كدي نسبت به تعاليم اسلام، نگاه خاصي دارد و آنها را از جهت معرفتي، نحيف مي‌بيند. وي خودآگاهانه يا ناخودآگاهانه، اسلام را نيز همانند مسيحيت تحريف‌شده مي‌پندارد. بي‌جهت نيست كه وي موفقيت انقلاب اسلامي ايران را در سياسي كردن دين مي‌بيند و اين ابداع‌گري را منحصر به آن نديده و دامنه آن را به ديگر جنبش‌هاي اسلامي مي‌كشاند؛ اما او اين مطلب را به عنوان دخالت‌هايي از جنس بازتفسير و وارد كردن عناصر غيرديني در دين مي‌پندارد.

به تعبير او درست مثل حركت نوگرايان و تطابق سياسي مذهب در جاهاي ديگر. به نظر او در ايران نيز كاربرد جديدي از اسلام كه شامل تفسير تازه‌اي از متون و روش‌هاي قديمي است صورت گرفت كه در بعضي مواقع، مورد حمله و انتقاد افراد سنتي و مذهبي‌تر قرار گرفته است.

چنان‌كه وي در نسبت دادن نوعي ساده‌انگاري به اكثر متفكرين سياسي جديد شيعه، اين نكته را نيز در كنار مسائل ديگر مطرح مي‌كند كه اساساً اين تفكر جديد اسلامي، اسلحه نيرومندي براي به وجود آوردن انقلاب بود، اما براي ايجاد مؤسسات جديد، توفيق بسيار كمتري داشت.

به نظر شما علت اين تحليل‌هاي تقليل‌گرايانه را در كجا بايد جست؟

بخشي از اين تحليل‌هاي تقليل‌گرايانه به ناآشنايي نويسندگان غربي با آرمان‌هاي سياسي دين و نسبت آنها با واقعيت‌هاي پرتغيير جامعه بازمي‌گردد. آنان از يك سو، از اين آرمان‌ها شناخت دقيقي ندارند و از سوي ديگر، نمي‌توانند كيفيت تطبيق آنها با واقعيات تغييرپذير در شرايط تاريخي را از منظر رهبران و علماي مسلمان دريابند.

روشن است كه تعامل آرمان و واقعيت، به صورت‌هاي مختلفي مي‌تواند عينيت يابد. چنان‌كه گاه اين تعامل به صورت آگاهانه يا نيمه‌آگاهانه و گاه نيز دست‌كم در برخي ابعاد به صورت ناخودآگاهانه يا شبه‌آگاهانه تعريف مي‌شود. از اين روي، هم مي‌توان از آغاز يك حركت اجتماعي، به صورت نظري دستگاه انديشه را در ماهيت و كيفيت تعامل مذكور به كار گرفت و ابعاد آن را شكافت، و هم مي‌توان در ميانه راه بدان پرداخت.

هريك از اين دو، لوازم خاصي خواهند داشت. در حالت نخست، روشن شدن نسبت آرمان و واقعيت به صورت پيشيني، سمت و سويي مشخص به كيفيت حركت و تلاش سياسي اجتماعي مي‌دهد و بازيگران عرصه سياست را در چارچوبي نظام‌مند هدايت مي‌كند؛ اما در صورت دوم، اين بازيگران براحتي در دام آشفتگي نظري و عملي مي‌افتند و مسير روشني را نمي‌توانند بپيمايند. آنان تنها هنگامي مي‌توانند از اين دام برهند كه هرچه سريع‌تر با بررسي نظري و عميق نسبت آرمان‌ها و واقعيت‌ منطق تلاش عملي خود را به شفافيت لازم برسانند.

در هر حال، گونه‌هاي مختلفي از اين گونه تلاش‌ها را در تاريخ مي‌توان سراغ گرفت و درباره تجربه تاريخي به مطالعه نشست. در اين صورت، مي‌توان به صورت پسيني به تعامل واقعيت‌ها و آرمان‌هاي آن دو پرداخت و گونه‌هاي مختلفي كه در تجربه‌هاي تاريخي رقم خورده‌اند را به تماشا و تحليل گذاشت اما اين نگاه پساتاريخي فارغ از رويكردهاي دين‌شناسانه نمي‌تواند باشد و از اين رو، بررسي تحولات اجتماعي‌اي مانند انقلاب اسلامي در ايران، به شكل‌هاي گوناگوني صورت گرفته يا مي‌تواند صورت گيرد كه نگاه آسيب‌شناسانه به آنها ضرورتي انكارناپذير دارد.

مشكل و علت را در كجا مي توان جست؟

اين صعوبت درباره انقلاب اسلامي و نهضت امام خميني(ره)، وجود داشته است كه عمده ناظران و تحليلگران غربي، به رغم سنت ديرپاي پژوهشي آنان درباره ملل شرق، پيش از وقوع انقلاب، آگاهي نظري و آكادميك كافي درباره تشيع و حتي اسلام نداشته‌اند؛ همان‌گونه كه تأثير عامل ايدئولوژيك و مذهبي، در انقلاب‌هاي بزرگي چون انقلاب فرانسه و روسيه به چشم نمي‌خورد و پژوهشگران غربي از اين جهت، تجربه نظري قابل توجهي ندارند. بويژه هنگامي كه نوبت به بررسي تعامل آرمان مذهبي و واقعيت‌ها مي‌رسد، به آساني مي‌توان انتظار داشت ناآشنايي با خاستگاه ديني تحولات سياسي نوين در ايران، بتواند منتهي به تحليل‌هاي ناصواب و غيرواقع‌گرايانه باشد.

به هر صورت، به لحاظ آن‌كه انقلاب ايران، اسلامي است، بي‌ترديد تعامل آرمان و واقعيت در حوزه حركت‌هاي سياسي در چارچوب اصول و اولويت‌هايي تعريف مي‌شود كه خاستگاه ديني اين تحول عظيم ايجاب مي‌كند. چه آن‌كه آرمان‌هاي ديني، صورت‌هاي مختلفي دارند و آرمان‌هاي فرازميني آنها را نمي‌توان به سطح خواسته‌هاي اين‌جهاني فروكاست و تصور كرد اين آرمان‌ها فقط در سطح تأمين اهداف زميني محدود مي‌شوند البته آرمان‌هاي ديني، چنان نيستند كه تناسبي با ابعاد زميني حيات انسان نداشته باشند و از ماهيت ناسازگار با زندگي اين‌جهاني برخوردار باشند؛ اما آموزه‌هاي ديني و آرمان‌هاي مندرج در آنها به گونه‌اي تعريف شده‌اند كه اهداف اين‌جهاني را نيز در خلال آن بتوان تحصيل كرد بنابراين، اگر آن آرمان‌ها در جهتي خلاف نيازهاي اين‌جهاني بازشناسي شوند، نه تنها تعامل آرمان‌ها و واقعيت‌ها را در مسير تحولات اجتماعي سياسي نمي‌توان بدرستي شناخت؛ بلكه درباره يك وضعيت ثابت و فارغ از ابتلا به تحول نيز معلوم نيست بتوان تحليل ارائه داد.

به نظر شما چرا بازخواني عامل اسلام در پيدايي انقلاب اسلامي در نظريات غربيان ديده نشده يا كم‌رنگ بوده است و بايستگي بازخواني اين عامل را در چه مي‌بينيد؟

اسلام و بويژه آموزه‌هاي شيعي، در ميان بسياري از تحليلگران و نظريه‌پردازان به عنوان عامل‌ محوري در پيدايي و استمرار انقلاب اسلامي ايران شمرده مي‌شود؛ اما بازخواني اين عامل از آنجا بايسته مي‌نمايد كه بسياري از ابعاد آن مورد توجه كافي قرار نگرفته است. چه آن‌كه بي‌ترديد پايبندي به تعاليم ديني، مقتضي تعامل خاصي ميان آرمان‌هاي برگرفته از دين با واقعيت خارجي خواهد بود كه مي‌تواند مقصد و روند تحولات اجتماعي سياسي را به نحو خاصي تعريف كند.

كسي مانند تدا اسكاچپول با وجود آن‌كه در مقاله «حكومت تحصيل‌دار و اسلام شيعي در انقلاب ايران»، در 1981 برخي از نارسايي‌هاي نگاه ساختارگرايي به انقلاب‌ها «در كتاب دولت‌ها و انقلاب‌هاي اجتماعي» را كنار گذاشت؛ اما با موضعي سنت‌شكن استدلال مي‌كند «انقلاب‌ها ساخته نمي‌شوند، بلكه فرامي‌رسند» و عقيده دارد آرمان‌ها عواملي ثانوي در تحليل ريشه‌ها و پيامدهاي انقلاب‌ها هستند. از اين رو، پايبندي به جايگاه و نقش ساختار، به معناي ناديده‌ انگاشتن تأثير ارزش‌ها و آرمان‌هاي اسلامي نيست. اما تأثير انقلاب اسلامي تا اين حد بود كه «او را واداشت تا در تحليل خود بازنگري كند و بپذيرد كه اين حداقل يك انقلاب بود كه آرمان‌ها و اساساً اسلام باعث تحريك كنشگران انقلابي شد و تحول‌هاي آرمان‌گرا را از جنبه‌هاي شاخص يك انقلاب اجتماعي دانست.» با اين همه، در اين اصلاحيه نيز تا حدودي نقش انديشه، ايدئولوژي، اراده و رهبري را در انقلاب و تشكيل حكومت‌هاي انقلابي انكار مي‌كند و كاركرد سياسي دين را ناديده مي‌گيرد و با وجود اصلاح در نظريه خود، مي‌كوشد به روش ساختارگرايانه خويش وفادار بماند.

ادله شما براي اثبات تأثير سياسي مذهب در جريان انقلاب اسلامي در چيست؟

نقش‌آفريني و تأثيرگذاري سياسي مذهب در جريان انقلاب اسلامي چنان چشمگير است كه در سطوح مختلفي مورد توجه قرار گرفته است. بي‌جهت نيست كه به گفته فواز اي. جرجيس، «انقلاب اسلامي در تهران، مواضع ايالات متحده در قبال اسلام سياسي را تحت‌الشعاع قرار داد» و بي‌جهت نيست كه تقابل‌گراياني مانند ‌هانتينگتون معتقدند كه مبارزه ميان اسلام و غرب صرفاً بر سر منافع سياسي و مادي نيست؛ بلكه برخورد فرهنگ‌ها و تمدن‌هاست.

البته به صورت‌هاي مختلفي يك انقلاب اجتماعي سياسي را مي‌توان مذهبي دانست و طيفي از تأثيرگذاري‌هاي مختلف را براي آن مي‌توان سراغ گرفت. در اين ميان، عالي‌ترين سطح آن اين است كه هيچ عامل ديگري جز مذهب برانگيزاننده انقلابگران نباشد. اما تحليل سطوح پايين‌تر آن نيازمند دقت بيشتري است؛ چرا كه برخي موارد مي‌توانند به گونه‌هاي مختلفي تحليل شوند و عمده‌ترين علت آن وجود عناصري است كه هم ممكن است مذهبي تلقي نگردند و هم مي‌توانند با توجه به ملاحظات خاصي با رنگي مذهبي، نقش‌آفريني كنند و تحليل يك انقلاب را به گونه‌اي ديگر رقم زنند.

وجود عناصري مانند ظلم‌ستيزي، استعمارستيزي، عدالت‌خواهي و استبدادستيزي از مهم‌ترين و شاخص‌ترين مواردي‌اند كه مي‌توانند به صورت دوگانه تحليل شوند. در نگاه ابتدايي ممكن است اين عناصر، مواردي غيرمذهبي تلقي شوند و براحتي مي‌توان وجود آنها را در فرهنگ‌ها و محافل غيرمذهبي نيز سراغ گرفت. همين نگاه ابتدايي تحليل برخي را تحت‌الشعاع قرار داده و سطوحي از مذهبي بودن عناصر انقلاب اسلامي را درنيافته‌اند.

اكنون، اين پرسش مطرح مي‌شود كه چگونه مي‌توان اين عناصر را با نگاهي مذهبي ملاحظه كرد؟ آيا بهتر نيست تنها وجود عناصر صرفاً مذهبي مانند انگيزه‌هاي مذهبي عمومي براي مقابله با استبدادگري و ستم‌پيشگي، انگيزه براي تأمين مشروعيت ديني در سطوح مختلف نظام سياسي، وظيفه صيانت از كيان اسلام و كشور اسلامي در برابر بيگانگان استعمارگر، وجود رهبري مذهبي را به عنوان شاخصه مذهبي بودن نهضت‌ها، جنبش‌ها و انقلاب‌‌ها بپذيريم؟

روشن است كه اگر مذهب و آييني هيچ‌گونه تعليم و آموزه‌اي درباره عناصر مذكور نداشته باشد و آموزه‌هاي آن فقط به حوزه اخلاقيات يا فقط به حوزه ارتباط شخصي افراد با معبود آن آيين محدود باشد، نمي‌توان نهضت، جنبش و انقلاب سياسي اجتماعي را كه از سوي باورمندان به آن آيين به وجود آمده است، مذهبي دانست؛ جز آن‌كه با تسامح و فقط به لحاظ مخالفت نكردن با اصول و مباني آن آيين، عنوان مذهبي بر آنها اطلاق كنيم. در مقابل، اگر مذهب و كيشي در حوزه مفاهيم مذكور، آموزه‌هايي داشته باشد كه بتواند انقلابيان را در مسير خاصي راهنمايي كند، صورت مسأله متفاوت مي‌شود.

اموري مانند ظلم‌ستيزي، استبدادستيزي، استعمارستيزي و عدالت‌خواهي هرچند به خودي خود اموري انساني‌اند و ريشه در فطريات انساني دارند؛ اما گاه به تنهايي براي برانگيختن يك اجتماع كافي نيستند و نيازمند پشتيباني هستند كه انگيزه و نيروي لازم را براي پي‌جويي آنها در اختيار گذارند. بله! در بسياري از محيط‌هاي غيرمذهبي نيز مي‌توان شاهد حركت‌هاي سياسي ضعيف يا قوي‌اي بر اساس انگيزه‌هاي مذكور سراغ گرفت؛ اما اين امر به آن معنا نيست كه مذهب و از جمله اسلام نمي‌تواند تأثيري در شكل‌گيري، تداوم، تقويت يا تضعيف اين عناصر برانگيزاننده داشته باشد. بر اين اساس، تحليلگران و نظريه‌پردازاني كه فقط جنبه انساني و غيرمذهبي بودن عناصر مذكور را مورد توجه قرار مي‌دهند، معلوم نيست بتوانند تحليل كاملاً صحيحي درباره همه جنبش‌ها و انقلاب‌ها ارائه كنند. بنابراين، روشن مي‌شود كه براي شناخت واقعي از ميزان تأثيرگذاري عوامل مذكور در سايه مذهب، بايد به مصاديق خارجي انقلاب‌ها نگاه ويژه‌اي كرده و آنها را كاويد.

نكته ديگر آن‌كه در يك جامعه مذهبي نيز مي‌توان افرادي را يافت كه تعلقات مذهبي قوي‌اي ندارند يا آن‌كه عوامل غير مذهبي نيز در آنها جلوه ويژه‌اي دارد و چه بسا عامل‌برانگيزاننده آنها نيز مذهب نباشد يا تأثير آن همانند تأثيري نباشد كه در مؤمنان واقعي به آن مذهب مي‌توان انتظار داشت. اما آيا اين مسأله مي‌تواند باعث شود به كلي تأثير مذهب را ناديده انگاريم؟

نگاهي عميق به جوامع دستخوش دگرگوني، نشان مي‌دهد كه مي‌توان براحتي پاسخ منفي به پرسش مذكور داد. چرا كه در بسياري مواقع، مي‌توان تأثيرهاي كلان و شگرفي را مشاهده كرد كه عامل مذهب توانسته به صورت مستقيم يا غير مستقيم، در جهت فعال‌سازي و تقويت برخي عناصر اجتماعي سياسي ديگر، يا غيرفعال‌سازي و تضعيف برخي ديگر از عناصر ايفا كند. دست‌كم آن‌كه با فضاسازي خاصي كه عنصر مذهب مي‌تواند در يك محيط اجتماعي سياسي ايجاد كند، فضاي تحرك و تنفس خاصي مي‌توان براي عناصر غيرمذهبي سراغ گرفت؛ همان‌گونه كه در جوامع غيرمذهبي نيز مي‌توان مشابه اين فضاسازي را از جانب عناصر غيرمذهبي براي عنصر مذهب مشاهده كرد.

سيدجواد ميرخليلي


+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 15:15  توسط ذبیح الله نعیمیان  | 

شكست سخت سكولاريزم

دكتر نصرالله سخاوتي
الحمدلله شكست دوباره اصلاحات دروغين در ايران پيام ها و پي آمدهاي بسياري در پي داشته و خواهد داشت.
به ويژه كه شكست اين بار بسيار هولناك تر و سهمگين تر از گذشته بود. متأسفانه هر بار كه اصلاحات اصطلاحي يك پيروزي نسبي نصيبش مي شد مرغ صفتانه به قدقد گويي مي پرداخت و آواز جدايي دين و سياست سر مي داد. به راستي چه خيال خامي داشتند آنان كه چون رأي 21 ميليوني را به نفع آقاي خاتمي ديدند گوش فلك را كر كردند كه؛ ايها الناس، اصلاحات و دوم خرداد رأيش سه برابر ارزش هاي ناب اسلامي و دو برابر سوم خرداد است. پس زمان آن رسيده كه بر طبل سكولاريزم بكوبيم و ارزش هاي ديني را از سياست جدا بسازيم. خيال خام تر آن است كه الان نيز كساني تصور كنند آنان كه به آقاي احمدي نژاد راي نداده اند جملگي با ارزش هاي اسلامي فاصله دارند و آنها را برنمي تابند! هرگز چنين نيست! ما بر اين باوريم كه بسياري از راي دهندگان به ميرحسين موسوي از سبز پوشان نبودند و شمار زيادي از سبزپوشان نيز ضد ارزشهاي اسلامي و ضد سوم خرداد نبودند.
سكولاريزم در ايران با معناي جدايي دين و سياست چهار مرحله را پشت سر گذاشته بود و اين مرحله پنجم آن است. مرحله اول پيدايي آن در عهد قاجار بود. در جنگ هاي ايران و روس و شكست ايران از روسيه حكومت قاجار به اعزام دانشجو به غرب مبادرت كرد. تحفه اين دانشجويان از غرب برگشته، سكولاريزم بود. مرحله دوم، حاكميت آن در عهد پهلوي و مرحله سوم، افول آن توسط انقلاب شكوهمند اسلامي بود.
سكولاريزم در ايران اسلامي پيوسته 2 مانع بزرگ براي پيدايي مجدد داشت. يكي رهبري و ديگري ملت شريف و فداكار. از آن پس سكولاريزم مجدداً پيدا شد و ارزش هاي اسلامي را به مسخره گرفت. اين مرحله چهارم سكولاريزم بود كه به خدا و پيامبر(ص) و حكومت اسلامي تاخت. اما همين كه به امام حسين(ع) حمله كرد و سخناني از اين قبيل نوشت كه: «اگر رسول خدا(ص) با جد يزيد برخورد نكرده بود، يزيد هم با نوه او چنين نمي كرد»! آنگاه رو به افول نهاد. اما مرحله پنجم سكولاريزم درايران را امروز شاهد آن هستيم. آنان در اين مقطع حساس تمامي نيروي خويش را بسيج نمودند و با حمايت و دستورپذيري از بيگانگان جنگ احزاب به راه انداختند. از همه توان خود استفاده نموده و در آتش تهيه اي كه ريختند باورشان آمد كه بار ديگر برده اند. همه احزاب نامشروع نظير احزاب فولكس واگن، نهضت آزادي، جبهه ملي، و حتي طرفداران فرقه ضاله بهائيت را به ميدان آوردند تا شايد كاري كنند. غافل از آنكه پيروز اين جبهه نيز رهبري بود كه مشاركت حداكثري را مي طلبيد.
معماران و مهندسان سكولاريزم هم اكنون حيرت زده اند مشكل آنان اين است كه ملت صبور و عزيز مسلمان ايران را هنوز نمي شناسند. به همين دليل به زودي شيطنتي جديد در سر مي پرورانند. آنان چون نمي توانند حدود ده ميليون اختلاف آراء را تحمل كنند يقيناً از تقلب و عدم صيانت از آراء و امثال اين شايعات دم خواهند زد. لكن سفارش نهايي، همان توصيه امامان(ع) است كه صادقانه به آغوش ملت برگرديد. زيرا امن تر از آغوش ملت مسلمان ايران كه تنها به ارزش هاي ناب اسلامي بله مي گويد جايي وجود ندارد. و اگر از اين پناهگاه بيرون برويد و براي ملت اداي جوجه فاشيست ها را در بياوريد، به يقين پشيمان مي شويد، اما وقتي كه ديگر پشيماني سودي ندارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 18:28  توسط ذبیح الله نعیمیان  | 

اشغال لا نه جاسوسي به حاکميت ليبرالها پايان داد



گفتگو با حجت الاسلام والمسلمين دکتر نصرالله سخاوتي عضو هيئت علمي گروه علوم سياسي موسسه آموزشي - پژوهشي امام خميني(ره)

نويسنده: عباس خسرواني


اشاره:
    موضوع تسخير لا نه جاسوسي آمريکا که حضرت امام خميني (ره) از آن با عنوان «انقلا ب دوم » ياد کردند يکي از بحث برانگيزترين حوادث تاريخ انقلا ب اسلا مي است. حادثه اي که منجر به تسخير سفارت يکي از دو ابرقدرت جهاني يعني آمريکا توسط دانشجويان پيرو خط امام شد و برگ زريني در تاريخ مبارزات ضد استعماري و ضد استکباري کشور ما را رقم زد. اين حادثه تاريخي و مهم از ديدگاه هاي مختلف توسط شخصيت هاي متعدد مورد تجزيه و تحليل قرار گرفته و کتابهاي متعددي نيز در اين خصوص به رشته تحرير درآمده است. به منظور آشنايي هرچه بيشتر و رفع بعضي ابهامات گفتگويي با حجت الاسلام و المسلمين دکتر نصر الله سخاوتي عضو هيئت علمي گروه علوم سياسي موسسه آموزشي - پژوهشي امام خميني(ره) انجام داديم که در ذيل از نظر مي گذرانيد.
    ***
    به اعتقاد بسياري از محققان تاريخي براي بررسي هرچه بهتر يک پديده تاريخي بازگشت به گذشته آن حادثه امري ضروري است و کمک شاياني به گردآوري اطلاعات پيرامون آن خواهد کرد. واقعه 13 آبان نيز از اين قضيه مستثني نيست. در ابتدا اشاره اي کوتاه به گذشته اين واقعه داشته باشيد تا وارد بحث اصلي شويم.
    در خصوص بررسي موضوع تاريخي 13 آبان برگشت به حوادث قبل از آن امري ضروري است. يکي از منابعي که مي تواند به ما در اين باره کمک کند کتاب 100 روز آخر اثر محمود طلوعي است که 100 روز آخر عمر سلطنت پهلوي را عنوان کرده است. در اين کتاب آمده است: روز چهارم نوامبر يعني سيزدهم آبان سال 57 شاه، سوليوان و من را (منظور پارسونز سفير انگليس در ايران ) دوباره به کاخ فرا خواند. ديدار با شاه يکي از طولاني ترين و در عين حال غم انگيزترين ملاقات هايي بود که در اين مدت با شاه داشتيم. سوليوان قبل از اين ملاقات به من گفت که دستورات تازه اي از واشنگتن دريافت کرده است. شاه باب مذاکرات را با اعلان اين مطلب که يک پيام تلفني از برژينسکي مشاور امنيت ملي کارتر دريافت کرده آغاز نمود، به طوري که شاه نقل مي کرد، برژينسکي به او گفته بود که آمريکا از هر تصميمي که وي براي فائق آمدن بر بحران اتخاذ نمايد اعم از تشکيل يک دولت ائتلافي يا دولت نظامي پشتيباني خواهد کرد. شاه نظر رسمي دولتهاي متبوع ما را در باره تعيين يک نخست وزيري نظامي جويا شد.
    سوليوان گفت: تلفن برژينسکي به معني اين نيست که دولت آمريکا خواهان تشکيل دولت نظامي است، بلکه گوياي اين مطلب است که اگر شاه چاره ديگري براي رفع بحران نداشته باشد و به عنوان آخرين راه حل يک دولت نظامي تشکيل دهد آن را خواهد پذيرفت. من گفتم که دستور مشخصي در اين زمينه از لندن ندارم ولي به طوري که قبلا هم يادآوري کرده ام دولت انگلستان از يک راه حل سياسي قاطعانه پشتيباني مي کند. با وجود اين اضافه کردم که ايشان پادشاه يک کشور مستقل هستند و دولت متبوع من هر تصميمي را که او اتخاذ نمايد محترم خواهد شمرد، پارسونز اضافه مي کند که ملاقات ما با شاه حدود 2 ساعت به طول انجاميد و شاه بعد از مدتي گفتگو و شنيدن نظريات من و سوليوان تاکيد کرد که براي برژينسکي گفتن اين حرف آسان است که مسئله را از طريق نظامي حل کنيم ولي خود او هنوز معتقد است که با دادن آزادي عمل به نظامي ها هيچ چيزي حل نخواهد شد.
    براي آخرين بار من (پارسونز) نظر منفي خود را درباره دخالت دادن نظامي ها در مسئله ابراز داشتم و گفتم به اعتقاد من اين کار منجر به يک اعتصاب عمومي خواهد شد و ارتش از مقابله با اين اعتصاب عاجز خواهد ماند. اما در همان ساعاتي که شاه و سفيران آمريکا و انگليس در کاخ نياوران سرگرم گفتگو بودند، در دانشگاه تهران و خيابانهاي اطراف آن حوادثي جريان داشت. يعني دقيقا روز 13 آبان اتفاقات خاصي مي افتاد که پيش از گفتگوهاي شاه با سفيران در تعيين سرنوشت رژيم اثربخش بود، هنگامي که دانشجويان قصد پايين آوردن مجسمه شاه در محوطه دانشگاه را داشتند سربازان به طرف آنها آتش گشودند، تظاهرات دانشجويان در داخل دانشگاه و خيابانهاي اطراف آن ادامه يافت و در نتيجه تيراندازي مامورين حکومت نظامي عده اي مجروح و به روايتي کشته شدند. نمايش فيلم اين تظاهرات و تيراندازي سربازان به طرف دانشجويان در تلويزيون خشم و نفرت عمومي را برانگيخت و زمينه تظاهرات بي سابقه و آتش سوزي وسيع شهر تهران در روز بعد را فراهم کرد.
    گروه هاي سياسي و طيف هاي حاکم بر يک جامعه در پديد آوردن وقايع واتفاقات سياسي - اجتماعي نقش موثر و غيرقابل انکاري دارند. در دوران اوايل انقلاب و زمان تسخير لانه جاسوسي چه احزاب، گروه ها و طيف هاي فکري در جامعه ايران حضور داشتند و کدام يک غالب بود؟
    طيف هاي زيادي در آن دوره فعاليت داشتند ولي عمدتا آنها را به گروه هاي موسوم به چپ که چپ آن روز شامل چريکهاي فدايي، مارکسيستها و توده اي ها مي شدند که متمايل به مارکسيسم و سوسياليسم شوروي بودند و جريانهاي موسوم به راست که عمدتا ملي مذهبي ها را شامل مي شد و با چراغ سبز آمريکا همراه بودند. در شرايطي که مردم ما آمريکا را از در بيرون کرده بودند کساني روي کار آمدند که شرايط ورود آمريکا از پنجره را فراهم مي کردند. البته در اين ميان يک گروه بسيار خالص و مخلصي در حال فعاليت بود که مذهبي هاي ناب و نيروهاي پيرو خط امام(ره) بودند. از جمله نيروهاي پيرو خط امام(ره) مي توان به دانشجويان پيرو خط امام(ره) اشاره کرد. گرچه آنها در آن زمان واقعا پيرو خط حضرت امام(ره) محسوب مي شدند ولي بعدها در داخل اين گروه انشعاباتي ايجاد شد که امروز نيز از وجود اين شاخه ها بي اطلاع نيستيم.
    يکي از موضوعاتي که اغلب کتابها، نشريات و رسانه هايي که در اين خصوص کار کرده اند به آن اشاره داشته اند مطلع بودن يا مطلع نبودن حضرت امام(ره) از تصميم دانشجويان پيرو خط امام(ره) است. نظر شما دراين باره چيست؟
    اتفاق مهم 13 آبان سال 58 تسخير لانه جاسوسي بود. به نظر مااحتمالا حضرت امام(ره) از اين واقعه باخبر بودند. به دليل اينکه بعدها مشخص شد رهبري اين جريان را مرحوم شهيد آيت الله بهشتي برعهده داشتند وايشان به روحانيون در راس اين جريان وحتي خود دانشجويان پيرو خط امام(ره) خط و کد مي دادند. پس قريب به يقين حضرت امام(ره) از اين موضوع بي خبر نبودند.
    يک سوالي اينجا مطرح مي شود که لازم است براي توضيح بيشتر درباره ادعاي شما در جواب سوال قبل پاسخ داده شود. بسياري از کتب تاريخي و حتي بعضي از افرادي که در جريان اين قضيه بودند و يا از دور دستي برآتش داشته اند مدعي اند که حضرت امام(ره) از اين قضيه بي خبر بودند و حتي معتقدند روحاني که در راس اين جريان قرار داشت آقاي موسوي خوئيني ها بوده. حتي خود آقاي خوئيني ها بعدها گفته اند حضرت امام(ره) از اين قضيه بي خبر بودند و ايشان را از انجام اين حادثه مطلع نکردند چرا که احتمال مي دادند امام(ره) به دليل بعضي شرايط با اين موضوع مخالفت کنند. اما شما گفتيد که اولا امام(ره) با خبر بوده اندو دوما رهبر اين جريان آيت الله بهشتي بوده اند.
    زماني به کسي مي گويند مدرکت کو و او در جواب مي گويد من خودم مدرک هستم. ما به عنوان نيروهايي که در آن زمان در جريان امور بوديم از جزييات اين قضيه نيز بي خبر نبوديم. ما زماني اين سوال را مطرح مي کرديم که خود آقاي خوئيني ها از چه کسي خط مي گرفتند، و بعد معلوم مي شد که ايشان از شهيد بهشتي کد مي گرفتند و وقتي به شهيد بهشتي مراجعه کرده و مي گفتيم شهيد بهشتي از چه کسي کد مي گيرد، ديگر هيچ کس نمي توانست بگويد که ايشان با حضرت امام(ره) بي ارتباط بوده اند.
    حضرت امام(ره) به اين علت که دولت مي خواست يدي در مسئله نداشته باشد و اين دولت در قبال آمريکا محذوراتي داشت لذا از افشاي مسئله خودداري کردند.اين يک ادعاي صرف است که حضرت امام(ره) از مسئله اطلاع نداشتند. متاسفانه افراط و تفريط ها در اين قضيه به قدري زياد است که قضاوت صحيح را براي بسياري مشکل کرده است. نمونه اش اينکه همان کساني که روزي سفارت آمريکا را اشغال کردند امروز جاده صاف کن آمريکايي ها در کشور به حساب مي آيند. من معتقدم کدهاي اصلي را حضرت امام(ره) مي دادند و ارتباطات همين افراد با آيت الله بهشتي هم دليلي بر اين ادعاست. من در همان زمان از زبان بعضي از همين دانشجويان که سفارت را اشغال کرده بودند شنيدم که با آيت الله بهشتي ارتباط داشته اند. اگر چه اينها از ابتدا آقاي موسوي خوئيني ها را آوردند اما ايشان بي ارتباط با آقاي بهشتي نبودند.
    يکي از سوالاتي که در اذهان نسلهاي امروز و شايد آيندگان وجود داشته باشد و يا شکل بگيرد علل تسخير لانه جاسوسي توسط دانشجويان پيروان خط امام(ره) است؛ علت اين واقعه چه بود؟
    اشغال سفارت آمريکا و به تعبير حضرت امام(ره) لانه جاسوسي توسط دانشجويان پيرو خط امام(ره) در 13 آبان سال 58 به دليل پذيرش حضور شاه توسط آمريکا و ملاقات مهندس بازرگان نخست وزير دولت موقت با برژينسکي مشاور امنيت ملي کارتر که بازتاب بسيار وسيعي را در سطح جهان و داخل کشور در پي داشت اتفاق افتاد. استقبالي که توده هاي مردم انقلابي از اقدام دانشجويان به عمل آوردند آنقدر وسيع و گسترده بود که بعد از پيروزي انقلاب سابقه نداشت. مردم با حضور وسيع و دائمي روبه روي سفارت و با انجام تظاهرات از قيد و بند همه عقده ها و ناراحتي هايي که بر اثر حرکت محافظه کارانه دولت موقت در دل و روح آنها ايجاد شده بود گسسته شدند و همچون انفجاري ناگهاني سير معمولي و روزمره ماههاي گذشته را متوقف کرد و به روند تحولات سياسي اجتماعي ايران بعد از انقلاب سرعتي بي سابقه وانقلابي داد. به همين علت اين حرکت مردمي را انقلاب دوم ناميدند و به قول حضرت امام(ره) تسخير لا نه جاسوسي انقلابي بزرگتر از انقلاب اول بود.
    شما در جواب چگونگي آرايش سياسي گروه ها و احزاب در سال 58 به طيفهاي متعددي از جمله به نيروهاي مذهبي و چپ ها اشاره کرديد. دانشجويان پيرو خط امام(ره) بيشتر از کدام طيف سياسي و فکري تغذيه مي شدند يا حداقل قرابت و نزديکي داشتند؟
    آنها از نيروهاي مذهبي پيروي مي کردند و جزيي از اين نيروها بودند.
    اما عده اي در تحليل اين موضوع گفته اند که اين دانشجويان به دليل گرايشات مارکسيستي و چپي که داشتند اقدام به تسخير سفارت آمريکا به عنوان سردمدار سرمايه داري در جهان کردند؟ آيا اين تحليل قابل تامل نيست؟
    خود همين ايده نادرست را حتي براي تحليل انقلاب اسلامي ما هم به کار مي برند و شما به نکته بسيار جالبي اشاره کرديد. چون که انقلاب ما عليه غرب صورت گرفت. بسياري سعي کردند که به انقلاب رنگ و لعاب مارکسيستي بدهند و مي گفتند که اين انقلاب از روسيه يا شوري سابق هدايت مي شود. اما همه ما مي دانيم که رهبري انقلاب يک مرجع تقليد ديني و برخاسته از متن مردم بود.
    اتفاقا در تماس هايي که ما با بعضي از دانشجويان اشغال کننده سفارت داشتيم نکات جالبي را مي شنيديم. يکي از اين دانشجويان مي گفت ما از آنجايي که مي دانستيم ممکن است به ما انگ چپ بودن بزنند و تجربياتي که از نهضت مشروطه و نهضت هاي گذشته داشتيم سريعا آقاي موسوي خوئيني ها را آورديم تا يک روحاني را در راس امر قرار دهيم تا به ما انگ چپ بودن نزنند و اين البته در حرکات ابتدايي اتفاق افتاد.
    اين صحبت شما ممکن است با بحثهاي قبليتان در تضاد باشد؟
    نه ابتدا دانشجويان آقاي موسوي خوئيني ها را دعوت مي کنند تا از انگها در امان باشند و همچينن با کساني که هم جنبه دولتي و هم غير دولتي داشتند در ارتباط قرار مي گيرند. اين دليل بر عدم حضور و اطلاع شهيد بهشتي و حضرت امام(ره) نيست.
    باتوجه به اين موارد واکنش گروه هاي چپ و مارکسيست که در ابتدا اشاره شد جزو نيروهاي فعال در عرصه سياسي - اجتماعي کشور بودند به چه صورت بود. به طوري که گفته مي شود بعضي از اين گروه هاي چپ براي اينکه از قافله عقب نمانند اقدام به تصرف کنسولگري آمريکا در شهرهايي چون تبريز و شيراز کردند تا شايد از اوج اهميت کار دانشجويان بکاهند؟ همچنين واکنش ساير گروه هاي سياسي چطور بود؟
    آنها وقتي ديدند که همه چيز را از دست دادند يکسري حرکتها را انجام دادند که شما به يکي از آن موارد اشاره کرديد. اما تنها گروهي که از همان ابتدا مخالفت خود را با اين حرکت اعلام کردند ملي - مذهبي ها بودند و نتوانستند مخالفت خود را پوشيده نگه دارند. آنها هرجا که توانستند در مصاف با اين موضوع وارد عمل شدند.
    نيروهاي چپ در آن زمان هيچگونه حاکميتي نداشتند و مجبور بودند که موج سواري کنند و پيش بيايند.
    اين حرکت عظيم و انقلابي بي شک بدون پيامد و تاثير نبوده است. به نظر شما اين حرکت چه آثار و تبعاتي را چه مثبت و چه منفي در عرصه داخلي کشور به همراه داشت؟
    اشغال سفارت آمريکا در سال 58 به حاکميت ليبرالها و ميانه روها در کشور پايان داد و روند حرکتي که در زمان آنان شروع شد مي رفت تا با کند کردن حرکت انقلاب به تدريج مردم را از صحنه خارج کنند و تلاشها و مجاهدتهاي آنان را به هدر بدهد و چيزي نمانده بود تا مانند نهضت مشروطه و ملي شدن صنعت نفت، حرکت انقلابي از مسير اصلي واعلام شده خود منحرف شود که ناگهان اين حرکت به صورتي ديگر چرخ انقلاب را بر روي ريل طبيعي خود قرار داد و سرعت اوليه را به آن بازگرداند. از سوي ديگر با افشاي اسناد سفارت ماهيت حقيقي برخي از ليبرالهاي حاکم براي مردمي که تا اين زمان چهره واقعي اين گروه را نشناخته بودند برملا شد و براي آنها روشن گرديد چنانچه ليبراليسم جاي پاي محکمي براي خود در حاکميت بعد از انقلاب کسب مي کرد ديگر امکان نداشت که به سادگي بتوان آنها را از اريکه قدرت به زير آورد و بار ديگر حداقل براي يک نسل انقلاب اصيل مردم به عقب مي افتاد. ضد انقلاب داخلي از جمله گروه هاي چپ و چپ گرا بر اثر اين حرکت به حالت انفعال درآمدند.
    همانطور که شما به خوبي به آن اشاره کرديد اشغال لانه جاسوسي به حاکميت ليبرالها در کشور پايان داد. اما به نظر مي رسد که ليبرالها بعد از اين اتفاق به دو دسته تقسيم شدند يک دسته تيم آقاي بازرگان بود که استعفا دادند و کنار مي روند اما طيف بني صدر و قطب زاده باقي مي مانند و بعد به رياست جمهوري هم مي رسند. به نظر مي رسد اين افراد با يکسري ترفندها در درون حاکميت باقي ماندند، اگر چه بعدها طرد شدند. تحليل شما از اين موضوع چيست؟
    اينها تلاش بسياري کردند تا خودشان را در قدرت نگه دارند ولي نتوانستند تا آخر خط با اين حرکت انقلابي بمانند و از آن حمايت کنند و کم کم نظر واقعي خود را بروز مي دهند. اگرچه آنان مي خواستند با دو دسته شدن حضور خود را تثبيت کنند اما طولي نکشيد که دوباره يکدست شدند و به دسته اول پيوستند. لذا بر اثر اين حرکت حاکميت ليبرالها به زير کشيده شد و اگرچه اين طيف تا الان هم باقي مانده اند اما هيچگاه به طور جدي در عرصه قدرت حضور پيدا نکرده اند.
    ساير پيامدهاي عمده اين حرکت در کشور ما چه بود؟
    در اثر اشغال سفارت، ضد انقلاب داخلي از جمله گروه هاي چپ به انفعال درآمدند چرا که تنها حربه اي که در اختيار داشتند زدن برچسب غربي و آمريکايي به انقلاب و انقلابيون بود. بر اثر عملکرد دولت موقت بهانه اين کار به دست آنها افتاده بود، اما با اين حرکت دانشجويان اين بهانه از دست آنان گرفته شد و آنها ديگر نمي توانستند تصور کنند که گروه هاي انقلابي مسلمان دست به چنين کار بالقوه خطرناکي بزنند آن هم در موقعيت و شرايطي که جامعه بعد از انقلاب احتياج به آرامش و عدم درگيري براي تثبيت موقعيت نظام جديد داشت لذا آنها تا چند روز از اظهار هرگونه نظر خودداري کردند و چون موقعيت خود را در اذهان عامه در خطر ديدند جز حمايت از حرکت دانشجويان پيرو امام(ره) چاره اي نداشتند.
    بي شک اين حرکت که در يک کشور انقلابي رخ داده و توجه بسياري از کشورها و صاحبنظران بين المللي را به خود اختصاص داده بود، بدون تاثير و پيامد بين المللي نبوده است. اين پيامدها چه بودند؟
    آمريکا که همه اميد خود را به نيروهاي ليبرال بسته بود و اميدوار بود که تمام منافع گذشته خود را با کمک اين طيف به نحوي ديگر حفظ کند در اثر اين حرکت مايوس و نا اميد شد. افشاي اسرار سفارت موجب شد که زحمات 30 ساله آمريکا و به خصوص سازمان سيا و نفوذ به اعماق جامعه ايراني و استخدام نيروهاي مناسب براي بهره برداري در زمان مطلوب به هدر برود و جامعه ايران براي چندين سال از خطر عوامل نفوذي بيگانه مصون و محفوظ نگه داشته شود. از طرف ديگر با اين عمل بسياري از ارتباطات سازمان سيا با سازمانهاي جاسوسي ديگر و شگردهاي خاص اين سازمانها افشا گرديد که تقريبا سيستم و نظام اطلاعاتي و جاسوسي آمريکا را در منطقه مختل کرد.
    از جمله تاثيرات و پيامدهاي بين المللي اين حرکت اين بود که يکي از دو ابرقدرت جهان را رسوا ساخت. دسترسي به اسرار حساس و حياتي آن، عدم توانايي قدرت مذبور در حل بحران اثرات عميقي برجاي گذاشت. از يک طرف با اين اقدام قداست و حرمت بين المللي که به کلي ساخته و پرداخته جامعه غربي است و در جهت فراهم نمودن امکان نفوذ و اعمال سلطه استعمارگران قدرتمند غربي مي باشد در هم شکسته شد و از آن پس اصل مصونيت ديپلماتيک و اين فرض که مکان سفارت در حکم خاک کشور ديگر مي باشد امکان سوءاستفاده براي کارهاي تخريبي و جاسوسي را نمي داد و ديگر براي آن امنيت فرضي که بر جامعه جهاني و دولت ها تحميل شده بود تضميني وجود نداشت به طور کلي يک کشوري از جرگه کشورهاي جهان سوم نمي تواند از اين امتياز در خاک کشوري مثل آمريکا و يا شوروي سابق بر عليه دولت ميزبان بهره برداري کند. در حالي که ابر قدرتها با استفاده از امتياز مزبور سفارتخانه هاي خود را مقر حکمراني سلطه و انجام توطئه و کودتا و دخالت در امور داخلي کشورهاي کوچک قرار داده بودند. با اشغال سفارت آمريکا اين نوع بهره برداري در همه کشورها به حداقل رسيد و ابرقدرتها و اتباع آنها ديگر امنيت لازم را براي انجام توطئه نداشتند. کشورهاي جهان سوم مي توانستند با استناد به افشاي حقايق و اسرار سفارت آمريکا در ايران درخواست تجديد نظر در حقوق و امتيازات ديپلماتيک را بنمايند و امکان اعمال يک نوع نظارت و کنترل مستمر را براي جلوگيري از سوءاستفاده از حقوق و امتيازات مزبور فراهم کنند.
    به نظر مي رسد رويارويي مستقيم با دولت آمريکا و پيامدهاي ملموس آن در کشور از جمله فشارهاي جهاني است که دولت آمريکا آن را رهبري مي کند.
    در اثر اشغال سفارت انقلاب اسلامي به مبارزه رودرو و مستقيم با آمريکا کشيده شد و با مقاومت و ايستادگي و خنثي سازي همه توطئه هاي آمريکا رسوايي بزرگي را براي سياست بازان آمريکا و به خصوص دولت کارتر و متعاقب آن دولت ريگان فراهم کرد و البته اين جرات و جسارتي که امروز دولت و ملت ما در قبال مسئله هسته اي محکم ايستاده است ناشي از همين قضيه است و ادامه حرکت ديروزي است که از خط دهي حضرت امام(ره) و رضايت ايشان کليد خورد و امروزه هم همان حرکتي که با دستان مبارک امام(ره) شروع شد به صورت نستوه و محکم پشتيباني خواهد شد و ادامه پيدا خواهد کرد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 18:23  توسط ذبیح الله نعیمیان  | 

انقلاب اسلامی، آذرخشی از عاشورای حسینی

عاشورا حرکتی که سالار شهیدان در سال60 هجری آن را آغاز نمود، نقش بزرگی در تحولات سیاسی و اجتماعی و فرهنگ آن زمان داشته است. دامنه نقش آفرینی عاشورا ویژه زمان و مکان خاصی نیست بلکه گستره تأثیر عاشورا بر گستردگی زمان است. حیات آفرینی و راهگشایی و نقشی که در تاریخ اسلام داشته است بسی فراتر از نقش آفرینی یک حرکت محدود و دریک مقطع زمانی خاص و در گوشه ای از سرزمین پهناور اسلامی است. این واقعه جاودانه تاریخ همواره مایه حرکت و خروش، عدالتخواهی و ظلم ستیزی، ایثار و شهادت طلبی بوده است.

 رخداد مبارک انقلاب اسلامی الهام گرفته از نهضت حسینی و مکتب عاشورایی است. امام خمینی(ره) رهبر بی بدیل انقلاب اسلامی با الهام گرفتن از فرهنگ عاشورا و بهره گیری از آموزه های عاشورایی، این گنجینه عظیم سیاسی دینی را اساس قیام و مبارزه قرار داد و خطوط کلی انقلاب اسلامی را بر پایه قیام سیدالشهداء(علیه السلام) بنا نهاد.

 مقاله «انقلاب اسلامی، آذرخشی از عاشورای حسینی» به قلم آقای نصر الله سخاوتی که در مجله «معرفت» شماره یازدهم بهمن1384 به چاپ رسیده به تبیین ویژگیهای مشترک نهضت عاشورا و انقلاب اسلامی می پردازد. نویسنده پس از یک مقدمه و اشاره به افتراق انقلاب اسلامی و نهضت عاشورا در دو رکن «رهبری» و «مردم» به تبیین تشابه دو نهضت در مبانی ایدئولوژیکی می پردازد و شاخصه هایی چون ایثار و فداکاری،نجات دین خدا، امر به معروف و نهی از منکر، ظلم ستیزی و تضاد با لیبرالیسم را به عنوان مشترکات دو نهضت به بحث می گذارد.

 انقلاب اسلامی، آذرخشی از عاشورای حسینی:

امام حسین(علیه السلام) فرمودند:

«انی لا اری الموت الا السعاده، و لا الحیاه مع الظالمین الا برما.»1

 من قطعاً مرگ در راه حق جز سعادت و زندگی با ستم پیشگان را جز ملال و دلتنگی نمی دانم.

 این سخن فریاد مشترك و در حقیقت، پلی ارتباطی است میان دو نهضت: قیام عاشورای سال61 هجری در نینوا، و انقلاب اسلامی سال1400 در ایران. رهبران این دو انقلاب حركت خود را با یك سخن آغاز نمودند، هرچند رهبری در یكی اصلی و در دیگری فرعی، در اولی متبوع و در دومی تابع، در یكی مقتدا و در دیگری مأموم او بود.

 

رهبری در آنجا به اوج قله انسانیت و فراتر از آن، به مقام عصمت رسیده و سكوت برایش حرام گردیده بود. پس لازم دید تا خون خود بیفشاند و از برچیده شدن خوان نعمت خداوندی و سفره شریعت محمدی(صلی الله علیه وآله وسلم) جلوگیری نماید. اما در اینجا، عارف به اوج قله معرفت نایل شده پس از انجام چهارمین سفر از «اسفار اربعه» نتوانست به تنهایی در آن اوج عروج، بر سفره حقیقت بنشیند و به تنهایی از آن نعمت های رنگارنگ استفاده كند. پس چاره ای ندید جز اینكه از آن معراج به میانه خلق بازگردد و دست بسیاری را گرفته، مجدداً با خود ببرد. (سیرفی الخلق بالحق)

 

وحدت یا دوگانگی دو چیز را از وجوه مشترك یا افتراق آن ها می یابند. انقلاب اسلامی و نهضت عاشورا وجوه افتراق انكار ناپذیری در برخی اركان همچون رهبری و مردم دارند. اما وجوه تشابه این دو نهضت در مبانی ایدئولوژیكشان است؛ تا آنجا كه می توان گفت: بی تردید، نهضت عاشورا یكی از ریشه های انقلاب اسلامی و در حقیقت، اصلی ترین آن ها به شمار می آید.

 امام خمینی(ره) رهبر این انقلاب، یك مسلمان شیعه دوازده امامی و از مراجع عظام تقلید بود كه یقیناً با تأسی به نهضت عاشورا و مكتب حسین بن علی(علیه السلام) توانست كاری كند كه پس از رسول خد(صلی الله علیه وآله وسلم) بشریت هرگز به خود ندیده بود.

 ویژگی های مشترك نهضت عاشورا و انقلاب اسلامی:

1. ایثار و فداكاری:

شاخص ترین مشخصه و كارآمدترین عنصر این دو نهضت ایثار و فداكاری است. این ویژگی، هم در نهاد رهبری و هم طرف داران هر دو نهضت پررنگ است. امام حسین(علیه السلام) شب عاشورا بیعت خود را از تمام هوادارانش برداشت و از آن ها خواست تا او را در میان دشمن تنها بگذارند؛ زیرا با شهادت آن حضرت، مسئله پایان یافته تلقی می شد و دشمنان دستور داشتند كه در این صورت، به هواداران او آسیبی نرسانند. پس فرمود: «آگاه باشید كه به همه شما اجازه رفتن دادم. همه شما آزادید؛ بدون اینكه هیچ بیعتی از من بر شما باشد، بروید!»2

 

فرزند راستین آن حضرت، امام خمینی(ره) هم فرمود: «من مصمم هستم كه از پای ننشینم تا دستگاه فاسد را به جای خود بنشانم و یا در پیشگاه مقدس حق تعالی با عذر وفود كنم.»3

 

«... اگر با كشته شدن من انقلاب به نتیجه كامل خود برسد، چرا به چنین امری راضی نباشم؟!»4

 

همچنین در ابتدای نهضتش فرمود: «من اكنون قلب خود را برای سرنیزه های مأمورین شما حاضركرده ام، ولی برای قبول زورگویی ها و خضوع در مقابل جبارهای شما حاضر نخواهم كرد.»5

 

در ماجرای شهادت استاد مطهری هم فرمود: «بیایید بكشید ما را! اسلام زنده تر می شود.» همچنین فرمود: «هیهات كه خمینی در برابر تجاوز دیوسیرتان و مشركان و كافران به حریم قرآن كریم و عترت رسول خدا و امت محمد و پیروان ابراهیم حنیف ساكت وآرام بماند و یا نظاره گر صحنه های ذلت و حقارت مسلمانان باشد. من خون و جان ناقابل خویش را برای ادای واجب حق و فریضه دفاع از مسلمانان آماده نموده ام و در انتظار فوز عظیم شهادتم. قدرت ها و ابرقدرت ها و نوكران آنان مطمئن باشند اگر خمینی یكه و تنها بماند، به راه خود، كه راه مبارزه با كفر و ظلم و شرك و بت پرستی است، ادامه می دهد و به یاری خدا، در كنار بسیجیان جهان اسلام، خواب را از دیدگان جهان خواران و سر سپردگانی كه به ستم و ظلم خویش اصرار می نمایند، سلب خواهد كرد.»6

 

روشن است كه آبشخور این همه سخن حماسه خیز آموزه های آموزگار بزرگ شهادت، امام حسین(علیه السلام) است.

 

شهادت طلبی، از جان گذشتگی و درس «خود بمیر تا دیگران به سعادت برسند» در طرف داران این دو نهضت قابل تقدیر است.

 

میزان فداكاری و ایثار هواداران راشاید هیچ كس به اندازه رهبر نهضت نتواند به خوبی احساس كند. پس بهتر است از خود آن ها در این خصوص بشنویم؛ امام حسین(علیه السلام) فرمود: «من یارانی باوفاتر و بهتر از اصحاب خود و اهل بیتی نیكوتر از اهل بیت خود سراغ ندارم. پس خداوند از طرف من به شما پاداش خیر دهد!»7

گویند: شمر در شب عاشورا، برای ایجاد تفرقه و اختلاف در سپاه امام حسین(علیه السلام)، اما تحت پوشش خویشاوندی خود با ابوالفضل العباس(علیه السلام)، برای او امان نامه آورد. آن مرد غیرت و شجاعت حتی پاسخ شمر بن ذی الجوشن را نداد. امام حسین(علیه السلام) فرمود: ای برادر! او را پاسخ بده. حضرت ابوالفضل(علیه السلام) به سوی شمر رفت، فرمود: لعنت خدا بر شما و امان نامه شما! چگونه من در امان باشم و فرزند بتول(علیه السلام) در خطر؟!

 

زمانی كه امام حسین(علیه السلام) بیعت خود را از یاران خویش برداشت، پیش از همه حضرت عباس(علیه السلام)، برادران او، فرزندان آن ها، فرزندان حضرت زینب(علیه السلام) و دیگر اقوام امام(علیه السلام)، در یك بسیج همگانی به سوی خیمه امام(علیه السلام) شتافتند و با او تجدید عهد و میثاق نمودند. پس از اقوام، نوبت به اصحاب رسید. مسلم بن عوسجه به امام(علیه السلام) عرض كرد: «به خدا سوگند! اگر بدانم كه كشته می شوم، سپس زنده می شوم، آن گاه زنده زنده سوزانده می شوم و دوباره زنده ام كنند و مجدداً سوزانده شوم و خاكسترم را بر باد دهند و هفتاد بار در این كار تكرار شود، دست از تو برندارم تا مرگ خویش را در یاری ات دریابم! چگونه این كار را نكنم با اینكه جز یك بار كشته نشوم، اما برای آن كرامتی است كه هرگز پایان نمی پذیرد؟»8

 

رهبر انقلاب اسلامی نیز در ترسیم روحیه فداكاری و ایثار هواداران انقلاب، فرمود: «این جانب از فداكاری ملت ایران تشكر كرده و قدرت و عظمت او را در پناه قرآن و احكام اسلام از خداوند متعال با تضرع خواهانم.»9 روزهایی كه بر ما گذشت عاشورای مكرر بود و میدان ها و خیابان ها وكوی و برزن هایی كه خون فرزندان اسلام در آن ریخت بلای مكرر... هفده شهریور مكرر عاشورا و میدان شهدا مكرر كربلا، كاخ ستمگری را با خون در هم كوبید كه بلای ما كاخ سلطنت رافرو ریخت.»10

 

«پیروان خالص و مخلص امام خمینی(ره) نیز، كه خود را با نارنجك به زیرتانك می افكندند، عاشقانه شهید شدند، نه عاقلانه، شهادت حسین فهمیده، كه نموداری از شهادت ده ها ایثارگر ناب و مجاهد نستوه مشتاق و عاشق بود، با شهادت دیگران فرق می كند؛ زیرا پیدا بود كه اینان حقیقتی می دیدند كه دیگران یا آن را ادراك می كردند یا اگر از آن آگاه بودند، در محدوده فهم حصولی آنان بود، نه شهود حضوری. آنكه مقصود خود را می بیند، این گونه جانش را بر كف دست می نهد و به روی مرگ لبخند می زند.»11

 

نگاهی بی غرضانه به نهضت امام خمینی(ره) و یاران باوفای او، چنان تحسین برانگیز است كه در عاشورا و سرهای بی تن كربلا. یاران در آنجا امام زمان خویش را می دیدند و پروانه وار در یاری اش پناه می جستند، اما در اینجا، با اشارت یكی از نوادگان و برجستگان مكتبش خویشتن را به آب و آتش می زدند و فدا می كردند.

 

2. نجات دین خدا:

از جمله مشتركات اساسی دو نهضت تلاش برای احیای دین خدا و ارزش های فراموش شده در میان مسلمانان بود. حسین بن علی(علیه السلام) در آغاز حركتش فرمود: «مگر نمی بینید كه به حق عمل نمی شود و از باطل روگردانی وجود ندارد؟! شایسته است (در چنین وضعی) انسان مؤمن به دیدار پروردگار خود بشتابد. من مرگ را جز سعادت و زندگی با ستمگران را جز ملال و دلتنگی نمی دانم.»12 فرزندش امام خمینی(ره) نیز گفت: «سید الشهداء(علیه السلام) برای اسلام خودش را به كشتن داد... حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) را كشتند، اما(این كشته شدن) اطاعت خدا بود، برای خدا بود، تمام حیثیت برای او بود. از این حیث، هیچ شكستی در كار نبود.»13

 

3. امر به معروف و نهی از منكر:

اهمیت عنصر «امر به معروف و نهی از منكر» در آیات و روایات بی شماری گوشزد گردیده است. سلامت هر جامعه، مسلمان یا غیر آن، مذهبی یا سكولار، مؤمن یا ملحد، بسته به آن است كه آنچه را از آن جامعه «معروف» یا «منكر» می داند، بر آن امر یا نهی كند و برای آن هزینه بپردازد. این نكته هرچند با نگاهی عقلی یا تجربی به دست می آید، اما قرآن كریم نیز آن را فرموده است:

«یا بنی اقم الصلاه و امر بالمعروف و انه عن المنكر و اصبر علی ما اصابك.»(لقمان/17)

پسرم! نماز را بپادار و امر به معروف و نهی از منكر كن و برآنچه به تو می رسد استقامت و پایداری داشته باش.

 

لقمان حكیم فرزند خود را به پس لرزه ها و مشكلات پس از بپا داشتن نماز، امر به معروف و نهی از منكر - چنانچه واقعی باشند- هشدار جدی می دهد تا مبادا بلافاصله پس از انجام این سه تكلیف مهم، منتظر دست مریزاد و پاداش از سوی انسان های نابخرد جامعه باشد.

 

پس آنچه كار یك نهضت را دشوار و آن را با خشونت روبرو می كند همین امر است. این دو نهضت نیز از این قاعده مستثنا نبودند. امام حسین(علیه السلام) هنگام خروج از مدینه، ضمن وصیت به برادرش، محمد بن حنفیه، فرمود: «من برای تفریح و تكبر و فساد و ستم قیام نكردم، بلكه برای طلب اصلاح در امت جدم قیام نمودم. من می خواهم امر به معروف و نهی از منكر كنم. من می خواهم به سیره و سنت جدم و پدرم علی بن ابی طالب(علیه السلام) رفتار كنم.»14 فرزند او خمینی كبیر(ره) نیز گفت: «ما، كه تابع حضرت سید الشهداء(علیه السلام) هستیم، باید ببنیم ایشان چه وضعی در زندگی داشت. قیامش، انگیزه اش نهی از منكر بود كه هر منكری باید از بین برود؛ من جمله، قضیه حكومت جور باید ازبین برود.»15

 

4. مبارزه با علت فساد

یكی دیگر از عناصرمشترك این قیام ها آن بود كه هردوی آن ها قلب فساد را نشانه رفتند. امام حسین(علیه السلام) ذره ای با یزید پلید به بیعت و مصلحت ننشست؛ چرا که وی غیر از معاویه بود و تحمل او بر مسلمانان جایز نبود، چه رسد به امام مسلمانان.

 

یزید فردی بی شخصیت، میمون باز، شرابخوار و بی کفایت بود که برای برچیدن سفره توحید، از ابتدا سفره بان آن را هدف قرار داده بود، و چاره ای نبود جز آنکه پیکان مبارزه از ابتدا قلب او را نشانه رود. پس به قول فیلسوف شهید مرتضی مطهری، چنانچه دعوت کوفیان برای قیام در کار نبود و حتی اگر معاویه نیز بیعتش را از امام حسین(علیه السلام) برمی داشت و او را به حال خود رها می کرد، سیدالشهداء(علیه السلام) دست از یزید برنمی داشت؛16

 

زیرا یزید اسلام را پوستین وارونه کرده بود. پس باید تنبیه می شد و به سزایش، که دست کم برکناری از قدرت بود، می رسید.

 

امام خمینی(ره) نیز با فراگیری این درس از استاد خود، حسین بن علی(علیه السلام) تنها وظیفه خود را مبارزه با شاه و ارباب او آمریکا دانست و از زمانی که نهضت او شکل گرفت، برخلاف دیگر مبارزانی که تنها به جهاد با معلول اکتفا می کردند، با ریشه فساد به مبارزه برخاست و شاه و شاهان را در ایران مورد انتقاد قرار داد. وی گفت: «فقط خدا می داند که سلطنت در ایران از آغاز پیدایش خود، چه جنایت هایی کرده است! جنایات پادشاهان تمام تاریخ ما را سیاه کرده است.»17

 

5. ظلم ستیزی و طاغوت زدایی

از جمله مشترکات یاد شده و از کارهای ویژه ه ی رهبران راستین، ظلم ستیزی و ظاغوت زدایی است. «طاغوت» در منظر قرآن کریم، به نظام هایی اطلاق می شود که در جایگاه حق نشسته و قانون و قضاوت را از خدا نمی گیرند، هرچند چنین رژیم هایی مورد پذیرش عده ای و یا حتی اکثریت افراد یک جامعه باشند. در قرآن و روایات، «طاغوت» یا حاکم نامشروع یعنی: کسی که از طرف خدا مأذون و منصوب نباشد و مبارزه با چنین نظامی در صورت توان، واجب است. خداوند متعال انگیزه بعثت انبیاء(علیه السلام) را اساساً دو نکته معرفی می کند: «عبادت خدا؛ و کناره گیری و مبارزه با طاغوت.»18

 

در این صورت، چگونه می شود که فرزندان پاک این رسولان با حکومت های نامشروع کنار بیایند و دم نزنند؟! اگر گفته شود امام حسین(علیه السلام) و فرزند او خمینی کبیر(ره) چنین کردند، اما اگر مبارزه با طاغوت و ظلم ستیزی واجب است پس چرا دیگران چنین نکردند؟ چرا امام حسن(علیه السلام) و از علمای عاصر مرحوم آیه الله العظمی بروجردی سکوت اختیار کردند؟

 

پاسخ آن است که ائمه اطهار(علیه السلام) و شاگردان حقیقی آن ها برای تکمیل یک هدف آمدند. کار آن ها همچون زمینه سازی است؛ همچون ورزش کارانی که در یک زمین فوتبال همه فعالیت می کنند، اما در نهایت، یک نفر توپ را به کنج دروازه حریف می نشاند. یا همچون یک جورچین که تکه آخرش را یک نفر می چسباند. پس در میان ائمه اطهار(علیه السلام) یک نفر حسین(علیه السلام) است و البته آخرین آن عزیزان هم حضرت مهدی صاحب الزمان(عج)؛ در میان علما هم یک نفر کارش حسینی است و آن خمینی است و دیگران باید حسنی یا سجادی و زینبی عمل کنند؛ چنان که مرحوم آیه الله العظمی بروجردی حسنی عمل کرده و زمینه قیام اسلامی را فراهم آورد.19

 

امام خمینی(ره) که در کتب تربیتی حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) رشد یافته بود، با تعالیم عاشورایی خویش، مردم ایران را متحول ساخت. او گفت: «حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) به همه ما آموخت که در مقابل ظلم، در مقابل ستم و در مقابل حکومت جائر چه باید کرد.»20 همچنین فرمود: «سیدالشهداء و اصحاب و اهل بیت او(علیه السلام) آموختند تکلیف را، فداکاری در میدان، تبلیغ در خارج میدان، آن ها به ما فهمانیدند که در مقابل حکومت جور نباید زن ها بترسند، نباید مردها بترسند.»21

امام خمینی(ره) برپایی نظام اسلامی را با توجه به تعالیم قرآنی و مکتب عاشورا، یک ضرورت اجتناب ناپذیر می دانست.22

 6. تضاد با لیبرالیسم

ویژگی هایی که ذکر شدند و صدها ویژگی دیگر، که از مختصات مکتب عاشورا یا مشترکات آن با انقلاب اسلامی هستند، همه در یک چالش جدی با مکتب جهان شمول امروزین یعنی «لیبرالیسم» قرار دارند. در حقیقت، انقلاب اسلامی به تبع نهضت عاشورا، در حالت دوگانگی و چالش عمیق با مکتب یاد شده قرار دارد. «ایثار و فداکاری» به عنوان شاخص ترین مشخصه و کارآمدترین عنصری که در هردوی این نهضت ها بسیار پررنگ و جلوه گر است، نام برده شد. این عنصر در مکتب لیبرالیسم نه تنها جایی ندارد، بلکه عکس آن حاکم است. پررنگ ترین آموزه ها و شاخص ترین مشخصه های لیبرالیسم عبارتند از: «آزادی فردی و محدود کردن قدرت دولت»23 که نتیجه ای جز «سود شخصی» و «جامعه فدای فرد» ندارد.

 از دیدگاه لیبرالی، فرد بر جامعه و مصلحت فردی بر مصلحت اجتماعی اولویت دارد. لیبرالیسم از آغاز، همزاد و همراه سکولاریسم (جداانگاری دین از دولت) مدرنیسم (سنت ستیزی) فلسفه اختیار (جبرستیزی) بازار آزاد، رقابت کامل، فردگرایی، مشارکت سیاسی، نظام نمایندگی، عقل گرایی، ترقی خواهی و علم گرایی بوده و ضد وحدت گرایی (مونیسم) تمرکزگرایی، انحصارگرایی، اقتدار گرایی و ضد نخبه گرایی است.24

 در فرهنگ علوم سیاسی، لیبرالیسم «نوعی ایدئولوژی و گونه ای از جهان بینی (است) که فرد را پایه ارزش های اخلاقی می شمارد و همه افراد را دارای ارزش برابر می داند؛ از این رو، فرد باید در انتخاب هدف های زندگی خویش آزاد باشد.»25

 بنابراین و به بیانی تقریبی، آزادی برای لیبرالیسم عدم محدودیت یا مداخله اجباری است.26

پس لیبرالیسم پیوسته انسان را به خود می خواند، اما کربلا و عاشورا به خدای خود! و صد البته که در مکتب عاشورا نیز سنت ستیزی، اختیار، بازار آزاد، رقابت کامل، مشارکت نمایندگی، ترقی خواهی و این قبیل کالاها یافت می شوند، اما با تفسیر خاص و ویژه خود و بر این همه باید افزود: عشق گرایی، امام محوری و جامعه گرایی را، تا آنکه مترقی ترین مکاتب همچون لیبرالیسم را میلیون ها سال نوری در فاصله با مکتب عاشورا و مکتب جاوید حسینی ببینیم.

 رقابت کامل در کربلا، در بازار آزادی بود که سنت ستیزان با اختیار و آزادی و هوش و هواس کامل، تحفه های ناقابلی (به گفته خودشان) همانند جان های خویش را به نمایندگی از همه مشارکت ورزان تاریخ در این امر مهم، عاشقانه نثار خاک پاک قدم دوست و امام خود کردند و پای کوبان به استقبال مرگ شتافتند تا جامعه پس از آن ها بهبود یابد و سود برد.

 به هر حال، «لیبرالیسم یک دشمن دیرینه داشت که از آن بی خبر نبود، اما احساس خطر جدی در این مورد از سال1979 مسیحی به او دست داد. این خصم خطرناک، اسلام و انقلاب اسلامی بود؛ زیرا اسلام تنها ایدئولوژی است که هرکجا برود، بی رقیب می ماند. محتوای مکتب حیات بخش اسلام چنان بی عیب، بی رقیب و غنی است که در هر قالبی ریخته شد، پرجاذبه ترین ایدئولوژی و نظام را به نمایش خواهد گذاشت. اکنون فرض کنیم قالبی به نام «مردم سالاری» وجود دارد که می توان محتواهای گوناگونی در آن ریخت. چنانچه لیبرالیسم در این ظرف گنجانیده شود، «لیبرال- دموکراسی» خواهیم داشت و اما اگر اسلام در این ظرف قرار گیرد، نظام «مردم سالاری دینی» به بار خواهد نشست. شدیدترین چالش میان اسلام و لیبرالیسم نیز در اینجاست که انسان در جامعه لیبرال- دموکراسی، پشت به خدا نشسته، اما در جامعه مردم سالاری دینی، پیوسته و بی وقفه رو به خدا در حرکت است. در چنین جامعه ای، هم خدا سالار است و هم مردم، در حالی که در جامعه لیبرال- دموکراسی، در حقیقت یک اقلیت حاکمند. امروزه هرچند طرفداران دموکراسی لیبرال کم نیستند، اما حرکت جهان به سویی است که حامیان این نوع نظام ها رو به کاهش اند.»27

 

امروزه در سراسر جهان، روزی نیست که با نام امام خمینی(ره) و یاد انقلاب شکوهمند او، چندین کافر به اسلام نپیوندند. این همه برکت به خوبی گویای آن است که این انقلاب ریشه در کربلا و نهضت های عاشورای حسینی دارد.


پی نوشت ها:

 1. ابن شعبه حرانی، تحف العقول، ص174 / سید بن طاووس، اللهوف، ص69

2.شیخ عباس قمی، نفس المهموم، ص227 و 228

3.  امام خمینی، صحیفه نور، ج1، ص45

4.همان، ص60

5.امام خمینی، کلمات قصار (پندها و اندرزها)، ص228

6.  همو، صحیفه نور، چ بیستم، ص227

7.  محمد بن جریر طبری، تاریخ طبری، چ پنجم، ص418 / ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج3، ص285 / شیخ عباس قمی، پیشین، ص227

8. شیخ عباس قمی، پیشین، ص227 و 228

9. امام خمینی، صحیفه نور، ج2، ص97

10.همان، چ نهم، ص57

11.عبدالله جوادی آملی، شکوفایی عقل در پرتو نهضت عاشورا، قم، انتشارات اسلامی، 1381، ص195

12. سید بن طاووس، پیشین، ص69 / ابن شعبه حرانی، پیشین، ص174

13.امام خمینی، صحیفه نور، ج4، ص20

14.خوارزمی، مقتل خوارزمی، ج1، ص188

15. امام خمینی، صحیفه نور، ج20، ص189

16.مرتضی مطهری، حماسه حسینی، ج3، ص178 به بعد.

17.پریر کلر وبلانش، ایران: انقلاب به نام خدا، ترجمه قاسم صفری، ص13

18.نحل، 36

19.اشاره به فرمایش امام خمینی در جواب شاه که گفته بود: سیدی هم پیش از تو بود که با ما کار چندانی نداشت و این قدر ما را اذیت نمی کرد، امام فرموده بود: او سید حسنی بود، اما من سید حسینی ام.

20.امام خمینی، صحیفه نور، ج3، ص225

21.همان، ج17، ص59

22.امام خمینی، کتاب البیع، ج2، ص461

23.آر. بروس داکلاس، کنت آر. هاردر، تام باتلمور و استنلی پین، ایدئولوژی های معاصر، ترجمه علیرضا کاهر، تهران، دفتر پژوهش و تدوین تاریخ انقلاب اسلامی، 1384، ص34

24.همان، ص34 و35

25. علی آقا بخشی و مینو افشاری، فرهنگ علوم سیاسی، ش1682، ص325

26.اندرولوین، نظریه لیبرال دموکراسی، ترجمه سعید زیبا کلام، تهران، سمت، 1380، ص43

27.نصر الله سخاوتی، اسلام و دموکراسی، قم، مرکز مطالعات و پژوهش های حوزه علمیه، 1383، ص44
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 18:23  توسط ذبیح الله نعیمیان  | 

مردم را دولتي کنيم يا دولت را مردمي؟

مردم را دولتي کنيم يا دولت را مردمي؟
نويسنده: دکتر نصرالله سخاوتی

این روزها تنور انتخابات و هواداری از این و آن بسیار داغ شده است. تعداد 71 نفر از اساتید علوم سیاسی دانشگاه ها نیز فرصت را غنیمت شمرده و در اقدامی که هیچ پیشینه نداشت پشتیبانی خود را از میرحسین موسوی آشکار نمودند. البته این حمایت سیاسی، بشرطها و شروطها و انا من شروطهاست. تا اینجای کار تعجبی ندارد زیرا از این گونه چهره های شناخته شده علوم سیاسی انتظاری جز این نیز نمی رود که در این فضای باز سیاسی حرکتی چنین سیاسی نمایند. لکن شگفت آور حرکت کاملاً سنجیده و سیاسی کارانه برخی از این چهره هاست که به هیچ روی آقای میرحسین موسوی و کارهای او را برنمی تابند اما در ظاهر از او پشتیبانی نموده و چنین نامه ای را امضا می کنند.
    به عنوان نمونه، پس از پایان یافتن دولت میرحسین موسوی این نگارنده دانشجوی دوره کارشناسی رشته علوم سیاسی و در حال تحصیل بودم. آقای دکتر احمد نقیب زاده در همان زمان یک ترم برایمان تاریخ روابط بین الملل را درس می داد.
    وی در آن روزگار از منتقدان بسیار سرسخت دولت میرحسین موسوی بود. با گذشت چندین سال هرگز از یاد نمی برم روزی را که بر سر کلاس آقای دکتر نقیب زاده جمله بسیار زشت و رکیکی که بر نابودی چندین باره آقای میرحسین موسوی دلالت داشت بر زبان جاری ساخت. ما از این برخورد شدیداً ناراحت شده، علت این سخن را جویا شدیم. دکتر نقیب زاده این گونه استدلال می کرد که چرا آقای میرحسین تمامی کالاهای اساسی کشور را سی و پنج ریال حراج نمود و زمانی که خزانه و ذخایر کشور را از دست داد و خزانه را آب و جارو کرد به خانه خود رفت و سکوت اختیار کرد. استدلال آقای نقیب زاده این بود که هرکسی می تواند کشور را این گونه اداره کند، لکن هر کس چنین کند به مجازات سخت و سنگین باید گرفتار شود.
    ظاهراً نقطه شگفت آور مشخص شد. نام آقای دکتر احمد نقیب زاده هفتادمین اسم از حمایت نامه مذکور است! حال آنکه میرحسین همان شخصیت بیست سال قبل است و هنوز هیچ چیز عوض نشده است. یا لااقل حادثه جدیدی طی این بیست سال توسط این شخص رخ نداده تا قضاوت کنیم که میرحسین تغییر کرده و چنانچه الان در راس امور اجرایی قرار گیرد مثل همان روز عمل نکند. اما اینکه چرا برخی از اساتید هم رشته ما تا این اندازه قابل تغییر هستند؟! آیا عیب از رشته علوم سیاسی است و یا کاستی در برخی اشخاص که چنین قابل تغییر و منعطف هستند؟!
    ظاهراً این نقص و کاستی به افراد برمی گردد، زیرا بسیار کسانی که در پرتو همین رشته های علوم انسانی نظیر، حقوق، علوم سیاسی، علوم اجتماعی و... با مبنا زیستند و رستگار شدند.
    امضاکنندگان حمایت نامه مذکور و به ویژه جناب آقای نقیب زاده می دانند که اندیشه اقتصادی آقای میرحسین موسوی همان سیستم اقتصادی «دولتی کردن مردم» است نه «مردمی کردن دولت»، یعنی چنانچه دولت میرحسین مجدداً کارآمد شود، اگر بتواند همان سیستم اقتصادی بسته را حاکم می کند. در نتیجه حتی رقابت های مثبت می میرند و اوضاع اقتصادی شدیداً دگرگون می شوند. نگارنده یقین دارم که آقای نقیب زاده و بسیاری از امضاکنندگان این مرقومه اگر نگوییم تمامی آنها، با اندیشه «مردمی کردن دولت» و واگذاری بخش هایی از دولت به مردم، موافق هستند. تفکری که از سال 1368 به بعد آغاز شد و در دولت نهم جانی تازه گرفت. اصل 44قانون اساسی عملیاتی تر شد و واگذاری های صحیح و بنیادی در دستور کار مطالعه و عمل قرار گرفتند.
    با این همه امضاکنندگان فراموش کرده اند که «دولت توسعه سیاسی» ارمغانی نداشت زیرا مشکل اساسی داخلی ما در حال حاضر سیاسی نیست و یا کمتر سیاسی است، بلکه مشکلات امروز ما فرهنگی، بیکاری، ازدواج، اعتیاد، تورم و امثال اینهاست که البته سیاست گذاری می طلبد و سیاسی کاری نمی خواهد. متاسفانه حامیان این نامه مجددا کوشیده اند جهت گیری دولت بعدی را به سمت و سوی یک دولت سیاسی که خود در آن جایگاهی داشته باشند به پیش برند. یقینا چنین دولتی دولت احمدی نژاد نخواهد بود اما دولت میرحسین ممکن است باشد چرا که همه هم و غم یک دولت ارزشی در آینده، چشم انداز سند بیست ساله یعنی کسب و ارتقای جایگاه جهانی در همه امور است.
    این حامیان کوشیده اند تا با تاکید بر برخی مفاهیم سیاسی، دولت میرحسین موسوی را نظیر دولت خاتمی، یک دولت توسعه سیاسی بخواهند. ایشان ایجاد نهاد دموکراسی، توسعه احزاب سیاسی و امثال اینها را مهم ترین برنامه های دولت آتی دانسته و حتی تصریح کرده اند که دانش سیاسی مهمتر از دانش هسته ای یا همطراز آن است. حال آن که باز تاکید می کنیم دولتی که همه کوشش آن سیاسی باشد نمی تواند در مسائل مهمی چون بحث هسته ای موفق باشد. مثلاماجرای نشست سعدآباد و پشت نمودن اروپایی ها و نازکشیدن دست اندرکاران دولت هشتم در این خصوص قابل یادآوری است. تردیدی نیست که گاهی سیاسی کاری و انفعال، جز خواری و ذلت حاصلی ندارد.حال آنکه دولت نهم با ورود فعال به عرصه عمل و دیپلماسی دستاوردهای بسیار چشمگیری به ارمغان آورد. امضاکنندگان محترم به یاد داشته باشند مهم ترین مشکل کشور ما نبود احزاب، آزادی، نبودن نهاد دموکراسی، جامعه مدنی و امثال اینها نیست که راضی باشند تا شخصی نظیر آقای میرحسین بیاید و مشکل را حل نماید، بلکه مشکل اساسی گوش ندادن دولت ها به سخنان مشفقانه ولی فقیه بوده است. امام امت سال 1363 به دولت خطاب و توصیه می کند که تجارت مباح و آزاد است. نباید این قدر کارها در انحصار دولت باشد. امور اقتصادی را دولتی و نظام اقتصادی را سوسیالیستی نکنید. اما متاسفانه آقای موسوی سیاست های اقتصادی را از انحصار دولت خارج نساخت. اوج نقطه حساس این مسئله سال 1368 زمانی بود که نظامیان ما برنامه های خود را خدمت امام عرضه داشتند. اینان به امام امت گفتند که چون وضعیت اقتصادی به زیر صفر رسیده است. (1) دیگر قادر به جنگیدن نیستیم. آری با گذشت دو دهه از جنگ، مدعیان اتمام جنگ در پیشگاه ملت شرمسار هستند. زیرا گرچه اقتصاد سرمایه داری و کاپیتالیستی که بعد از میرحسین پا گرفت نیز مطلوب نبود تا آنجا که مقام معظم رهبری در سال 1379 فرمود، کشور از سه چیز رنج می برد؛ فقر و فساد و تبعیض. بنابراین تنها راه نجات کشور، گوش دادن مسئولان بالای اجرایی کشور به رهبری و مقام ولایت است نه بی توجهی به او.
    سخن پایانی آنکه آقای دکتر نقیب زاده شهربابکی و دوستانش به خوبی می دانند که میرحسین همان شخص صدر انقلاب است. به ویژه اگر مناظره پنج شنبه شب و اعترافات خودش را در این خصوص مشاهده کرده باشند! اما چه چیزی تغییر نمود که چنین کسانی که فتوا به نابودی چندین باره او می دادند، صدوهشتاد درجه چرخیده اند؟! الله العالم!
    ¤ استاد موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) قم
    

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 18:16  توسط ذبیح الله نعیمیان  | 

سخاوتی لادانی، نصرالله


( ملیت: ایرانی   قرن: 15 )

نصرالله سخاوتی لادانی محل تولد : اصفهان شهرت تابعیت : ایران تاریخ تولد : 1340/1/1 زندگینامه علمی اینجانب نصرالله سخاوتی لادانی فرزند قاسمعلی متولد 1340 در اصفهان در خانواده‌ای متدین و مذهبى در منطقه ای ازاصفهان دیده به جهان گشودم. مختصری از آنچه به یاد می‌آورم بدین شرح است: دوران ابتدایی را با موفقیت فوق‌العاده‌ای که ایزد منان عنایت فرموده بود، در محله مجاور به پایان رساندم. چنانکه می‌توان گفت در کلیه کلاسهای ابتدایى، شاگرد اول کلاس و در کل مدرسه شاگرد نمونه بودم. چه لذت ‌بخش و سرور آفرین بود روزی که معلم کلاس اول ما به بنده مباهات می‌کرد و در یک شرط‌بندی با معلم کلاس چهارم مرا به آن کلاس برد تا هرچه آنها می‌گویند بنویسم! دوران راهنمایی را در همان محل تولد (یعنی لادن که زادگاه آیت الله جنتی و مرحوم پدرش نیز می‌باشد) سپری نمودم. امّا از آنجا که علی ‌رغم سن پایینم که هنوز به بلوغ نرسیده بودم شدیداً سیاسی شده بودم! و به رادیوهای مخالف با رژیم در آن زمان گوش می‌دادم و اطلاعاتی که به دستم می‌رسید می‌خواندم و نیز به نوارهای حضرت امام(ره) گوش می‌دادم لذا به دلایل فوق الذکر تا حدودی از پرداختن به کیفیت درس هایم عقب ماندم. با اخذ مدرک سیکل وارد حوزه علمیه اصفهان شدم و پس از یکسال به قم آمدم و در مدرسه رسالت به دروس حوزوی تداوم بخشیدم. در عین حال از گرفتن مدرک دیپلم در کنار دروس حوزوی غافل نماندم و با تغییر رشته از ریاضی به اقتصاد به اخذ دیپلم نیز نائل شدم. البته تا سال 56 که به قم آمدم اجازه ندادم کسی با خبر شود که اینجانب به چه کاری اشتغال دارم چون جو زمانه اصلاً به نفع و در راستای تشویق ما نبود. بنابراین برای خود من هم تعجب آ‌ور است که چگونه چنین شد. زیرا در آن زمان ما شدیداً سیاسی شده و تحت القائات جزوات سیاسی مجاهدین (منافقین) و... قرار داشتیم و ممکن به نظر نمی‌رسید که یک دفعه از حوزه سردرآوریم، اما به لحاظ لقمه پاکی که از رنج پدر و دعای مادر ناشی می‌شد خداوند بر ما منت نهاد. به لحاظ شناخت برخی دوستان از اینجانب، پس از انقلاب هرچه تلاش کردم که به درس‌هایم ادامه دهم موفق نشدم و لذا در سپاه پاسداران بودم و تا سال 60 که اینجانب را به فرماندهی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بروجن منصوب نمودند و بعد از آنکه خواستم برای ادامه تحصیل به قم بیایم، باز به فرماندهی عملیات سپاه اصفهان منصوب شدم و تا سال 63 که موفق شدم به قم بیایم عضو شورای فرماندهی سپاه اصفهان بودم، و در سال 65 نیز جهت ادامه تحصیل موفق به استعفا از سپاه گردیدم. البته بعضاً در این دوران در جبهه‌ها مسئولیت گردان در لشکر امام حسین(ع) را نیز داشتم. همزمان با دروس حوزوى، این بار به تحصیل در موسسه در راه حق نیز پرداختم و دوره عمومی معارف و الهیات را به پایان رساندم. حدوداً سال 71 که جهت تبلیغ به کردستان رفته بودم با اصرار دوستان، مسئولیت مرکز بزرگ اسلامی غرب کشور که کلیه علما، طلاب و روحانیون کردستانات (آذربایجان غربی و کردستان) را تحت پوشش دارد پذیرفتم و تا سال 73 در آنجا بودم پس از بازگشت از کردستان در رشته علوم سیاسی (کارشناسی ارشد) موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره) شرکت کردم. سال 75 از پایان‌نامه‌ام با عنوان همگرایی در خاورمیانه به مشاورت آقای دکتر سریع القلم و راهنمایی آقای دکتر قوام، با درجه عالی و نمره 18 دفاع نمودم. پوشیده نماند که در همین دوران سفر به کردستان و پیش از آن؛ در دانشگاههای نراق، کردستان، آشتیان، علامه طباطبایی (ادبیات و حسابداری) در قم و تهران به تدریس معارف و الهیات اشتغال ورزیدم و هم ‌اینک در موسسه امام خمینی به دروس تخصصی علوم سیاسی (تاریخ روابط بین‌الملل) و همچنین در دانشگاه آزاد اسلامی قم نیز به دروس تخصصی رشته علوم سیاسی مشغول هستم و این علاوه بر اشتغالات ویژه روزانه‌ام در رابطه با تدریس سیوطی و... در خود حوزه (مدرسه معصومیه) می‌باشد. به مدت دو سال نیز پس از آمدن ازکردستان به عنوان معاونت پژوهشی حضرت آیت الله مصباح یزدی الشریف در موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی (ره)خدمت می‌کردم که بعد به بهانه تعقیب دکتری رها نمودم. از نظر تحقیق و تألیف باید بگویم که علاقه فراوان دارم لکن زمانه پرشور ما که انقلاب و جنگ و امثال آن بود توفیق کافی از این نظر را از ما سلب نمود در عین حال در سال 1358 فقط یکی از کتابهای داستانم تحت عنوان قصه حامد و حمید توسط انتشارات آزادی چاپ گردید. همچنین مقاله‌ای از اینجانب تحت عنوان خطر صهیونیزم در سه شماره از مجله پاسدار اسلام از منشورات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در سالهای 64 به چاپ رسید. با روی کار آمدن طالبان در افغانستان به سال 73 یعنی همان زمانی که خیلی‌ها حسن نیت نشان می‌دادند، این حقیر به گوشزد نمودن خطرات فراوان آنها در یک مقاله که آخرین شماره روزنامه کیهان 1373 تحت عنوان اگر طالبان نباشد آن را به چاپ رسانید، پیشنهاد نموده بودم که با تلاش فراوان و پیگیرى، چگونه می‌تواند فعالیت‌های طلاب و روحانیون شیعه و سنی در افغانستان یک کاسه شود. فعالیتهای علمی حقیر علاوه بر مقاله فوق و مطالب بالا عبارتند از: مقاله دیگری در کیهان به مناسبت 26 آذر 1379، سه مقاله نیمه مفصل در شماره‌های 22 و 43 و 55 مجله علمی تخصصی معرفت، سه مقاله در روزنامه رسالت، بیشتر از ده مقاله در هفته نامه پرتو، یک مقاله در مجله تبیان (به اضافه مدتی سردبیری این مجله)، نوشتن بخش میانی کتاب غرب‌شناسی چاپ مؤسسه امام خمینی تحت عنوان رنسانس، نوشتن دروس سیاسی که در انتهای کتاب مبانی اندیشه‌های اسلامی به قلم جمعی از نویسندگان در موسسه امام خمینی (سال 1381) به چاپ رسید. کتاب اسلام و دموکراسی نشر مرکز مطالعات حوزه علمیه در سال 1383 نیز به قلم اینجانب بود.



زندگي نامه خودنوشت ايشاناينجانب نصرالله سخاوتي لاداني فرزند قاسمعلي ت ت 1340 ش ش 34766 در اصفهان در خانواده‌اي متدين و مذهبى  در منطقه ای ازاصفهان ديده به جهان گشودم. مختصري از آنچه به ياد مي‌آورم بدين شرح است: دوران ابتدايي را با موفقيت فوق‌العاده‌اي كه ايزد منان عنايت فرموده بود، در محله مجاور به پايان رساندم. چنانكه مي‌توان گفت در كليه كلاسهاي ابتدايى، شاگرد اول كلاس و در كل مدرسه شاگرد نمونه بودم. چه لذت ‌بخش و سرور آفرين بود روزي كه معلم كلاس اول ما به بنده مباهات مي‌كرد و در يك شرط‌بندي با معلم كلاس چهارم مرا به آن كلاس برد تا هرچه آنها مي‌گويند بنويسم! دوران راهنمايي را در همان محل تولد (يعني لادن كه زادگاه آيت الله جنتي و مرحوم پدرش نيز مي‌باشد) سپري نمودم. امّا از آنجا كه علي ‌رغم سن پايينم كه هنوز به بلوغ نرسيده بودم شديداً سياسي شده بودم! و به راديوهاي مخالف با رژيم در آن زمان گوش مي‌دادم و اطلاعاتي كه به دستم مي‌رسيد مي‌خواندم و نيز به نوارهاي حضرت امام(ره) گوش مي‌دادم لذا به دلايل فوق الذكر تا حدودي از پرداختن به كيفيت درس هايم عقب ماندم. با اخذ مدرك سيكل وارد حوزه علميه اصفهان شدم و پس از يكسال به قم آمدم و در مدرسه رسالت به دروس حوزوي تداوم بخشيدم. در عين حال از گرفتن مدرك ديپلم در كنار دروس حوزوي غافل نماندم و با تغيير رشته از رياضي به اقتصاد به اخذ ديپلم نيز نائل شدم. البته تا سال 56 كه به قم آمدم اجازه ندادم كسي باخبر شود كه اينجانب به چه كاري اشتغال دارم چون جو زمانه اصلاً به نفع و در راستاي تشويق ما نبود. بنابراين براي خود من هم تعجب آ‌ور است كه چگونه چنين شد. زيرا در آن زمان ما شديداً سياسي شده و تحت القائات جزوات سياسي مجاهدين (منافقين) و... قرار داشتيم و ممكن به نظر نمي‌رسيد كه يك دفعه از حوزه سردرآورديم، اما به لحاظ لقمه پاكي كه از رنج پدر و دعاي مادر ناشي مي‌شد خداوند بر ما منت نهاد. به لحاظ شناخت برخي دوستان از اينجانب، پس از انقلاب هرچه تلاش كردم كه به درس‌هايم ادامه دهم موفق نشدم و لذا در سپاه پاسداران بودم و تا سال 60 كه اينجانب را به فرماندهي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بروجن منصوب نمودند و بعد از آنكه خواستم براي ادامه تحصيل به قم بيايم، باز به فرماندهي عمليات سپاه اصفهان منصوب شدم و تا سال 63 كه موفق شدم به قم بيايم عضو شوراي فرماندهي سپاه اصفهان بودم، و در سال 65 نيز جهت ادامه تحصيل موفق به استعفا از سپاه گرديدم. البته بعضاً در اين دوران در جبهه‌ها مسئوليت گردان در لشكر امام حسين(ع) را نيز داشتم. همزمان با دروس حوزوى، اين بار به تحصيل در موسسه در راه حق نيز پرداختم و دوره عمومي معارف و الهيات را به پايان رساندم. حدوداً سال 71 كه جهت تبليغ به كردستان رفته بودم با اصرار دوستان، مسئوليت مركز بزرگ اسلامي غرب كشور كه كليه علما، طلاب و روحانيون كردستانات (آذربايجان غربي و كردستان) را تحت پوشش دارد پذيرفتم و تا سال 73 در آنجا بودم پس از بازگشت از كردستان در رشته علوم سياسي (كارشناسي ارشد) موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره) شركت كردم. سال 75 از پايان‌نامه‌ام با عنوان همگرايي در خاورميانه به مشاورت آقاي دكتر سريع القلم و راهنمايي آقاي دكتر قوام، با درجه عالي و نمره 18 دفاع نمودم. پوشيده نماند كه در همين دوران سفر به كردستان و پيش از آن؛ در دانشگاههاي نراق، كردستان، آشتيان، علامه طباطبايي (ادبيات و حسابداري) در قم و تهران به تدريس معارف و الهيات اشتغال ورزيدم و هم‌اينك در موسسه امام خميني به دروس تخصصي علوم سياسي (تاريخ روابط بين‌الملل) و همچنين در دانشگاه آزاد اسلامي قم نيز به دروس تخصصي رشته علوم سياسي مشغول هستم و اين علاوه بر اشتغالات ويژه روزانه‌ام در رابطه با تدريس سيوطي و... در خود حوزه (مدرسه معصوميه) مي‌باشد. به مدت دو سال نيز پس از آمدن ازكردستان به عنوان معاونت پژوهشي حضرت آيت الله مصباح يزدي الشريف در موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني (ره)خدمت مي‌كردم كه بعد به بهانه تعقيب دكتري رها نمودم. از نظر تحقيق و تأليف بايد بگويم كه علاقه فراوان دارم لكن زمانه پرشور ما كه انقلاب و جنگ و امثال آن بود توفيق كافي از اين نظر را از ما سلب نمود در عين حال در سال 1358 فقط يكي از كتابهاي داستانم تحت عنوان قصه حامد و حميد توسط انتشارات آزادي چاپ گرديد. همچنين مقاله‌اي از اينجانب تحت عنوان خطر صهيونيزم در سه شماره از مجله پاسدار اسلام از منشورات سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در سالهاي 64 به چاپ رسيد. با روي كار آمدن طالبان در افغانستان به سال 73 يعني همان زماني كه خيلي‌ها حسن نيت نشان مي‌دادند، اين حقير به گوشزد نمودن خطرات فراوان آنها در يك مقاله كه آخرين شماره روزنامه كيهان 1373 تحت  عنوان اگر طالبان نباشد آن را به چاپ رسانيد، پيشنهاد نموده بودم كه با تلاش فراوان و پيگيرى، چگونه مي‌تواند فعاليت‌هاي طلاب و روحانيون شيعه و سني در افغانستان يك كاسه شود. فعاليتهاي علمي حقير علاوه بر مقاله فوق و مطالب بالا عبارتند از: مقاله ديگري در كيهان به مناسبت 26 آذر 1379، سه مقاله نيمه مفصل در شماره‌هاي 22 و 43 و 55 مجله علمي تخصصي معرفت، سه مقاله در روزنامه رسالت، بيشتر از ده مقاله در هفته نامه پرتو، يك مقاله در مجله تبيان (به اضافه مدتي سردبيري اين مجله)، نوشتن بخش مياني كتاب غرب‌شناسي چاپ مؤسسه امام خميني تحت عنوان رنسانس، نوشتن دروس سياسي كه در انتهاي كتاب مباني انديشه‌هاي اسلامي به قلم جمعي از نويسندگان در موسسه امام خميني (سال 1381) به چاپ رسيد. كتاب اسلام و دموكراسي نشر مركز مطالعات حوزه علميه در سال 1383 نيز به قلم اينجانب بود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 18:14  توسط ذبیح الله نعیمیان  | 

انتظار فرج از نيمه خرداد کشم

انتظار فرج از نيمه خرداد کشم نويسنده: دکتر نصرالله سخاوتي استاد حوزه و دانشگاه در نگاه برخي از نويسندگان عرب مانند؛ ليلي عشقي، ايرانيان دو روز را به يوم الله هاي موجود در تاريخ اسلام و تشيع افزودند و البته حلالشان باد. اين ايام، يکي روز “ورود” امام خميني(ره) به ايران و ديگري روز “فرود” وي بود. زيرا در اين دو روز خميني کبير(ره) دستکم ده ميليون استقبال کننده و بدرقه کننده داشت! وعده ملاقات امت با امامشان در هر دو ديدار بهشت زهرا تعيين گشته بود. “بدين ترتيب، تصويري با تمام جزئياتش تکرار مي شد. دو تصوير کاملامشابه که ده سال بين آنها فاصله مي انداخت دو روز جنون آميز براي بهشت زهرا و براي مردم ايران تفسير انتزاعي ده سال فاصله بين اين دو روز - اولين سخنراني امام خميني و روز تدفين او- تصوير کاملي از رويداد عرضه مي دارد، ...(1)“ حقيقت آن است که بايستي چراغي خيزش دوازدهم بهمن و چهاردهم خرداد را در جهش پانزدهم خرداد مشاهده کرد. به واقع در اين مختصر مي خواهيم بگوييم همه جريان هاي بعدي، در پانزدهم خرداد 1342 ريشه دارند. آن اسراري که در نيمه خرداد نهفته بود هيچ کس نظير شخص امام(ره) قادر به رمزگشايي و بازخواني آنها نبود. او بود که با گره زدن آغاز انقلاب (15 خرداد 42) به پايان آن (14 خرداد 68)، و با مسافرت ابدي خويش مهر تضمين و بيمه جاويد را بر آن نهاد تا اين بار مردم مسلمان ايران درفش آزادي و استقلال را هرگز بر زمين نگذارند و به دست مبارک صاحب اصلي اش بسپارند. به راستي نيمه خرداد چه سري داشت که زن و مرد و پير و جوان را يکپارچه ساخت و به صحنه آورد؟! زن ها در آن روز پا به پاي مردها، با کارد و قندشکن و ديگر وسايل آشپزخانه به رويارويي با آخرين رژيم دست نشانده و تا دندان مسلح شاهنشاهي به خيابان ها آمدند! پس از آنکه مردم قم و تهران و باقرآباد و ورامين در آن روز به خيابان ها ريختند و به دستگيري امامشان که نيمه شب گذشته اش انجام شده بود اعتراض کردند، به دستور شخص شاه تيراندازي مستقيم به مردم آغاز گرديد،(2) و شمار بسيار زيادي از زنان و مردان و حتي کودکان به خاک و خون غلطيدند. شدت درگيري چنان زياد بود که اجساد شهدا و زخمي ها سراسر خيابان ها و کوچه ها را پوشانيده بودند. در تهران تا سحرگاه روز بعد اجساد شهدا و حتي زخمي هايي را که هنوز ناله مي کردند، در کاميون مي انداختند و مي بردند و به گور مي سپردند.(3) طبق نقل مشهور، تنها در روز پانزدهم خرداد بيش از پانزده هزارنفر از مردم قم، تهران، شيراز و ... به شهادت رسيدند.(4) بي شک در تاريخ ايران، ملت حماسي و قهرمان ما قيام هاي بسياري را تجربه نموده بودند اما هيچ يک از آنها همچون قيام پانزده خرداد نقطه عطف تاريخ ما نگشته بود. چرا که در ديگر قيام ها و جنبش هاي مردمي ما، ظلم ستيزي و طاغوت زدايي وجود داشت اما تاکنون رايحه امامت از آنها استشمام نشده بود! اما اين بار بوي امامت را از طريق يکي از اسلاف و اخلاف صالح ائمه اطهار عليهم السلام به مشام مي رسيد و هر انساني را مدهوش مي ساخت در گذشته رابطه ميان مردم و علما نهايتا رابطه اجتهاد و تقليد بود. همچنانکه اين رابطه، پيشتر از آن (اوايل غيبت کبري) رابطه گوينده و شنونده بود. اما هم اينک که خميني کبير ظهور نمود، شمايي از ظهور آن عزيز و رايحه خوش حجت خدا را از عرش به فرش آورد و واقعيت آن انقلاب نهايي را به همگان باورانيد! يکي ديگر از اسرار قيام پانزدهم خرداد که امام امت در همان آغاز حرکت براي برخي فاش ساخته، آن بود که اين جنبش، پانزده سال بعد به بار مي نشيند و نتيجه مي بخشد نه الان! زيرا گفته بود؛ قيام گران انبوه و هواداران من، هم اکنون در پشت پدران خود يا در شکم مادرانشان هستند! و سر ديگر نيمه خرداد در رحلت جانگداز آن عزيز، نهفته بود که در چهاردهم اين ماه به وقوع پيوست. “چنانکه گويي از آسمان فرود آمد تا در زمين فرو رود و از اين پس جز يادگاري بر روي زمين نخواهد داشت. مثل پيکاني که در ريگزار فرو رود يا دانه ريگي که به صورت ستاره اي در آ سمان جلوه گر شود.(5) بنابراين رمز آلودگي و سرگونگي ماه خرداد سبب شد تا بگوييم؛ “انتظار فرج از نيمه خرداد کشم” والسلام عليکم و رحمه الله پي نوشت ها: 1- دکتر ليلي عشقي، زماني غير زمان ها، ترجمه احمد نقيب زاده تهران: مرکز بازشناسي اسلام و ايران، 1379، ص137 2- صحيفه نور، ج 1، ص ؛247 ج 2، ص 194 . 66 و271 3- حميد روحاني. بررسي و تحليل از نهضت امام خميني (ره)، ج 1، ص484 4- صحيفه نور، ج 7، ص ؛167 ج 9، ص ؛92 ج 12، ص 137 و 179 5- دکتر ليلي عشقي، همان، ص 138
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 18:1  توسط ذبیح الله نعیمیان  | 

 

ماهنامه معرفت

ماهنامه علوم انساني داراي رتبه علمی - ترويجي

سال چهاردهم، شماره 11 (پياپي 98)، بهمن 1384
120 صفحه

 
 پرتوي از كلام رهبري ص 2


 سرمقاله ص 3




ويژه‌نامه انقلاب اسلامي
 نعمت انقلاب اسلامي
استاد محمدتقي مصباح   ص 4


 نقش فرهنگ سياسي شيعه در انقلاب اسلامي ايران
مهدي ابوطالبي   ص 10


 انقلاب اسلامي ، آذرخشي از عاشوراي حسيني
نصرالله سخاوتي   ص 24


 انقلاب اسلامي و جنبش دانشجويي
مرتضي شيرودي   ص 29


 انقلاب اسلامي و نسل سوم
حميدرضا مظاهري سيف   ص 39
 چکيده   


 انقلاب اسلامي ، تعالي معرفتي
حميدرضا سيف   ص 50
 چکيده   


 انقلاب اسلامي و بازتاب آن بر لبنان
سعيد باغستاني   ص 55


 انقلاب اسلامي و بازتاب آن بر پاكستان
ذبيح الله نعيميان   ص 65


 انقلاب اسلامي ايران و انقلاب نيكاراگوئه
سيدمهدي سيديان   ص 76


 منشا ناكامي غربيها در تحليل انقلاب اسلامي ايران
دكتر محمدرضا جواهري   ص 83


 انقلاب اسلامي ايران و تاثير آن بر نظريه‌هاي علوم اجتماعي
صغري اراضي   ص 91
 چکيده   


 ماهيت ، جريانها و شخصيتهاي انقلاب اسلامي
متين محجوب   ص 100


 نقد و بررسي كتاب (مقاومت شكننده) اثر جان فوران
علي قادري   ص 109




از مقولات ديگر
 فلسفه عزاداري و گريه براي امام حسين (ع)
حامد منتظري مقدم   ص 112


+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 17:59  توسط ذبیح الله نعیمیان  | 

استادان اسلام امريكايي

ويسنده: نصرالله - سخاوتي

منبع: ماه نامه - زمانه - 1384 - شماره 33




يكي از بزرگترين موانع تكامل و دستيابي به حقيقت، چه در حوزه معارف ديني و چه در زمينه انديشه و رفتارهاي سياسي و اجتماعي، پديده تحجر است. اين پديده كه قدمت آن را مي‌توان تا دوردستهاي تاريخ بْرد، اختصاص به پيروان مذاهب ندارد، بلكه عارضه‌اي فكري است كه در فرد، خانواده، قبيله، قوم و اي‌بسا يك جامعه بزرگ بروز مي‌يابد و ممكن است در زمينه‌هاي ديني، سياسي، فرهنگي و... خودنمايي كند.

جمود فكري يا خشك‌مغزي مترادفهاي مناسبي براي واژه تحجر هستند و دامنه رسوخ آن را تاحدودي معلوم مي‌سازند. بنابراين پديده تحجر از ديدگاه جامعه‌شناختي داراي تعريف و طبقه‌بندي علمي خاصي مي‌باشد و در نزد ساير ملل و اقوام نيز مورد مطالعه و شناخت واقع شده است. اما آنچه در اين مقاله مورد تاكيد قرار مي‌گيرد، جايگاه عارضه تحجر در آيات و روايات اسلامي و نيز انديشه سياسي ــ فقهي حضرت امام(ره) مي‌باشد كه با توجه به اهميت انقلاب اسلامي ايران در دنياي معاصر موضوعي كاملا مهم و قابل اعتنا به حساب مي‌آيد. انقلاب اسلامي ايران به رهبري حضرت امام‌خميني(ره) به‌خودي‌خود پديده‌اي مدرن به ‌حساب مي‌آيد اما با بنيادها و پديدارهاي مدرنيته غربي فرسنگها فاصله دارد. حضرت امام(ره) بناي نهضت را بر اين گذاشته بودند كه نبايد به بهانه دوري‌جستن از مظاهر و پديدارهاي زيانبار مدرنيته غرب، در گرداب تحجر و مقدس‌مآبي فرو غلطيد و سرنوشت دنياي اسلام را به دخمه‌هاي تاريك جمود و تحجر واپسگرايان رهنمون ساخت.حضرت امام(ره) بارها در پيامهاي كتبي و شفاهي خود مسلمانان را از خطر جمود و جمودگرايان برحذر داشته و ضرر و زيان آنها را بيشتر از زيان ناشي از جانب كافران و معاندان دانسته‌اند. مقاله زير پديده تحجر ــ اعم از مذهبي و سياسي ــ را از ديدگاه قرآن، روايات و حضرت امام‌(ره) مورد بررسي قرار مي‌دهد.





معناي لغوي و اصطلاحي تحجر

تحجر در لغت، مثل سنگ سخت‌شدن است[i] و اگر در مورد مفاصل بدن گفته شود، خشك‌شدن و تصلب آنها است به‌گونه‌اي‌كه از حركت طبيعي بازايستند.[ii] تحجرِ بركسي، به‌معناي تنگ‌گرفتن بر او است[iii] و در اصطلاح سياسي تحت دو عنوان تبيين شده‌ است:

1ــ Bigotry: خشك‌مغزي، خشك‌انديشي، تحجر، خصوصيت اخلاقي كه گرايش شخص را به چسبيدن به اصول كهنه و قديمي، رسم و سنت، ناتواني درك و فهم و حمايت از اصول جديد و ترقي‌خواهي نشان مي‌دهد... .[iv]

2ــ Fanaticism: تعصب، جمود فكري، تحجر، جانب‌داري خالصانه، پرشور، كوته‌نظرانه و مصرانه از چيزي، كسي يا آئيني و نيز حالتي كه با داشتن عقايد قالبي، جزمي و تغييرناپذير مشخص مي‌شود.[v]

 

تحجر در اصطلاح قرآني و روايي

تحجر در قرآن به مثابه يكي از انحرافات اساسي و حساس جوامع و افراد به‌شمار رفته است. تقريبا تمام آياتي كه فرد را از نينديشيدن برحذر مي‌دارند و نكوهش عدم تفكر و تعقل را مي‌رسانند، به‌گونه‌اي بر تحجر و تصلب تاخته‌اند. اصطلاح رايج قرآني دراين‌خصوص واژگاني نظير صم بكم عمي، الصم البكم الذين لايعقلون، اعمي و مانند آن مي‌باشد. برخي از اين اصطلاحات زماني به كار رفته‌اند كه قومي با استناد به حركت پيشينيان خواسته‌اند همان روش را بدون هيچ استناد عقلي پي‌گيرند.

تحجر در اصطلاح روايي، همان جهل است كه در برابر عقل ــ و نه علم ــ قرار مي‌گيرد. يعني از ديدگاه روايات، عالم جاهل ممكن است يافت شود كه همان عالم متحجر است، اما عاقلِ جاهل پارادوكسي است كه جمعشان هرگز ممكن نيست.

اصطلاح ديگري كه در روايات معصومين(ع) در اين خصوص به چشم مي‌خورد، تعبير به جاهل متنسك است. تنسِك در لغت يعني تزهِد و تعبد.[vi] بنابراين زهد و عبادت چنانچه از مغز و روح تهي شود، انسان عابد و زاهد را متحجر ساخته و از عبادت حقيقي ‌دور مي‌كند.

در اصطلاح فقه شيعه، تحجر همان تقليد ناپسند است؛ يعني فرد در اصول دين از كسي تقليد كند؛ اما تقليد در فروع و احكام فقهي دست‌كم از باب رجوع جاهل به عالم و غيركارشناس به متخصص، از پشتوانه محكم عقلي برخوردار است.

بنابراين در يك جمع‌بندي نهايي متحجر كسي است كه تنها از زاويه‌اي خاص مسائل را بنگرد و عدول از اين حالت را ناممكن بيابد.

 

متحجر از ديدگاه قرآن

خداوند متعال در يك استفهام انكاري با عتاب تمام مي‌پرسد: «قل هل يستوي الاعمي والبصير افلا تتفكرون» (انعام/50): آيا نابينا و بينا يكسانند [نه چنين است، هرگز] پس چرا تفكر نمي‌كنيد؟! همچنين در جاي ديگري به هنگام معرفي بدترين جنبندگان به پيامبر خود مي‌فرمايد: «ان شر الدواب عندالله الصم البكم الذين لايعقلون» (انفعال/22): همانا بدترين جنبندگان نزد خدا، افراد كر و لالي هستند كه انديشه نمي‌كنند. بنابراين بايد گفت كساني كه عقل و فكر دارند اما تعقل و انديشه ندارند بسيار پست‌منزلت‌تر از موجوداتي هستند كه اصولا عاري از اين افزارها به سر مي‌برند.

با الغاء خصوصيت از اين دسته آيات شريفه مي‌توان آنها را تنها ويژه كفار ندانسته، بلكه حيطه دلالت معنايي را به خشك‌مقدسهاي فاقد تفكر و مسلمانان خشك‌مغز ــ كه خطر آنها پيوسته بيشتر از كفار است ــ نيز تعميم داد.

 

تحجر سياسي در روايات

بنيان‌گذار مكتب جعفري(ع) مي‌فرمايد: «العالم بزمانه لاتهجم عليه اللوابس»[vii] يعني دانشمند آگاه به زمان را شبهات، از پا نمي‌اندازند. نقيض اين فرموده آن است كه چنانچه شبهات زمان عالمي را از پاي درآوردند، درواقع او دانشمند حقيقي و عالم‌به‌زمان نبوده است. پس هرگز نبايد مسائل روز را از وي طلب كرد؛ چراكه چنين شخصي تاريخ مصرفش منتفي گشته و نظريات او نه‌تنها دراين‌خصوص غيرمفيد، بلكه زيان‌بار خواهد بود. روشن است چنين شخصي خود نيز بايد از دخالت در مسائلي كه درباره آنها تخصص ندارد، به‌طور جدي پرهيز داشته باشد.

ظاهرا روايت يادشده در برخورد با تحجر سياسي صادر گرديده است. بعيد نيست كه در آن مقصود از «العالم» دانشمند ديني و مسلمان باشد؛ پس چنين كسي زماني حلال مشكلات جامعه خواهد بود كه در رفع اين‌گونه مسائل كاردان باشد.

اميرالمومنين امام علي‌بن‌ابيطالب(ع) در ذكر صفات گروهي از مبارزان  راستين، يكي از ويژگيهاي آنان را حمل آگاهي و بينايي خويش بر شمشيرهايشان مي‌داند ــ «... حملوا بصائرهم علي اشيافهم...» [viii] ــ و مي‌فرمايد آنان اين‌گونه دين خدا را نصرت بخشيدند. بنابراين نصرت دين خدا قطعا مشروط به اكتساب نگاه واقعي سياسي و اجتماعي و حمل بصيرت و آگاهي بر عمل خواهد بود تا هرگونه راه بر تحجر سياسي بسته شود.

در كتاب گران‌سنگ اصول كافي درباب «كتاب العقل و الجهل» روايات زيادي در تعريف عقل و فضائل آن ذكر گرديده است اما آنچه‌ در آغاز بيش‌ترازهرچيز مورد توجه قرار مي‌گيرد، عنوان اين باب است. مرحوم كليني با الهام از روايات، برخلاف تصور عوام عقل را در برابر جهل قرار داده است، نه علم را. اين مساله نشان مي‌دهد كه تقسيم‌بندي عالم به دو قسم جاهل (عالمِ جاهل) و عالم (عاقلِ عالم) قطعا نادرست است.

عالمِ جاهل در تاريخ اسلام كم نبوده است و چنانكه در تاريخ دو سه دهه انقلاب اسلامي نيز مشاهده گرديد، بارزترين ويژگي اين دسته از عالمان، فكر بسته و ساده‌لوحي بيش‌ازحد و دخالت آنان در اموري است كه راجع‌به آن امور تخصص ندارند.

پيامبرخدا(ص) فرمود: خداوند متعال چيزي برتر از عقل به بندگانش نبخشيده است؛ زيرا خوابيدن عاقل از شب‌بيداري جاهل و درمنزل‌بودن عاقل از مسافرت جاهل بهتر است.[ix] خداوند پيامبرش را جز براي تكميل عقل مبعوث نساخت. عقلا همان صاحبان خرد هستند كه درباره ايشان فرمود: تنها صاحبان خرد اندرز مي‌گيرند. در اين حديث شريف درواقع رسول‌خدا(ص) به آيه «و ما يتذكر الا اولوالالباب» اشاره مي‌كنند. در آيه شريفه مشابه مي‌خوانيم: «انما يخشي‌الله من عباده العلماء»؛ يعني تنها و تنها دانايان هستند كه از خدا مي‌ترسند (و به كارهاي غيرنيك دست نمي‌زنند). از تركيب اين دو آيه شريفه نتيجه مي‌شود كه علماء واقعي و حقيقي همان عقلا هستند؛ چراكه «عقل پيوسته با علم است»[x] بنابراين چنانچه كساني مشاهده شدند كه علمشان از عقلشان سبقت گرفته باشد، بايد دريافت كه اين علم، علم واقعي و ماندگار نيست و بر طريق حق نخواهد بود. معرفت ماندگار و حقيقي آن است كه در انسان به حضور مبدل گردد، هرچند از طريق حواس ظاهري تحصيل گرديده باشد. بنابراين هر دانشي لزوما از معرفت حقيقي سرنمي‌زند و گاه علوم ظاهري، خود به عاملي فريبنده و حجابي بزرگ تبديل مي‌شوند: «العلم حجاب اكبر»[xi]

در خصوص عقل و معنا، مراتب و نقطه مقابل آن، روايات بسياري وجود دارد اما در يك جمع‌بندي مي‌توان گفت عقل انسانها داراي مراتبي است كه نازل‌ترين مرتبه آن ــ كه در فرهنگ اسلامي حتي از نهادن نام عقل بر آن دريغ مي‌شود ــ همان است كه در مكتب ليبراليزم و فرهنگ دموكراسي عالي‌ترين مرتبه شمرده مي‌شود! در دموكراسيهاي امروزين جهان و در مكتب ليبراليزم، كسي عقلش كامل‌تر است كه تنها در راستاي منافع شخصي يا قومي خود بيش‌تر بكوشد؛ چه بر حق باشد يا ناحق! همچنان‌كه اقتضاي قبيله‌گرايي در زمان جاهليت و پيش از ظهور اسلام نيز درواقع چنين بود.

بدون‌شك عدم درك مقام عقل و استفاده بهينه از آن، انحرافي بزرگ است؛ خواه مانند ليبراليزم عقل را محدود كرده و در خدمت هواهاي نفساني درآورند و يا مانند متحجر سياسي تعطيلش نمايند. نظر به شدت زيانباري عقل و تحجر سياسي كه اساس بحث مقاله حاضر را تشكيل مي‌دهد. در پايان اين قسمت روايتي را در زمينه تحجر و متحجر سياسي ــ مذهبي از اميرالمومنين علي(ع) ــ كه خود بلاهاي سخت و سنگيني را از اين ناحيه متحمل شد ــ نقل مي‌كنيم كه فرمود: «قصم ظهري عالم متهتك و جاهل متنسك. فالجاهل يغشي الناس بتنسكه و العالم يغرهم بتهتكه»؛[xii] يعني عالم بي‌تقوا و پرده‌در و همچنين انسان نادان گوشه‌گير عابد، پشت مرا شكستند! پس جاهل عابد با عبادت بي‌مغز خود مردم را مي‌فريبد چنان‌كه عالم هتاك نيز با پرده‌دري و بي‌تقواييش به اسلام و مسلمين زيانهاي جبران‌ناپذير وارد مي‌سازد.

لازم به ذكر است كه در ترمينولوژي و فرهنگ اصطلاحات نيز «تنسك» به معناي «تعبد و تزهد»[xiii] آمده است؛ بنابراين توجه به اين نكته بسيار ضروري است كه زهد و عبادت پيوسته بايد با تعقل و انديشه در پيوند باشند تا دين درستي را براي انسان به ارمغان آورند درغيراين‌صورت نتيجه‌اي جز تحجر و خشك‌مغزي در ديانت و سياست در پي نخواهند داشت.

 

تحجر سياسي از نگاه امام‌خميني(ره)

امام‌خميني(ره) ــ مجدد و احياءكننده اسلام ناب محمدي(ص) ــ بيشتر از آن‌كه با روشنفكري اصطلاحي و تحفه غرب مي‌ستيزد، با تحجر و جمود فكري نيز سر ناسازگاري دارد! ايشان در پيامي به يكي از مورخان معاصر مي‌گويد: «شما بايد به‌روشني ترسيم كنيد كه در سال1341 ــ سال شروع انقلاب اسلامي و مبارزه روحانيت اصيل ــ در مرگ‌آباد تحجر و مقدس‌مآبي چه ظلمها بر عده‌اي روحاني پاكباخته رفت، چه ناله‌هاي دردمندانه كردند، چه خون دلها خوردند، متهم به جاسوسي و بي‌ديني شدند، ولي با توكل بر خداي بزرگ كمر همت را بستند و از تهمت و ناسزا نهراسيدند و خود را به طوفان بلا زدند و در جنگ نابرابر ايمان و كفر، علم و خرافه، روشن‌نگري و تحجرگرايي، سرافراز ولي غرقه به خون ياران و رفيقان خويش پيروز شدند.»[xiv]

در فراز پيشين همين پيام آمده است: «شما بايد نشان دهيد كه چگونه مردم عليه ظلم و بيداد، تحجر و واپس‌گرايي قيام كردند و فكر اسلام ناب محمدي(ص) را جايگزين اسلام سلطنتي، اسلام سرمايه‌داري، اسلام التقاط و در يك كلمه اسلام امريكايي كردند.»[xv]

بنابراين امام‌خميني(ره) ظاهرا تحجر و مقدس‌مآبي را خطرناك‌تر از روشنفكري غربي مي‌داند و معتقد است بيشترين ضربات بر اسلام و مسلمين درواقع از اين ناحيه وارد مي‌شود و به‌همين‌دليل نتيجه حاصل از تحجر و ارتجاع را، اسلام امريكايي مي‌دانند؛ هرچند البته منظور ايشان از روشنفكري در جملات بالا، روشنفكري حقيقي و صحيح است، نه منورالفكري به معناي مصطلح امروزين آن. امام‌خميني(ره) در اين جملات تحجر و متحجر را هم‌سنگ كفر و خرافه و در مقابل روشنفكري، ايمان و علم مي‌داند. دل خونين امام‌خميني(ره) از متحجرين بي‌درد و مقدس‌مآبان بي‌خرد تا آنجا مي‌گرفت كه حتي در درس اصول يا فقهشان نيز از آنان نمي‌گذشتند و به اندك‌مناسبتي بر آنها مي‌تاختند. مثلا در تفسير آيه شريفه «و اذ قال ربك للملئكة اني جاعل في الارض خليفة قالوا اتجعل فيها من يفسـد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك و نقدس لـك...» امـام خمـيني چنـين اظـهار مي‌داشت: خدا به ملائكه فرمود من در روي زمين به جاي خودم خليفه قرار خواهم داد. ملائكه پرسيدند آيا موجودي را روي زمين قرار مي‌دهي كه در آن خونريزي و فساد خواهد كرد؟ حال‌آن‌‌كه ما تو را تسبيح مي‌نماييم و براي تو مقدس خواهيم بود! خداوند فرمود: من مقدس نمي‌خواهم بلكه آدم مي‌خواهم!

امام‌خميني(ره) در پيام حج خود در سال1366 (همان‌ سالي كه جمعه خونين مكه واقع شد) خطاب به زائران بيت‌الله‌الحرام، بر راهپيمايي و اعلان برائت از مشركين تاكيد فراوان نموده، مي‌فرمايند: «... بايد مسلمانان فضاي سراسر عالم را از محبت و عشق نسبت به ذات حق و نفرت و بغض عملي نسبت به دشمنان خدا لبريز كنند و به وسوسه خناسان و شبهات ترديدآفرينان و متحجرين و منحرفين گوش فراندهند... و چه‌بسا جاهلان متنسك بگويند كه قداست خانه حق و كعبه معظمه را به شعار و تظاهرات و راهپيمايي و اعلان برائت نبايد شكست و حج جاي عبادت و ذكر است نه ميدان صف‌آرايي و رزم و چه‌بسا عالمان متهتك القاء كنند كه مبارزه و برائت و جنگ و ستيز، كار دنياداران و دنياطلبان بوده است و ورود در مسايل سياسي، آن‌هم در ايام حج دون شأن روحانيون و علما مي‌باشد.»[xvi]

امام‌خميني(ره) لازمه جدايي‌ناپذير تحجر را اسلام امريكايي دانسته و پيوسته اين دو را با همديگر يادآور مي‌شود و لازمه به‌زيركشيدن ابرقدرتها را دست‌كشيدن از تحجر و تقدس‌مآبي مي‌داند. او مي‌گويد: «بايد تلاش كنيم زهد و قدس اسلام ناب محمدي را از زنگارهاي تقدس‌مآبي و تحجرگرايي اسلام امريكايي جدا كرده و به مردم مستضعفمان نشان دهيم.»[xvii] وي ريشه همه ظلمتها و كج‌فكريها را در تحجر و مقدس‌مآبي دانسته، خطاب به فرزندان شهدا، مفقودان و جانبازان و... چنين مي‌گويد: «... و علاقمندم كه فردفرد شما عالم و متخصصي متعهد براي اسلام ناب محمدي(ص) و مبارزي سرسخت عليه اسلام امريكايي و مرفهين، و پرچمدار وفاداري براي ايثارگران و شهيدان خود باشيد و بتوانيد با چراغ علم و عمل و تقوا، ظلمت نفاق و كج‌فكريها و تحجرها و مقدس‌مآبيها را از دامن اسلام بزداييد.»[xviii]

پاره‌اي از سخنان بنيان‌گذار جمهوري اسلامي ايران را كه در آنها نسبت به هرگونه تحجر و كج‌فكري و مقدس‌مآبي ابراز انزجار نموده‌اند، فهرست‌وار ذكر مي‌كنيم و قضاوت را برعهده خواننده محترم مي‌گذاريم:

ـــ «... او يك عمر با تحجر و واپس‌گرايي جنگيد و يكي از طرفداران بي‌بديل اسلام ناب‌ محمدي(ص) در عصر فريب و خودپرستي بود...»[xix]

ـــ «... ملتي كه در خط اسلام ناب محمدي(ص) و مخالف با استكبار و پول‌پرستي و تحجرگرايي و مقدس‌نمايي است، بايد همه افرادش بسيجي باشند و فنون نظامي و دفاعي لازم را بدانند.»[xx]

ـــ «... البته اين بدان معنا نيست كه ما از همه روحانيون دفاع كنيم، چراكه روحانيون وابسته و مقدس‌نما و تحجرگرا هم كم نبودند و نيستند. در حوزه‌هاي علميه هستند افرادي كه عليه انقلاب و اسلام ناب محمدي(ص) فعاليت دارند. امروز عده‌اي با ژست تقدس‌مآبي چنان تيشه به ريشه دين و انقلاب و نظام مي‌زنند كه گويي وظيفه‌اي غير از اين ندارند. خطر تحجرگرايان و مقدس‌نمايان احمق حوزه‌هاي علميه كم نيست. طلاب عزيز لحظه‌اي از فكر اين مارهاي خوش‌خط‌وخال كوتاهي نكنند. اينها مروج اسلام امريكايي‌اند و دشمن رسول‌الله(ص)... ضربات روحانيت ناآگاه و آگاه وابسته به‌مراتب كاري‌تر از اغيار بوده و هست. در شروع مبارزات اسلامي اگر مي‌خواستي بگويي شاه خائن است، بلافاصله جواب مي‌شنيدي كه شاه شيعه است؛ عده‌اي مقدس‌نماي واپس‌گرا همه چيز را حرام مي‌دانستند و هيچ‌كس قدرت اين را نداشت كه در مقابل آنها قد علم كند. خون دلي كه پدر پيرتان از اين دسته متحجر خورده است هرگز از فشارها و سختيهاي ديگران نخورده است. وقتي شعار جدايي دين از سياست جا افتاد و فقاهت در منطق ناآگاهان، غرق‌شدن در احكام فردي و عبادي [تلقي] شد و قهراً فقيه هم مجاز نبود كه از اين دايره و حصار بيرون رود و در سياست و حكومت دخالت نمايد، حماقت روحاني در معاشرت با مردم فضيلت شد. به زعم بعضي افراد، روحانيت زماني قابل احترام و تكريم بود كه حماقت از سراپاي وجودش ببارد، و الا عالم سياسي و روحاني كاردان و زيرك، كاسه‌اي زير نيم‌كاسه داشت و اين از مسائل رايج حوزه‌ها بود كه هركس كج راه مي‌رفت، متدين‌تر بود. يادگرفتن زبان خارجي، كفر و فلسفه و عرفان گناه و شرك به شمار مي‌رفت. در مدرسه فيضيه فرزند خردسالم مرحوم مصطفي از كوزه‌اي آب نوشيد، كوزه را آب كشيدند، چراكه من فلسفه مي‌گفتم. ... البته هنوز حوزه‌ها به هر دو تفكر آميخته‌اند و بايد مراقب بود كه تفكر جدايي دين از سياست از لايه‌هاي تفكر اهل جمود به طلاب جوان سرايت نكند و يكي از مسائلي كه بايد براي طلاب جوان ترسيم شود، همين قضيه است كه چگونه در دنياي وانفساي نفوذ مقدسين نافهم و ساده‌لوحان بي‌سواد عده‌اي كمر همت بسته‌اند و براي نجات اسلام، حوزه و روحانيت، از جان و آبرو مايه‌گذاشته‌اند. اوضاع مثل امروز نبود، هركس صددرصد معتقد به مبارزه نبود زير فشارها و تهديدهاي مقدس‌نماها از ميدان به‌در مي‌رفت. ترويج تفكر شاه سايه خدا است و يا با گوشت و پوست نمي‌توان در مقابل توپ و تانك ايستاد و اين‌كه ما مكلف به جهاد و مبارزه نيستيم و يا جواب خون مقتولين را چه كسي مي‌دهد و ازهمه‌شكننده‌تر، شعار گمراه‌كننده حكومت قبل از ظهور امام زمان عليه‌السلام باطل است و هزاران ان قلت ديگر، مشكلات بزرگ و جانفرسايي بودند كه نمي‌شد با نصيحت و مبارزه منفي و تبليغات جلوي آنها را گرفت: تنها راه‌حل، مبارزه و ايثار و خون بود كه خداوند وسيله‌اش را آماده نمود، علما و روحانيت متعهد سينه را براي مقابله با هر تير زهرآگيني كه به طرف اسلام شليك مي‌شد آماده نمودند و به مسلخ عشق آمدند. اولين و مهمترين فصل خونين مبارزه در عاشوراي پانزدهم خرداد رقم خورد. در پانزدهم خرداد1342 مقابله با گلوله تفنگ و مسلسل شاه نبود؛ كه اگر تنها اين بود مقابله را آسان مي‌نمود؛ بلكه علاوه‌برآن‌ از داخل جبهه خودي گلوله حيله و مقدس‌مآبي و تحجر بود، گلوله زخم‌زبان و نفاق و دورويي بود كه هزاربار بيشتر از باروت سرب جگر و جان را مي‌سوخت و مي‌دريد. در آن زمان روزي نبود كه حادثه‌اي نباشد، ايادي پنهان و آشكار امريكا و شاه به شايعات و تهمتها متوسل شدند. حتي نسبت تارك‌الصلوة و كمونيست و عامل انگليس به افرادي كه هدايت مبارزه را به‌عهده داشتند مي‌دادند. واقعا روحانيت اصيل در تنهايي و اسارت خون مي‌گريست كه چگونه امريكا و نوكرش پهلوي مي‌خواهند ريشه ديانت و اسلام را بركنند و عده‌اي روحاني مقدس‌نماي ناآگاه يا بازي‌خورده و عده‌اي وابسته كه چهره‌شان بعد از پيروزي روشن گشت، مسير اين خيانت بزرگ را هموار مي‌نمودند. آن‌قدركه اسلام از اين مقدسين روحاني‌نما ضربه خورده است، از هيچ قشر ديگر نخورده است و نمونه بارز آن مظلوميت و غربت اميرالمومنين عليه‌السلام كه در تاريخ روشن است. بگذارم و بگذرم و ذائقه‌ها را بيش‌ازاين تلخ نكنم. ولي طلاب جوان بايد بدانند كه پرونده تفكر اين گروه همچنان باز است و شيوه مقدس‌مآبي و دين‌فروشي عوض شده است. شكست‌خوردگان ديروز، سياست‌بازان امروز شده‌اند آنها كه به خود اجازه ورود در امور سياست را نمي‌دادند، پشتيبان كساني شدند كه تا براندازي نظام و كودتا جلو رفته بودند. غائله قم و تبريز با هماهنگي چپي‌ها و سلطنت‌طلبان و تجزيه‌طلبان كردستان تنها يك نمونه است كه مي‌توانيم ابراز كنيم كه در آن حادثه ناكام شدند ولي دست برنداشتند و از كودتاي نوژه سربرآوردند، باز خدا رسوايشان ساخت. دسته‌اي ديگر از روحاني‌نماهايي كه قبل از انقلاب دين را از سياست جدا مي‌دانستند و سر به آستانه دربار مي‌ساييدند، يكمرتبه متدين شده و به روحانيون عزيز و شريفي كه براي اسلام آن‌همه زجر و آوارگي و زندان و تبعيد كشيدند، تهمت وهابيت و بدتر از وهابيت زدند. ديروز مقدس نماهاي بي‌شعور مي‌گفتند دين از سياست جدا است و مبارزه با شاه حرام است، امروز مي‌گويند مسئولين نظام كمونيست شده‌اند! تا ديروز مشروب‌فروشي و فساد و فحشا و فسق و حكومت ظالمان براي ظهور امام‌زمان ــ ارواحنا فداه ــ را مفيد و راهگشا مي‌دانستند، امروز از اين‌كه در گوشه‌اي خلاف شرعي كه هرگز خواست مسئولين نيست رخ مي‌دهد، فرياد وا اسلاما سرمي‌دهند! ديروز حجتيه‌اي‌ها مبارزه را حرام كرده بودند و در بحبوحه مبارزات تمام تلاش خود را نمودند تا اعتصاب چراغاني نيمه شعبان را به نفع شاه بشكنند، امروز انقلابي‌تر از انقلابيون شده‌اند! ولايتي‌هاي ديروز كه در سكوت و تحجر خود آبروي اسلام و مسلمين را ريخته‌اند، در عمل پشت پيامبر و اهل‌بيت عصمت و طهارت را شكسته‌اند و عنوان ولايت برايشان جز تكسب و تعيش نبوده است، امروز خود را باني و وارث ولايت نموده و حسرت ولايت دوران شاه را مي‌خورند! راستي اتهام امريكايي و روسي و التقاطي، اتهام حلال‌كردن حرامها و حرام‌كردن حلالها، اتهام كشتن زنان آبستن و حليت قمار و موسيقي از چه كساني صادر مي‌شود؟ از آدمهاي لامذهب يا از مقدس‌نماهاي متحجر و بي‌شعور؟ فرياد تحريم نبرد با دشمنان خدا و به‌سخر‌ه‌گرفتن فرهنگ شهادت و شهيدان و اظهار طعن‌ها و كنايه‌ها نسبت به مشروعيت نظام كار كيست؟ عوام يا خواص؟ خواص از چه گروهي؟ از به‌ظاهر معممين يا غير آن؟ بگذريم كه حرف بسيار است همه اينها نتيجه نفوذ بيگانگان در جايگاه و در فرهنگ حوزه‌هاست و برخورد واقعي هم با اين خطرات بسيار مشكل و پيچيده است.»

ـــ «من به طلاب عزيز هشدار مي‌دهم علاوه‌بر‌اين‌كه بايد مواظب القائات روحاني‌نماها و مقدس‌مآب‌ها باشند... .»

ـــ «... اما در مورد روش تحصيل و تحقيق حوزه‌ها، اينجانب معتقد به فقه سنتي و اجتهاد جواهري هستم و تخلف از آن را جايز نمي‌دانم. اجتهاد به همان سبك صحيح است ولي اين بدان‌معنا نيست كه فقه اسلام پويا نيست، زمان و مكان دو عنصر تعيين‌كننده در اجتهادند. مساله‌اي كه در قديم داراي حكمي بوده است، به‌ظاهر همان مساله در روابط حاكم بر سياست و اجتماع و اقتصاد و يك نظام ممكن است حكم جديدي پيدا كند، بدان‌معناكه با شناخت دقيق روابط اقتصادي و اجتماعي و سياسي همان موضوع اول كه از نظر ظاهر با قديم فرقي نكرده است، واقعا موضوع جديدي شده است كه قهرا حكم جديدي مي‌طلبد. مجتهد بايد به مسايل زمان خود احاطه داشته باشد. براي مردم و جوانان و حتي عوام هم قابل قبول نيست كه مرجع و مجتهدش بگويد من در مسايل سياسي اظهارنظر نمي‌كنم. آشنايي به روش برخورد با حيله‌ها و تزويرهاي فرهنگ حاكم بر جهان، داشتن بصيرت و ديد اقتصادي، اطلاع از كيفيت برخورد با اقتصاد حاكم بر جهان، شناخت سياستها و حتي سياسيون و فرمولهاي ديكته‌شده آنان و درك موقعيت و نقاط قوت و ضعف دو قطب سرمايه‌داري و كمونيزم كه در حقيقت استراتژي حكومت بر جهان را ترسيم مي‌كنند، از ويژگيهاي يك مجتهد جامع است. يك مجتهد بايد زيركي و هوش و فراست هدايت يك جامعه بزرگ اسلامي و حتي غيراسلامي را داشته باشد و علاوه‌بر خلوص و تقوا و زهدي كه در خور شأن مجتهد است واقعا مدير و مدبر باشد. حكومت در نظر مجتهد واقعي، فلسفه عملي تمامي فقه در تمامي زواياي زندگي بشريت است، حكومت نشان‌دهنده جنبه عملي فقه در برخورد با تمامي معضلات اجتماعي و سياسي و نظامي و فرهنگ است، فقه تئوري واقعي و كامل اداره انسان و اجتماع از گهواره تا گور است.»

جاي تفسير براي اين سخنان روشن و روشنايي‌بخش وجود ندارد. امام‌خميني(ره) هركجا از تحجر ياد نمود اسلام امريكايي را نيز از قلم نينداخت! انگار كه اين دو همزاد همديگر و مولود يك مادر هستند. ايشان تفكر جدايي دين و سياست را نيز نتيجه و محصول تحجر مي‌دانست.

 

نشانه‌ها و عوامل تحجر

شايد بتوان نشانه‌ها و علل تحجر را در بخش واحدي بررسي نمود. منظور از نشانه‌ها، علائمي هستند كه خواه‌ناخواه گوياي وجود اين صفت در شخص مي‌باشند؛ چنان‌كه عوامل، عللي هستند كه انسان را به اين سمت گرايش مي‌دهند. گاه ممكن است علائم و علل در يك عنصر مجتمع شوند، دراين‌صورت همان عنصر گوياي وجود تحجر در انسان نيز مي‌باشد.

«گفت پروردگارا من قوم خود را شب و روز به سوي تو دعوت كردم. اما دعوت من چيزي جز فرار از حق بر آنان نيفزود. من هر زمان آنان را دعوت كردم كه ايمان بياورند و تو آنها را بيامرزي، انگشتان خويش را در گوشهايشان قرار داده و لباسهايشان را بر خود پيچيدند (يا بر سر كشيدند) و در مخالفت اصرار نمودند و به‌شدت استكبار ورزيدند.» (نوح/40)

از اين آيه دست‌كم چهار نشانه براي تحجر قابل استخراج است: «انگشت در گوش قراردادن به هنگام حرف حق»، «جامه بر سر كشيدن»، «بر باطل پافشاري‌ورزيدن» و «استكبار در برابر حق نشان‌دادن».

با الغاي خصوصيت از موارد يادشده، مي‌توان آنها را به موارد بيشتري تعميم داد و هر عمل برخوردار از خاصيت متناسب با اين افعال را براي تحجر برشمرد؛ مثلا روي‌گرداني، بي‌توجهي و... .

متحجر به‌دليل‌آن‌كه درخصوص يافته‌هاي خود تصلب و سختي نشان مي‌دهد و هيچ جاي ترديد جهت رسيدن به حقيقت باقي نمي‌گذارد، ممكن است دو ناداني خود را به جاي حقيقت و يك يقين اتخاذ نمايد:

الف‌ــ جهل به حقيقت يك مساله  ب‌ــ صواب‌دانستن يك مساله ناصواب.

پس جهل مركب آن ناداني است كه از دو جهل تركيب يافته باشد. يعني انديشه غيرصحيحي را شخص دارا است، اما قاطعانه تصور مي‌كند اين انديشه صحيح و مطابق با واقع است.

چنانكه در بخش تعريف تحجر گفته شد، تقليد منفي و كوركورانه را نيز مي‌توان از نشانه‌هاي تحجر و علل تصلب دانست: «و قالوا ربنا انا اطعنا سادتنا و كبراءنا فاضلونا السبيلا» (احزاب/67): و گويند اي خدا، ما از بزرگان و پيشوايان خود اطاعت كرديم و آنان ما را به گمراهي كشيدند!

بنابراين پيروي و تقليد از هر بزرگي از نظرگاه قرآن كريم مجاز نيست. تقليد يعني پيروي بي‌چون‌وچرا. عقل انسان چنين كاري را تنها در امور تخصصي و كارشناسانه تجويز مي‌نمايد. پس چنانچه شخصي ويژگيهاي لازم براي نظردهي در امر ويژه‌اي را دارا باشد، لازم است افراد فاقد تخصص به او گوش فرادهند؛ اما بزرگان ظاهري كه به واسطه ثروت يا حيطه قدرت كاذب خود بزرگ شده و درواقع هيچ امتيازي بر ديگران ندارند، نه‌تنها لزومي به اطاعت از آنان وجود ندارد بلكه عدم اطاعت از اين گروه چه‌بسا شرط احتياط باشد.

 

راههاي مقابله با تحجر

براي مبارزه با تحجر راههاي گوناگوني وجود دارد. مهمترين حركت، پيش‌ازهرچيز، شناسايي دقيق عوامل بروز اين مساله است. روشن است تا علل و عوامل پديده‌اي نمايان نگردند، رويارويي با آنها ممكن نخواهد شد. نكته قابل‌توجه ديگر آن‌كه در مصاف با تحجر بايد ميان تحجر در خود با تحجر در غير، تميز قائل شد. گاهي با تحجر موجود در خودمان به مقابله مي‌پردازيم و زماني‌ با تحجر در ديگري مي‌ستيزيم و حالت سوم آن است كه با متحجرين اجتماعي به چالش برخيزيم. به‌هرحال براي هريك از اين حالات سه‌گانه شگردي ويژه در ميان است.

 

قرآن كريم براي مبارزه با تحجر دروني، فرد را به تفكر و تدبر دعوت نموده است. انديشيدن زياد و جهت‌دار، انسان را به صحت در انديشه واداشته و او را از يخ‌زدگي و جمود مي‌رهاند.

سير در زمين و در آفاق و انفس نيز راه ديگري براي مقابله با اين صفت ناپسند است. (آل‌عمران/137، فصلت/53)

جامه از رخسار برگرفتن، انگشت از گوش برآوردن و به دنبال حق دويدن نيز از راههاي ديگر مقابله با تحجر و جمود فكري است. (زمر/17)

تعصب، يقين و تقليد چنانچه هركدام پيش از تحقيق كامل در شخصي مشاهده شوند، مساوي با تحجر و جمود فكري خواهند بود؛ اما اگر هريك از اين عناصر پس از تحقيق به چنگ آيند، نه‌تنها زيان‌بار نيستند بلكه قطعا مفيد خواهند بود. بنابراين اصل تحقيق و پذيرش هر امري پس از تحقيق را بايد در جامعه ترويج نمود؛ درخصوص مسائل مهم اعتقادي و يا سياسي ــ اجتماعي، كه اهميت آنها بيش‌تر از هر چيز ديگري است، اين امر از ارزش خاصي برخوردار مي‌باشد.

عصبيت، كه در برخي تعاريف براي تحجر ذكر گرديده است، به اين دليل پذيرفته نشد كه مي‌تواند داراي دو جنبه مثبت و منفي باشد. تعصب آنگاه مطرود و نابجا است كه پيش از تحقيق و پژوهش باشد، اما اگر انسان نسبت به مساله‌اي ــ مخصوصا اعتقادي ــ پژوهش كافي انجام دهد و با انديشه صحيح مثلا به خداي يگانه و اسلام ايمان آورد، در اين صورت بي‌تعصبي مساوي با بي‌غيرتي و ضعف ايمان خواهد بود. پس لازم است پيش از تعصب، پژوهشي كامل در ميان باشد؛ چنان‌كه درخصوص تقليد و يقين نيز پيش‌تر به اهميت اين مساله اشاره گرديد.

در يك جمع‌بندي كوتاه مي‌توان افراد ناآگاه جامعه را به دو دسته تقسيم نمود: دسته اول كساني هستند كه واقعا در خواب غفلت و بي‌خبري به سر مي‌برند. بيدارنمودن اين‌گونه افراد غيرممكن نيست؛ كماآنكه شخصي را كه واقعا در حالت خواب به‌ سر مي‌برد، به‌راحتي مي‌توان از خواب بيدار كرد و چنانچه خوابش سنگين باشد، بايد اندكي بيشتر تلاش به خرج داد تا آن شخص بيدار شود. اما دسته دوم كساني‌اند كه خود را اصطلاحا به خواب‌ مي‌زنند، درحالي‌كه به‌واقع بيدار هستند. چنين افرادي را حتي پيامبران خدا نيز نتوانستند متوجه سازند. اين حالت ضلالتي است كه لحظه‌به‌لحظه انسان را بيشتر مي‌بلعد و گام‌به‌گام به مرگ نزديكتر مي‌نمايد، و هيچ راه برون‌رفتي از اين حالت براي شخص گرفتار وجود ندارد مگراين‌كه به لطف خداي رحمان، تغيير ماهيت و موضع دهد.

بااين‌همه، به‌نظر مي‌رسد منظور از متحجر مصطلح و معمول در جوامع مسلمين، گروه اول ‌باشد كه در صورت توجه و غفلت‌زدايي، رهايي آنان از گرداب ضلالت ممكن خواهد بود.

 

رابطه تحجر سياسي و مذهبي

كداميك از نسبتهاي چهارگانه منطقي ميان اين دو اصطلاح وجود دارد؟ تباين، تساوي، عموم و خصوص مطلق يا عموم و خصوص من‌وجه؟

به‌نظر مي‌رسد اظهارنظر در اين حوزه به اظهار عقيده درخصوص رابطه دين و سياست مربوط باشدكسي كه به جدايي دين و سياست معتقد است، نمي‌تواند متحجر مذهبي را متحجر سياسي نيز بداند و يا همچنين متحجر سياسي را متحجر مذهبي بخواند، اما كسي‌كه ميان دين و سياست به عينيت و وحدت قائل است مي‌تواند متحجر مذهبي را متحجر سياسي و يا برعكس عنوان كند. هرچند در عكس اين قضيه، يعني دراين‌كه هر متحجر سياسي را بتوان متحجر مذهبي ناميد، خدشه‌نمودن غيرممكن به‌نظر نمي‌رسد.

به‌هرحال اين‌كه آيا دين و سياست عين هم و يا دو چيز مباين هستند، كساني نظير امام‌خميني(ره)، شهيد مدرس(ره)، سيدجمال‌الدين‌اسدآبادي و... به يگانگي ميان دين و سياست اعتقاد دارند، حال‌آن‌كه به نظر مي‌رسد ديگراني در حوزه‌هاي علميه اهل تشيع از جدايي و بي‌ربط‌بودن اين دو دم مي‌زنند. درواقع اين مساله بسته به تعاريفي است كه براي هريك از دو واژه «دين و سياست‍» در نزد آنها وجود دارد.

براي دين، و همچنين سياست، مي‌توان دو دسته تعريف مثبت و يا منفي در نظر گرفت: دين در معناي غيرصحيح آن، زماني‌ است كه آن را تنها به رابطه انسان با خدا تعريف كنيم و صرفا جنبه فردي و شخصي به آن بدهيم. سياست غلط نيز آن است كه در معناي غربي آن يعني پلتيك خوانده شود. دراين‌صورت، حقه‌زدن، حيله‌گري و سياسي‌كاري ننگ و خيانت بوده و اساسا هيچ ارتباطي با دين نخواهد داشت. اما چنانچه دين را به معناي مجموعه‌اي از آيين‌نامه‌ها و دستورالعملهاي زندگاني فردي و جمعي انسان بدانيم كه از طرف خدا براي انسان آمده‌اند و از طرفي سياست را نيز تدبير امور انسانها جهت رسيدن به سعادت بدانيم، آن‌گاه قائل‌شدن به جدايي ميان دين و سياست، به‌ويژه ميان اسلام و سياست، ممكن نخواهد بود.

بنابراين متحجر سياسي، متحجر مذهبي نيز قلمداد خواهد شد؛ چراكه مذهب را با تمام شئون آن به‌خوبي در نيافته است و برعكس متحجر مذهبي نيز متحجر سياسي خواهد بود؛ چون چنين فردي هيچ‌كدام از اين دو ــ مكتب و سياست ــ را به اندازه كافي نشناخته است.

 

نتيجه

خطر تحجر به‌ويژه پس از انقلاب اسلامي بسيار جدي است و هرچند اسلام از اين ناحيه ضربات هولناكي را تاكنون متحمل گرديده است، اما امروزه بيش‌ازهرزمان‌ديگري اسلام و نظام اسلامي و تشيع ازاين‌سو آسيب‌پذير هستند. دشمنان اسلام نيز تاكنون به‌اين‌صورت كه انقلاب اسلامي به آنان ضربه وارد كرد، از اسلام صدمه نخورده بودند و بنابراين دشمنان تشيع نيز آگاه‌ترازهرزمان در تلاش هستند تا به اهداف شوم خود برسند. آنها بر اين باورند كه نفوذ انديشه تحجرگرايانه در ميان مسلمان، همچون رخنه‌اي اساسي آنان را از درون تهي كرده و در نتيجه به‌راحتي تسليم دشمن خواهند شد.

براي مثال انجمن حجتيه نمونه اين انديشه انحرافي و خطرناك است كه در صدر انقلاب و پيش از آن فعاليت داشت و سپس متروك گرديد اما اين جريان در سالهاي اخير دوباره جان گرفته است. در ميان مردم و روحانيون  كساني هستند كه خواسته يا ناخواسته، مساجدي را تبليغ مي‌كنند كه در آنها از مسائل روز و مسائل اجتماعي خبري نيست. متاسفانه امروزه دربرخي موارد اين قبيل مساجد شلوغ‌تر از بقيه هستند. اين نكته همان هشدار تحجر است كه خيزگاهش مسجد و مذهب است و چنانچه دامن بگستراند، سياست را نيز تحت‌الشعاع قرار خواهد داد؛ يعني تحجر سياسي از تحجر مذهبي متاثر و منتقل خواهد شد.

پس چه بايد كرد؟ اين بحث البته خود مجال ديگري مي‌طلبد، اما به‌طور فهرست‌وار و موردي به راهكارهاي مدنظر اشاره خواهد شد. به‌نظر مي‌رسد در اين خصوص بايد در سه سطح و لايه به فعاليت پرداخت:

الف‌ــ معماري ايدئولوژي و انديشه‌ها  ب‌ــ مهندسي اجتماعي  ج‌ــ در‌نظرگرفتن ستاد عملياتي.

و لازمه كار در اينجا دو شيوه اجرايي است:

الف‌ــ درمان سطحي و كوتاه‌مدت

ب‌ــ درمان عميق و بلند‌مدت.

 

پي‌نوشت‌ها:

[i]ــ اقرب الموارد، قطر المحيط و...، ذيل تحجر.

[ii]ــ ذخيره خوارزمشاهي، ذيل تحجر.

[iii]ــ لغت‌نامه دهخدا، ذيل تحجر.

[iv]ــ علي آقابخشي و مينو افشاري‌زاده، فرهنگ علوم سياسي، تهران، نشر چاپار، پائيز1371، ص207

[v]ــ همان، ص51

[vi]ــ المنجد، ذيل نسك

[vii]ــ محمدحسين طباطبايي، الميزان، بي‌نا، بي‌تا، ج20، ص208

[viii]ــ نهج‌البلاغه، خطبه150

[ix]ــ كليني، اصول كافي، ج1، ص14، حديث 11

[x]ــ كليني، ص16

[xi]ــ مجلسي، بحارالانوار، ج2، ص111، روايه25، باب15

[xii]ــ همان، ج1، ص208، روايت 8، باب 5

[xiii]ــ المنجد، ذيل نون

[xiv]ــ امام‌خميني(ره)، صحيفه نور، ج21، ص75

[xv]ــ همان، ص74

[xvi]ــ همان، ج20، ص111

[xvii]ــ همان، ج21، ص21

[xviii]ــ همان، ص25

[xix]ــ همان، ص42

[xx]ــ همان، ص52
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 17:53  توسط ذبیح الله نعیمیان  | 

ماهيت واقعى دموكراسى

نويسنده: نصرالله - سخاوتي

منبع: خبرگزاری - فارس


 


امروزه كمتر كسى است كه نداند، دموكراسى ابزارى سياسى براى بايكوت سياسى ساير كشورهاست. به راستى ماهيت و تعريف واقعى دموكراسى چيست، ملاك دمكراتيك بودن كشورها چيست؟ آيا حكومت دمكراتيك، حكومت كل مردم است يا حكومت بخشى از مردم؟ مدل هاى حكومت دموكراتيك چندگونه است؟ به چه ميزان در حكومت هاى دمكراتيك، انسان داراى قدر و منزلت است؟ اين ها و سؤالاتى از اين دست، چيزى است كه نويسنده در پى پاسخ به آن برآمده است. در پايان نيز منزلت دموكراسى را از منظر اسلام مورد بررسى قرار داده و بهترين جايگزين و مدل حكومتى را مردم سالارى دينى براى يك جامعه دينى پيشنهاد مى كند



«دموكراسى نام پر طمطراق چيزى است كه هرگز وجود نداشته است.»1 اين جمله از جووانى سارتورى (Giovanni sartori) است. اما براى فهم دقيق تر ماهيت «دموكراسى» به كالبد شكافى بيش ترى نياز است. كارل كوهن، دموكراسى را حكومت مردم مى داند و چنانچه معروف است، آبراهام لينكن آن را حكومت مردم به وسيله مردم، و براى مردم مى دانست. پريكلس مى گفت: حكومت ما دموكراسى ناميده مى شود؛ زيرا اداره آن در دست بسيار است، نه در كف اندك.2

«دموكراسى» واژه اى يونانى است كه در قرن شانزدهم از طريق واژه فرانسوىِ «دموكراتى» وارد زبان انگليسى شد.3 در زبان يونانى، دموس (Demos) يعنى مردم و كراتئين (Kratein) يعنى حكومت كردن.4

ديويد بيتهام و بويل معتقدند: دموكراسى مفهومى مطلق نيست. كشورى را مى توان «دموكراتيك» ناميد كه حكومت آن از طريق رقابت در انتخابات به مسند قدرت رسيده و مسؤول پاسخ گويى به مردم باشد و تمامى افراد بزرگ سال آن كشور از حق مساوى انتخاب كردن و نامزد شدن برخوردار باشند و در آن، قانون متضمن حفظ حقوق مدنى و سياسى باشد.5

اين نويسندگان همچنين بر اين نكته تأكيد مىورزند كه وجود دموكراسى مستلزم دو اصل كلى نظارت همگانى بر تصميم گيرى جمعى و داشتن حق برابر در اعمال اين نظارت است. هر قدر اين دو اصل بيش تر باشد، در نتيجه، آن اجتماع دموكراتيك تر خواهد بود.6

ساموئل هانتينگتون در كتاب موج سوم دموكراسى، مى گويد: ژوزف شامپيتر در سال 1942 مفهوم دموكراسى را به بهترين صورت بيان داشته و مى نويسد: «روش دموكراتيك ترتيبات سازمان يافته اى است براى نيل به تصميمات سياسى كه در آن افراد از طريق انتخابات رقابت آميز و رأى مردم، به قدرت و مقام تصميم گيرى مى رسند.» با اين تعريف، «دموكراسى» دو بعد به خود مى گيرد: رقابت و مشاركت.7

به نظر وى با اين تعريف، حتى مى توان ميزان دموكراتيك بودن نظام ها را سنجيد. مثلاً، افريقاى جنوبى كه 70% از سياهان را در انتخابات راه نمى دهد يا كشور سوئيس كه 50% از زنان يا امريكا كه 10% از سياهان جنوب را از شركت در انتخابات منع مى كنند، غير دموكراتيك هستند. همچنين كشورهايى كه به مخالفان اجازه شركت در انتخابات نداده و آنان را در فشار گذاشته و از فعاليت هاى آنان جلوگيرى و انتشارات آنان را سانسور مى كنند و يا مانع پخش آن ها مى شويد و يا در رأى ها و شمارش آراءا تقلّب مى كنند دموكراتيك نيستند.8

همين نويسنده انتخابات علنى، آزاد و عادلانه را جوهر دموكراسى دانسته، مى نويسد: «حكومت هايى كه بر پايه انتخاب آزاد برسر كار مى آيند، ممكن است، ناتوان، فاسد، كوته بين و غيرمسؤول باشند، از منافع خاصى حمايت كنند و يا در اجراى سياست هايى كه به خواست و به سود عامّه باشد در مانند. و اين خصوصيات ممكن است مردم را نسبت به حكومت بى علاقه كند؛ اما نمى توان چنين حكومت هايى را غير دموكراتيك خواند.»9

هانتينگتون، خود به اين مطلب اشاره دارد كه در تعريف «دموكراسى»، دشوارى هاى جدّى و ابهام ها وقتى پا به ميان مى گذارند كه بخواهيم از منابع قدرت حكومت و يا مقاصدى كه حكومت در پيش دارد بهره بگيريم.10 زيرا بر اساس تعريف او از دموكراسى، كه محورش «مشاركت مردمى» و «رقابت در انتخابات» است، امريكا، كه علاوه بر وجود تقلّب در انتخاباتش، مشاركت مردمى در آن به نصف هم نمى رسد در مقايسه با حكومتى نظير جمهورى اسلامى ايران، كه معمولاً بيش از 32 مردم در انتخابات شركت مى كنند، دموكراسى آن هامخدوش تر مى شود.

علاوه بر اين، مى توان گفت: اگر تنها به بزرگ سالان حق رأى بدهيم، چنان كه در تعريف وى ذكر شده است، حقوق خردسالان يا سال خوردگان ناتوان را رعايت نكرده ايم؛ چون بى درنگ، با اين سؤال مواجه مى شويم كه آيا در جوامع دموكراتيك، حاضران نسبت به غايبان، و بزرگ سالان نسبت به خردسالان و سال خوردگان ناتوان چه مزيّتى دارند؟ آيا بر آن ها وكالت دارند يا ولايت يا هيچ كدام؟

جووانى سارتورى پاسخ مى دهد كه اگر به اصل لغت مراجعه كنيم، بهتر است متذكر شويم كه اين شكل از حكومت ـ به معناى دقيق كلمه ـ وجود ندارد. مسلماً شعارها و اقوال و مقدمات قانون هاى اساسى پُر است از اشارات دهان پُركن و اغراق آميز درباره قدرت مردم كه بايد توسط آن ها و براى آن ها اعمال شود. اما در هيچ جاى جهان به راستى يك قدرت مردمى فعّال، كه توده شهروندان، قدرت را مستقيماً در دست داشته باشند، وجود ندارد، حتى در استان هاى كوچكِ كوهستانى كشور سوئيس هم مردم بيش از يك بار در سال براى انتخابات بخشدارى ها گردهم نمى آيند و حال آن كه در اين فاصله، حق حاكميت خود را در اختيار نمايندگانى مى گذارند كه مسؤوليت هاى جارى را بر عهده دارند. سپس اين گونه نتيجه گيرى مى كند كه دموكراسى لزوماً چهره ساختارى و نمادينى به خود گرفته است كه البته حاكميت انتزاعى ـ در مجموع ـ به مردم نسبت داده مى شود و فرض بر اين است كه قدرت به نام و به سود آن ها اعمال مى گردد، اما قدرت واقعى و مشخصى در اختيار ايشان نيست، بلكه در اختيار فرمان روايانى است كه برگزيده اند.11

بنابراين، در پاسخ به اين سؤال آيا در نهايت، مى توان تعريف مشخصى از «دموكراسى» بيان داشت يا نه، گفته مى شود: حقيقت آن است كه ارائه تعريف واحدى از «دموكراسى» آسان نيست، بلكه حتى به نظر عده اى، محال است، تا آنجا كه مى توان گفت: هركس در اين باره كتابى نوشته، تعريف ويژه اى ارائه كرده است؛ مثلاً، اگر به تعريف مك فرسون اشاره كنيم، او دموكراسى را به عنوان يك نظام سياسى، نظامى دانسته كه به وسيله آن، قدرت دولت بر افراد و گروه هاى اجتماعى اعمال مى شود. او اين را يك واقعيت مى داند كه ليبرال ـ دموكراسى غربى درست مانند هر نظام ديگرى مبتنى بر قدرت و قدرت مضاعف است؛ يعنى نظامى كه مى توان به وسيله آن بر مردم حكومت كرد و مردم را به انجام كارهايى واداشت كه در غير آن نخواهند كرد و از كارهايى برحذر داشت كه ممكن است در غير آن انجام دهند. وى به واقعيت ديگرى نيز اشاره نموده، مى گويد: «واقعيت سوم كه برخى آن را مى ستايند و ديگران ترجيح مى دهند از ذكرش خوددارى كنند اين است كه ليبرال ـ دموكراسى و سرمايه دارى با هم پيش مى روند. ليبرال ـ دموكراسى فقط در كشورهايى وجود دارد كه نظام اقتصاديشان تماماً يا به طور عمده سرمايه دارى است.»12

شايد اينگونه به نظر برسد كه تعريف مزبور در خصوص «ليبرال ـ دموكراسى» است، وگرنه «دموكراسى» تنها، اشكالاتش كم تر است. بنابراين، توجه به ابتداى كتاب جهان حقيقى دموكراسى از نويسنده مزبور بجاست كه مى گويد: «درباره دموكراسى مطالب مبهم بسيار است. مقصود اين نيست كه دموكراسى، خود سراسر ابهام باشد، بلكه تصور ما درباره دموكراسى است كه گيج كننده است. اين حالت تا حدى ناشى از ملالت ذهن ماست. ما از شنيدن اين كه دموكراسى در بحران به سر مى برد، خسته شده ايم، خسته از اين كه با اضطراب و اشتياق براى روشن كردن مفهوم «دموكراسى» فراخوانده شويم... در اصل، اين ابهام درباره دموكراسى، ناشى از يك آشفتگى واقعى است.»13

از چكيده تعريف هاى مزبور، به واقعى ترين تعريف از دموكراسى مى توان پى برد: «حكومت اكثريت». بنابراين، از ميان تعاريف موجود براى اين واژه، اين يكى مناسب تر به نظر مى رسد، هرچند كسانى نمى خواهند تعريف «دموكراسى» به حكومت اكثريت را بپذيرند، اما بى درنگ در دام آن گرفتار آمده اند.

بيتهام و بويل مى گويند: «عموماً اين تصور غلط بين مردم وجود دارد كه دموكراسى را با حكومت اكثريت برابر مى دانند. اگر «دموكراسى» را ـ به معناى دقيق كلمه ـ حكومت مردم بدانيم، بايد معنايش حكومت كل مردم باشد، نه حكومت بخشى از مردم بر بخش ديگر، به عبارت ديگر، مى توان گفت ويژگى مهم دموكراسى حق تصميم گيرى اى است كه همه به تساوى از آن برخوردارند، در حالى كه تصميم گيرى اكثريت تنها تمهيدى آيين نامه اى براى حل و فصل اختلافات در زمانى است كه ديگر روش ها (مثل مذاكره، تجديدنظر و مصالحه) به نتيجه نرسيده اند. بى شك، گردن نهادن به تصميم اكثريت، دموكراتيك تر از اين است كه به اقليّت امكان داده شود در مورد خواسته هاى اكثريت حكم كنند يا مانع تحقق آن شوند. اما حكومت اكثريت از اين كه باعث ناتوانى اقليّت مى شود و هيچ حقى براى مشاركت در تصميم گيرى براى آن ها قايل نمى گردد، بايد به عنوان تمهيدى ابتدايى و فورى براى تصميم گيرى قلمداد شود،نه حدّ اعلاى آنچه دموكراسى مى طلبد.»14

چنان كه مشاهده مى شود، اينان ابتدا حكومت كل مردم را به عنوان يك آرمان مطرح كرده اند، اما بلافاصله، اعتراف نموده اند كه اين يك تصوير خيالى و مدينه فاضله از دموكراسى است، در حالى كه در عمل، چيزى جز حكومت اكثريت نمى باشد. به همين دليل، اين بهترين تعريفى است كه مى توان براى دموكراسى ارائه داد.

در كتاب فرهنگ علوم سياسى، در تعريف «دموكراسى» آمده است: «دموكراسى ]يا[ مردم سالارى از انواع حكومت است و وجه مشخصه آن اعلام رسمى اصل تبعيّت اقليّت از اكثريت و به رسميت شناختن آزادى و حقوق مساوى افراد جامعه است. رژيم حكومتى كه در آن قدرت ناشى از ملت است...»15

بنابراين، شفاف ترين پاسخى كه مى توان براى پرسش از ماهيت دموكراسى به دست داد «حكومت همه» است و چون اين موضوع در عمل، محال است، بايد در مقام اجرا، به رأى اكثريت تن داد، هرچند اين «اكثريت» عبارت باشد از نصف به علاوه يك، در مقابل نصف منهاى يك كه «اقليّت» نام دارد.در اين صورت، اتفاق تازه اى روى خواهد داد: حملات بر پيكر دموكراسى بى اندازه و دفاع ها نيز از آن بى جان مى شود؛ به عبارت ديگر، تنها وجهِ دفاع ـ در اين صورت ـ آن است كه به ديگران گفته شود؛ چنانچه شما راه بهترى مى شناسيد، ارائه كنيد. بدين روى، حكومت به شيوه دموكراسى، از سر ناچارى و به دليل نيافتن راهى بهتر است، در حالى كه اگر شيوه پسنديده ترى يافت شود، استفاده از دموكراسى غيرعاقلانه و حتى ظالمانه خواهد بود.

در ادامه اين مبحث، براى تشريح بيش تر، به پاسخ اين پرسش پرداخته مى شود كه «اساساً انديشه دموكراسى از كجا ريشه گرفت؟»

نظام هاى سياسى از زمان هاى دور، با انديشه دموكراسى بيگانه نبوده اند. در بسيارى از نقاط جهان، در طول قرن ها، رؤساى قبايل انتخابى بودند و در بعضى جاها، در سطح نهادهاى سياسى مدت هاى طولانى وجود داشتند. در سده هاى چهارم و پنجم پيش از ميلاد، انديشه دموكراسى در آتن به شكل سنّتى ـ دموكراسى مستقيم ـ تبلور يافت.

از اوايل قرن پنجم پيش از ميلاد به بعد ـ يعنى زمانى كه شرط دارا بودن ثروت براى احراز مقام هاى دولتى منسوخ شد ـ هر فرد آتنى در مجلس داراى حقى برابر براى شركت مستقيم در مباحث مربوط به قانون گذارى، قضاوت، عضويت در شوراى اجرايى و سياست گذارى هاى جامعه گرديد. اعضاى اين شوراها نيز به صورت گردشى، از طريق قرعه كشى تعويض مى گشتند.16

اين اولين گام هايى بود كه براى دموكراسى برداشته مى شد. البته دموكراسى آتنى در مقايسه با دموكراسى هاى امروز از جهتى دموكراتيك تر و از جهتى غير دموكراتيك تر بود؛ زيرا دموكراسى آن ها مستقيم بود و افراد جامعه، خود به صحن مجلس مى آمدند و نيازى به فرستادن نماينده نداشتند. اما امروزه انجام چنين كارى ممكن نيست. اين نكته براى آن نوع دموكراسى امتيازى به حساب مى آمد. از سوى ديگر، چون آنان به زنان و بردگان اجازه مشاركت نمى دادند، مى توان گفت: دموكراسى آن ها كامل نبود.

دموكراسى از همان اوايل، با مخالفت دانشمندانى همچون توسيديد (حدود 460 ـ 399 ق. م)، افلاطون (حدود 427 ـ 347 ق. م) و ارسطو (384 ـ 322 ق. م) روبه رو بود.17

به گفته بعضى، بسط دموكراسى در آتن، يكى از سرچشمه هاى اصلى الهام انديشه سياسى جديد بوده است. آرمان هاى سياسى در آن جا، از قبيل مساوات ميان شهروندان، آزادى، احترام به قانون و عدالت، درگذر از قرون و اعصار به انديشه سياسى در غرب شكل بخشيده است،هرچندبرخى انديشه هاى محورى جديد از جمله اين مفهوم ليبرالى نوين را، كه «انسان ها افرادى داراى حقوق هستند»، نمى توان مستقيماً تا آتن دنبال كرد.18

دموكراسى مجلسى (پارلمانى) جديد با پيدايش دولت هاى ملى در دوره «اصلاح دينى» اروپاى غربى (قرن 16) نضج گرفت و اولين عناصر آن در فرانسه و انگليس و هلند ظاهر شدند. انديشه هاى اساسى دموكراسى در انگليس، با انقلاب پيرايشگر (پيوريتن) ظاهر شد و انقلاب 1688، كه منجر به سرنگونى جيمز دوم شد، به طور نهايى، نظريه «حق الهى سلطنت »را از ميان برداشت و مجلس را بر شاه مسلط كرد.

انقلاب كبيرفرانسه نقطه عطف بزرگى در تاريخ پيروزى دموكراسى است. اين انقلاب شعارهاى اساسى دموكراسى (آزادى، برابرى، برادرى) را اعلام كرد كه از آن پس در سراسر جهان به كار گرفته شد.

فيلسوفان هوادار حقوق طبيعى در بسط نظرى دموكراسى، تأثير عميقى داشتند. مشهورترين ايشان جان لاك در انگليس، ژان ژاك روسو و منتسكيو در فرانسه بودند. كتاب قرارداد اجتماعى روسو مشهورترين كتابى است كه مبانى حقوق اساسى افراد را در برابر دولت تشريح مى كند.19

ساموئل هانتينگتون فرايندهاى دموكراسى شدن را محصول سه موج دانسته است؛ آنچه را گذشت موبوط به موج اول دموكراسى قلمداد مى كند.

او معتقد است: با آغاز جنگ دوم جهانى، موج كوتاه دوم دموكراسى شدن سربلند كرد. اشغال نيروهاى بيگانه نهادهاى دموكراتيك را در آلمان غربى، ايتاليا، اتريش، ژاپن و كره افزايش داد، در حالى كه فشار روسيه و شوروى جرقه هاى دموكراسى را در چكسلواكى و مجارستان خاموش كرد. تركيه و يونان در اواخر دهه 1940 و اوايل دهه 1950 به دموكراسى روى آوردند. در امريكاى لاتين، اروگوئه در زمان جنگ و برزيل و كوستاريكا در اواخر دهه 1940 به دموكراسى پيوستند. در چهار كشور ديگر امريكاى لاتين ـ آرژانتين، كلمبيا، پرو و ونزوئلا ـ برگزارى انتخابات 46 ـ 1945 راهنما و مقدمه اى براى برقرارى حكومت هاى منتخب مردمى گرديد. او موج دوم دموكراسى شدن را نيز در اواخر دهه 1960 مى داند كه پس از برگشت از رژيم هاى اقتدارگرا به وقوع پيوست.

سومين موج آن نخست در اروپاى جنوبى سربرافراشت و در اواخر دهه 1970 موج دموكراتيك به سوى امريكاى لاتين روان شد؛ تا آن جا كه در پايان دهه 1980 اين موج، دنياى كمونيست را فرا گرفت. همچنين دهه 1970 و اوايل دهه 1980 شاهد مرحله پايانى آزادىِ مستعمراتِ اروپايى بود. در افريقا و خاورميانه، در دهه 1980 حركت به سوى دموكراسى محدود بود.20

در ريشه يابى انديشه دموكراسى، سخن مزبور از آوازه بيش ترى برخوردار است، اما چنانچه دموكراسى را به معناى مشاركت مردمى، آزادى انسان ها از ظلم و استبداد، برابرى فرصت ها براى افراد و در نهايت، امورى بدانيم كه در بعضى تعاريف آمده، آن گاه ريشه دموكراسى واقعى به ظهور اسلام و حتى پيش از آن ـ يعنى زمان بعثت هر يك از انبيا(عليهم السلام) ـ باز مى گردد؛ زيرا ظهور هر يك از پيامبران خدا(عليهم السلام)براى دور نمودن انسان ها از طاغوت و پرستش خداى يكتا،21 در كمال آزادى، برادرى و برابرى بوده است.

با آن كه پرسش اخير به لحاظ تاريخى بودن، زمينه زيادى براى طولانى شدن پاسخ دارد، به همين مقدار بسنده مى شود، اگر چه مباحث مربوط به دموكراسى بسيار است. بحث از اصول و مبانى دموكراسى، انواع دموكراسى، جامعه مدنى و دموكراسى، احزاب و دموكراسى، حقوق مدنى و دموكراسى، دولت شفّاف و پاسخگو در دموكراسى و ده ها سؤال ديگر پرسش هايى است كه پاسخ به آن ها ضرورى مى نمايد، اما آنچه در اين مختصر، توجه به آن لازم تر است اين كه اولاً، آيا بايد براى دموكراسى ارزشى قايل شويم؟ چرا؟ ثانياً، مردم سالارى دينى يعنى چه؟ سرانجام، ميان اسلام و دموكراسى چه رابطه اى برقرار است؟

در آنچه گذشت، تا حدى به تاريخچه دموكراسى اشاره شد و ضمناً روشن گرديد كه انسان اجتماعى از ابتدا با سلطه گرى و زورگويى موافق نبوده، اگرچه هميشه در نفى ستم نيز نمى كوشيده، اما از آن بيزار بوده است. بر اساس همين اصل مسلّم و مفروض بايد به جستوجوى پاسخ اين پرسش پرداخت.

 

ارزش انسانى دموكراسى

«آيا بايد براى دموكراسى ارزش قايل شويم؟ چرا؟»

اگر كسانى چنين نظام هايى را محترم شمرده، بر آن ها ارج مى نهند، به دليل آن است كه مى گويند هدف اين گونه نظام ها برابرى در حقوق شهروندى، برآوردن نيازهاى عمومى مردم، كثرت گرايى (Pluralism) و مصالحه، تضمين آزادى هاى اوليه، نوسازى اجتماعى22 و احياناً چيزهايى از اين قبيل است كه مسلماً برخى از موارد يادشده ارزش و از هنجارهاى اجتماعى مى باشند. عده اى ديگر مى گويند: پشتيبانى از دموكراسى بدان روست كه دموكراسى تنها مشى خردمندانه است؛ زيرا چنين نظامى به توزيع عادلانه در رفتار اجتماعى مى انجامد و همچنين موجب ارتقاى آزادى بيان گرديده، رشد فكرى را افزايش مى دهد. و از همه مهم تر آن كه دموكراسى داراى ارزش ذاتى بوده، آزادى، برابرى را شعار خود ساخته و در نهايت، دموكراسى در حكم خودمختارى است.23

در اين باره كه ـ به گفته عده اى ـ «دموكراسى تنها مشى خردمندانه» است، به اين قطعه كه از كارل كوهن منعكس مى شود دقت كنيد: «در ميان همه شكل هاى حكومت، دموكراسى تنها شكلى است كه بيش از همه احتمال مى رود كه در دراز مدت، به خط مشى خردمندانه بينجامد.» ولى اين گفته دليل نيست بر اين كه مردم در اين حكومت ممكن نيست دچار اشتباه شوند يا رأيشان در حكم رأى خداست. امكان دارد كه اعضاى يك اجتماع در حكومت كردن بر خويش اشتباهات جدّى كنند ـ و اغلب هم مى كنند ـ اما مسأله اى كه اين جا مطرح است اين است كه در چه صورتى بيش تر مى توان از خطاهاى بزرگ اجتناب كرد: زمانى كه خط مشى اجتماعى را كلاً فقط يك نفر يا چند نفر تعيين كنند يا اين كه به دست همه (يا اكثر) حكومت شوندگان تنظيم گردد؟ وجود فرد مستبدى كه فوق العاده خردمند باشد ـ بهترين قوانين را وضع كند و به اجرا درآورد، فقط بهترين افراد را به عنوان معاونان خود برگزيند، عدالت را در غايت خردمندى جارى سازد و بهترين مشوّق رشد فرهنگى اجتماع باشد ـ آرمانى است كه اغلب از آن حمايت شده است. همان گونه كه استوارت ميل به طرز مؤثرى نشان داده است «... اين آرمان تصورى است يكسره باطل كه در عمل، ... از هر غول بى شاخ و دمى بى شعورتر و خطرناك تر درخواهد آمد.» (ملاحظاتى درباره حكومت نمايندگان، 1860، فصل سوم)24

برخى ديگر ارزش هاى دموكراسى را وفادارانه حول سه انديشه خلاصه كرده اند: آزادى، برابرى و برادرى.

اينان معتقدند: دموكراسى در درجه نخست، والاترين مشروعيت خود را از دو اصل بديهى كسب مى نمايد: اول آن كه حاكميت متعلق به مردم است، نه هيچ كس ديگر؛ تمام افرادى كه اين مردمِ حاكم را تشكيل مى دهند از لحاظ حق، به ويژه آنچه مربوط به حقوق شهروندى آن ها مى شود، با يكديگر برابرند. افزون بر آن،كثرت و گوناگونى مردم حاكم،بدون هيچ زيان قابل توجهى بر وحدت ايشان، قواى سياسى خود را قاطعانه اعمال مى كنند.25

اين، چكيده اى بود از ديدگاه هاى كسانى كه احترام به دموكراسى را واجب مى شمارند. بر آگاهان پوشيده نيست كه در مورد هر يك از فرازهاى مزبور، بحث هاى فراوانى وجود دارد. اما ظاهراً نگرانى هاى ميل و كوهن و امثال آن ها تنها به دليل نبودن يك مجرى خوب و كارامد و عدم ضمانت در اجراست و چنانچه آنان را به وجود چنين مجريانى در دين مقدس اسلام، آگاهى و اميد دهيم، احتمالاً از فحاشى و حَمَلات خود دست برداشته، حقيقت را بپذيرند، به ويژه آن كه مخالفان و حتى تعدادى از موافقان دموكراسى نيز جمله هاى مشابهى بر بعضى از مبانى دموكراسى دارند.

جان استوارت ميل، كه سخن پيشين از او آمد، معتقد بود: مردمى كه قدرت را اعمال مى كنند هميشه همان مردمى نيستند كه قدرت بر آن ها اعمال مى شود!

ليمين نيز معتقد بود كه مردم نمى توانند به اداره حكومت بپردازند!26

ولتر Voltaire مى گفت: «من بيش تر دوست دارم از شيرخويى كه بسيار قوى تر از من زاده شده است اطاعت كنم تا از دويست موش نظير خودم.»27

روسو با اين كه خود از طرف داران دموكراسى است، مى گويد: «مردم انگلستان فكر مى كنند كه آزادند؛ آن ها سخت در اشتباهند؛ زيرا آزادى آن ها فقط محدود به زمان انتخاب اعضاى پارلمان مى شود. وقتى آن ها انتخاب شوند، مردم ديگر بنده اى بيش نيستند.»28

رنه گنون دانشمند فرانسوى، نيز بر اين عقيده بود كه اگر دموكراسى را حكومت مردم بر مردم تعريف كنيم، مستلزم امرى غيرممكن و محال است. او مى نويسد: «نبايد اجازه دهيم كه ما را با كلمات فريب دهند و اگر بپذيريم كه افراد ثابت و واحدى مى توانند در آنِ واحد، هم حاكم باشند و هم محكوم، دچار تناقض شده ايم.»29

اين هم گوشه اى از نقد و نقض برخى از موارد ياد شده در جانب دارى از دموكراسى. اما تا اين جا هنوز پاسخ سؤال مذكور معلوم نگرديده است. احتمالاً به دليل وجود همين اختلاف هاست كه گى ارمه به طرح سؤال مجددى پرداخته كه تا حدى راهگشاى ما نيز خواهد بود. او مى نويسد: آيا «عرفى كردن و غيرمذهبى نمودن» شرط اجتناب ناپذير دموكراسى واقعى است؟30 آيا بايد قلمرو دين را به عرصه امور آن جهانى و معنوى و خارج از امور دنيوى محدود نمود و در واقع، مُهر تأييد بر سكولاريزم نهاد؟

ارمه مى گويد: پاسخ، بر حسب فضاهاى مذهبى و اوضاع و احوال فرق مى كند.31 او، كه منظورش از دين، دين مسيحيت است، گاه از نزديكى زياده از حدّ اين دو (دين و دموكراسى)، يا وحدت ارزش هاى دينى و مدنى اظهار خطر نموده، قصه پاپ ها و قرون وسطا را هشدار مى دهد.32 و گاه بر اين نكته، كه مذاهبى هم وجود دارند كه مى توانند ارزش هاى ايمانى و ارزش هاى دموكراسى را به طور جداگانه تأكيد كنند، صحه گذاشته، معتقد است: هيچ دينى ـ به طور مطلق ـ استقلال لااقل نسبى قدرت سياسى را نهى نمى كند، اما در سطحى ديگر مشكل دارد.33

وى از قول احسان نراقى، «ضميمه عرفى شدن» را اين گونه تعريف مى كند: «عرفى شدن با ضميمه الزامى آن كه عبارت است از: اجراى مشخص دموكراسى توسط تمام شهروندان، امتناع از اخراج، كاهش امتيازات و بى عدالتى هاى اجتماعى و احترام به آزادى انديشه ...»34

البته خود او عرفى شدن را در سطوح مختلف معنا كرده، بعضاً تركيب يا عينيت دين و سياست را باعث دين زدگى و روى آوردن به دموكراسى مى داند.35 در ادامه، روشن خواهد شد كه آنچه به نام «پيوست عرفى شدن» نهايت آرزوى عده اى قرار گرفته، از ابتدا مورد توجه اسلام بوده است.

 

قدر دموكراسى در ترازوى اسلام

اكنون مى خواهيم بدانيم كه: «آيا اسلام دموكراسى را برمى تابد؟» و مردم سالارى دينى چيست؟ اين آخرين پرسش و پاسخ در واقع، نتيجه گيرى بحث هاى پيشين است. در عين حال، بجاست به عنوان نمونه به نظريه غيرمسلمانان نيز توجه شود: گى ارمه، طى گفتار نيمه مفصلى در اين باب و در ادامه بحث پيشين، مى خواهد ميان ارزش هاى كهن دينى با ارزش هاى دموكراسى عصر نوزايى و جديد، هم آشتى برقرار كند و هم قهر، كه در صورت اخير، به نظر او پيروزى با دموكراسى است. ارمه بر اين عقيده است كه در همه جاى جهان سوم، از يك سو، سنّت گرايان و از سوى ديگر، سنّت ستيزان يا كسانى كه طرفدار تفسيرى بازتر و متحوّل ترند درگير مبارزه اند كه البته فرجام مهم و نهايى آن به استقرار يا عدم استقرار دموكراسى مى انجامد. در عين حال، بدون شك، در كشورهاى اسلامى مبارزه شديدترى وجود دارد و ظاهراً در آينده، آزادى وضع دشوارترى براى تحقق خود خواهد داشت.36

اين نظريه ارمه و امثال او با نگاهى اجمالى به وضع موجود كشورهاى اسلامى است، در حالى كه آنان از وضعيت مطلوب مسلمانان بى خبر بوده، اطلاعات دقيق و مطالعات عميقى از اسلام ندارند. البته او در نهايت، نظر محمدشريف و برخى از افراد همچون ابن رشد، ابن خلدون و پس از آنان، طاهر حدّاد، قاسم امين، على عبدالرزاق و احسان نراقى را به اين معنا مى داند كه فرهنگ اسلامى بنا بر ذات خود، چيزى راكد و ايستا نيست.37 در عين حال، او همچنين مى كوشد تا اسلامى را موافق دموكراسى جلوه دهد كه تقريباً از قالب نخستين خود بيرون آمده و بتواند بر دموكراسى مصطلح، منطبق و در واقع، مطيع آن شود و انواع آزادى ها را نيز آن گونه تبيين كند كه اين دموكراسى بخواهد.

هانتينگتون نيز در كتاب موج سوم دموكراسى، فصلى باز كرده كه در آن از اسلام و دموكراسى بحث مى كند.38 در آغاز، سخنى از ارنست كلنر مى آورد مبنى بر اين كه اسلام با تجدّد و نوگرايى سر سازگارى ندارد؛ چرا كه دين از سياست جداست.39 اما سپس اين گونه قضاوت مى كند كه آيين اسلام داراى اصولى است كه مى تواند با دموكراسى سازگار باشد يا نباشد؛ چون در عمل، هيچ كشور اسلامى دموكراتيك نبوده است، حتى در تركيه نيز آتاتورك اسلام را كنار گذاشت تا به دموكراسى برسد! وى فرهنگ هاى اسلامى و كنفوسيوس را موانع سخت و تحمل ناپذيرى در راه توسعه دموكراتيك دانسته، آن ها را تضعيف مى نمايد.40

اكنون در جوابى كوتاه به اين سؤال، يادآورى اين نكته لازم مى نمايد: همچنان كه در بيان ماهيت دموكراسى تبيين شد، حاكميت اكثريت يك درمان عاجل و اضطرارى است و چنانچه بهتر از آن يافت نشود، به استبدادهاى فردى و يا استبداد اقليت تن دادن از نادانى است، اما در صورتى كه راهى عملى تر و بهتر از حاكميت اكثريت بتوان يافت، تن دادن به چنين حكومتى، نيز بى خردى مى نمايد. اين سخن در ميان خردورزان و انديشهورانِ صادق، مخالفى ندارد.

دين مبين اسلام بر اين نظر است كه حاكميت را بايد تجزيه نمود و اگر چنين شد، حاكميت مردم در بخش هايى، نه تنها پسنديده و پذيرفته شده، بلكه امرى محتوم و غيرقابل انكار است؛ همچون مشاركت و حضور جدّى در عرصه سياسى ـ اجتماعى جامعه. تأكيدهاى اسلام و قرآن كريم به برپايى عدل و قسط توسط مردم و اقامه حدود الهى و امثال آن در اجتماع، كم نيست.

از سوى ديگر، اسلام حاكميت مردم در بعضى موارد، همانند قانون گذارى را در محدوده اى كه وحى پيش از اين برايش قانون ارائه نموده است، هرگز نمى پذيرد؛ به عبارت ديگر، در مواردى كه حكم شرع بر وجوب، حرمت، استحباب يا كراهت چيزى روشن است، نه تنها به پيروى از اكثر مردم تغيير نمى كند، بلكه اگر كل جامعه نيز بر تغيير حكمى ثابت از احكام الهى اجتماع كنند، بى فايده خواهد بود، مگر از باب احكام ثانوى يا احكام حكومتى.41بنابراين، «مردم سالارى دينى» به اين معناست كه حاكميت مردم در حوزه خاص خود، كه مشاركت و رقابت سالم و مثبت از آن قبيل است، در بالاترين حد اعمال شود. در عين حال، چون انسان، خدا نيست، نبايد حاكميت خداوند متعال را ناديده گرفته، خود به جاى او ابراز وجود نمايد.

در اين جا، بى پرده مى توان اظهار داشت كه اگر دموكراسى نيز به همين معنا باشد و منظور كسانى كه بر آن پا مى فشارند چيزى جز اين نباشد، به يقين مورد پذيرش اسلام بوده، مى توان ادعا كرد كه مشاركت مردمى در جهان كنونى در هيچ جا به قدر جمهورى اسلامى ايران يافت نمى شود. اما اگر مقصود از دموكراسى حاكميت بى قيد و شرط اكثريت مردم، در همه زمينه هاى قانون گذارى، قضاوت و اجرا باشد، همان چيزى است كه دين، به ويژه دين مقدس اسلام، دست رد بر سينه آن گذاشته است.

 

پى نوشت ها

1ـگى اِرمه، فرهنگ و دموكراسى، ترجمه مرتضى ثاقب فر، ققنوس، 1376، ص 20

2ـ كارل كوهن،دموكراسى، ترجمه فريبرز مجيدى، خوارزمى، 1373، ص 21

3 و 4ـ ديويد هلد، مدل هاى دموكراسى، ترجمه عباس منحبر، روشنگران، 1369، ص 14

5ـ ديويد بيتهام و كوبن بويل، دموكراسى چيست؟ ترجمه شهرام نقش تبريزى، ققنوس، 1376، ص 18

6 و 7 و 8 و 9 و 10ـ ساموئل هانتينگتون، موج سوم؛ دموكراسى، ترجمه احمد شهسا، روزنه، 1373، ص 9 ـ 10 / ص 12 / ص 10 / ص 12 / ص 8

11ـ گى ارمه، پيشين، ص 21

12 و 13ـ سى. بى. مك فرسون، جهان حقيقى دموكراسى، ترجمه مجيد مددى، تهران، البرز، 1369، ص 8 / ص 3

14ـ ديويد بيتهام و كوين بويل، پيشين، ص 39

15 و 16ـ على آقابخشى و مينو افشارى راد، فرهنگ علوم سياسى، مركز اطلاعات و مدارك علمى ايران،تهران،كميل، 1377، ص 76، ش 18 / ص 22

17 و 18ـ ديويد هلد، پيشين، ص 31

19ـ داريوش آشورى،فرهنگ سياسى،چاپ چهاردهم،مرواريد،1368،ص 89

20ـ ر. ك. به: ساموئل هانتينگتون، پيشين، ص 22 ـ 28

21ـ«ولقد بعثنا فى كل امة رسولاً ان اعبدوالله واجتنبوا الطاغوت»(نحل: 36)

22ـ ر. ك. به: ديويد بيتهام و كوين بويل، پيشين، ص 19 ـ 22

23 و 24ـ كارل كوهن، پيشين، ص 301 ـ 397 / ص 307

25 و 26 و 27ـ گى ارمه، پيشين، ص 2 و 91 / ص 23 / ص 24

28ـ و. ت. جونز، خداوندان انديشه سياسى، ترجمه على رامين، مؤسسه، ج 2، قسمت دوم، تهران، انتشارات اميركبير، 1358، ص 17 و 416

29ـ رنه گنون، بحران دنياى متجدد، ترجمه ضياءالدين دهشيرى، چاپ دوم، تهران، اميركبير، 1372، ص 114

30 و 31 و 32 و 33 و 34 و 35 و 36 و 37ـ گى ارمه، پيشين، ص 92 و 93 / همان / ص 96 / ص 98 / ص 100 / ص 110 / ص 98 / ص 99

38ـ ساموئل هانتينگتون، پيشين، ص 335

39ـ «احكام ثانوى» تغيير حكم اوّلى را گويند كه موقتاً به لحاظ اضطرار (جبر درونى) يا اكراه (جبر بيرونى) و امثال اين ها رخ مى دهد و البته به محض رفع اضطرار يا اكراه، مجدداً همان حكم اوّلى حاكم است؛ نظير اكل ميته. «احكام حكومتى» احكامى را گويند كه به لحاظ مصلحت اسلام و جامعه اسلامى، تنها از سوى متخصص ترين فرد به احكام و موضوعات، كه واجد ديگر شرايط رهبرى نيز مى باشد از سوى رهبر جامعه اسلامى صادر مى شود، مانند تحريم تنباكو در زمان ميرزاى شيرازى.

40 و 41ـ ساموئل هانتينگتون، پيشين، ص 336 / ص 338

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 17:49  توسط ذبیح الله نعیمیان  | 

همگرايى در خـاورميـانـه


   ● نويسنده: نصرالله - سخاوتي

منبع: ماه نامه - معرفت - شماره 22


 
 

تاريخ آميخته اى از فرازها و نشيب ها، تلخى ها و شيرينى ها و جنگ ها و صلح هاست. از زمانى كه اجتماعات و قبايل در ميان انسان ها به وجود آمدند، پيمان دوستى و مودّت نيز ميان طايفه ها و قبيله ها به منظور سركوبى قبيله اى ديگر پديدار گشت. كشمكش و نزاع، كه نتيجه واگرايى است از اين نيز قديمى تر است و سابقه آن به زمان هابيل و قابيل مى رسد. هاتفان سبز امروز بر خلاف فاتحان سرخ ديروز به اين باور رسيده اند كه با زور و ارعاب هرگز قادر به ايجاد وحدت و همگرايى و نظم و ثبات در عرصه نظام بين المللى نيستند. از اين رو، نخبگان و فرمانروايان عصر جديد با تغييرى جدّى در روش خود ـ ولى با همان نيت ـ به استعمار كشورهاى كوچك تر مشغول شدند و در واقع، به اين نتيجه رسيدند كه تأمين آن اهداف با استفاده از شيوه هاى سياسى ممكن تر از روش نظامى است. لذا، اين بار با عنوان «استعمار» وارد عمل شدند.

در اين ميان، معدود كشورهايى هم بودند كه به دليل محدوديت جغرافيايى، سياسى و اقتصادى لازم ديدند گرد هم آيند و با فشردن دست يكديگر و محكم كردن حلقه هاى ارتباطى، اجازه ندهند كه زير دست و پا له شوند. در حقيقت، هر يك از اينها به نوعى وحدت گرايش داشتند، لكن وحدت در نوع اخير آن، به صورت عقد قرارداد و ايجاب و قبول جلوه مى نمود، هرچند بقيه انواع آن از نوع ايقاع ـ يعنى يك طرفه ـ بوده و از سوى ميهمانان ناخوانده با زور بر كشورى تحميل مى گرديده و آن را در خود هضم مى كرده است.

منظور ما از اتحاد واقعى و صحيح ـ كه همگرايى نام دارد ـ صرفاً اشاره به اتحادها و تشكّل هايى چون جنبش غير متعهدها، جامعه مشترك المنافع اروپا، سازمان وحدت آفريقا، اتحاديه كشورهاى جهان سوم در قاره آمريكا، اتحاديه كشورهاى آسيايى و مانند آن است كه البته هم موارد موفقى در اين نمونه ها وجود دارد و هم موارد ناموفق.

ويژگى اين نوع همگرايى ارتقاى سطح توانايى كشورهاى ضعيف در مصاف با قدرتمندان است; زيرا با توان اقتصادى، سياسى و نظامى، بهتر مى توان در روابط بين الملل و ارتباطات بين دول سخن گفت تا در هنگام ضعف و تنهايى. همچنين هر پيمان يا معاهده منطقه اى يا طرفينى ميان دو يا چند كشور گام هايى در اين راستا تلقى مى شود.

اين مقاله به بررسى عملى ترين نوع همگرايى در عصر جديد در منطقه خاورميانه مى پردازد. در اين بحث، فرض بر اين است كه هر يك از كشورهاى مسلمان خاورميانه داراى منافع ملى و احياناً فراملى مى باشد. همه اين كشورها داراى دشمن يا دشمنانى مشترك و نيز داراى منافعى مشترك مى باشند و براى سهولت دستيابى به منافع خود، نياز به امنيتى تضمين شده دارند. از همه مهم تر اينكه همه مسلمان هستند و براى حراست از دستورات اسلام اهتمام مىورزند. در نتيجه، وجود مشتركات يقينى در ميان اين كشورها، محكم ترين سكّوى پرش به سوى هدف ـ يعنى همگرا شدن ـ مى باشد. لذا، با توجه به اينكه مشتركات و زمينه هاى پيشنهادى به منظور همگرايى در اين منطقه وجود دارد، امكان همگرا شدن اين كشورها موجود است. اما در عين حال، موانعى نيز وجود دارد كه به نظر مى رسد علت تأخير در حصول همگرايى، وجود همين موانع باشد. پس چنانچه موانع برطرف گردند، پديده همگرايى نيز ظاهر خواهد شد. اين موانع عبارتند از:

1ـ ناهمگونى اعضا و عدم تعادل اقتصادى و درآمد سرانه آنها;

2ـ دخالت ابرقدرت ها و استكبار جهانى; زيرا همگرايى در اين منطقه بسيار حساس و مهم جهانى تسلط بر قريب شصت درصد از نفت جهان و بازارهاى مصرفى داخلى و پيامدهاى ديگرى را به همراه خواهد داشت.

3ـ عدم توجه اعضا به زمينه هاى موجود و منافع مشترك در راستاى همگرايى و بى توجهى به نتايج مثبت اين مسأله.

 

 

قرآن و همگرايى

«اى اهل كتاب، بياييد از آن كلمه حق، كه ميان من و شما يكسان است، پيروى كنيم ـ و آن كلمه اين است ـ كه به جز خداى يكتا را نپرستيم و چيزى را با او شريك قرار ندهيم و بعضى بعض ديگر را به جاى خدا به ربوبيت نگيريم. پس اگر از حق روى گردانند بگوييد: شما گواه باشيد كه تسليم فرمان خداونديم.» (آل عمران: 64) (1)

به نظر مى رسد كتاب خدا، كه بيان خالق انسان هاست، مى تواند محكم ترين ريسمان وحدت در جوامع بشرى به شمار آيد. سخن مزبور از قرآن مجيد صرفاً يك شعار در جهت وحدت نيست، بلكه بهترين گواه بر صدق گفته هاى مسلمانان در راستاى ايجاد و حفظ وحدت مى باشد. محور وحدت در آيه شريفه مورد بحث، پرستش خداى يگانه است كه عالى ترين نقطه مشترك ميان اهل كتاب و مسلمانان است.

با توجه به اينكه روح انسانى نيز همانند جسم او، نيازمند تغذيه و دريافت غذا مى باشد، قطعاً مى توان كلمه مشتركى را كه خداوند بيان فرموده است يكى از منافع ملى به حساب آورد. و چون كشورهاى صنعتى و توسعه يافته، به ميزانِ پيشرفتشان در صنعت، در اخلاق و ارزش هاى انسانى سير قهقرايى داشته اند. بنابراين، مى توان اين نقطه مشترك را ـ يعنى رجعت به پرستش واقعى خداوند كه همانا فطرت پاك همه انسان هاست ـ برترين و بهترين منفعت ملى همه جوامع به شمار آورد. چنانچه بروز مكاتب گوناگون در اين گونه جوامع از قبيل پانكيزم، هيپى گرى و مانند آن گواه صدق چنين ادعايى است.

هرگاه مسلمانان جهان به كتاب خدا مراجعه و عمل كنند طبق آيه شريفه مزبور و آيات مشابه آن، بايد با غير مسلمانان نيز دست دوستى، اتحاد و همزيستى مسالمت آميز بدهند. اين اتحاد بر محورهاى مشخصى بوده و مشروط به آن است كه آنان (غير مسلمانان) نيز از توطئه و خصومت عليه مسلمانان بپرهيزند و خواهان بازگشت به فطرت خود باشند. ليكن قرآن كريم مى فرمايد: پيش از آن، لازم است مسلمانان جهان به اتحادى مطلوب دست يازند و به ريسمان محكم خداوند كه همان راه راست مى باشد چنگ زنند و از تفرقه، كشمكش و نزاع بپرهيزند. در غير اين صورت، آنچنان ضعيف خواهند شد كه خاكستر ايشان بر باد فنا و نيستى خواهد رفت:

«و همگى به ريسمان محكم خداوندى چنگ زنيد و پراكنده نشويد و به ياد آريد نعمت بزرگ خدا را كه شما با هم دشمن بوديد، خدا در دل هاى شما الفت و مهربانى قرار داد و با نعمت خداوندى با يكديگر برادر شديد و بر لبه پرتگاه بوديد، خداوند شما را از آن نجات داد.» (آل عمران: 103)(2)

بنابراين، استناد به كلام خداوند در قرآن و پيگيرى مسأله وحدت و ارائه تعاليم و دستوارت سلبى و ايجابى و نفيى و اثباتى و يا امر و نهى قرآن در اين رابطه، براى همه مسلمانان و مؤمنان، داراى سنديت و اعتبار قطعى مى باشد، حتى براى آن دسته از اهل كتاب كه آسمانى بودن اين كتاب و رسالت پيامبر اسلام9 را باور داشته و بدان معترف اند.

اسلام بيش از همه، بر وحدت و همگرايى ميان آحاد ملت ها و دولت ها تأكيد دارد و قرآن شريف در چندين مورد مى فرمايد كه شما انسان ها از نفس واحده ـ يعنى يك فرد ـ به وجود آمده ايد. لذا، منظور خداى متعال آن است كه مجدداً به اصل و فطرت خويش بازگشت نماييد و از جنگ و نزاع بر سر منافع شخصى بپرهيزيد.(3)

 

زمينه هاى همگرايى در خاورميانه

زمينه هاى همگرايى در خاورميانه بسيارند، لكن اهمّ امورى را كه مى توان به عنوان اين زمينه ها مطرح ساخت عبارتند از:

 

الف) منافع مشترك

همان گونه زمينه هاى همگرايى در اين نقطه از جهان بى شمارند، منافع مشترك دولت ها و ملت ها نيز در اين منطقه بسيارند كه مى توان از جمله آنها، به موارد ذيل اشاره نمود:

 

1ـ اقتصادى:

اقتصاد در جهان امروز يك ارزش حاكم و پذيرفته شده است و ارزش هاى ديگر در مقابل آن كم ارج شده اند.(4) البته اين بدان معنى نيست كه اقتصاد زيربنا و محور تحليل و تفسير همه چيز قرار گيرد، لكن در يك نگرش واقع بينانه، مى توان گفت: اقتصاد سالم كمك بزرگى براى حلّ مشكلات كشور و سامان دهى امور سياسى، فرهنگى و غير آن مى باشد. پس هرچند اقتصاد زيربنا نيست، اما مشكل گشاست. چنانچه در امور شخصى و فردى نيز چنين است.

متأسفانه اقتصاد كشورهاى خاورميانه عمدتاً تك محصولى و بر پايه نفت استوار است; زيرا «تا چندى پيش، كشاورزى منبع اصلى درآمد ملى را در همه كشورهاى خاورميانه تشكيل مى داد. در واقع، تنها در سى (يا پنجاه) ساله اخير است كه با رشد درآمدهاى نفتى و صنعتى شدن، اهميت نسبى كشاورزى در اقتصاد بعضى از كشورهاى مورد نظر رو به كاهش نهاده است.»(5)

اشكال از اينجا ناشى مى شود كه كشورهايى كه تا حدودى وضع اقتصادى بهترى نسبت به بقيه دارند صرفاً به فروش نفت متكى هستند. معناى آن اين است كه با پايان يافتن ذخاير نفتى، اگر چاره اى اساسى نينديشيده باشند، مجدداً بر ويرانه هايى خواهند نشست كه پيش از دستيابى به صنعت نفت بر آنهانشسته بودند. كافى است چند دهه پيش را به ياد آوريم كه چگونه فقر گريبانگير مردم مناطق خليج فارس و بعضاً خاورميانه بود. بنابراين، به منظور رسيدن به اقتصادى صحيح و مبتنى بر صادرات و احياناً واردات حساب شده بايد دورانديشى كرد.

اينك مختصراً به بررسى وضعيت اقتصادى هريك از اين كشورها مى پردازيم تا وجوه مشترك اقتصادى ميان آنها را براى همگرايى بازيابيم:

اقتصاد برخى از اين كشورها را مى توان با قدرى تلاش از مخمصه تك محصولى و تك صادراتى نجات بخشيد، هرچند بعضى ديگر به تلاش بيشترى محتاج اند. به عنوان نمونه، از كشور عراق مى توان به عنوان كشورى نام برد كه از لحاظ دستيابى به زمين هاى هموار و ذخاير آبى، بيشتر از هر كشور ديگرى در منطقه براى كشاورزى مستعد مى باشد.(6)

اقتصاد دو كشور ايران و عراق مى توانند بر دو پايه استوار گردند: توليد نفت و كشاورزى. ايران و عراق، هر دو، در دهه هاى پيش از 1340 هـ.ش از نظر محصولات كشاورزى و گندم به مرز خودكفايى رسيده بودند و به طور معمول، بايد به صادرات محصولات كشاورزى مى پرداختند، اما متأسفانه هنوز در پيچ و خم واردات آن مانده اند.

كشور عراق اگر نتواند از لحاظ صدور نفت مقام اول را در خاورميانه احراز كند از حيث صدور خرما مى تواند چنين مقامى را احراز نمايد; زيرا مناطق مركزى و جنوبى عراق پوشيده از دشت هايى آبرفتى است كه از ته نشين شدن رسوبات رودهاى دجله و فرات به وجود آمده است. اين منطقه مركز عمده كشاورزى كشور و جايگاه بعضى از كهن ترين تمدن هاى جهان است. خرما، گندم، جو، برنج، پنبه و سبزيجات از محصولات عمده اين كشور به شمار مى آيند. در انتهاى جنوبى اين دشت آبرفتى، زمين هاى باتلاقى وسيعى وجود دارد. پرباران ترين نخلستان هاى عراق در امتداد شط العرب واقع شده است.(7)

ايران نيز تا پيش از انجام اصلاحات اراضى گرچه يك كشاورزى سنّتى و ابتدايى داشت، ولى مى توانست ادعاى خودكفايى داشته باشد. اما پس از اصلاحات اراضى، كشاورزى آن از هم متلاشى شد. اكنون وضعيت كشاورى در ايران رو به بهبود است، بويژه با ارزشى كه اخيراً دولت جمهورى اسلامى براى كشاورزى و كشاورزان قايل شده است. بنابراين، با توجه به آمادگى اراضى پست سواحل درياى خزر، اراضى پست خوزستان، دشت ورامين، خراسان و ديگر جاهاى مناسب ايران براى اين امر، اميد بيشترى به اصلاح كشاورزى در ايران وجود دارد.

يكى ديگر از كشورهاى اين منطقه، كه اقتصادش با كشاورزى عجين است، سوريه مى باشد. اهميت اساسى كشاورزى در اقتصاد سوريه، امرى بديهى است. كشاورزى در اين كشور نه تنها شامل غلاّت و پنبه صادراتى است، بلكه مواد خام بيشتر صنايع كارخانه اى سوريه را نيز فراهم كرده و در عين حال، بيشترين جمعيت فعّال را به كار گرفته است.

پس از پايان جنگ جهانى دوم، رشد و توسعه اقتصادى بسيار سريع انجام گرفت; چنان كه وارينر خاطر نشان كرده، تنها چند كشور عقب افتاده طى دهه 1950 در كشاورزى و صنعت پيشرفتى سريع همپاى سوريه داشته اند. در واقع، بين سال هاى 1953 ـ 1961 ، رشد سالانه توليد ناخالص داخلى در حدود سه درصد بوده است. به رغم مشكلات گوناگون دهه 1960 ، نرخ رشد سالانه طى سال هاى 1963 ـ 1971 به حدود پنج درصد رسيد. اين نرخ هاى نسبتاً بالاى رشد تا پيش از ملى شدن صنعت نفت در سال 1964 عمدتاً مبتنى بر توليد كشاورزى بود.(8) مصر نيز از جمله كشورهايى است كه مى توان بر اقتصاد متكى به كشاورزى اش حساب كرد. به گفته هرودوت، مصر هديه «نيل» است.

در عين حال، كشاورزى نيز كل اقتصاد يك كشور يا يك منطقه نيست. كشورهاى ديگر منطقه خاورميانه نيز مى توانند هركدام به نوبه خود، چيزى را جايگزين نفت نمايند و اقتصاد خود را بيمه كنند; مثلاً، كشورهاى تركيه و ايران از بقيه كشورهاى خاورميانه به صنعتى شدن نزديكترند. با وجود اين، كشورهايى كه مى خواهند از راه صنعتى شدن، اقتصاد خود را بيمه كنند، بايد بر صادرات محصولات صنعتى تكيه نمايند. لذا، بهتر است ابتدا بر صدور يك كالاى صنعتى و بالا بردن كمّيت و كيفيت آن سرمايه گذارى كنند.

بنابراين، از اين مبحث مى توان چنين نتيجه گرفت كه اولاً، كشورهاى اين منطقه تك محصولى اند و اين را ضايعه بزرگى مى دانند كه مايلند از آن خلاص شوند. ثانياً، هر يك از اين كشورها توان آن را دارند كه بجز «نفت» در زمينه هاى اقتصادى ديگرى نيز فعاليت كنند.

بدين وسيله، ارزش همگرايى تا حدودى روشن مى شود; زيرا مجموعه اين كشورها مى توانند بازار توليد و مصرف را در ميان خود به وجود آورند و آنگاه ديگر نيازى نيست كشورهاى صادر كننده براى صدور محصولات خود به اقصى نقاط دنيا سفر كنند و عاقبت، آن را نفروخته بازگردانند يا به قيمت ناچيزى به فروش برسانند، بلكه بازار مصرف توليدات هر محصولى، اعم از كشاورزى، صنعتى و غير آن، تا ميزان قابل توجهى از پيش مهيّا و قابل اعتماد است. بنابر اين، هر يك از كشورهاى منطقه، داراى منافع اقتصادى اختصاصى و ملى هستند كه با منافع اشتراكى و فراملى شان رابطه تنگاتنگى دارد.

علاوه بر اينكه بازار توليد و مصرف به واسطه همگرايى اقتصادى تضمين مى شود، تعدادى از كشورهاى موجود در اين منطقه نيز داراى رودها و آب هاى مشتركى هستند; از جمله كشورهاى عراق، سوريه و تركيه بر سر دجله و فرات، مصر و سودان و فلسطين اشغالى بر سر نيل و ايران و عراق در مورد اروند رود. از سوى ديگر، مى دانيم كه در آينده، مناقشات پس از نفت بر سر «آب» خواهد بود، چنانچه نظر برخى از متفكران معاصر نيز چنين است:

«...آب مى رود كه به عنوان يك ماده استراتژيك جاى نفت را ـ كه به هر حال، عمر مفيدش در بسيارى از مناطق به پايان رسيده است ـ بگيرد. در منطقه خاورميانه، آب از يك سو، عامل تنش و جدايى و از سوى ديگر، عامل همگرايى و همكارى بوده است...»(9)

«فرضيه اصلى كتاب جنگ آب، مناقشات آينده در خاورميانه بر اين اساس استوار است كه در سال هاى آينده، آب عامل اصلى تنش و تعارض در اين منطقه خواهد بود و به تدريج، جاى نفت را به عنوان متغير تأثيرگذار بر سياست هاى منطقه اى خواهد گرفت.»(10)

بنابراين، از نظر اقتصادى گرايش به همگرايى براى كشورهاى خاورميانه، فوايد فراوانى دارد كه حل مشكل آب و نفت در آينده و ايجاد بازارهاى فروش براى مواد و توليدات از آن جمله اند.

 

2ـ سياسى ـ امنيتى:

بر اساس نظريه نوكاركردگرايى، ضرورتاً همگرايى اقتصادى به اتحاد سياسى منتهى نخواهد شد. از نظر كاركردگراها، همكارى كاركردى در يك بخش، در بخش ديگر تأثير مى گذارد; مثلاً، همكارى اقتصادى باعث احساس ضرورت همكارى در بخش سياست مى شود. ولى از نظر نوكاركردگراها چنين ضرورتى وجود ندارد.

در اينجا در صدد آن نيستيم كه قطعاً چنين ضرورت و ملازمه اى را ميان همكارى كاركردى ـ مثلاً در بخش اقتصاد و تأثير آن بر بخش سياست ـ به اثبات برسانيم. اما در يك نظر اجمالى، چنين به نظر مى رسد كه ممكن است اين سخن كاركردگرايان نيز چندان از واقعيت به دور نباشد; زيرا اگر در گذشته، تفكيك اقتصاد از سياست و سياست از اقتصاد ممكن بود امروزه تفكيك اين امور از يكديگر چنان دشوار است كه گاهى مشخص نيست آيا سياست براى اقتصاد كار مى كند يا اقتصاد براى سياست. به هر حال، مى خواهيم ببينيم كه آيا در مسائل سياسى ـ امنيتى خاورميانه، منافع مشتركى مشاهده مى شود يا خير؟

در اين قسمت، مى خواهيم بدانيم كه بر اساس اين سخن كاركردگراها كه مى گويند: همكارى كاركردى در يك بخش بر بخش ديگر نيز تأثير مى گذارد، آيا همگرايى اقتصادى ممالك اين منطقه بر همگرايى سياسى ـ امنيتى آنها نيز مؤثر است يا نه. در صورت مثبت بودن پاسخ، ميزان اين تأثير چه اندازه است؟

به نظر مى رسد اينكه كاركردگراها مى گويند: در تأثيرگذارى يك بخش بر بخشى ديگر ملازمه اى از همگرايى وجود دارد و كاركردگرايان جديد وجود چنين ملازمه اى را انكار مى كنند، اين دو سخن را اين گونه بتوان جمع كرد كه بگوييم: سخن هر دو دسته مقرون به صحت است; به اين معنى كه به مناطق مورد نظرِ هر كدام بستگى دارد. منطقه مورد نظر ما (خاورميانه) از جمله مناطقى است كه اقتصاد آن با اوضاع سياسى ـ امنيتى، اجتماعى و فرهنگى به يكديگر گره خورده است; زيرا محور اقتصادى اين منطقه را اكنون «نفت» تشكيل مى دهد كه عمدتاً در كشتى هاى اقيانوس پيما و غول پيكر بر روى آب هاى خليج فارس روان است. لذا، به تدبير و امنيتى ويژه براى ارسال و ايصال آن به مقصد نياز مى باشد.

اگر مى بينيم در دهه آخر قرن بيستم، چيزى به عنوان «جنگ نفت» در خليج فارس مشاهده مى شود و حتى جنگ تحميلى عراق عليه ايران و حضور امريكا و متحدانش به بهانه هاى واهى در منطقه و بسيارى از عوامل ديگر، همه براى ايجاد امنيت به منظور بردن نفت مى باشد.

در هر صورت، مى خواهيم بگوييم نگرانى صرفاً از يك طرف نيست; يعنى فقط خريداران نيستند كه نگران بر هم خوردن امنيت منطقه هستند، بلكه فروشندگان بيشتر نگران اين مسأله اند. اگر چنين است به منظور دستيابى به امنيتى تضمين شده، حتى براى زمان پس از نفت نيز بهترين اقدام، گرايش به همگرايى است. با توسّل به همگرايى مى توان نفت را تا مقصد محافظت كرد و به قيمت عادلانه به فروش رسانيد.

امروزه برخى مايلند ايران خليج فارس را رها كند و به سوى آسياى مركزى و قفقاز برود. اگر اينان توجه كنند درمى يابند كه تمايل امريكا نيز همين است; او هم در وهله نخست مايل است ايران از هر دو منطقه دست بشويد، اما اگر امر بر انتخاب يكى داير شود، او مى خواهد ايران با منطقه خليج فارس و خاورميانه كارى نداشته باشد; زيرا ايران مى تواند براى منافع استكبار شديداً خطرناك باشد و از سوى ديگر، براى منافع مشترك و امنيت منطقه مفيد باشد.

البته اگر اين دانشمندان بر اين سخن خود ابرام داشته باشند، به نظر مى رسد باز هم بهتر است بر همگرايى در همه ابعاد و زمينه هايش تكيه شود و در صورت عدم حصول توفيق، مى توان در اينجا نيز به نظريه كاركردگرايان جديد عمل نموده، صرفاً در بعد امنيتى ـ سياسى، به همگرايى در خاورميانه دست يافت; زيرا در اين زمينه، ايران هرگز نمى تواند از خاورميانه صرف نظر كند، اما از لحاظ همگرايى مى تواند در بعد اقتصادى به آسياى مركزى و قفقاز تكيه بيشترى داشته باشد.

به هر حال، در اينجا يك اشكال باقى ماند و آن اينكه عدم توازن اقتصادى اعضا را چه بايد كرد؟ همچنين اينكه اقتدار كشورهاى منطقه يكسان نيست. آيا اين مسأله در اين مسير مشكلى ايجاد نخواهد نكرد؟

در پاسخ، مى گوييم: اولاً، هر مشكلى داراى راه حل هاى فراوانى است. بنابراين، دانشمندان اين ممالك مى توانند با تشكيل جلسات و همايش ها به بهترين راه حل ها برسند. ثانياً، بايد ببينيم كه همگرايى در اين منطقه با تأكيد بر كدام يك از مسائل آغاز مى گردد. اگر اقتصاد محور همگرايى باشد در بسيارى از موارد مى توان با ارائه چارچوب و قوانينى مخصوص از عهده مشكلات برآمد.

 

3ـ فرهنگى:

مى خواهيم بدانيم كه آيا در خاورميانه از نظر فرهنگى نيز مشتركاتى وجود دارد كه با تمسّك به آنها بتوان همگرايى را عنوان نمود يا اينكه اساساً فرهنگ كشورهاى اين منطقه از يكديگر بيگانه است و وجوه مشترك فرهنگى در ميان آنها به چشم نمى خورد.

بايد اذعان نمود كه از عوامل بسيار مهم و مؤثر در هر نوع گرايش به همگرايى يا واگرايى، مسائل فرهنگى (به طور كلى) و مسائل اعتقادى ـ مذهبى (به طور خاص) مى باشد. مذهب، زبان، خون، نژاد، خاك و مانند آنها همه از امور دو پهلو و سكه هاى دو رويى هستند كه هر يك مى توانند عامل مؤثرى در همگرايى يا واگرايى در منطقه باشند.

اسلام مذهب رسمى مردم اين منطقه است و فرهنگ اين مردم ملهم از دستاوردهاى آن مى باشد. بنابراين، اسلام خيمه اى است برپا شده كه تمامى مردم منطقه را به سوى خود مى خواند تا از هر خطر و آسيبى محفوظ بمانند.

چنانچه گفته شد، ملّيت گرايى (ناسيوناليسم) و عربيت گرايى (پان عربيسم) يا زبان، خون و نژاد نيز مى توانند از عوامل همگرايى به حساب آيند، اما مشكل عمده اى كه اين عناصر دارند اين است كه مانع اغيارند; يعنى هر كدام به نوبه خود، ظرفيت پذيرش محدودى دارند و نمى توانند غير خود را پذيرا باشند. در نتيجه، دايره خود را بسيار محدود و تنگ مى گردانند. به نظر مى رسد كه به دليل وجود همين اشكال بوده كه هر يك از عناصر مزبور تا كنون توان پذيرش محوريت همگرايى را نداشته اند.

افراد بسيارى تاكنون آرزوى رهبرى عرب را در دل داشته اند، اما عاقبت نتوانسته اند از اين طريق به يكپارچه نمودن جهان عرب نايل شوند; زيرا «ناسيوناليسم عرب با ساير ناسيوناليسم هاى خاورميانه تفاوت دارد و آن به علت وسعت زياد سرزمينى است كه توسط اعراب مسكون شده است. در نتيجه، انواع مختلف مفاهيم را در بر مى گيرد و گستره آن از رؤياى يك ابردولت تمام عرب تا ناسيوناليسم هاى محلى مثل ناسيوناليسم مصرى تغيير مى يابد. از اين جهت كه بعضى اعراب هنوز چشم اميد به تشكيل دولت واحد عربى دوخته اند، ناسيوناليسم عربى ناتمام مانده است. در حالى كه يك دولت ترك، يك دولت ايرانى و يك دولت يهود وجود دارد، تعداد دولت هاى عربى به بيش از بيست مى رسد.»(11)

در سه دهه اخير ما شاهد به وجود آمدن طرح هاى مختلف وحدت ميان رژيم هاى تقريباً مشابه در جهان عرب بوده ايم كه يا ناكام مانده اند و يا اصلاً مرده متولد شده اند كه برجسته ترين آنها عبارتند از: اتحاديه هاى بين مصر و سوريه (1958ـ1961); مصر، سوريه و عراق (1963); مصر، سودان، ليبى و سوريه ـ طرح هاى تنظيم شده در زمينه هاى گوناگون ـ (1969ـ1973) و سوريه و عراق (1978ـ1979).

در اينجا مى توان اين پرسش را نيز مطرح كرد كه آيا با توجه به اينكه زبان اغلب مردم اين منطقه عربى است، زبان و گويش قادر است در منطقه خاورميانه همگرايى ايجاد نمايد؟ در پاسخ به اين سؤال بايد اذعان كنيم به قولى، زبان عامل مهمى است كه تمام اعراب را به يكديگر پيوند مى دهد و فراتر از تمام تفاوت هاى مذهبى، قبيله اى و منطقه اى است. زبان عربى از نظر كتابت و اشكال دقيق آن، تغيير جغرافيايى نمى كند. قرآن كه زبانش غير قابل تغيير است، نقش مهمى در يك شكل سازى و استانداردسازى دارد. نتيجه اينكه كليه عرب هاى باسواد، از مراكش گرفته تا عمان، قادرند يك روزنامه، يك قطعه ادبى كلاسيك و نيز كتاب هاى تاريخى را بخوانند و بفهمند، ولى عربى محاوره اى از نظر جغرافيايى تغيير مى كند، بويژه در ميان افرادى كه تحصيل چندانى ندارند.

هر چند يك فرد روشنفكر مراكشى مى تواند با استفاده از شكل كلاسيك عربى به راحتى، با يك روشنفكر سورى صحبت كند، ولى دهقانان اين دو كشور به دليل اختلافات لهجه اى و اصطلاحاتى، مشكل بسيارى در فهم يكديگر دارند. با وجود اين، انتشار سريع سوادآموزى، تعداد اعراب آشنا با شكل كلاسيك عربى را گسترش داده است. پخش راديويى اخبار از هر پايتخت عربى در هر جاى جهان عرب به آسانى قابل فهم است. نقش راديو، تلويزيون و سينما در قرار دادن اعراب در معرض لهجه هاى گوناگون، بويژه عربى مصرى، بسيار مهم است، لكن فهم و درك لهجه هاى كشورهاى مغرب براى ساير اعراب بسيار مشكل است.(12)

با توجه به نقاط قوّت و ضعف زبان در همگرايى، همچنين بايد اضافه كرد كه گذشته از مشكل «لهجه» و امثال آن، گرايش به مسائل قومى و نژادى از اهميت عنصر زبان كاسته و بعضاًگويش را تحت الشعاع خود قرار مى دهد، در حالى كه ضعف اين عناصر ـ يعنى مطرح كردن نژاد و قوميتى خاص يا به طور كلى، محور قرار دادن ملّيت گرايى براى همگرايى ـ خود اسباب كشمكش و نزاع مى باشند.

تجربه نشان داده است كه مثلاً، تاكنون چيزى جز خشونت و آوارگى عايد نژاد كُرد نگرديده و اكراد ايران نيز فقط در نظام مقدس جمهورى اسلامى ـ يعنى يكى دو دهه اخير ـ طعم آرامش را چشيده اند. ساير نژادهاى موجود در منطقه خاورميانه نيز به اندازه اى متشتّت و پراكنده اند كه هرگز اميدى به رسيدن آنان به همگرايى از طريق قوميت، خون و نژاد وجود ندارد.

در تعريف ملّيت گرايى آمده است: «ناسيوناليسم نوعى وابستگى بين مردم يك منطقه است كه بر اساس يك احساس مشترك به وجود آمده باشد. اين احساس مشترك ممكن است علل تاريخى، فرهنگى، نژادى، جغرافيايى و... داشته باشد. ناسيوناليسم در حقيقت، ملاكى است كه گروه هاى مختلف را در يك منطقه به هم جوش مى زند و واحدى به نام "ملت" به وجود مى آورد. ولى نبايد گمان كرد كه ناسيوناليسم يك پديده صد در صد مثبت است.»(13)

اكنون سؤال اين است كه چرا نبايد ملّيت گرايى را پديده اى صد در صد مثبت ارزيابى نمود؟ در پاسخ بايد بگوييم، زيرا اولاً، نمى توان گفت كه ملّيت گرايى با همه فرهنگ ها و عقايد و افكار همخوانى دارد. ممكن است در برخى جوامع، چيزى برتر از ملّيت گرايى يافت شود; چون محور ملّيت گرايى، «ملت» است. حال اگر مردمى بالاتر از اين مطلب را طلب نمودند و خواستند يك «امت» شوند، ديگر نمى توان با شعارهاى ناسيوناليستى آنها را گرد هم آورد. ثانياً، ملّيت هاى گوناگون موجب اختلاف و تشتّت آراء مى شوند و براى انسجام آنها به يك وسيله پيونددهنده قوى تر و نيرومندترى محتاجيم. ثالثاً، به قول ابوالحمد، ملّيت گرايى ممكن است جنبه اعتدال افراط يا تفريط داشته باشد:

«ناسيوناليسم يا اين آگاهىِ همبستگى به اعضاى يك اجتماع بزرگ مى تواند جنبه هاى بسيار افراط آميز و پرگزند داشته باشد; يعنى اين عشق و احترام بيش از حد يك ملت، در مورد فرهنگ و اعتبارات خود هميشه به كم ارزش كردن و كوچك داشت امتيازها و ارزش هاى ملت هاى ديگر منتهى مى شود. در اين حد ملّيت گرايى افراط آميز، گاهى با نژادپرستى و بينش برترى نژاد آميخته مى شود و ملّيت گرايى كه بر روى برترى نژادى پايه گذارى شده است داعيه دارد كه تمام كسانى را كه متعلق به يك نژادند و در سرزمين هاى گوناگون زندگى مى كنند تابع كشور، دولت و نظام سياسى واحد گرداند. در جهان امروز، تفكرهاى نژادپرستانه كم نيستند و چنين انديشه اى پايه و اساس تشكيل كشور اسرائيل بوده و اساس انسجام آن نيز هست.»(14)

بنابراين، بهتر است اين عنصر را نيز براى همان ممالك آلمان و ژاپن و امثال آنها واگذاريم كه صاحب امتيازش بوده و غير از اين نيز راهى براى رفتن ندارند; زيرا كشور چين با آن همه جمعيت، وحدت قومى و نژادى اش به مراتب از خاورميانه بيشتر است و درصدى از مشكلات ما را در اين زمينه ندارد.

پس چه بايد كرد؟ كدام يك از اين عناصر فرهنگى مى تواند در زمينه همگرايى از بقيه مفيدتر واقع شود؟

به نظر مى رسد كه «اسلام» به خوبى مى تواند نقش وحدت آفرينى در ميان كشورهاى خاورميانه ايفا كند; زيرا «نقش همبسته سازى اسلام از اين جهت است كه عملاً تمام جنبه هاى زندگى را تحت تأثير قرار مى دهد و با تجويز دستورات اخلاقى، تمامى مسلمانان را، بى توجه به نژاد يا زبان، به صورت يك جامعه معنوى (امّت) متحد درمى آورد. در سراسر دارالاسلام (قلمرو اسلامى) مسلمانان بايد پنج ركن دين (يا تكاليف اصلى) را رعايت كنند. اين باعث مى شود كه كليه ساكنان منطقه از تجربيات مشابه بهره مند شوند. يكى از اركان پنجگانه، نماز است(15) كه پنج بار در روز بايد گذارده شود. شكل و محتواى اين نمازها از نظر جغرافيايى تغيير چندانى نمى كند. مهم اين است كه كليه مسلمانان در موقع نماز به طرف مكه مى ايستند كه اين امر يگانگى آنها و نقش وحدت بخش اسلام را مورد تأييد قرار مى دهد. كليه مسلمانان بايد به ايمان خود شهادت دهند ـ با تكرار اين جمله "لااِلهَ اِلاّ الله" ـ به نيازمندان و فقيران زكات بدهند، براى مدت يك ماه (رمضان) روزه بگيرند و دست كم، يك بار در طول عمر، براى زيارت (حج) به مكه بروند.(16) نقش حج بويژه، تقويت حس عميق تعلق به جامعه اسلامى است. در سال هاى اخير، بيش از دو ميليون مسلمان در يك هفته مقرّر به مكه رفته اند. حج يكى از اشكال اصلى كنش متقابل فضايى در ميان مسلمانان است و راهى است كه با آن وحدت اسلام طى قرون متمادى حفظ شده است. نسبت بالايى از زائران مكه را اعراب تشكيل مى دهند. به عنوان مثال، در سال 1982 از 853555 نفر زائر خارجى (غير سعودى)، تعداد 396882 نفر (46 درصد) از كشورهاى عربى آمدند.»(17)

سخنان مزبور، آن هم از سوى كسانى كه خودشان مسلمان نيستند و صرفاً كارشناسان و متخصصان علوم سياسى مى باشند و از زوايا و ظرافت هاى اسلام هرگز مانند مردم مسلمان منطقه آگاهى ندارند، مى تواند شاهد خوبى براى اين نظريه تلقى شود كه از نظر فرهنگى، اسلام محور و الگوى مناسبى در جهت همگرايى كشورهاى مسلمان اين منطقه است.

 

4ـ محيطى ـ بهداشتى:

عناصر بهداشتى بسيارى در اين نقطه از جهان وجود دارند كه رسيدگى به آنها فقط از طريق همگرايى امكان پذير است; مثلاً، در هنگام وقوع حوادث ناگوار طبيعى از قبيل سيل، زلزله و امثال آن، همكارى متقابل ضرورت مى يابد، لكن در مواقع عادى نيز موارد مهمى وجود دارد كه همكارى متقابل را ايجاب مى كند تا در جهت همگرايى زيست ـ محيطى، در راستاى بهداشت منطقه، حركتى انجام گيرد; از جمله اين موارد، مى توان به لايروبى و پاكسازى رودهاى مشترك المنافع يا طرفينى در منطقه اشاره نمود. به عنوان مثال، چنانچه اروند رود لايروبى شود، سالانه مبالغ قابل توجهى درآمد سالانه براى ايران و عراق به همراه خواهد داشت. اما بايد توجه داشت كه اين كار صرفاً در بستر همگرايى مقدور است.

همچنين حفاظت از آب ها و درياهاى مشترك و جلوگيرى از آلودگى آنها، صيانت رودها و جنگل ها، نابودى تسليحات شيميانى و سلاح هاى اتمى، كه گذشته از تهديدات امنيتى، خطر زيست ـ محيطى را نيز دارا مى باشند ـ و به طور كلى، جلوگيرى از آلودگى فضاى زندگانى انسان ها و حيوانات فقط با همگرايى كليه كشورهاى مشترك المنافع قابل اجرا خواهد بود.

اين مطالب با واقعيات عينى و امور روزمره مورد تأييد واقع مى شوند; نظير آنچه در ملاقات وزير بهداشت قطر با رئيس جمهور ايران مورد مذاكره قرار گرفت. آقاى على بن سعيد، وزير بهداشت قطر، گفت: «قطر علاقه مند است روابط خود را با ايران در تمام زمينه ها ادامه دهد.» رئيس جمهورى ايران، در زمينه دارو و بهداشت قول مساعدت و همكارى به ايشان دادند و اظهار داشتند: ايران اميدوار است ساير كشورهاى منطقه نيز بر همين اساس حركت كنند. ايران با توليد 95 درصد دارو با كيفيت بالا و هزينه اى كم، مى تواند در اين زمينه همكارى كند.(18)

اسلام نسبت به بهداشت فردى و جمعى اهتمام ويژه اى دارد. به عنوان نمونه، قطع درختان را بدون دارا بودن منفعت عقلايى، ممنوع مى داند يا آلوده كردن آب ها و حتى هدر دادن بخشى از رود جارى را بدون منظور عقلايى، اسراف و حرام مى شمارد. شايد بتوان گفت: قريب 90 درصد از تأكيدات دين مبين اسلام درباره مسائل بهداشتى است. و اساساً به اندازه اى كه اسلام بر بهداشت و پيشگيرى از ابتلا تكيه مى كند، هرگز به پس از ابتلا اهميت نمى دهد.

بنابراين، وجود منافع مشترك در زمينه مسائل بهداشتى ـ درمانى و محيطى ـ بهداشتى، براى كشورهاى اين منطقه، يكى از زمينه هاى همگرايى به حساب مى آيد.

 

ب) دشمن مشترك

اصولاً دشمن مشترك را بايد يكى از عوامل وحدت بخش ميان كليه كسانى دانست كه از سوى آن دشمن تهديد مى شوند. منظور ما از دشمن مشتركِ كليه كشورهاى مسلمان خاورميانه رژيم نژادپرست و اشغالگر قدس است. اگر سؤال شود كه دليل اينكه اين رژيم يك دشمن عام براى همه كشورهاست چيست، ما سؤال را بر مى گردانيم و مى پرسيم: آيا اين رژيم، دوست كشورهاى مسلمان منطقه است؟! قطعاً پاسخ منفى است; زيرا:

اولاً، بنابرآن روايت كه مى فرمايد: «دوستان تو سه دسته اند: دوست تو، دوست دوست تو و دشمن دشمن تو، دشمنان تو نيز سه دسته اند: دشمن تو و دشمن دوست تو و دوست دشمن تو»،(19) رژيم اشغالگر قدس نه تنها هيچ يك از ويژگى هاى دسته نخست را ندارد، بلكه دشمن ملل و دول غير صهيونيست و دشمن دوستان آنها و دوست دشمنان ايشان است.

ثانياً، اين رژيم بر پايه صهيونيسم سياسى بنا شده كه يكى از اركان آن قايل بودن به برترى نژاد يهود بر تمام اقوام عالم است. لازمه اين سخن آن است كه اين رژيم و حاميانش دشمن غير يهود و غير صهيونيست ها باشند. در كتاب تلمود، كه نزد يهوديان بسيار مقدس و در رديف تورات و عهد عتيق قرار دارد، شواهد بسيارى بر مطلب مزبور ـ يعنى نژادپرستى صهيونيست ها ـ به چشم مى خورد; از آن جمله است:

«ارواح يهود از ارواح ديگران افضل است; زيرا ارواح يهود جزء خداوند است!...»

«بهشت مخصوص يهود است و هيچ كس بجز آنها داخل آن نمى شود. ولى جهنم جايگاه مسيحيان و مسلمانان است و در آنجا فايده اى جز گريه و زارى عايد آنها نمى گردد; زيرا زمينش از گل و بسيار تاريك و بدبو است.»

«غش و خدعه كردن با غيريهودى بى مانع است.»

«چون يهود با عزّت الهيّه مساوى هستند، بنابراين، تمام دنيا و هر چه در اوست ملك آنها مى باشد...»

«حيات و زندگانى ديگران ملك يهود است، چه رسد به اموال آنها!... اگر يكى از اجانب را بكشيم مثل اين است كه در راه خدا قربانى كرده ايم.»

«تعدّى كردن به ناموس غير يهودى مانعى ندارد; زيرا كفار مثل حيوانات هستند و حيوانات را زناشويى نيست.»

«ما ملت برگزيده خداونديم و لذا، براى ما حيوانات انسانى خلق كرده است; زيرا خدا مى دانست كه ما احتياج به دو قسم حيوان داريم: يكى حيوانات بى شعور مانند بهايم و حيوانات غير ناطقه و ديگرى حيوانات ناطقه و با شعور مانند مسيحيان و مسلمانان و بوداييان و براى آنكه بتوانيم از همه آنها سوارى بگيريم ما را در جهان متفرّق ساخت.»(20)

روژه گارودى در كتاب خود، برترى نژادى يهود يا هر قوم ديگرى را زير سؤال برده است و مى گويد: چگونه ممكن است كه گروهى بگويند: «همه چيز بر ما مجاز مى شود وقتى كه قوم برگزيده خداوند و عامل مطلق باشيم»؟(21) سپس نمونه هايى آورده است مبنى بر اينكه هر كشورى كه در فكر توسعه طلبى باشد خود را قوم برگزيده خداوند مى خواند; مثلاً، فرانسوى ها با عنوان «بازوى اجرايى خداوند» به صليبيون بدل شدند. همين طور اسپانيا، سرزمين پادشاهان كاتوليك، سرزمين تفتيش عقايد و كشتار سرخپوستان امريكا شد. روسيه مقدس! و آلمان نازى نيز از ديگر سرزمين هايى هستند كه هر كدام در يك مقطع زمانى، دست به نژادپرستى زدند.

و بالاخره در سال 1972 ، ورستر، نخستوزير آفريقاى جنوبى نيز، كه به نژادپرستى وحشيانه (آپارتايد) معروف است، اعلام كرد: «فراموش نكنيد كه ما قوم خدا هستيم و مبعوث يك رسالت.» پس از آن، ادامه مى دهد: «انديشه قوم برگزيده، از نظر تاريخى بچه گانه است; چه تمام اقوام در متون مربوط به خود به همين نحو معرفى يك تصوير ممتاز از خود را ابراز كرده اند كه با مفهوم برگزيدگى تعبير مى شود. چرا بايد نوشته هاى فقط يك قوم (يهوديان) مورد قبول واقع شود؟ انديشه قوم برگزيده از نظر سياسى جنايت آفرين است; چه همواره تهاجمات، توسعه طلبى ها و سلطه گرى ها را مقدس وانمود كرده است. انديشه قوم برگزيده از نظر مذهبى غير قابل تحمل است; چه هر جا كه برگزيدگان باشند يعنى طرد شدگان نيز هستند.»(22)

روژه گارودى در جاى ديگرى از كتاب خود، از قول ژوزف رى ناش مى گويد: «بدين ترتيب، براى صحبت از نژاد يهودى، بايد يا نادان بود، يا بد نيت!... يهودى ها چيزى بجز قبايل متعدد عرب يا سامى در آسياى غربى نبودند.» او سپس مى نويسد: «نتيجه گيرى ژوزف رى ناش صريح است. بنابراين، چون نه يك نژاد يهودى و نه يك ملت يهودى وجود ندارد و چون فقط يك دين يهودى وجود دارد، پس صهيونيسم يك حماقت كامل است، يك اشتباه سه بعدى، تاريخى، باستان شناسى و قومى است.»(23)

ثالثاً، بنا به روايت تاريخ و به گفته بزرگان ما، حتى به گفته بسيارى از عالمان يهود، اين رژيم غاصب است و غاصب هميشه دشمن است و دشمن انسان هيچ گاه دوست او نمى شود.

در كتاب پرونده اسرائيل و صهيونيزم سياسى آمده است: «...حتى دانشمندى تا آن حد متعهد به نجات اصالت تاريخى عهد عتيق مثل كشيش دوو همانند ديگران اعتراف مى كند كه خارج از خود تورات، در هيچ جا، هيچ اشاره روشنى به شيوخ مذهبى عبرى، نه اقامت در مصر، نه به مهاجرت و نه حتى به فتح كنعان پيدا نمى كنيم و خيلى مشكوك است كه اين سكوت هرگز در متون جديد شكسته نشده است! بنابراين، واژه و مفهوم وعده سرزمين فلسطين ظاهر نمى شود، مگر در متن متعلق به آنهايى كه از تصرف آن سرزمين سود مى برند. مفسّران ديگرى از يك قرن پيش تا به حال، باز به نتايجى بسيار قاطعانه تر رسيده اند.»(24)

در جاى ديگرى از اين كتاب مى نويسد: «...به عنوان نمونه، هنگام هجوم و كشتار لبنان، توانستيم فرياد پرفسور بنيامين كوهن(Benjamin Cohen) از دانشگاه تل آويو را، خطاب به پ. ويدال ناكه (P.Vidal Naquet) در تاريخ 8 ژوئن 1982 بشنويم كه گفت: "در حالى براى شما مى نويسم از راديو مى شنوم كه اعلام مى كند ما در حال كسب هدف هايمان در لبنان هستيم و آن هدف، تضمين صلح براى ساكنان جليله است! اين دورغ هاى لايق گوبلز (Goebbels) مرا ديوانه مى كند! واضح است كه اين جنگ وحشيانه و سبعانه تر از همه جنگ هاى پيشين هيچ ارتباطى نه با سوء قصد لندن و نه با امنيت جليله دارد... آيا يهوديانِ پسر ابراهيم...، يهوديانى كه خود قربانيان چنان بى رحمى هايى بوده اند، مى توانند تا اين حد بى رحم شوند؟ بنابراين، بزرگ ترين موفقيت صهيونيسم چيزى نيست مگر غير يهودى كردن يهودى ها. دوستان عزيز، هرچه در توان داريد بكنيد تا بگين ها و شارون ها به هدف دوگانه خود ـ كه همانا نابود كردن نهايى فلسطينى ها (اصطلاحى كه اين روزها در اينجا مُد شده) به عنوان يك قوم و نيز نابود كردن اسرائيلى ها به عنوان يك موجود انسانى است ـ نرسند."»(25)

امام خمينى; از سال ها پيش از پيروزى انقلاب اسلامى ايران، فرياد غاصب بودن دولت اسرائيل، تحريم داد و ستد و داشتن ارتباط با او و فراخوانى و اتحاد دولت ها و ملت هاى مسلمان در قبال اين رژيم را سر دادند: «اسرائيل از نظر اسلام و مسلمين و تمامى موازين بين المللى غاصب و متجاوز است و ما كمترين اهمال و سستى را در پايان دادن به تجاوزات او جايز نمى دانيم.»(26)

ايشان در جاى ديگرى مى فرمايد: «...اين ماده فساد، كه در قلب ممالك اسلامى با پشتيبانى دول بزرگ جايگزين شده است و ريشه هاى فسادش هر روز ممالك اسلامى را تهديد مى كند، بايد با همّت ممالك اسلامى و ملل بزرگ اسلام ريشه كن شود. اسرائيل قيام مسلحانه بر ضد ممالك اسلامى نموده است و بر دول و ملل اسلام قلع و قمع آن لازم است. كمك به اسرائيل، چه فروش اسلحه و مواد منفجره و چه فروش نفت، حرام و مخالفت با اسلام است. رابطه با اسرائيل و عمّال آن، چه رابطه تجارى و چه رابطه سياسى، حرام و مخالفت با اسلام است. بايد از استعمال امتعه اسرائيل خوددارى كنند.»(27)

ايشان همچنين مى فرمايند: «...اشتباهى كه همه مسلمين و خصوصاً ملت ها و دولت هاى عرب كردند اين بود كه مهلت دادند تا اسرائيل به اغراض شخصيه دولت ها مانع شود از اينكه صداى اسرائيل را در همان اول خفه كنند و نگذارند قدرت پيدا بكند. مع الاسف، به نصيحت هاى ما، كه در طول بيست سال يا قدرى كمتر فرياد زديم و آنها را دعوت كرديم بر اتحاد بر ضد اسرائيل، اغراض مانع شد از اينكه اجابت كنند... و ما گفته ايم مكرّر كه اسرائيل، اين جرثومه فساد، اكتفاى به قدس، اكتفاى به بيت المقدس نخواهد كرد و اگر مهلت به او داده شود تمامى دول اسلامى در معرض خطر است.»(28)

رابعاً، توسعه طلبى ها و زياده خواهى هاى اين رژيم، كه حتى با رنگ و لعاب دينى و مذهبى آميخته است، دلالت دارد بر اينكه اين رژيم، دشمن تمامى ملل و دول منطقه است و اگر هنوز تمامى منطقه را به نابودى نكشيده و زير سيطره خود در نياورده، به اين دليل نبوده كه نخواسته است، بلكه به اين دليل بوده كه نتوانسته است. امام خمينى; در اين زمينه مى گويند: «مكرّر اين مسأله ذكر شده است كه اسرائيل قناعت نمى كند به آنجايى كه هست، قدم به قدم پيش مى رود و هر قدمى كه رفت هى مى گويد كه ما كارى نداريم، ما همين جا هستيم. فردا قدم بالاترى برمى دارد. امروز لبنان است، فردا خدا نكرده! سوريه است، پس فردا عراق است و همين طور...»(29)

شعار معمول صهيونيسم (يا اسرائيل، من الفرات الى النيل) به خوبى نشانگر نيات خصمانه رژيم حاكم بر تل آويو نسبت به تمام دول و ملل خاورميانه است. «در تورات موجود در دست اينها وعده تصرف منطقه وسيعى، كه از لبنان تا رود نيل و از بحر متوسط تا ساحل فرات امتداد دارد، موجود است و بن گوريون (Ben Gourion)، نخست وزير اسرائيل، در نطقى كه سال 1327 در سازمان ملل نموده به همين مضمون اشاره كرده است. و نورمان يهودى در كتاب فلسطين اليهود عين عبارت تورات را چنين نقل كرده است: "الارض الموعود هى من البحر المتوسط حتى الفرات و من لبنان حتى نهر النيل."»(30)

يكى از دوستان نزديك و مشاوران تئودور هرتزل (Te'odore Hrzl) به نام ديويد تريچ (David triestsch)، كمى پس از برگزارى كنگره صهيونيسم جهانى، در تاريخ 29 اكتبر 1899، در نامه اى خطاب به وى نوشته است: «مايلم به شما تذكر دهم كه قبل از اينكه خيلى دير شده باشد هر از چندگاه به برنامه فلسطين بزرگ (اسرائيل بزرگ) مراجعه كنيد. برنامه كنفرانس بال بايد شامل واژه فلسطين بزرگ (اسرائيل بزرگ) يا واژه فلسطين و سرزمين هاى مجاور باشد وگرنه بى معناست; چه شما نخواهيد توانست ده ميليون يهودى را در سرزمينى به مساحت 25000 كيلومتر مربع بپذيريد.»(31)

او در جاى ديگرى مى گويد: «زمين مهم ترين عاملى است كه بتوان از طريق آن ريشه هاى خود را در فلسطين مستقر سازيم. با توجه به اينكه عملاً زمينِ قابل كشت بدون كارگر ديگر در فلسطين وجود ندارد، بر ما لازم است كه زمين و مجموعه رعايا و چهارپايان آن را به دست بياوريم تا روستاييانى را كه به كشت و زرع مشغول اند و نيز مالكان و مستأجران زمين ها را بيرون برانيم.»(32)

اينها اصولى هستند كه دكتر آ. روپن (A. Rupin) كارشناس آژانس يهود در اقتصاد و كشاورزى در سال 1930 آنها را بيان داشته است.

روژه گارودى مى گويد: «كشور اسرائيل به خاطر ماهيت عصاره تشكيل دهنده اش (صهيونيسم سياسى) و هويتش (تداوم غصب ها و جنگ ها) در توسعه دايمى است و پس از هر تهاجم و هر ضميمه سازى، به يك فضاى حياتى قابل زيست جديد چشم طمع مى دوزد. بنابراين، نمى توان اعتبار اين مرزهاى قابل اتّساع و كش آمدنى را به رسميت شناخت.»(33)

گرچه دشمنى اسرائيل با دولت ها و ملت هاى منطقه مبرهن و روشن بود و نيازى به اين ادلّه نداشت، با اين حال، دلايلى آورديم تا پس از آن، اين پرسش را مطرح كنيم كه اگر در خصومت او شكى وجود دارد پس چرا عامل همگرايى دشمنانش نگرديده است؟ از نظر ما پاسخ روشن است; زيرا كشورهاى اين منطقه يا هنوز دشمنى او را باور نكرده اند و يا خود را باور ننموده اند. منظور از خودباورى، درك قدرت خود و دريافت توان خويش در قبال دشمن است و اين حاصل نمى شود مگر با همگرايى در ابعاد گوناگون آن; چون همبستگى فرهنگى به ما كمك مى كند تا راه هاى گرايش به ديگر انواع همگرايى و همچنين ديگر زمينه هاى آن را بيابيم. همبستگى اقتصادى براى اين كشورها بازار مواد خام، توليد و امنيت اقتصادى ايجاد مى كند.

همبستگى نظامى و برگزارى مانورهاى مشترك در منطقه، خاورميانه را نيرومندتر و قوى تر از هر جاى ديگر مى نمايد و بالاخره، همبستگى سياسى، در تصميم گيرى ها و در قبال دشمنان اين منطقه وحدت رويه به وجود آورده است و حربه تفرقه افكنى و سوء استفاده از سياست هاى چندگانه را پايان مى دهد.

برخى از متون غربى توصيه مى كنند با عرب ها و سران ممالك عربى نبايد به طور جمعى وارد مذاكره شد; زيرا آنان در ميان جمع حرفى مى زنند و نسبت به آن سماجت نشان مى دهند. لذا، به طور غير فردى، نمى توان با آنها كنار آمد، لكن در ملاقات هاى خصوصى و مذاكرات غير جمعى، به سهولت مى توان به نتيجه رسيد. اين همان سياست حكومت به وسيله تفرقه است كه اساساً بايد ريشه كن شود، اما مى بينيم كه هنوز مورد استفاده قرار مى گيرد. اين مطلب نيز گوياى اهميت گرايش به همگرايى است.

البته برخى از كشورهاى منطقه نيز به دليل منافع ملى شان به نحوى با رژيم اشغالگر قدس نرمش نشان مى دهند و به فكر تثبيت اوضاع و بهرهورى بيشتر هستند، در حالى كه به واقع، اسرائيل عامل مهم واگرايى در منطقه و مخلّ امنيت منطقه است. از اينها كه بگذريم، براى اين مهم، كه اسرائيل داراى مقادير بسيارى سلاح اتمى است، چه توجيهى وجود دارد؟

«كتاب مسأله سلاحهاى هسته اى اسرائيل با توجه به بررسى هاى به عمل آمده، احتمال مى دهد كه اسرائيل حدود صد كلاهك هسته اى در اختيار داشته باشد. بنابر اظهار نظر كارشناسانه و به استناد امكانات مختلفى كه اسرائيل در اختيار دارد (نظير تكنولوژى هاى ضرورى و مواد مورد نياز جهت توليد سلاح هاى هسته اى)، اين كشور به احتمال زياد مى تواند بين 100 تا 200 سلاح هسته اى و كشتار جمعى را توليد كند! (اسرائيل در حدود اواسط دهه 60 توانست صد كيلوگرم اورانيوم غنى شده را از كارخانه واقع در آپولوى ايالت پنسيلوانياى آمريكا سرقت كند!) بنابراين، شناخت اين گونه واقعيت ها و نيز موضعگيرى هاى سياسى و نظامى اسرائيل در برابر اعراب و مسلمانان، بويژه در سال هاى اخير، باعث پيدايش يك رشته مسائل حاد و پيچيده در منطقه شده است.»(34)

اصلى ترين و پرطرفدارترين ثروت آفريقاى جنوبى اورانيوم است كه به شدت، مورد درخواست اسرائيلى هاست. اسرائيل تا نوامبر 1976 زرّادخانه اى مركّب از 13 تا 20 بمب از نوع بمب هاى هيروشيما در اختيار داشته است. در 29 ژوئن 1975 روزنامه اسرائيلى آرتز مقاله اى از شلوموآهارونسون (Sholomo Agaronson) چاپ كرد كه بر ضرورت بازبينى موضع نظامى و اساسى اسرائيل تكيه كرده بود. وى مى نويسد:

«اسلحه اتمى يكى از وسايلى است كه مى تواند اميد اعراب براى يك پيروزى نهايى بر اسرائيل را واژگون سازد... تعداد مشخصى از بمب هاى اتمى مى تواند صدمات فراوانى در تمام پايتخت هاى عرب به وجود آورد و سبب انهدام سدّ اسوان گردد. با تعداد بيشترى از اين بمب ها ما مى توانيم شهرهاى متوسط و تأسيسات نفتى را هدف قرار دهيم. در جهان عرب، حدود ... هدف وجود دارد كه تخريب آنها امتيازاتى را كه اعراب در جنگ كيپور به دست آورده اند از آنها باز خواهد گرفت.»

چگونه دولت صهيونيستى اسرائيل توانست چنين اهميتى در استراتژى كلى قدرت ها به دست آورد كه امروزه بتواند صلح جهانى را به خطر اندازد؟ «هرتزل در كتاب حكومت يهودى خود قبلاً به صراحت گفته است: "ما در فلسطين براى اروپا پاسگاهى از تمدن در برابر توحّش خواهيم ساخت." اما از آن زمان تا به حال، دولت اسرائيل نه تنها وكيل استعمار جمعى غرب در خاورميانه است، بلكه يكى از عناصر مهم در روابط قدرت ها ـ بخصوص براى ايالات متحده امريكا ـ در تعادل جهانى گشته است.»(35)

آيا غير از خصومت و توسعه طلبى و اينكه اين رژيم داعيه رهبرى منطقه را دارد چه انگيزه اى از ذخيره سازى آن همه سلاح هاى اتمى و كشتار جمعى مى تواند داشته باشد؟ فقط همين نكته كافى است تا اسرائيل را دشمن سرسخت جهان اسلام و منطقه بدانند و كليه كشورهاى منطقه در مقابل اين دشمن مشترك، بسيج و همگرا شوند. «بن گوريون به صراحت مى گويد: مسأله ما حفظ وضع موجود نيست. وظيفه ماست كه دولتى متحرك در جهت توسعه هرچه بيشتر ايجاد كنيم.»(36)

 

نتيجه

در مباحثى كه گذشت، شمارى از زمينه هاى همگرايى در منطقه خاورميانه مورد بحث و بررسى قرار گرفت. همچنين اثبات گرديد كه از نظر عقل و نقل، همگرايى امر مطلوبى است. خاورميانه نيز منطقه اى نظامى و اهميت آن ذاتى است، نه اينكه به واسطه امورى عارضى، مهم شده باشد كه بلافاصله با برطرف شدن آن امور، اهميت آن نيز محو و نابود گردد. گرچه وجود امور عارضى مهم نيز بعضاً مسأله را پر رنگ تر مى كند، لكن خاورميانه منطقه اى نيست كه همچون صحراى سرد و يخبندان سيبرى در گوشه اى پرت از جهان افتاده باشد، بلكه بر سر چهارراه بين المللى و بين قاره اى قرار گرفته، راه هاى آبى و خاكى بر اهميت نظامى آن افزوده است و منابع نفت و گاز و ذخاير طبيعى ديگر، اهميت جغرافياى نظامى آن را دو چندان مى كند.

ما بر اين اساس كه دسته اى از منافع مشترك فراملى براى كشورهاى اين منطقه وجود دارد، چنين فرض كرديم كه همگرايى در اين نقطه از جهان مقدور و ممكن است. براى اثبات اين مطلب بر روى تعدادى از اين منافع مشترك انگشت گذارديم. بنابراين، عناصر اقتصادى، سياسى ـ امنيتى، فرهنگى و محيطى ـ بهداشتى را به عنوان نمونه اى از منافع مشترك برگزيديم و يادآور شديم كه اگر در بعد اقتصادى، بازار مطمئنى براى توليد و مصرف كالاها و محصولات در داخل منطقه فراهم شود در اين فرآيند، ميزان بهرهورى صد در صد به نفع تمام كشورهاى منطقه است; زيرا راه كوتاه، كارگر ارزان و سطح انتظارات پايين است. هنچنين انواع ذخاير طبيعى و نعمت هاى خدادادى نيز در دسترس قرار دارند. اكنون نفت و گاز از مهم ترين منابع طبيعى اين منطقه به شمار مى روند.

سخن ديگر آنكه اگر كشورهاى اين منطقه در زمينه اقتصادى با كشورهاى آسياى مركزى و قفقاز و احياناً نقاط ديگرى هم پيمان و همگرا شوند و از همگرايى اقتصادى در اين منطقه چشم بپوشند هرگز نمى توانند در زمينه همگرايى سياسى و مسائل امنيتى از خاورميانه و خليج فارس خوددارى كنند، هرچند خواست دشمنان نيز دست شستن از خليج فارس و منطقه خاورميانه است.

در زمينه فرهنگى نيز حراست از فرهنگ بومى منطقه، بويژه حراست از دين مبين اسلام و دستاوردهاى آن، نيز از طريق همگرايى به مراتب، بهتر مى توان به نتيجه رسيد تا واگرايى. همچنان كه در زمينه زيست ـ محيطى و بهداشت منطقه، واگرايى و تفرقه صرفاً عامل متروك و بى ثمر ماندن بعضى از منابع طبيعى است، در حالى كه با همگرايى اعضا، اختلافات مرزى و ديگر منازعات تا حدودى حل مى شود و مشكلات آب نيز به نحو مطلوبى برطرف خواهد شد.

علاوه بر زمينه هاى مذكور، دشمن مشترك نيز مى تواند يكى از عوامل مهم همگرايى براى كسانى باشد كه با او دشمن اند. رژيم اشغالگر قدس هم غاصب است و هم توسعه طلب و اين هر دو نشانگر خصومت و دشمنى رژيم اشغالگر قدس با كليه كشورهاى منطقه است. اما با اين وجود، چرا دشمنى چون اسرائيل باعث همگرايى اين كشورها نگرديده است؟ ظاهراً دليل اين مسأله آن است كه كشورهاى اين منطقه توان خود را در مقابل دشمن باور نداشته اند. بنابراين، اگر روزى خود را بيابند و به توانايى هاى خود باور پيدا كنند، از باج دهى به ابرقدرت ها پرهيز خواهند كرد. اين خودباورى صرفاً در پرتو همگرايى ممكن و ميسّر است.

 

پى نوشت ها

1ـ «قُل يَا اَهلَ الكِتابِ تَعَالَوا اِلى كلمة سواء بينَنا و بينَكم اَلاَّ نَعْبُدَ اِلاَّ اللِّهَ و لاَنُشرِكَ بِهِ شيئاً وَ لاَيَتخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً اَرباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَاِن تَوَلَّوا فقوُلوُا اشْهَدوُا بِاَنَّا مُسلِمُونَ»

2ـ «وَاعتصِموا بِحبلِ اللَّهِ جميعاً وَ لاتفرَّقوُا وَ اذكرُوا نِعمةَ اللَّهِ عَلَيكم اِذ كُنتم اَعدَاءً فَاَلَّفَ بَينَ قُلوبِكم فَاَصبحتُم بِنِعْمَتِهِ اِخواناً وَ كُنتم على شَفا حُفرة مِنَ النَّارِ فَاَنْقَذَكُم مِنْها»

3ـ ر. ك. به: سوره هاى بقره: 213 ; انعام: 98 ; نساء: 1 ; يونس: 19

4ـ عبدالحميد ابوالحمد، مبانى سياست، ج 1 ، توس، تهران، 1370، ص 368

5ـ پيتر بيومونت، جرالد بليگ و مالكوم واگ استاف، خاورميانه، ترجمه محسن مديرشانه چى، محمود رمضانى و على آخشينى، معاونت فرهنگى آستان قدس رضوى، 1369، ص 581

6 و 7 و 8ـ همان، ص 42 ، 425 و 449

9 و 10ـ على اصغر كاظمى، فصلنامه خاورميانه، مركز پژوهشهاى علمى و مطالعات استراتژيك خاورميانه، سال اول، ش 3 (زمستان 1373)، ص 600 به نقل از:

Bullich, Iohn and Daswish Adel, Water wars: Future conflicts

in the Middle East (Lodon: Victor Gollancz, 1993), p. 224

11 و 12ـ پيشين، ص 79 و 308

13ـ حسين رهجو، واژه نامه اجتماعى ـ سياسى، اسلامى، انتشارات قلم، ص 225

14ـ عبدالحميد ابوالحمد، همان، ص 289

15ـ نماز از فروع دين است، نه از اصول دين. چنين اشتباهاتى از سوى نويسندگان غير مسلمان دور از انتظار نيست.

16ـ به شرط داشتن استطاعت جانى و مالى.

17ـ آلاسدير درايسدل و جرالد اچ. بليگ، جغرافياى سياسى خاورميانه و شمال آفريقا، ترجمه درّه ميرحيدرى (مهاجرانى)، دفتر مطالعات سياسى و بين المللى، تهران، 1369 ، ص 309

18ـ اين مطالب به طور مبسوط در اخبار صدا و سيما و جرايد كشور در روز يكشنبه 27/2/75 ذكر گرديده است.

19ـ عن على7: «اصدقاؤك ثلاثة و اعداؤك ثلاثة; فاصدقاؤك: صديقك و صديق صديقك و عدوّ عدوّك و اعداؤك: عدوّك و عدوّ صديقك و صديق عدوّك.» (سيدعلى نقى فيض الاسلام، ترجمه و شرح نهج البلاغه، بى نا، بى تا، ص 1229، حكمت 287)

20ـ سيدمحمد شيرازى، دنيا بازيچه يهود، ترجمه سيد هادى مدرّس، كانون نشر انديشه هاى اسلامى، 1366 ، ص 104 ـ 107

21ـ روژه گارودى، پرونده اسرائيل و صهيونيزم سياسى، ترجمه نسرين حكمى، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد، تهران، 369، ص 72

22 و 23ـ پيشين، ص 73 و 47

24 و 25ـ پيشين، ص 30 و 23

26ـ سيدروح الله موسوى (امام خمينى)، امام در برابر صهيونيزم، (مجموعه ديدگاهها و سخنان درباره رژيم اشغالگر قدس)، دفتر سياسى سپاه پاسداران انقلاب اسلامى، 1361، ص 98

27ـ پيشين، ص 27 (29 صفر 1387)

28 و 29ـ پيشين، ص 116 و 246 (28/5/85)

30 و 31ـ على اكبر هاشمى رفسنجانى، اسرائيل و فلسطين، جهان آرا، تهران، بى تا، ص 42ـ43 و 131

32 و 33ـ پيشين، ص 109 و 170

34ـ بيژن اسدى، فصلنامه خاورميانه، مركز پژوهشهاى علمى و مطالعات استراتژيك خاورميانه، سال دوم، ش 1 (بهار 1374)، ص 203 به نقل از:

Vair Evron,Isvael's Nuclear Dilemma (London: Routledge,1994), p. 327

35 و 36ـ روژه گارودى، پرونده اسرائيل و صهيونيزم سياسى، ترجمه نسرين حكمى، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، تهران، 1369 ، ص 149 و 133

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 17:46  توسط ذبیح الله نعیمیان  |