از استاد دکتر رضا داوري

اخلاق و سياست

رضا داورى اردكانى

تاريخ :     27/06/1384

منبع :     خبرگزاري فارس

________________________________________

    اخلاق و سياست چه رابطه‏اى باهم دارند؟ سياست كه متعهد به تدبير امور عمومى و برقرارى و تأمين نظم مدينه و كشور است، شغل عامه مردم نيست، بلكه نخبگان معدودى كه سياست مدار خوانده مى‏شوند به آن مى‏پردازند، اما اخلاق و رعايت قواعد آن به گروه خاصى تعلق ندارد و عوام و خواص همه به نحوى تكليف اخلاقى را احساس مى‏كنند .

    موجودى كه نامش آدمى است، با تمييز خوب از بد و شايست از ناشايست آدمى شده است. اين كه قواعد و دستورهاى زندگى خوب و شايسته از كجا آمده است، مطلب ديگرى است. آدمى از زمانى كه در زمين مقام كرده، همواره ملزم به رعايت قواعد و دستورالعمل‏هايى بوده است و اين دستورالعمل‏ها هم از حيث مبدأ و منشأ و هم از حيث ضمانت اجرا متفاوت بوده‏اند. مردم قوانين و قواعد را وضع نكرده‏اند، بلكه وقتى به مرحله رشد رسيده‏اند دريافته‏اند كه بايد رفتار و گفتارشان تابع قواعد و در هر كارى حدودى را رعايت كنند. بعضى از اين قواعد منشأ الهى و فوق بشرى داشته و بعضى ديگر را قانون‏گذاران و دانايان اقوام تقرير و وضع كرده‏اند. قواعد و احكام دينى اگر اطاعت و اجرا نشود گناه است و گناهكار در آخرت معاقب خواهد بود.

    در كنار اين دستورالعمل‏ها قواعد و قوانين ديگرى هست كه اگر طبق آنها عمل نشود شخص سرپيچى كننده و متخلف، مجرم شناخته مى‏شود و به مجازات مى‏رسد اين‏ها قوانين حقوقى و حكومتى است.

    علاوه بر اين دو نوع قانون، قواعد ديگرى هم وجود دارد كه آدمى خود را مكلّف به رعايت آنها مى‏داند، اما عدم رعايت آن‏ها جزاى اخروى، مؤاخذه و مجازات ندارد، بلكه رعايت و عدم رعايت اين احكام و دستورالعمل‏ها نتايجى از قبيل رضايت و خرسندى خاطر، پشيمانى و اندوه خوردن را در پى دارد. منشأ اين قوانين هم بدرستى معلوم نيست كه كجاست. كانت مى‏گفت: نيروى تكليف در دل و درون ماست. اگر مقصود اين است كه تكليف اخلاقى يك الزام خارجى نيست، ناگزير بايد سخن را تصديق كرد، اما دل و درونى كه جايگاه نيروى تكليف است، چيست به خصوص كه قواعد اخلاقى در زمره مشهورات است و مردم آنها را جعل نمى‏كنند. تشخيص خوب و بد ظاهراً هميشه و در همه جا بوده است، ولى يك جامعه شناس ممكن است بگويد تعيين خوب‏ها و بدها را جامعه بر عهده دارد؛ يعنى ما در ميان خوب‏ها و بدها و بايدها و نبايدها به دنيا مى‏آييم. اين درست است كه اشخاص و افراد تعيين نمى‏كنند كه چه چيزى خوب و چه چيز بد است، اما بايد پاسخ گويى و مسئوليت اجراى فرمان‏ها يا سرپيچى از آن‏ها را به عهده بگيرند. اگر مسئوليت در برابر خود باشد الزام، الزامى اخلاقى است.

    پس از اين مقدمه، اكنون بپرسيم كه اخلاق و سياست چه رابطه‏اى باهم دارند؟ به اشاره گفته شد كه اختلاف اين دو در چيست. سياست كه متعهد به تدبير امور عمومى و برقرارى و تأمين نظم مدينه و كشور است، شغل عامه مردم نيست، بلكه نخبگان معدودى كه سياست مدار خوانده مى‏شوند به آن مى‏پردازند، اما اخلاق و رعايت قواعد آن به گروه خاصى تعلق ندارد و عوام و خواص همه به نحوى تكليف اخلاقى را احساس مى‏كنند و كسى كه خود را مكلف به فعل اخلاقى مى‏داند و آن را انجام مى‏دهد يا نمى‏دهد، به مصلحت عام و حتى به مصلحت خود كارى ندارد، او بايد كارى را انجام دهد كه خود را به اداى آن مكلّف مى‏داند. با اين حال، نمى‏توان از قرابتى كه ميان احكام اخلاقى و بعضى قواعد سياسى وجود دارد، به آسانى چشم پوشيد و سياست مدار را از پيروى دستورهاى اخلاقى معاف دانست. سياست ناظر به خير عام است و امروزه حتى بدترين حاكمان، داعيه خدمت به كشور و مردم را دارند آيا خدمت به مردم و تأمين امنيت و آسايش آنان عمل خير نيست و اگر خيرى در آن باشد آن خير را نبايد و نمى‏توان اخلاقى دانست؟ مى‏گويند كه سياست جديد به كلى مستقل از اخلاق است و اين درست مى‏باشد. اگر به قانون اساسى سياست جهان متجدد يعنى اعلاميه حقوق بشر نظرى بيفكنيم، مى‏بينيم كه برخى مواد اعلاميه حقوق بشر حداقل لحن اخلاقى دارد و مگر حفظ حرمت و رعايت حقوق بشر يك امر اخلاقى نيست و يكى از اصول اخلاقى كانت را به خاطر نمى‏آورد. اعلاميه حقوق بشر وقتى به تصويب مجمع ملى فرانسه و بعضى ديگر از مجالس سياسى رسيد و در نهايت، سازمان ملل آن را تفصيل داد و اجراى آن را ضمانت كرد صرفاً به يك مجموعه اصول سياسى مبدل شد. بنابراين، يك حكم مى‏تواند به يك اعتبار اخلاقى، و به اعتبار ديگر سياسى باشد و اگر چنين است چگونه مى‏توان ارتباط اخلاق و سياست را انكار كرد. شايد اگر صورت‏هاى ارتباط اخلاق و سياست را در نظر آوريم تا حدى روشن شود كه اينها با هم چه اختلافى دارند و در كجا به هم مى‏رسند.

    اولين صورت ارتباط اخلاق و سياست، در اعتقاد اكثر مردم ظاهر مى‏شود كه فكر مى‏كنند سياست‏مداران بايد بهترين مردمان باشند و براى خير مردم كار مى‏كنند و در هر كارى كه انجام مى‏دهند، وجدان و اخلاق را در نظر بگيرند. مردم حق دارند كه بهترين مردمان را شايسته كار سياست و حكومت بدانند و گاهى اتفاق مى‏افتد كه اين بهترين‏ها در منصب‏هاى سياسى قرار مى‏گيرند و شايد در ميان سياست‏مداران همواره تعدادى هر چند اندك از اين افراد وجود داشته باشند، اما مردان خوب كه به سياست مى‏پردازند، ضرورتاً همه كارهاى شان اخلاقى نيست و نمى‏توانند ملاك‏ها و ميزان‏هاى اخلاقى را بر افعال و تصميم‏هاى خود حاكم كنند. بديهى‏ترين توجيه آن، اين است كه حفظ مصالح عمومى گاهى اقتضا مى‏كند كه سياست‏مداران در انتخاب ابزار نيل به مقصود چندان پروا نداشته باشند. اين نسبتى كه ميان اخلاق مقبول و سياست موجود فرض مى‏شود، رؤيا و آرزويى بيش نيست و كمتر متحقق مى‏شود. اين نگاه به رابطه سياست و اخلاق، نگاه جامعه شناسان است.

    نسبت ديگر را بايد در آثار فيلسوفان سياسى جست و جو كرد كه از جمله مى‏توان به افلاطون كه بنيان گذار فلسفه سياست است اشاره كرد، هر چند در اين قبيل مباحث همواره بايد ارسطو را در كنار افلاطون - نه در برابر او - ديد افلاطون و ارسطو اخلاق را از سياست متمايز مى‏دانستند و مدنى بودن (سياسى بودن) را لازم ذات انسان تلقى مى‏كردند. به اعتقاد آنان، غايت تعليم و تربيت نيل به فضيلت است و تحقق فضيلت در مدينه ممكن بوده و غايت مدينه، سعادت مى‏باشد و در تصورشان نمى‏گنجيد كه سعادتْ بى فضيلت تحقق يابد.

    با توجه به اين مطالب ظاهراً سياست و اخلاق توأم‏اند و از هم جدا نمى‏شوند. آيا به راستى چنين است؟ آرى و نه. اين دو فيلسوف هرگز اغراض سياست و تدابير سياست‏مداران را مستقل از اخلاق و فارغ از آن ندانستند، اما هيچ يك نمى‏گفتند كه كار سياست را بايد به اخلاقى‏ترين فرد مدينه سپرد افلاطون وقتى صفات فرد سياسى را ذكر مى‏كرد، اخلاقى بودن را هم در نظر مى‏گيرد. اما همين كه اخلاقى بودن يكى از اوصاف دوازده‏گانه رئيس مدينه است، دلالت بر اين دارد كه اخلاق و سياست يكى نيستند، نه اين كه در برابر هم يا متباين باشند آيا سياست مدار افلاطونى در هر تصميمى كه مى‏گيرد و اقدامى كه مى‏كند بايد اصول اخلاق را در نظر داشته باشد؟

    افلاطون و ارسطو به اين پرسش، پاسخ مثبت ندادند و ظاهراً هيچ فيلسوف سياسى ديگرى نيز نگفته كه در جزئى‏ترين امور سياست، دستورالعمل‏هاى اخلاقى را بايد در نظر داشت. افلاطون وجود حاكم ظالم را به شرط اين كه قانون‏گذارانِ حكيم راهنماى او باشند، مى‏پذيرد. او گاهى براى صلاح مدينه و تحقق غايت اخلاقى آن، از تدبيرهايى ياد مى‏كند كه غير اخلاقى به شمار مى‏روند. افلاطون دروغ مصلحت‏آميز را با اطمينان خاطر توجيه كرده است. شاعران بايد بگويند كه عدالت با لذت، و بى عدالتى با درد توأم است. اين تعليم حتى اگر متضمن حقيقت نباشد، سودمند است و چون سودمند است بايد تعليم شود؛ يعنى اگر لازم باشد حتى مى‏توان مفهوم نادرستى از عدالت را به مردم مدينه القا كرد. اگر مردم در مورد عدالت در اشتباه و گمراهى باشند به نظر افلاطون، ساكنان بدى براى مدينه خوب افلاطونى نيستند. در اين جا سخن اوگوستين را به ياد مى‏آوريم:

    عدالت دقيقاً اصل بنيادى ملك و پادشاهى نيست، بلكه بنياد عدالت، بى عدالتى است. بنياد اخلاق، غير اخلاقى بودن است. بنياد مشروعيت، نا مشروعى يا انقلاب است...(2)

    اگر در سلسله گفتارهايى كه در مورد مرز اخلاق و سياست در طى تاريخ گفته شده، نكته‏اى هم از متأخران و مثلاً از روسو بياوريم و سه نقطه را به هم وصل كنيم، شايد به درك كمابيش روشنى از نسبت اخلاق و سياست برسيم. افلاطون كه سياست‏اش عين حكمت و اخلاق بود، سياست‏مداران را (لااقل در كتاب نواميس) در قول و فعل از قيد اخلاق آزاد مى‏دانست. صاحب «مدينه خدا» هم بر آن بود كه نظم مدينه‏ها بر اساس عدالت بنياد نشده، بلكه عدالت را با نظم تعريف و توجيه كرده‏اند، اما روسو هر چند كه مى‏توان نطفه سخن‏اش را در آثار افلاطون جست و جو كرد، در حقيقت بنايى تازه گذاشت و گفت كه اخلاق پس از قرار داد يعنى در جامعه سياسى و با سياست پديد مى‏آيد روسو بعد از ماكياول و اسپينوزا آمده است. اگر ماكياول و اسپينوزا سياست را از اخلاق جدا كرده‏اند، آيا روسو آمده كه دوباره اين دو را به هم برساند يا به اصل مشترك شان باز گرداند؟

    از اين گفته‏ها نه جدايى سياست از اخلاق را مى‏توان نتيجه گرفت و نه مبتنى بودن يكى بر ديگرى را؛ وجه مشترك همه اين اقوال اين است كه پرواى اخلاق همواره با تفكر سياسى ملازم بوده است. شايد بتوان گفت كه افلاطون و سنت اوگوستين دشوارى تحقق سياست اخلاقى را متذكر شده‏اند و روسو گفته است كه اخلاق در جامعه مدنى و سياسى پديد مى‏آيد و قوام مى‏يابد. اكنون اگر صاحب‏نظران سياسى از اخلاق سخن بگويند، مراد رعايت اصول سياست مقبول خود آنهاست. اگر چنين نبود به نام اخلاق سوسياليست و كمونيست همه اصول و قواعد مشهور اخلاقى مورد تجاوز قرار نمى‏گرفت و به همه انواع ظلم و تجاوز، نام عدل و رعايت صلاح مردمان داده نمى‏شد. روشنفكران ليبرال هم وقتى به اخلاق مى‏رسند، اخلاق را عين ليبراليسم معرفى مى‏كنند و مصداق بى‏اخلاقى را در آرا و آثار نقادان و خرده‏گيران تجدد مى‏بينند و حتى چه بسا آنان را به خيانت نيز متهم كنند و گاهى هم اندرز مى‏دهند كه سياست‏مداران بايد از آلام و رنج‏هاى مردمان بكاهند. اين هر دو تلقى از اخلاق، در سايه سياست قرار دارد. آيا طى دو هزار و پانصد سال اخير رشته‏اى هست كه افلاطون، سنت اوگوستين، روسو و فلسفه سياسى معاصر را به هم متصل سازد؟

    ظاهراً بناى جدايى سياست از اخلاق را متفكرى گذاشته كه خود آموزگار سياست اخلاقى بود. نويسنده «مدينه خدا» هم از مشكل افلاطونى نجات پيدا نكرد تا اين كه سرانجام، اخلاق و سياست در انديشه ماكياول، هابز و اسپينوزا به صراحت از هم جدا شدند. اگر در اين اواخر اخلاق در سايه سياست جايى نيافت، براى اين بود كه در خدمت سياست قرار گيرد. به نظر مى‏رسد سابقه اين امر را هم بايد در مدينه افلاطون جست. در اين جا فرد و اخلاق او تابع مدينه و سياست حاكمان مدينه است. گفتنى است جهان كنونى از عالم افلاطونى بسيار دور مى‏باشد. چيزى كه در تفكر افلاطون اتفاقى و عرضى مى‏نمود، در جهان كنونى به امرى اساسى و بنيادى مبدّل شده است. من نمى‏خواهم بگويم كه جدا شدن سياست از اخلاق تعليم افلاطونى است، اما چيزى كه در عصر جديد و در تفكر ماكياول، اسپينوزا، هابز، كانت و... محقق شده است، گاهى در تفكر افلاطون و ارسطو سر از روزنى بيرون مى‏آورده و شايد وقت آن دو فيلسوف را مشوّش مى‏كرده است.

   

    پى نوشت:

    1) رياست فرهنگستان علوم.

    2) لئواشتراوس، فلسفه سياسى چيست؟، ترجمه دكتر فرهنگ رجايى، (انتشارات علمى - فرهنگى) 1373، ص 275.

 

 

 

تلقي ما از مدرنيته

رضا داوري اردكاني

تاريخ :     03/07/1384

منبع :     سايت سازمان تبليغات اسلامي

________________________________________

    عبارت«تلقي‌ ما‌ از مدرنيته» تعبير مبهمي است مقصود از«ما» ما ايرانيان هستيم نه مثلاً: ما معلمان ما مروجان دين، ما اهل فرهنگ، ما اهل دين و عرفان.

    ما چگونه با مدرنيته آشنا شديم؟ اگر به مقالاتي كه اين سالها درباره‌ مدرنيته با حجم بسيار و مطالب متفرقه و متنوع توجه كنيم، نمي‌دانم نتيحه‌گيري‌هايي كه شده تا چه حد درست باشد، و نيز در نظر همه ما كه در اين مجلس حاضريم به محض اين‌كه صحبت از مدرنيته مي‌شود سنت به خاطر مي‌آيد و اين مطلب كه سنت در مقابل مدرنيته است، درست است. اما اين تقابل چگونه تقابلي است آسان‌ترين پاسخ اين است كه سنت مانع مدرنيته مي‌شود، و به‌طور مثال 2 فردي كه يكي مظهر سنت و فرد ديگر مظهر مدرنيته است بگوييم اين دو در تقابل قرار گرفته‌اند، اگر اين مطلب را اين‌طور بفهميم در واقع بحث را درست نفهميده‌ايم. اصلاً ‌مگر آدم مي‌تواند سنت نداشته باشد؟ همه ما سنت داريم، انقلابي‌هاي قرن 18 اروپا هم سنت داشتند. بي‌سنت بودن يعني در آشوب زندگي كردن، يعني هيچ راه و رسمي نداشتن، بنابراين وقتي تجدد را در نظر مي‌آوريم و به سنت مي‌انديشيم، بايد به تقابل ميان آنها خوب بينديشيم. البته من نمي‌خواهم انواع تقابل را كه به نظر مي‌آيد بيان كنم، اشاره مي‌كنم به اين معنا كه به عالم قديم اگر گفته مي‌شود عالم سنت است به چه معناست و به عالم جديد اگر گفته مي‌شود مدرنيته در مقابل سنت است باز چه معنايي مراد مي‌شود؟

    درتمام طول تاريخ بشر در حدي كه ما مي‌شناسيم فقط در عالم جديد است كه بشر متصدي و متعهد ساختن آينده است و براي ساختن آينده برنامه‌ريزي مي‌كند. يعني در تمام طول تاريخ اين عالم تجدد است كه فردا را بهتر از ديروز تصور مي‌كند، مطلبي كه به صورت تكامل تدريجي، تطور و تحول به اين معاني مطرح شده، تحول وتطور خطي تاريخ.

    در تمام طول تاريخ هيچ ‌وقت مطلب به اين‌صورت نبوده، البته در تفكر ديني ظهور اسماء الهي دوره‌اي بوده چنان‌كه عرفاي ما گفته‌اند انبياء عظام مظهر اسم يا اسمائي بوده‌اند و نبي اكرم ما صلي‌الله عليه‌وآله مظهر جميع اسماء الهي است. به اين معني كه با بعثت اين بزرگوار دور انبياء به پايان مي‌رسد و كمالي در تاريخ حاصل مي‌شود كه بعد از آن ديگر كمالي نيست، در تفكر ديني چنين چيزي نيست كه بشر برنامه‌ريزي كند و كمال فرد را فراهم كند. او داعي حق است، او مصطفي است، مصطفي آمد و دور انبياء به پايان رسيده و در دوره جديد بشر متصدي مي‌شود كه عالم را بسازد و در مرحله‌اي از اين دوران بشر متصدي مي شود كه فردا را با برنامه ريزي بسازد. براي اين امر فردا بايد بهتر از امروز باشد، ما هم مي‌گوييم فردا بهتر از ديروز باشد، ولي بايد مراقبت كنيم كه فردا بهتر از امروز هم باشد يعني عمل فردا بهتر از ديروز باشد. يعني كمال آدميت متحقق شده باشد، مقصود اين نيست كه سيستم و نظم جامعه چنان سير كند كه فردا تمتع بيشتر از امروز باشد يا برخورداري و بهره‌برداري بيشتر از امروز باشد اين مطلب ديگري ات واين اختصاص به مدرنيته دارد.

    البته اين مطلب كه (فردا بهتر از امروز باشد) كسي به من اعتراض نكند كه اين مطلب مخ دين و اخلاق است و ربطي به امروز و ديروز ندارد. زيرا وقتي مي‌گوييم كه اين تاريخ فردا تاريخ به اصطلاح پيشرفته باشد اختصاص به تجدد و مدرنيته دارد يعني پيشرفت در تكنيك و تمتع و بهره‌برداري باشد وگرنه تلقي هميشه بوده، شنيديد كه يكي از شعارها و اصول مدرنيته پيشرفت و ترقي است. كسي مي‌تواند اعتراض كند كه: اگر ترقي در قديم نبود لفظش هم نبود، اما لفظ ترقي در كتاب‌هاي ما هست پروگرِسي(پيشرفتي) كه در مدرنيته گفته مي‌شود، سير از پايين به بالا نيست در واقع سير در گسترش و بسط است، چيزي هست در جايي ظهور مي‌كند متحقق مي‌شود و بسط پيدا مي‌كند. در زمينه اقتصاد و صنعت در نظر بگيريد انديشه رفاه پيدا مي‌شود تدابير رفاه اتخاذ مي‌شود، رفاه بسط پيدا مي‌كند، جامعه مرفه پديد مي‌آيد. در نظم و تربيت درجامعه قديم اصل بر اين است كه به آغاز توجه داشته باشيم، هرچه هست كمالش در صدر است. سير كه مي‌كنيد دور مي‌شويد اين معنا را اتولوژي (جامعه‌شناسي جديد) هم به آن توجه دارد. مردم قديم كمال را در آغاز مي‌بينند در پايان آن‌چه آنها فكر مي‌كنند دوري و بيگانگي است. اميد چه دارند؟ اميد منجي و مهدي دارند. شايد هيچ جامعه‌اي را در گذشته شما نشناسيد كه اميد به منجي نداشته باشد. جامعه انحطاط پيدا مي‌كند و منجي جامعه را نجات مي‌دهد. در جامعه جديد نجات به عهده برنامه‌ريزي گذاشته شده، اين‌كه سنت مقابل مدرنيته است، اينجا درست است. يعني جامعه قديم به سنت نظر دارد. سنت مال كجاست؟ سنت مال گذشته است. به مولاي پرهيزگاران گفته شد: شما به سنت عمل مي‌كنيد؟ فرمود: من به سنت رسول الله صلي‌الله عليه‌وآله عمل مي‌كنم. سنت رسول الله صلي‌الله عليه‌وآله براي همه مسلمين مطاع و متبع است. كمال اين است كه به آن سنت عمل شود همه جوامع قديم اهل سنت بودند، به سنت عمل مي‌كردند. جامعه جديد به چنين سنتي قايل نيست نه اينكه به تفكر صدر قايل نباشد اما اينكه در آغاز سنتي باشد كه طبق آن عمل كند، خير.

    فردا را بايد جانشين امروز كرد و از فردا بايد گذر نمود و به روز بعد رفت و به همين ترتيب اصلاً اين نو شدن است. به اين معنا سنت نه و گرنه اگر شما به آثار صاحبنظران غربي مراجعه كنيد، آنها تاريخ را انكار نمي‌كنند، اتفاقاً آنها تاريخ را مطرح كردند، آنها تاريخي بودن امور را مطرح كردند.

    اين‌كه افلاطون در عالم چه اثري داشته؟ قرون وسطي چه بوده؟ رنسانس از كجا آمده؟ افكار رنسانس چه بوده و چه اثري داشته؟ اينها مطالبي نيست كه مورد افكار قرار بگيرد.

    اگر شما از غرب و غربي بپرسيد آيا شما سنت داريد؟ مي‌گويد سنت سنت ماست، سنت سنت غربي است. تاريخ تاريخ غربي است او تاريخ را تقسيم كرده و مي‌گويد تاريخ قديم، تاريخ قرون وسطي، و تاريخ جديد كه ما تقسيم نكرديم، اگر ما تقسيم كنيم نمي‌گوييم قرون وسطي، اين وسطي وسط چيست؟ وسط تاريخ جديد و قديم يونان. او نمي‌گويد سنت ندارم، متجدد مي گويد سنت ندارم.

    بنابراين وقتي ما مسأله را به اين‌صورت مطرح مي‌كنيم كه تجدد در مقابل سنت قرار گرفت دچار آشوب فكري و آشوب ذهني مي‌شويم. اصلاً اگر منورالفكر ما گاهي در مقابل تفكر ديني و دين قرار مي‌گيرد، ناشي از اين تلقي است كه بايد گذشته را انكار و نفي كرد. غربي چنين نكرده گذشته را نفي نكرده، اگر نفي كرده نفي او به معني مخالفت نبوده. ما هيچ‌ وقت نمي‌توانيم منكر شويم كه تاريخ غربي تاريخ نفي است يك مقدار. اما نفي صرفاً به معني مخالفت نبوده، غرب با تفكر و فلسفه ساخته شده بنيانگذاران غرب اهل فلسفه و شعر و فرهنگ بودند و نقش انسان‌هايي كه اهل دين و معنا بودند، نبايد ناديده انگاشته شود. اگر به تصويري از رنسانس توجه كنيم آن معني كه عرض كردم روشن مي‌شود، آن چيزي كه امروز به اسم تجدد گفته مي‌شود در آثار فكري و تفكر نويسندگان و شاعران و فيلسوفان رنسانس به‌وجود آمده مي‌خواهم بگويم. عالم جديد را طراحي كردند. فرانسيس بيكن با رجوع به سنت كتاب آتلانتيس را نوشت آتلانتيس مدينه افلاطوني است كه در آبها غرق شده است، ببينيد فرانسيس بيكن با رجوع به سنت مدينه جديدي را طراحي كرد، مدينه‌اي كه براساس علم و با رجوع به علم و استمداد از علم اداره مي‌شود، البته رفورم هم بود. رفورم ديني هم بود بي‌ديني هم بود. اما دين هم بود. نمي‌دانم شخصي كه كتاب يوتوپيا را نوشته مي‌شناسيد يا نه؟ يعني توماس مور.

    توماس مور در يوتوپيا جامعه آينده را تصوير كرده جامعه‌اي كه صورت كلي و اجمالي جامعه مدرن است. يعني مي‌تواند زمينه باشد براي جامعه مدرن و بدون آن زمينه جامعه مدرن متحقق نمي‌شد. اما اين شهيد مسيحيت است، شهيد تجدد نيست. براي نوشتن كتاب يوتوپيا محاكمه، محكوم و اعدام نشده براي اين اعدام شده كه قانون شريعت را برتر از هرچيز دانسته. اين هم يكي از آثار ظهور تجدد است. نمي‌خواهم تاريخ فلسفه، تاريخ فقه و تاريخ ادبيات بگويم، مي‌خواهم به اين مطلب اشاره كنم كه كسي فكر نكند همه كساني‌كه تاريخ جديد غرب را بنا گذاشتند از سنت بريدند و قطع علاقه كردند و رو به آينده داشتند. هر متفكري كه پشت به گذشته نمايد يعني از گذشته مي‌برد هيچ ‌چيز در آينده نمي‌بيند آنها به گذشته و پشت سر خودشان توجه كردند، اصلاً تذكر داشتند به گذشته خودشان. كسي‌كه گذشته ندارد امروز ندارد و قهراً و طبعاً فردا هم نخواهد داشت. در اين سه چيز (ديروز و امروز و فردا) درعين حال كه يكي مي‌رود و ديگري مي‌آيد اما آن رفته، نابود نشده، عدم محض نيست آن رفته در امروز هم هست و در فردا هم خواهد بود.

    ما كه با غرب آشنا شديم، ما مدرنيته را نساختيم، غرب مدرنيته را به‌تدريج ساخت، من نمي‌دانم آنها مي‌دانستند چه چيز دارد به‌وجود مي‌آيد و يا مي دانستند كه چه مي‌كنند؟

    از قرن 16 تا 18، اين دو قرن قرن بحث و فكر و شعر است، قرني است كه به نام منورالفكري ناميده شده.

    تا وقتي‌كه زمينه انقلاب سياسي در حال فراهم شدن است، در اواخر قرن 18 و قرن 19 انقلاب مي‌شود. آن‌چه در اين 200 سال انديشيده شده در تمدن و جامعه ظهور و بروز پيدا مي‌كند. انقلاب فرانسه تحقق تفكر دويست ساله از قرن 16 تا قرن 18 است. يعني صورت سياسي آن‌چه در اين 200 سال انديشيده شده در انقلاب فرانسه و اروپا تحقق پيدا مي‌كند. اروپا در اين 200 سال ساخته شده، يعني از اول فكر نكردند كه تصويري از يك جامعه بسازند و آن تصوير را مثل يك موزاييك كنار هم بچينند و جامعه را به‌صورت تصنعي درست بكنند، يك مردمي ساخته و پرداخته شدند براي اين عالم، براي عالمي كه كانت گفت: اين عالم عالم خروج بشر از محجوريت است، يعني بشر تاكنون محجور و صغير بوده و حالا از محجوريت خارج شده حالا بالغ و عاقل است و خودش را اداره مي‌كند، حالا نياز به قانونگذار و كسي ندارد كه بگويد چطور بايد زندگي كني. اين 200 سال طول كشيده تا اين داعيه به صراحت اظهار شود. تنها مي‌توانيد تمام تاريخ غربي را در اين داعيه، در جمله اول مقاله كانت در 20 يا 30 سال پيش كه براي كسي چندان اهميتي هم نداشته ببينيد. اين مطلب مطلب تكان‌دهنده‌اي بايد باشد، حالا ردش مي‌كنيد يا يا قبولش مي‌كنيد خيلي مطلب در آن است: منور الفكري چيست؟

   

    منورالفكري خروج از صغر و محجوريت است. بشري كه اين‌همه راهنمايان و حكيمان و... داشته اين بشر در محجوريت بسرمي برده؟ اگر به كانت بگوييد: شما تاريخ بلدي به دين هم معتقدي اصلاً به دين كاري ندارم، اين‌همه حكيم و شاعر كه در عالم بودند اينها محجوران و صغيران بودند؟ او جواب مي‌دهد كه: نه عهد عهد صغر و محجورين بوده كه پايان يافته و حالا عهد خرد رسيده و وارد عهد خرد شديم. اينكه اين خرد كدام خرد است و بشر را به كجا مي‌برد مطلب ديگري است. اين تاريخ 200 ساله ساخته شده حالا كسي در مرحله اي از اين تاريخ مي‌گويد ما وارد مرحله ديگري مي‌شويم.

    مرحله سازندگي، مرحله تحقق عقلي است و به عهده گرفته است كه جهان را تغيير دهد. عقل فقط عقل فهم نيست اين عقل، عقلي است كه جهان را تغيير مي‌دهد. ماركس به‌عنوان خلف كانت(اگر در تاريخ فلسفه هيچ رابطه‌اي بين اين دو نمي‌گذارند اشتباه است) گفت: اگر فلاسفه جهان را تفسير مي‌كردند حالا جهان را تغيير مي‌دهند. وظيفه فلسفه تغيير جهان است. تفسيرش اين است كه اين 200 سال فلسفه گفتند حالا بايد جهان را تغيير داد و از همين الآن هم شروع مي‌شود جهان متغير مي‌شود. تغيير مي‌كند بر اساس برنامه و خردي كه قوام پيدا كرده، خرد خرد تغيير دهنده و متصرف است، خرد مستولي است يا خردي است كه درس استيلاء مي‌دهد، راه استيلاء را نشان مي‌دهد، اگر غرب به سلطه و استعمار رسيد، عقلش عقل استعمار و سلطه بود. هم در عالم تصرف كرد هم در آدم تصرف كرد. نظام و رابطه عالم و آدم را دگرگون كرد. ما چه كرديم؟ ما كه آن دوران را طي نكرديم، ما حاصل علم و تكنيك غربي را ديديم احياناً وضع سياست غرب را ديديم و فكر كرديم، يا با آن مخالفت كرديم و گفتيم به درد ما نمي‌خورد و كاري به كارش نداريم. يا از سر ناگزيري به آن اعتنا كرديم. اما فكر نكرديم با اين چه كار مي‌توانيم بكنيم. نه اين‌كه هيچ‌كس فكر نكرده باشد يا خيلي ساده گرفته باشيم. بالاخره مردم ما كه هوش داشتند.

    عباس‌ميرزا از افسر فرانسوي مي‌پرسد كه: شما چگونه به اينها رسيديد؟ شما چگونه صاحب اين تكنيك شديد؟ خوب يعني مي‌گويد كه: چرا ما نتوانستيم، ما چرا اين كار را نمي‌كنيم. ولي هيچ‌كس فكر نكرد كه واقعاً اين افسر فرانسوي چگونه به اين تكنيك و تكنولوژي رسيده هنوز هم فكر نمي‌كنيم و الآن اگر فكر نمي‌كنيم تا حدي موجه است براي اين‌كه تكنيك امروزي را مي توان در اسرع وقت از بازار خريد و مصرف كرد تكنولوژي امروز بلافاصله وارد بازار مصرف مي‌شود. علم به اطلاعات تبديل شده. علم را مي‌توان به عنوان اطلاعات information خريد و مصرف كرد. تاريخ تكنيك از ابتدا تا حالا اين‌طور نبوده در اين تكنيك مصرفي اگر مي‌خواهيد ثابت، متصرف و فروشنده باشيد بايد فكر ديگري كرد. مع‌هذا امروز مي‌شود در قلمرو محدودي از تكنولوژي تكنيك‌ساز شد و لااقل آن تكنيك را مصرف كرد. چنان‌كه همه مردم دنيا مصرف مي‌كنند. در ابتداي آشنايي ما با تكنيك ما فكر كرديم كه اگر تكنيك اروپايي را ياد بگيريم شريك مي‌شويم در مدرنيته اروپايي. اين راه را رفتيم و نرسيديم. اشكالي ندارد ولي بد، اين بود كه اگر هم نرسيديم نپرسيديم چرا نرسيديم و هنوز فكر مي‌كرديم كه فردا خواهيم رسيد. فردا كه نرسيديم دوباره همان راه را پيش گرفتيم و دور خودمان گشتيم. ما وقتي مدرسه عالي تأسيس كرديم اين فكر در آن نبود كه بنيان اين مدرسه عالي چيست؟ حتي نمونه‌گيري هم نكرديم. مي‌توانستيم فكر كنيم كه اگرفلسفه بد است اگر ادبيات فقط تفنن است اين فرنگي كه همه فكر و ذكرش اين دنيا است چرا ادبيات مي‌خواند؟ چرا فلسفه مي‌خواند؟ اصلاً چرا در دانشگاهي كه دانشگاه ديني بود- بيشتر دانشگاههاي اروپا و آمريكا ديني بوده- دين و ادبيات و فلسفه را سر جايش نگه داشتند و چيزهاي ديگري به آن اضافه كردند. ژاپن كه بعد وارد عالم غرب شد به چه مناسبت همه آثار مهم فكري غرب را به زبان ژاپني ترجمه كرد، ادبيات بزرگ غرب و فلسفه غرب را ترجمه كرد چه احتياجي داشت؟ اگر به صرف تكنيك كار تمام مي‌شد چرا چنين كاري كرد؟ ما فكر كرديم ياد مي‌گيريم غرب چگونه ابزار مي‌سازد بعد در مدرنيته و تمدن غربي شريك مي‌شويم. يك عده هم اين كار را كردند. ابزارسازي كردند اما ابزارساز بيچاره كه رفت كار تمام شد. دوباره بايد ابزار سازي ياد بگيرند دوباره بايد ... وقتي دارالفنون درست شد ما فقط فنون كاربردي را خواستيم در آنجا بياموزيم و ياد بگيريم. فنون كاربردي بد نيست. اصلاً بدون فنون كاربردي نمي‌شود زندگي كرد. زندگي كاربرد است. مسأله اين است كه چه چيزي را به كار ببرم و چگونه به كار ببرم و چه پشتوانه‌اي براي كاربرد دارم و گرنه اگر سرنوشت را به دست ميل و هوسي كه هر روز دارم بسپارم اين نظمي ندارد.

    پس كاربرد نظم، قوام و قاعده‌اي مي‌خواهد. كاربرد پشتوانه و ريشه مي‌خواهد. در علم كاربردي هيچ حرفي نيست "اعوذ بالله من علم لا ينفع" مي‌دانيد كه اين كلام مولاي متقيان است. علم بي‌سود و فايده، خوب براي چه؟ بشر نبايد كار لهو انجام دهد. اما توجه بفرماييد اين علم سودمند را از كجا بياورم و چگونه آن را حفظ كنم؟ اين علم سودمند اساس و پايه‌اي دارد. غرب اول پايه را استوار كرد و بر مبناي آن فلسفه‌اي كه مدرنيته از آن بوجود آمد، رسيد به قدرتي كه هم اكنون رسيده يعني با اراده‌اي به سوي قدرت رفت. اين لفظ نيچه نيست خيال نكنيد اين لفظي است كه آدمي به كار برده كه اگر بدنيا نيامده بود اين لفظ به كار نمي‌رفت. نخير، او مي‌گويد: اراده به سوي قدرت، تاريخ غرب است. اين اراده ضعيف شود انسان از هم مي‌پاشد، اما اين اراده ضعيف شده، كساني در صدر تاريخ غرب پيش‌بيني كردند مثلاً خود نيچه اعتراف كرده در نظر او اين اراده ديگر نيست. تاريخ يك سختگيريها و قواعد و ضوابطي دارد كه هركس هوس كند نمي‌تواند آن قواعد را تغيير بدهد. اين قواعد يا از بالا تغيير مي‌كند، (هميشه از بالا تغيير مي كند) يا كساني‌كه عنوان نمي‌كنند از بالا چيزي گرفتند با تفكرشان تغيير مي دهند. تاريخ با اراده‌هاي جزئي اشخاص تغيير نمي‌كند با هر اراده‌اي تغيير نمي‌كند. بله، اراده تاريخ را تغيير مي‌دهد اما اراده‌اي كه منتسب به بالاست. يا اراده‌اي كه با تفكر قرين و يكي است در تاريخ 200 ساله‌اي كه ما پشت سر گذاشتيم. تلقي ما (تلقي سياسي ما) اين بوده كه از دموكراسي، سوسياليزم و كمونيسم تعريف بكنيم. كمونيسم و دموكراسي برقرار بشود يا هر سيستم ديگر سياسي برقرار بشود. راه اروپا راه طي شده‌ است. اروپا صاحب تكنولوژي و تكنيك و فرهنگ شده ما هم همان تكنولوژي و تكنيك و فرهنگ را مي‌گيريم. ما صاحب بهترين دانشمندان جهان هستيم در كشورمان. يعني ما دانشمنداني داريم كه (البته منظورم علماء دين و ادب و فرهنگ نيستند) علماي علومي كه به علوم پايه معروف است، علوم مهندسي و پزشكي را عرض مي‌كنم، دو سوم دانشمنداني كه در اين رشته‌ها هستند در خارج از كشورند.يك سوم ديگر كه در داخل كشور هستند جزء بهترين دانشمندان جهان هستند يا مي‌توانستند باشند. چنانكه كساني كه در آنجا هستند و در غرب هستند جزء دانشمندان خوب آنجا هستند. بخصوص آنها كه در آمريكا هستند، چون بيشترين دانشمندان ما در آمريكا هستند، ولي شما وجود آن دانشمندان را اينجا حس نمي‌كنيد اما آمريكا وجود دانشمندان خارجي به‌خصوص ايراني را در امريكا حس مي‌كند. ما وجود اينها را حس نمي‌كنيم نه اينكه اينها بزرگ نباشند، اينها مجال كار ندارند. براي اين كه نظم و سيستم كار علمي نيست. نه اينكه پژوهش نباشد پژوهش هست اما پژوهش در يك سيستم نيست تازه راه افتاده كه دانشگاه و صنعت ما به هم متصل شود. پيش از اين نبوده علمي كه با صنعت و تكنولوژي ارتباط ندارد و تكنولوژي كه با علم ارتباط ندارد و از علم جداست حاصل آن گسيختگي در جامعه است. ما اطلاعات تكنيك را از خارج گرفتيم دانشمندان ما هم براي خودشان دانشجو داشتند. به قول يك كارشناس اگر ما سپر پيكان مي‌خواستيم فرمول آلياژ را بايستي از ديگران بگيريم. دانشمندان ما هم كار خودشان را كردند.

    ما مدرنيته و تمدن را اقتباس كرديم. البته اقتباس بد نيست، معني خاصي را مراد مي‌كنند. اقتباس به اين معنا كه: جزء جزء را گرفتيم و خيال كرديم اگر اين جزء جزء را كنار هم بگذاريم چيزي مثل مدرنيته درست مي‌شود. به‌طور مثال موزائيكي كه مي‌خواستيم از آب در بيايد درست نشد دوباره به فكر موزائيك ساختن افتاديم، به طوري كه همواره خواستيم موزائيك بسازيم. اما تمدن موزائيك نيست. تمدن زنده است، موجود زنده است از زنده هم حساس تر است. يعني جامع از فرد زنده است. خاصيت موجود زنده اين است كه يك ميكرون ترشح اين يا آن غده كم يا زياد شود، اختلال در وجودش پيدا مي شود. تمدن حساسيتش از اين بيشتر است. ما نمي‌توانيم تصور كنيم كه تاريخ چه موجود زنده‌اي است و چه حساسيتهايي دارد و هر حادثه‌اي كه در آن حاصل شود چه تحولات و تغييراتي در آن بوجود مي آورد. امروز در هر نقطه اي از جهان هر حادثه اي كه واقع شود همه جهان را متحول مي‌كند. ما خواستيم راحت و آسوده تمدني كه ديگران با زحمت در طي تاريخ فراهم كردند ما اين تمدن را با أخذ و خريداري اجزاء آن كنار همديگر بگذاريم و بسازيم. اين ممكن نيست. ما مرده ساختيم.

    مي‌خواستيم در غرب شريك شويم اما فكر نكرديم اين چيست؟ مي‌خواستيم تمدن اسلامي را احياء كنيم مي‌خواستيم با اسلام تجديد عهد بكنيم. كساني فكر كردند اما در عمق مطلب نرفتند. يك چيزي گفتند و رها كردند و كسي هم دنبال آن را نگرفت. اگر مي‌خواستيم تجزيه در زندگي غربي بشويم. تمدن غربي تمدن زنده بود مي‌بايستي با حياتش آن را گرفت. حيات و جان آن چيست؟ حيات و جانش تفكر است. ما هم متفكر داشتيم. مي‌رفتيم به سمت آن تفكر و اگر با آن تفكر مقابل بوديم خوب تفكر ديگر داشتيم. ما تجديد عهد مي‌كرديم. اصلاً همه تاريخ تجديد عهد است.

    تلقي ما تلقي سياسي و مكانيكي بود و به اين جهت درست درك نشد. اگر درست درك مي شد قرار نبود آن را قبول بكند. هركسي هرچيزي را درك بكند قرار نيست آن را قبول هم بكند، اما براي اينكه رد هم بكند بايد درك كند. يك جريان و هواي غالبي بود كه داشت همه جهان را مي‌گرفت اگر مي‌خواهي مثل او و صاحب آن هوا بشوي بايد ان را درك بكني، مي‌خواهي مانع آمدن و گسترش آن هوا بشوي بايد آن را درك بكني. ما در طي اين 150 سال در صدد درك برنيامديم در اين 30 سال اخير بخصوص يك بيداري پيدا شده و اين بيداري همراه بيداري ديني است. به خصوص در كشور ما و به طور كلي در همه جهان. براي اين بيداري وقت بگذاريم به اين بيداري اهميت بدهيم فكر نكنيم اين هم راه خودش را مي‌رود و سير قهري خود را طي مي كند و به مقصدي كه منظور نظر ماست مي‌رسد. آرزو را با اميد اشتباه نكنيد به تجربه تاريخ هم توجه داشته باشيد آن تاريخ تكرار نشود. آن تاريخي كه از جنگهاي ايران و روس آغاز شد و ادامه پيدا كرد به آن تاريخ توجه كنيد و تذكر پيدا كنيد. آن تاريخ، تاريخ انحطاط بود اشخاص اشخاص متفكري نبودند. گناه را به گردن كسي نيندازيم بهرحال تاريخ، تاريخ است. تاريخي بود كه گذشت. بعد هم كه غرب آمد ما حقيقت غرب را درك نكرديم. تا حالا هم مي‌گويند به حقيقت غرب كار نداشته باشيد سفره گسترده است، برويد و بخريد، خوبش را بخريد بدش را هم بخريد. هيچ‌كس نمي‌تواند اين حرف ساده را رد كند اما يعني چه؟ من هم مي‌گويم خوبش را بخريد اما بصيرتي به دست بياوريم كه خوب و بدش را بشناسيم. بدانيم چگونه مي‌شود خوب را خريد و آورد.

    تغييري كه بايد در ديد ما پيدا شود، مطلب مهم ماست. به قول شاعر بايد يك قدري چشمها را بشوييم و طور ديگر ببينيم. بعضي چيزهائي كه چندان جدي نيست جدي نگيريم. بعضي چيزها بسيار مهم است مهمل نگيريم. مهم و اهم و بي‌اهميت را در رديف هم قرار ندهيم. مسأله فكر و تفكر، مسأله حكمت و معرفت از اهم مسائل ماست. از نان شب واجب‌تر است زيرا كه نان شب در پي او مي‌آيد. و اگر آن(حكمت و معرفت) نباشد و در تمدن ناني هم كه هست اين نان قطع مي‌شود. هرچه، هرجا و هر وقت بشر به كمال رسيده اين ديگر اختصاص به غرب ندارد هر دوراني در تاريخ در هر نظمي در هر مدينه‌اي اگر كمالي بوده اين كمال با تفكر پيوسته بوده، اگر غرب مدينه آتني را مثال مي گيرد، مدينه آتني، مدينه دموكراسي تنها نيست، مدينه رفاه و آسايش و... نيست مدينه علم و فكر و شعر است مدينه سفكل و افلاطون و سقراط است. اگر شما در تاريخ اين كشور قدرت و ثبات و عظمت مي‌بينيد آن هم در جامعه زمان شيخ مفيد و شيخ طوسي و شيخ رئيس مرهون تفكر است. هر جامعه‌اي كه از تفكر بهره دارد همه چيز دارد. جامعه‌اي كه از تفكر بي‌بهره است، چيزي ندارد. تلقي اسلاف ما از غرب تلقي مكانيكي بود. تلقي اين بود كه غرب وسائل مصرفي دارد و اين وسايل مصرفي را بايد گرفت و مصرف كرد. او هنوز مصرفي نشده مقلدانش مصرفي شدند. حالا شما مي‌گوييد جامعه غربي جامعه مصرفي است، جامعه غربي جامعه خست بود. جامعه مصرفي نبود. بزرگترين نويسندگان غرب درآستانه بورژوازي و سرمايه‌داري كتاب، خسيس نوشتند مطلعان از ادبيات غرب مي‌دانند، لومير خسيس نوشت و اگر دو نويسنده در تاريخ غربي بخواهيد ذكر بكنيد نام بالزاك را مي‌بريد. بالزاك خسيس نوشت. اينها تفنن نكردند. اين زندگي بود كه غرب را ساخت. غرب با مصرف به جامعه مصرفي نرسيد. مقلدان غرب با مصرف مي‌خواستند متجدد شوند و به تمدن غربي برسند اين راه نرسيدني و طي نشدني بود به اين جهت 150 سال ما و بسياري از كشورهاي جهان دور خودمان گشتيم و وقتي انقلاب اسلامي شد تقريباً ما همانجا بوديم كه غرب از آنجا شروع كرده بود. يعني 150 سال رفتن و به هيچ‌جا نرسيدن. 150 سالي كه اروپا تمام تمدن خود را ساخته بود. اروپا هم از همان زمان ساختن را شروع كرد. ما به تاريخ فكر نكرديم.

 

 

تغيير ناپذيري اقتضائات مدرنيته(2)

رضا داوري اردكاني

تاريخ :     12/05/1384

منبع :     باشگاه انديشه

________________________________________

    اشاره:

    اين گفت و گو در اصل بر سر پروژه فكرى رضا داورى اردكانى انجام شد يعنى: «ما و راه دشوار تجدد» كه عنوان يكى از آخرين كتاب هاى منتشر شده او هم هست. در بخش نخست، داورى از اين سخن گفت كه اقتضا و مشخصه بحث «فلسفى» درباره هر چيز، بحث درباب شرايط امكان آن است. از همين رو طراحان سياست يا هر سنخ ديگرى از برنامه ريزان عملى ديگر، سواى اين كه بايد ببينند چه مى خواهند، بايد ببينند كه خواست شان قابل تحقق هست يا نه. داورى معتقد است كه غرب، يعنى زادگاه مدرنيته، عالمى است كه بر اساس اصولى ساخته شده است و غربيان چه بدانند و چه ندانند به آن اصول پايبند هستند و يكى از آن اصول اعتقاد به توانايى بشر در اداره امور خويش و بهره بردن از جهان است. جهان مدرن كنونى هم شرايط و مقتضياتى دارد كه نمى توان به ميل خود آن را تغيير داد؛ مى توان اين عالم يا عوارض آن را نخواست، اما نمى توان اقتضائات آن را به دلخواه تغييرداد.

    بخش دوم مصاحبه بااو را امروز و بخش سوم و پايانى اين آن را روز شنبه در صفحه انديشه شرق بخوانيد.

   

    يعنى شما فكر مى كنيد اين وضعيتى كه خود ما گرفتارش هستيم علت روانشناسانه دارد و مثلاً به تنبلى ايرانى مربوط مى شود؟

    به هيچ وجه. خيلى ممنونم كه اين سئوال را كرديد. من اصلاً با پسيكولوژيسم سر و كارى ندارم اتفاقاً من با بعضى از ليبرال هامان درباره اين موضوع بحث و حتى نزاع دارم كه شما چرا همه گرفتارى ها را به يك «مقصر» نسبت مى دهيد؟ آيا مى پنداريد با برطرف كردن يك مانع آنچه مطلوب ما است حاصل مى شود نه، اين گونه نيست. موانع را بايد رفع كرد اما به صرف اينكه مانع را رفع كنيد چيزى پديد نمى آيد. علم و آزادى و ... امور تاريخى اند و براى تحقق آنها يك يك اراده تاريخى لازم است. افراد در يك شرايط تاريخى خاص و در يك جهان تاريخى خاص استعدادشان بروز مى كند و در شرايطى ديگر استعدادهاشان تباه مى شود. به عنوان مثال ما بسيارى از دانشمندان را در داخل كشور داريم كه كار مى كنند اما نمى بينيم كه كارهاى شان در جهان صدا كند. اما نظاير همين دانشمندان كه به خارج از كشور رفته اند كارهاى بزرگى توسط آنان صورت گرفته است. چرا؟ چون آنجا محيط علم و پژوهش است و تحقيق اهميت دارد، پرسش وجود دارد. اما يك جايى هم هست كه ديوار است. شما هرچه بگوييد اصلاً گوشى براى شنيدن نيست. در واقع طلبى نيست. اين گونه است كه من تاريخى فكر مى كنم و قضايا را به شرايط و فضاى تاريخى نسبت مى دهم. يك موقع شرايط هست و يك موقع نيست. آيا شما فكر مى كنيد در ايران امروز كسى استعداد ابن سينا شدن را ندارد؟ كودك سه ساله ما قرآن حفظ مى كند. خب ابن سينا و استيوارت ميل همين بودند.

    البته آن زمان اين تكنيك هاى تقويت حافظه وجود نداشت آقاى دكتر!

    تكنيك هست اما تا اراده كار كردن با آن نباشد تكنيك به كار نمى آيد. اگر تمام تكنيك هاى دنيا را در پيش مردمى بگذاريد كه همت به كاربردن تكنيك به نحو متقن را نداشته باشند چه فايده دارد؟ همه ادارات ما پر از كامپيوتر است اما نهايت استفاده اى كه از آن مى شود يا ماشين حساب است يا ماشين تايپ. در واقع بايد پرسيده شود كه در قبال هزينه اى كه براى يك كامپيوتر پرداخت مى شود، چه بهره بردارى علمى از آن مى شود؟ اين گونه استفاده از تكنيك فقط مصرف تفننى است درحالى كه در اروپاى غربى و آمريكا صرف تفنن نيست. آنها مى سازند و مصرف مى كنند اين دو عالم با هم فرق دارند. البته درد اين است كه آن عالم هم محلى به من نمى گذارد آنجا هم آقاى هانتينگتونى پيدا مى شود كه سخن از «جنگ تمدن ها» مى گويد و آقاى برنارد لوئيس شرق شناس پيدا مى شود. مى گويند: «آنها كه ما را نمى فهمند قابليت ما را كه ندارند. مكزيكى هايى كه مى آيند كاليفرنيا محيط را آلوده مى كنند. ما چه نسبتى با هم داريم. ما دو عالميم. ما دو فرهنگيم چه گفت و گويى؟» برگردم به وضع خودمان. اين علم يك موقع است كه به قول مرحوم اقبال «با جان يگانه مى شود» آن وقت كارساز است اما علم يك وقت در كتاب و كتابخانه است يا حتى در ذهن من است بى آن كه جايگاهى در عالم من پيدا كرده باشد، اين علم آن وقت نتيجه ندارد.

    ما دانشمندانى داريم كه حل المسائل هستند اما تا ساختار توليد برقرار نباشد كه مسائل پيش نمى رود. زمانى كه بحث تاسيس دانشگاه علمى- كاربردى پيش آمد، گفتم مگر اين دانشگاه هاى صنعتى و دانشكده هاى فنى ما كاربردى نيستند؟ مگر دانشكده هاى مهندسى ما غيركاربردى است؟ گفتند: نه اما مى خواهيم مهندس آچار به دست داشته باشيم گفتم مگر مى شود مهندس آچار به دست نباشد؟ مهندسان همه آچار به دست هستند گفتند نه، اين دانشكده ها مهندس طراح تربيت مى كنند چون مهندس طراح هم نياز داريم. گفتم: ولى از اول قرارشان اين نبود، قرار بود مهندس تربيت كنند. مثل اين كه در واقع ما يك تعداد مثلث داشتيم كه الان متوازى الاضلاع شده اند. حالا مى پذيريم كه متوازى الاضلاع ها، متوازى الاضلاع بمانند و دوباره داريم مثلث درست مى كنيم. آيا شما نگران نيستيد كه اين مثلث ها دوباره متوازى الاضلاع بشوند؟ در واقع مشكل را بايستى ريشه اى حل كرد: «سرشك از زخم پاك كردن چه حاصل؟ - علاجى بكن كز دلم خون نيايد» بايد نشست و فكر كرد فوراً هم نسخه نپيچيم. يكى از ضعف هاى ما اين است كه مى گوييم «الان» بگو ما چه كار كنيم. من نمى دانم الان چه كار بكنيم. من دارم يك چيزى را مى بينم. بگذار خوب دردمان را بفهميم بعد ببينيم چگونه مى توانيم از آن خلاص بشويم. اگر مشكلاتى را كه امروزه مطرح مى شوند بخواهيم الساعه حل بكنيم 100 سال ديگر هم حل نمى شود. از زمان اميركبير تا امروز ما مى خواستيم همه مسائل را يك ماهه و يك ساله حل بكنيم و صبر نداشتيم. درحالى كه كمى صبر لازم است. كمى درنگ لازم است. ما صبر و درنگ نداريم و چون عقب افتاده هستيم به كسى هم كه از صبر و درنگ حرف مى زند انگ بدخواهى مى زنيم و به او نسبت مخالفت با پيشرفت و كهنه پرستى مى دهيم. نه چنين بحثى نيست. ما ببينيم گرفتار چه ضرورتى هستيم تا از آن ضرورت خود را رها بكنيم ما توسعه نيافته ها بايستى به اين ضرورت ها فكر كنيم زيرا گرفتار آنها هستيم. الان بحث جهانى شدن مطرح است. آيا مى توانيد آن را نپذيريد؟ آيا مى توانيد قبولش نكنيد؟ گرفتارش هستيم. ولى به روى خودمان نمى آوريم كه گرفتاريم و گاهى مى گوييم چپه اش كنيم. البته رهايى از اين ضرورت ها قدرت فوق العاده مى خواهد اما نبايستى مايوس بود. نبايد فكر كرد اين ضرورت ها ما را خرد مى كند. ضرورت هاى تاريخى با ضرورت هاى منطقى فرق دارند. مگر قدر قدرت هاى فعلى دنيا ضعفاى دوره هاى قبل نبودند؟ نكته ديگرى نيز كه بايستى به آن اشاره كرد و حرف ظاهراً خوبى است بحث تقدم توسعه سياسى است كه اتفاقاً بيشتر به جهان توسعه يافته تعلق دارد. اما كسى در اين باره صحبت نكرد، بلكه مى خواستند دستورالعمل سياست در مدتى كوتاه باشد و بدين جهت كسى درباره آن تحقيق نكرد بلكه به همان صورت كه در نتيجه بحران ليبراليسم در آمريكا و اروپا اظهار شده بود اقتباس كردند و اگر چون و چرايى مى كردند با پرسش هايى از اين جنس مواجه مى شدند كه آزادى بهتر است يا استبداد؟ دموكراسى بهتر است يا فاشيسم؟ و... خب اگر عقل سليم داشته باشيم جواب اين سئوال ها معلوم است كيست كه بخواهد آزاد نباشد؟ چه كسى زندگى در جامعه استبدادى را مى پسندد؟ اما تقدم توسعه سياسى چند عيب بزرگ و كوچك داشت بزرگترين عيب آن اين بود كه صاحبانش گمان مى بردند دموكراسى را مى توان از هرجا برداشت و در جايى ديگر قرار داد. نه، اين نمى شود. هر درختى يك زمينى دارد، يك شرايطى دارد. البته دموكراسى هر جا مى تواند برقرار باشد نگوييد آمريكاى لاتين نژاد و گروه خونش به دموكراسى نمى خورد اما با توجه به شرايط اجتماعى، روانشناسى، فرهنگى و عقلى آن جامعه است كه دموكراسى مى آيد.

    بايد آمادگى داشت. به عنوان مثال در انگلستان، يك ژنرال نمى تواند كودتا كند و رئيس حكومت شود اما در پاكستان مى تواند. در فرانسه ارتش فرانسه نمى تواند براى شيراك تعيين تكليف كند اما در تركيه ارتش مى تواند رئيس حكومت را تعيين كند. «نمى تواند»ى كه من مى گويم معنى اش اين نيست كه ممتنع است. من از «غير ممكن» منطقى حرف نمى زنم. مى گويم مطابق قواعد و ضوابط سياسى- تاريخى، چنين چيزى نمى شود. دموكراسى لوازمى دارد، شرايطى دارد. آمادگى هايى لازم دارد و بايستى شرايط آن را آماده كرد. همچنين جامعه مدنى، جامعه مدنى هم لوازم و شرايطى دارد. تمرين هايى را مى طلبد. نهاد هايى لازم دارد. اينها بايد آماده بشوند. نمى شود همين امروز اينها را خواست و اگر هم برآورده نشدند، انگ مقصر بودن و كوتاهى نمودن را به سياستمداران بزنند: گر تو بهتر مى زنى بستان بزن.

    توسعه پايدار مفهوم خوش بينانه اى است كه من به آسانى آن را نمى فهمم اما اين را مى دانم كه اگر توسعه اى در كار باشد بايد جامع باشد. شما نمى توانيد در جايى يك شأن توسعه را جدا بكنيد و آن را برقرار بكنيد و بعد كه آن برقرار شد بگوئيد، بسم الله و شئون ديگر را هم برقرار بكنيد. توسعه سياسى خوب است اما مقدمه توسعه اقتصادى نيست. من جاهايى را برايتان مثال مى زنم كه ابتدا توسعه اقتصادى آمده و توسعه سياسى لازمه اش بوده است، يعنى نتيجه اش توسعه سياسى شده است. ببينيد، يك ژنرال در كره در ظرف 20 سال كره را به سمت توسعه علمى و اقتصادى برد و بعد هم به ضرب گلوله مامور اطلاعاتش كشته شد اما بعد از مرگ او ديگر يك ژنرال و نظامى نمى توانست جاى او را بگيرد و اكنون نيز يك دموكراسى نصفه و نيمه در كره وجود دارد. اگر توسعه اقتصادى و اجتماعى صورت گرفت و دانشگاه خود را پيدا كرد، اگر كشور طبق يك برنامه منظم راه توسعه علم، آموزشى، و اجتماعى، اقتصادى و سياسى و فرهنگى را پيمود، ديگر نگران توسعه سياسى نباشيم. توسعه سياسى را هم اگر مى توانيم در همان برنامه مسطور كنيم ولى در واقع نمى شود دموكراسى را بدون برقرار كردن توسعه اجتماعى و اقتصادى برقرار كرد.

    آقاى دكتر من فكر مى كنم، مطرح شدن مسئله توسعه سياسى خودش يك پديده جامعه شناسانه و تاريخى بود، يعنى ثمراتى از يك دوره توسعه اقتصادى بود. در سال هاى پس از جنگ سياست توسعه باعث شد كه دانشگاه ها حتى در روستاها پديد بيايد، درآمد سرانه تا حدى افزايش پيدا كند، شمار عمده اى از جمعيت كشور دانشجو بودند، كتاب خوانده بودند، اغلب زبان دومى مى دانستند، جمعيت شهرنشين كشور تا حد زيادى افزايش پيدا كرده بود و... در واقع اين شرايط تاريخى ايجاب مى كرد كه آدم ها احساس كنند به توسعه سياسى نياز دارند اگرچه اين را هم مى پذيرم كه اين فرايند به شكل متوازن ادامه پيدا نكرد.

    اين نشان مى دهد كه اينجا هم توسعه سياسى يك ضرورت بود. يعنى به عنوان يك ضرورت اجتماعى آمد و خودش را به عنوان يك طرح به ما تحميل كرد. يعنى يك مطلب علمى و بحثى و فلسفى نبود. حق با شما است. روابط شهرها، دهات و روستاها نيز تغيير مى كنند. در واقع، توقع اين بود كه در جمهورى اسلامى چون حجاب قانون مى شود همه به حجاب برتر روى بياورند، اما اينگونه نشد. اين را قبول دارم. عرض من هم اين بود كه شما وقتى به توسعه رومى آوريد، اين توسعه لوازم سياسى هم دارد. اگر همه مردم باسواد باشند و شغل ثابت داشته باشند نمى توان با اين مردم با تحكم برخورد كرد. مستبدان قديم هم اگر زنده مى شدند نمى توانستند نظم جامعه جديد را به هم بزنند.

    بگذاريد من عرضم را اينگونه تكميل بكنم كه يكى از راه حل هايى كه براى حل مسئله اى كه ما در آن گرفتاريم، ارائه مى شود و البته يك مقدار خطرناك هم است و شايد بتوان گفت آن روى سكه روانشناسانه كردن مسئله است، فلسفى كردن مسئله است. يعنى مى گويند در غرب، ابتدا فلسفه اى پديد آمد و بعد به تبع آن، اتفاقات اجتماعى و سياسى و اقتصادى و تكنولوژيكى روى داد. ابتدا دكارت ظهور كرد و بعد به تبع دكارت، علم نيز گسترش پيدا كرد.

    [با خنده:] اين را داورى مى گويد!

    نه، منظورم...

    طورى نيست، خوب كرديد كه گفتيد. اين را توضيح مى دهم.

    ممنونم! اما منظورم بيشتر نتيجه گيرى از اين حرف است كه بعد از اين مقدمه مى آيند مى گويند ما هم بايستى در ايران ابتدا فلسفه اى به وجود بياوريم تا بعد به تبع آن فلسفه، تكنولوژى نيز به وجود بيايد و گسترش پيدا كند. اين نكته اى است كه من فكر كنم، شما هم با آن بحث داريد.

    حتماً. اگر كسى چنين چيزى گفت به او بايد گفت منتظر باش تا دكارت و كانت پديد بيايند. در حالى كه در تاريخ هم هيچ حادثه اى تكرار نمى شود پس مسئله بايد به صورت ديگرى مطرح شود. مسئله اين است كه اگر ما در راهيم و مى خواهيم كارى را انجام بدهيم، چگونه مى خواهيم آن را انجام بدهيم؟ چه امكاناتى داريم؟ چه عزمى داريم؟ چه توانايى هايى داريم؟ يعنى ما بايد نظر فلسفى داشته باشيم. بيكن و دكارت به اروپا تعليم كردند كه به موجودات و به علم چگونه مى نگرند. آنها در حقيقت تصور تازه اى از انسان به اروپا نشان دادند. آن انسان جهان را دگرگون كرد. هر كس ديگر هم اگر توسعه مى خواهد بايد به خود نظر كند و نگاهى هم به راهى كه بايد بگشايد (نه راه طى شده) بيندازد. در اين صورت حتى اگر فلسفه اى تدوين شود، فلسفه راهنماى عمل خواهد بود. عمل در يك طرح صورت مى گيرد و طرح را بايد درك كرد. علم تقليدى را همه كس مى تواند داشته باشد اما اگر علم را بايد بنياد كرد، اين فهم با تفكر فلسفى صورت مى گيرد. من نمى گويم اول فلسفه درست كنيم و بعد برويم سراغ علم. بلكه مى گويم بنياد كردن علم شرايطى دارد. اگر مى بينيم كه پژوهش هاى ما اين وضعيت را دارد براى اين است كه علم بنياد محكم ندارد. يك طرحى را مثلاً فلان پژوهشگر انجام مى دهد، چند ميليون تومان هم مى گيرد و گزارشى مى نويسد كه آن را در بايگانى ضبط مى كنيم تا رفع تكليف شده باشد. ما متاسفانه بايگانى هاى علمى مان خيلى بزرگ است.

    كاش شما از من مى پرسيديد كه اگر به زيربناى فلسفى قايلى، چرا به جاى اين سرمقاله هاى ملال آور كه در مجله مهجور «نامه فرهنگ» مى نويسى، يك مقاله مفصل 40 صفحه اى راجع به اسپينوزا نمى نويسى؟ چرا درباره هوسرل يك كتاب ننوشتى؟

    ما در واقع ستايش مى كنيم چون شما اين كارها را نكرديد و آن سرمقاله ها را نوشتيد.

    متشكرم اما چرا اين كار را نمى كنم؟ قبول داريد كه براى يك معلم فلسفه راحت تر است كه يك سال بنشيند و راجع به شلاير ماخر يك مقاله يا يك كتاب بنويسد. به قول مرحوم تربتى كه كتاب درسى روان شناسى براى دبيرستان ها نوشته بود و مى گفت: «كتاب دكتر سياسى را پيش روى نهاديم و ورقى چند نگاشتيم.» چند تا كتاب انگليسى و فرانسه آدم مى گذارد جلويش و «چندصد ورقى مى نگارد» و بعد مى شود «فيلسوف». اما من به جاى اين كار مى آيم و درباره عقل و سياست، سياست و تاريخ، سياست و علم و جهانى شدن و سكولاريسم و تجدد و ... مى نويسم. در واقع من درد دارم. درد من اين است كه ما چه بايد بكنيم، چه راهى را بايد برگزينيم، و از وضعى كه الان در آن هستيم چگونه مى توانيم نجات پيدا كنيم. سئوال من، برخاسته از «جان» است. سئوالى نيست كه به گوشم خوانده باشند. ما چه بايد بكنيم؟ ما كجا مى خواهيم برويم؟ اين است كه مى افتم به پراكنده گويى و پراكنده نويسى. من دنبال دكارت ساختن و دكارت شدن نيستم. اگر هم چيزى گفته ام اين بوده كه فيلسوف اروپايى، مسئله را چنان طرح كرد كه مسئله اروپا بوده و مخصوصاً با طرح خودآگاهى تا راه اروپا گشوده شود. نه اين كه من دكارت شوم و حرف هاى دكارت را بزنم. وقتى آقاى هابرماس تهران آمده بود به او گفتم كه: «شما مسائلى را مطرح كرده ايد كه در جاى خود مهم است. اما همه چيز را در افق مغرب زمين مى بينيد. يك زمانى بود كه مغرب زمين تعيين كننده وضع آسيا و آفريقا و همه جاى جهان بود. آنجا تصميم گرفته مى شد و اين تصميم همه جا اجرا مى شد. الآن هم ظاهراً با تمايلى كه ليبراليسم به خشونت پيدا كرده است داريم به همين وضع برمى گرديم، اما الان شما بدون شناخت آسيا، چه توسعه يافته اش و چه توسعه نيافته اش، نمى توانيد تفكر كنيد. نمى توانيد تاريخ بنويسيد. برخلاف صدها سال پيش، امروزه تاريخ اروپا و آفريقا و آسيا به هم پيوسته است.» هابرماس اين حرف را پسنديد. اگر هم ديده ايد كه جايى حرفى زده و از من نامى برده است همين اندازه مرا مى شناسد كه گفتم اگر شما داريد تاريخ اروپا را مى نويسيد بايستى اين طرف دنيا را هم ببينيد، چنان كه يك ايرانى تاريخ مرا مى نويسد، نمى تواند بدون در نظر گرفتن تاريخ اروپا و آمريكا بنويسد.

    به نظر مى رسد آقاى دكتر شما هم به نوعى پست مدرن شده ايد.

    از يك نظر بله، من چهل سال است كه درباب مدرنيته فكر مى كنم و انديشه پشت مدرن يعنى فكر كردن درباب مدرنيته من مثل پست مدرن ها معتقدم كه مدرنيته ديگر همت 200 سال پيش را ندارد. حتى از قدرت درونى 100 سال پيش خود هم دور شده است. ببينيد، مدرنيته با هوس به وجود نيامده است. مدرنيته با عقلى خاص به وجود آمده است و الان پاى اين عقل در گل گير كرده است هميشه كه پاى عقل در گل گير نمى كند. الان است كه پاى عقل مدرنيته در گل گير كرده، وگرنه سياست آمريكا و اروپا، سياستى نبود كه الان هست و مى بينيم. سياست حزب كارگر انگليس، و سياست جناح چپ اين حزب، اين سياستى كه الان مى بينيم، نبود. يك آشفتگى هايى در دنيا به وجود آمده است كه اين آشفتگى ها از مظاهر وضع پست مدرن است. وضع پست مدرن يعنى اين آشفتگى ها. پست مدرن شاخ و دم ندارد. ما هم الان در وضع پست مدرن به سر مى بريم. بعضى از دوستان عزيز من مى گويند ما هنوز به وضع مدرنيته نرسيده ايم كه كسانى از پست مدرن مى گويند. در جواب بايد بگويم ما چون به مدرنيته تمام نرسيده ايم گرفتار پست مدرن هستيم. اگر به مدرنيته رسيده بوديم كه بحث هايمان اين ها نبود. من به مدرنيته نرسيده گرفتار پست مدرن هستم. من الان كه به غرب نگاه مى كنم، تجدد را بيمار مى بينم، در حالى كه اسلاف من اين تجدد را شاداب و قابل اقتباس مى ديدند. پس آنها را ملامت نمى كنم كه شيفته تجدد شدند.

    شايد به تعبيرى، پست مدرن يعنى همين وضعيتى كه ما الان در آن به سر مى بريم. اگر امثال ما و كشور ما نبودند كه سخنى از پست مدرن نبود.

    بله، پست مدرن در جهان توسعه نيافته، ظاهر تر و متحقق تر است. مگر آنكه بخواهيم پيشرفت هاى فنى و تكنيكى را ملاك بگيريم كه حرف ديگرى است. اگر گسيختگى و ازهم پاشيدگى را مد نظر داريم كه اقتضاى پست مدرن است و وضعيتى كه در آن مدرنيته از هم باز مى شود، جهان توسعه نيافته، پست مدرن تر از جهان توسعه يافته است.

    مى توان تعبير ديگرى هم عرضه كرد و آن اينكه وضعيتى كه جهان توسعه نيافته در برابر مدرنيته قرار داده است، وضعيت سومى را به وجود آورده است كه مى توان آن را پست مدرن ناميد: مثلاً جنبش هاى زردپوستى، سپاهپوستى، وضعيت جنبش هاى اسلامى، اعتراض به گروه 8 و يا اينكه يك فيزيكدان برجسته پاكستانى جايزه نوبل مى گيرد و تاثيرگذار مى شود، ادبيات حاشيه مانند ادبيات آمريكاى لاتين، مركز ادبيات جهان قلمداد مى شود يا اينكه جنبش هاى اجتماعى خاورميانه، مركز جنبش هاى اجتماعى عالم مى شود و مسائلى از اين دست.

    به نكات خوبى اشاره كرديد اما مطلب خيلى مشكل است. نمى دانم چه بگويم. واقعاً نمى دانم. آنچه مى دانم اين است كه تروريسم امروز كه منسوب به بنيادگرايى مى شود، از حداكثر تكنولوژى امروز بهره مى برد. كسانى كه هواپيماهاى 11 سپتامبر را گرفتند شنيده ام، بدون لهجه به زبان هاى انگليسى و آلمانى و فرانسه حرف مى زدند. اينها عرب نجد و لحسا نبودند بلكه بهترين خلبان هاى روزگار بودند. دقيق ترين محاسبات را انجام داده بودند، من نمى دانم چه كسى اين كار را كرده است. اما در دقت اين كار نمى شود شك كرد. اينها را به حساب تمدن خفته اى كه هانتينگتون مى گويد نبايد گذاشت. من يك قدرى در اين مورد به ادبيات روسيه رجوع مى كنم كه: ببينيم نيهيليسم از كجا آمده است؟ من كتاب خواندن را با خواندن رمان روسى شروع كردم. با داستايوفسكى شروع كردم. من ماهيت نيهيليسم را چنان كه داستايوفسكى ديده بود مى بينم. شك نيست كه دين درست خلاف نيهيليسم است، پادزهر نيهيليسم است. اما اين نيهيليسم جديد از كجا دارد مى آيد؟ محصول كجاست؟ چه كسانى هستند و با چه الفاظ و عباراتى دارند اين نيهيليسم را گسترش مى دهند.

 

 

 

 

تغيير ناپذيري اقتضائات مدرنيته(1)

رضا داورى اردكانى

 

منبع :     باشگاه انديشه

________________________________________

    اشاره:

    اين كه رضا داورى اردكانى به «محافظه كارى» متهم مى شود، بى اساس نيست. اين را در همان اولين نشست گفت وگو با او مى توان دريافت. اما محافظه كاريِ داورى، نه از آن نوع محافظه كارى كه فلسفه را به خدمت توجيه سياست مى گيرد، كه محافظه كارى اى از سر فلسفه است. او محافظه كارى را از ترديد فلسفى دارد. مى كوشد نيروى فلسفى اش را صرف تحليل وضع موجود كند (كه به گمان او متشكل است از تقابلى بنيانى ميان انديشه اينجايى و انديشه غربى) اما در ادامه بيشتر شاهد ترديد او بوده ايم در ارائه نسخه اى مشخص به پرسشگران. اين است كه حتى بعضاً او را _ بى شك به جفا- به سنت گرايى هم متهم كرده اند. داورى اردكانى قطعاً سنت گرا نيست، هرچند منش فردى اش توأم با رعايت ملاحظات بسيار است. نسخه اول اين مصاحبه را كه برايش فرستاديم كاغذهايى سراسر سياه شده براى مان پس فرستاد كه مشحون بود از اصلاحات ويرايشى و تلاش براى تدقيق گفته ها، نيز حذف پاره اى نكات كه «به اجمال» از آنها گذشته بود و اين اجمال را منشأ سوءتفاهم مى دانست. در نامه اى ضميمه نسخه اصلاح شده مصاحبه، داورى اردكانى نوشته بود: «بخصوص بر حذف نام اشخاص تأكيد دارم. ذكر نام موجب رنجش و تكدر خاطر مى شود، من هم نمى خواهم سر پيرى وارد نزاع و جدال و گله گزارى شوم. بخصوص ذكر نام سياستمداران و اصحاب قدرت را اصلاً صلاح نمى دانم.» متن اين مصاحبه را، پس از انجام ملاحظات دكتر داورى، از امروز در صفحه انديشه شرق بخوانيد.

   

    آقاى دكتر داورى! از زمان انتشار دو كتاب اخير شما مايل بوديم خدمت تان برسيم و پرسش هايى را كه پروژه اخير شما در فضاى فكرى ايجاد كرده با خودتان در ميان بگذاريم. اين پروژه را بيشتر مى توان در قالب نوشته هاى شما در فصلنامه «نامه فرهنگ» جست وجو كرد. دو كتابى هم كه نشر ساقى امسال از شما عرضه كرده، هر دو به نوعى حاصل گردآورى نوشته هاى «نامه فرهنگ» هستند، هم كتاب «سنت و تجدد» و هم كتاب «ما و راه دشوار تجدد». خودتان فعاليت هاى اخيرتان را چگونه ارزيابى مى كنيد؟

    در فلسفه درباره شرايط امكان امور بحث مى شود. هر چه من بخصوص در سال هاى اخير نوشته ام وصف وضع زمانه و حاصل تأمل در آن وضع است. مردمان تا ندانند در كجاى تاريخ قرار دارند و به كجا مى خواهند بروند پاى شان در راه است. در حقيقت من همه عمر به فلسفه مشغول بوده ام. ما در فلسفه مثلاً در حوزه سياست و تاريخ درباره اين بحث مى كنيم كه چگونه است كه يك زمانى كارهاى بزرگ انجام مى شود اما يك زمان ديگرى كار مهمى صورت نمى گيرد. اكنون اين بحث ها آسان نيست زيرا سياست به فلسفه اجازه نمى دهد كه در كارش دخالت كند. سياست سخت تر از هميشه مجال فلسفه را تنگ كرده است. هميشه سياست با اين كه فرزند فلسفه است مدعى پدرى بوده اما اكنون با شدت و قدرت بيشترى جلوى فلسفه ايستاده است، شايد وجهش اين باشد كه هيچ وقت سياست قدرتى كه امروز دارد نداشته است. در سياست محمود غزنوى و اردشير بابكان و ژوليوس سزار، كه قدرقدرت هاى زمان خودشان بودند- مگر چنين قدرتى كه سياست امروز دارد، وجود داشت؟ ببينيد! ما به محض اين كه بخواهيم فلسفه بگوييم گرفتار سياست مى شويم. به محض اين كه چون و چراى فلسفى شروع مى شود مى پرسند «فلانى نظرش نسبت به جامعه مدنى چيست؟ نسبت به دموكراسى و سوسياليسم و فاشيسم چه نظرى دارد؟» بعد بر حسب اين كه كجا راجع به سوسياليسم چه اظهارنظرى كرده است حكم مى كنند كه او كيست و آيا اهل فكر هست يا نيست و الى آخر. كسى مى گفت: فلانى ده سطر هم راجع به دين ننوشته است. راست هم مى گفت. من درباره دين نمى نويسم. من اصلاً حتى يك مقاله كلامى هم ننوشته ام. «درباره» كلام نوشته ام، اما مطلب كلامى ننوشته ام. من حتى در نوشته هايم يك برهان براى وجود خدا اقامه نكرده ام اما معنى اش اين نيست كه به وجود خدا معتقد نيستم. حرفم هم اين است كه اگر من حتى يك مقاله كلامى ننوشتم، اگر خدا را اثبات نكردم، اگر ماركس را رد نكردم، دليل نمى شود اهل دين و توحيد و فلسفه نباشم. خب من ماركس را رد نمى كنم. سگ ديوانه كه پاچه ام را نگرفته است كه از خواب بلند شوم و ماركسيسم را رد كنم، آنهايى كه رد كردند چه تاجى به سر فلسفه زدند؟ ممكن است جايى مناسبتى پيش بيايد، بحثى پيش بيايد، من هم راجع به ماركس حرفى داشته باشم و آن وقت حرفم را بزنم كه مى زنم. اما مى گويند: «تو كه داعيه مسلمانى و دفاع از جمهورى اسلامى دارى و... پس چرا با ماركسيسم مخالف نيستى؟» اين حرف ها فلسفه نيست بلكه جدل سياسى است. ما همه گرفتار سياستيم. اما عيب از ما نيست. اختيار بشر را خيلى گسترده فرض نكنيم. قدرت جهانى سياست است كه به ما تحميل مى شود.

    حرف ديگر من اين است كه اگر كسى منطق را قبول نداشت به او مى گوييم: كفاك جهلك. اما - آقاى دكتر همتى اهل منطق اند و بهتر مى دانند - يكى از مشكلات امروز ما بى منطقى كسانى است كه دايم منطق - منطق مى كند. در واقع عقل - عقل كردن و منطق - منطق كردن يك چيز است، خردمند بودن و منطقى بودن چيز ديگر. جايى گفته شد: «حقيقت را به هر دورى ظهورى است.» فاضلى كه در مجلس حاضر بود برآشفت كه: «آقا! يعنى چه؟ صدق، صدق است و كذب، كذب است و حقيقت هم يعنى باور صادق موجه. هر گزاره يا صادق است يا كاذب. يعنى چه كه حقيقت را به هر دورى ظهورى است؟» گفتم: «به حضرت عباس اين به من ربطى ندارد. اين را جامى گفته. اين شما و اين جامى برويد گريبانش را بگيريد.» جايى ديگر من گفتم _ مثال عرض مى كنم _ در شرايط كنونى امكان ندارد مثلاً درآمد ملى ما پنج برابر شود يا علم ما به فلان مرتبه برسد. فرياد برآوردند كه: «اى داد بى داد! شما منكر اختيار و قائل به موجبيت تاريخ هستيد.» اصلاً اين حرف ها نيست. اصلاً صحبت موجبيت تاريخى نيست. بحث در منطق تاريخ است. خيلى نمى توانم ها هست كه جبر نيست. تا به چيزى واقف نباشيد كه آزادى و اختيار وجود ندارد. ما در سياست بيست سال اخير اگر قدرى درنگ مى كرديم كه چه نمى توانيم آن وقت وضع مان با الان متفاوت بود. بايد فكر كنيم كه داريم چه مى كنيم. اوايل انقلاب من به دوستان مى گفتم ما بايد ببينيم چه جامعه اى مى خواهيم بسازيم، چه جامعه اى مى توانيم بسازيم. حدود اين جامعه را بايد مشخص كنيم. من افلاطونى ام _ نه به اين معنى كه هرچه را كه افلاطون گفته است قبول دارم، (چون هيچ اهل فلسفه اى نبايد نسبت به يك فيلسوف چنين باشد بلكه از اين نظر كه همه اهل فلسفه چه بدانند و چه ندانند، چه بخواهند و چه نخواهند افلاطونى اند) بلكه معتقدم سياست فعلى هم سياست افلاطونى است. دوره افلاطونى بيش از هر جا و هر وقت در مدينه تجدد محقق شده است. اين است كه من مى گفتم ما اول بايد حدود آن چه را مى خواهيم بسازيم و آن چه را مى توانيم بسازيم مشخص كنيم، بعد برويم سراغ كار.

    آقاى دكتر! من مايلم صريح تر نسبت شما با پروژه هاى فكرى موجود در فضاى كشورمان را بازشناسى كنم. همان طور كه خود شما هم اشاراتى كرديد، دو جريان فكرى متفاوت اين جا وجود داشته است. يك جريان معتقد است ما بايد خودمان را بسپاريم به مسيرى كه عالم جديد در حال طى كردن آن است و از اين كار گريزى هم نداريم. مى گويند ما بايد خودمان را بسپاريم به دست امواج تجدد، كه در كشورهايى مثل ما در قالب برنامه هاى توسعه خودش را بروز مى دهد. جريان ديگر معتقد است ما خودمان الگويى متفاوت از عالم جديد، متفاوت از تجدد و توسعه، اين جا تدوين كرده ايم كه آن را بايد به اجرا بگذاريم و جهانيان را هم بايد به سمت آن بخوانيم. مثلاً مى گويد تجدد از دل مسيحيت درآمده و ما برنامه اى براى زندگى تدوين كنيم كه از دل اسلام شيعى استخراج شده باشد. اين جريان دوم مى خواهد تن ندهد به آنچه در سراسر جهان جارى است و ادعا دارد خودش موسس گفتمان و جهان تازه اى است. به نظر شما فلسفه اين ميان چه كمكى مى تواند بكند و امكان و امتناع هريك از اين دو رويكرد چگونه است؟ از طرف ديگر پروژه خود شما اين وسط كداميك از دو پروژه فوق است؟

    داشتم اين را عرض مى كردم كه من به بعضى از دوستانم مى گفتم كه ما بايد اول فكر بكنيم كه چه مى خواهيم بنا كنيم. اما اين هم به تنهايى كافى نيست. چون ممكن است گرفتار اوهام بشويم. نرون مى گفت: اين ماه را بگذاريد در دست من. خواست وهمى حد و اندازه كه ندارد. مى گفتم ما بايد خواست خودمان را داشته باشيم، چون بى خواست به هيچ جا نمى توان رسيد - اما حواس مان به حد و اندازه خواست، امكانات و توانايى ها ى مان هم باشد. فلسفه مى تواند بگويد اين خواست از كجا آمده و چگونه مى تواند متحقق بشود. طراحان سياست البته بايد ببينند كه چه مى خواهند اما مهم اين است كه آيا خواست آنها قابل تحقق است؟ در كجا و چگونه قابل تحقق است؟ ما از اين فكر پرهيز كرديم. يعنى از آسمان آرزو نيامديم پائين كه پايمان را بر روى زمين بگذاريم و بگوييم خب، اينجا چه مى خواهيم بكنيم؟ اگر مى خواهيم براى آخرت كار كنيم خب بحث ديگرى است. براى آخرت هر فرد، خودش مسئول است. اما اگر مى خواهيم دنيا را بسازيم، ساختن دنيا حساب و كتابى دارد، چنان كه رنسانس ساخت، چنان كه يونان ساخت، چنان كه مسلمين ساختند. چند كلمه هم در پاسخ پرسش بگويم كه شرط ادب را به جا آورده باشم. من از پروژه خود چيزى نمى گويم و هر چه داشته باشم مى نويسم اما دو گروه ديگر هم پروژه هايى داشته اند كه هر دو دموكراسى اسلامى مى خواستند، در اين تركيب يكى بيشتر به شريعت نظر داشت و ديگرى به سياست يا به آزادى و دموكراسى. ما هنوز هيچ طرح سياسى نداريم و اگر داريم من از آن اطلاعى ندارم.

    اما آقاى دكتر عده اى از تقابل دوتاييِ دين سازى- دنياسازى فراتر مى روند و مى گويند ما مى خواهيم دنيا را به گونه اى بسازيم كه زاد راه آخرت باشد.

    حرفى نيست. به شرطى كه بگوييم نسبت ما با دنيا چگونه بايد باشد تا بتوانيم در اين نسبت، زاد راه آخرت را نيز فراهم بكنيم. آن وقت اگر اين نسبت تعريف و بيان شد، ديگر نگوييم فلان چيز را كه مردم فلان جا دارند من هم آن را مى خواهم. آن وقت نسبت مان با جهان طور ديگرى است، نسبت قرون وسطايى يا هر نسبت ديگر لوازم و نتايجى دارد كه بايد آن را پذيرفت. ممكن است همزبان با حافظ بگوييم: مرا به كار جهان هرگز التفات نبود - رخ تو در نظر من چنين خوشش آراست. سراينده اين بيت، جلوه حق تعالى را در جهان مى بيند و در واقع نسبت عارفانه با دنيا برقرار مى كند. بدين ترتيب، اگر كسى جلوه حق تعالى را در موجودات ببيند، ديگر در آنها تصرف نمى كند، آنها را تابع طرح رياضى نمى كند آن چيزى كه تابع طرح رياضى مى شود، ماده خام بى جان مرده است. طبيعتى كه به تصرف انسان در بيايد ديگر آن «رخ تو در نظر من چنين خوشش آراست» نيست. ما بايستى تكليفمان را معلوم كنيم. ما با دنيا چه نسبتى داريم؟ رنسانس آمده يك تعريف جديد از طبيعت آورده، پشت سر اين تعريف مدرنيته آمده. گاليله آمده از علم و از جهان تعريف ديگرى آورده. او گفته خدا مهندس است. اين جهان با قلم رياضى و هنر مهندسى خلق شده است. اگر جهان را اينگونه ببينيم يك نوع رفتار با آن داريم، اما اگر جهان را «فتبارك الله احسن الخالقين» ببينيم، رفتارمان متفاوت مى شود و نسبت ديگرى با آن برقرار مى كنيم. با تعريف كردن اين نسبت ها و برقرار كردن آنها است كه تمدن به وجود مى آيد. ما نمى توانيم بگوييم كه من نسبت عارفانه با موجود و مبدا موجودات دارم و در عين حال تمام مزاياى دنياى مدرن را هم مى خواهم. من حرفم فقط اين است كه اين نمى شود. مدرنيته را اگر مى خواهيد شرايط و لوازمى دارد. خدا را با خرما نمى شود خواست. نمى شود هم جامعه مدرن را با تمام مزاياى آن بخواهم و هم جامعه دينى را با تمام فضايل و كمالات آن خواستار باشيم. البته اين خواست، خواست مشروع و محترمى است. اما ببينيم چگونه ممكن مى شود؟ اين كه من چيزى را مى خواهم كافى نيست. كودك هر چه را كه مى بيند و از آن خوشش مى آيد مى خواهد داشته باشد اما من 70 ساله كه نبايد يك مرتبه 65 سال برگردم به عقب. عالم كنونى- اسمش را هر چه مى خواهيد بگذاريد: تجدد، مدرنيته يا هر اسم ديگر - اين عالم يك شرايط و مقتضياتى دارد. اين مقتضيات را كه من با ميل خودم نمى توانم عوض كنم. البته مى توانم شاعرانه حرف بزنم: «گر چرخ به كام ما نگردد - كارى بكنيم تا نگردد» اما نمى توانم محصولات گردش آن را بخواهم اما كارى بكنم تا نگردد.

    شما در يكى از مقالات كتاب «ما و راه دشوار تجدد» درباره ماهيت غرب صحبت كرده بوديد و در آن گفته بوديد كه بعضى ها مى گويند، اول بايستى ديد، غرب وجود دارد تا بعد از اثبات وجود آن، تنها درباره ماهيت آن صحبت كرد. دقيقاً آن كه همان طور كه اشاره شد، اول بايستى ديد چيزى وجود دارد تا بعد از اثبات وجود آن، از وجوه و اوصاف مميزه آن صحبت كرد. اما خب در طرف مقابل اين سئوال، اين نكته مطرح مى شود كه اگر ما ندانيم غرب چيست، ماهيت غرب چيست، چگونه مى توانيم از وجود آن به عنوان يك مكان جغرافيايى صحبت كنيم. با توجه به پذيرش كليت اين بحث، مى خواهم نكته ديگرى را نيز طرح كنم در واقع فكر مى كنم اگر بخواهيم مقدم بر همه چيز، صفتى براى غرب قائل شويم، بايستى «شايستگى كاربرد» او را مد نظر قرار دهيم. به هر حال غرب با اين اوصافى كه داشته است، كاربردى را در زندگى روزمره آدميان داشته است. كاربرد به معناى عرفى و متعارفش. در كنار اين نكات، سئوالم را اينگونه طرح مى كنم كه غرب چه اوصافى را قائل شده است تا توانسته است شايستگى كاربرد را پيدا كند و آيا اين شايستگى- كاربرد همراه با تمام اوصاف آن است كه حالا به نظر ما يا خوب است يا بد؟ يعنى اگر اين اوصاف با هم نباشند، اين كاربرد از بين مى رود؟ اين كه شما مى گوييد، غرب پيشرفت و يا كاربردى دارد، منظور شما اين است كه تمام شرايط غرب بايد به صورت منطقاً ضرورى با هم حضور داشته باشند تا چنين پيشرفتى حاصل شود يا نه چنين چيزى نيست و نيازى نيست تا تمام شرايط با هم باشند؟

    غرب يك عالم است و بر مبناى اصولى ساخته شده است. مردم اين عالم چه بدانند چه ندانند به آن اصول پاى بندند. يكى از آن اصول اعتقاد به توانايى بشر در اداره امور خودش و بهره بردن از جهان و طبيعت است. از اين اصول نتايج بى شمارى حاصل مى شود. بنابراين نبايد و نمى توان اشياى جهان غرب را شماره كرد و گفت همه اين ها كه جمع مى شود غرب به وجود مى آيد ولى ربط امور را مى توان انكار كرد. مثلاً تصرف در جهان و توسعه بدون علم جديد حاصل نمى شود. مشكلى كه در بحث پيش مى آيد اين است كه گاهى ميان ممكن و ضرورى منطقى و امكان و ضرورت تاريخى اشتباه مى شود و سوء تفاهم پيش مى آيد. منطق و قواعد منطقى اعتبار خودشان را دارند و يك دانشجوى فلسفه نمى تواند در قواعد منطق به دلخواه چون و چرا كند. اما يك وقت است «در» منطق حرف مى زنيم، يك وقت «درباره» منطق حرف مى زنيم. اگر تحولى كه در قرن 19 در منطق پيش آمد نبود، تكنولوژى جديد به وجود نمى آمد. من در بحث درباره منطق وارد نمى شوم و مسئله اى كه درباره منطق گفتم مربوط به اشخاص «منطقى» (منطق دان) نيست، مربوط به كسانى است كه اصطلاحات منطقى را فقط استفاده مى كنند، آن هم به شيوه اى صلب و سخت. مثلاً تعابير «ممكن» و «ممتنع» در زبان شاعر و سياستمدار و مورخ و روزنامه نويس را معناى دقيق منطقى آن مى گيرند. من به اين آقايان مى گويم شما كار خودتان را بكنيد. اما اجازه بدهيد ما هم كار خودمان را بكنيم. شما پوزيتيويست باشيد، ما هم به اصطلاح شما به فلسفه قاره اى مى پردازيم. در سئوالتان به چند نكته مهم اشاره كرديد كه من در كنار آنها به نكات ديگرى هم مى پردازم. ببينيد، اگر شما ديديد كه من زمانى با «پوپر» طورى برخورد كرده بودم كه از روال و رويه دانشگاهى مرسوم و آكادميك خارج بود، منظورم اين نبود كه پوپر را ترجمه نكنند و نخوانند. اتفاقاً من ترجمه آقاى آرام از كتاب پوپر (كتاب فقر تاريخى گرى) را خواندم و مى خواستم چيزى بنويسم. چنان كه مى دانيد اين رساله يادداشت هاى باقى مانده از كتاب «جامعه باز» بوده است. يادداشت كوتاهى هم نوشتم كه البته به احترام آقاى آرام چاپ نكردم. من اين كتاب را كتاب پريشان نامرتبى مى دانم. اگر آن نقد را چاپ كرده بودم شايد بعضى سوءتفاهمات بعدى پيش نمى آمد. سال ها بعد هم كه اعتراض مى كردم حرفم اين نبود كه پوپر را ترجمه نكنيد. حرف من اين بود كه نمى شود هم طرفدار اصول جمهورى اسلامى باشيم و هم پيرو پوپر. البته باز منظور من اين نبود كه شما چرا پوپرى هستيد. به من چه ربطى دارد. چون امروز قضيه منتفى شده است. در آن مقطع اعتراض من اين بود كه چگونه مى شود صوت «ولاالضالين» كسى از دانشگاه به بالاى نياوران برسد و در عين حال راهنماى انديشه او هم كارل پوپر باشد؟ من مى گفتم، اين دو با هم نمى خواند و با هم تناقض دارند. يا اين يا آن. البته فلسفه پوپر را هم نمى دانستيم اما در جدل كارى نداشتيم كه كدام خوب است و كدام بد.

    البته شما بايد توجه مى كرديد كه حرف تان در مرحله بعدى يك سرى تبعات سياسى پيدا مى كند.

    البته. اصلاً من خود گرفتار سياست بودم كه اگر نبودم وارد اين بحث نمى شدم. اگر گرفتار سياست نبودم كه كارى به كار افراد نداشتم كه به آنها بگويم حرف هاى شما با هم متناقض است و با همديگر جور در نمى آيد. اين گرفتارى سياست بود كه مرا به آنجا مى كشاند با جمعى از دوستان به ژاپن رفته بوديم و يكى از آقايان چنان مراعات احكام شرع مى كرد كه حتى روحانيونى كه با ما همسفر بودند تا اين حد رعايت نمى كردند. البته حالا مى فهمم كه مى توان در سياست پوپرى بود و در عين حال به احكام دين هم عمل كرد، اما سياست دينى پوپرى نمى تواند باشد. به هر حال، فكر من با نيت من نمى تواند دو چيز باشد. من يك خبر دارم و يك انشا دارم انشاى من خبر من است و خبر من انشاى من. ببينيد ما تا خودمان را مهياى انجام كارى نكرده باشيم اگر هزار علم هم درباره امر پيش رويمان داشته باشيم نمى توانيم كارى بكنيم. ما به عنوان آدميان خود را مهياى انجام كارى مى كنيم و بعداً اين وظيفه را در خودمان احساس مى كنيم كه آن كار را انجام دهيم. در رنسانس آشكار بود كه بشر اروپايى براى خود چه ماموريتى قائل است و چه كارهايى مى خواهد بكند اين را شما در «نووم اتلانتيس» فرانسيس بيكن مى توانيد ببينيد. در واقع بشر اروپايى خود را موجودى مى ديد كه مى تواند قانونگذار باشد، نظم برقرار كند، در طبيعت تصرف كند، بيمارى را از بين ببرد و وقتى اين توانايى را در خود مى ديد جهان او هم دگرگون مى شد. اكنون جهان دگرگون شده است، يك بخش آن را توسعه يافته مى خوانند و بخش ديگر كه توسعه نيافته است نظر به جهان توسعه يافته دارد و مزاياى آن را مى خواهد. وقتى كشورى توسعه نيافته با مردمى توسعه نيافته وجود دارد، چه بسا كه اين كشور مى بيند كه در جاهايى كارهايى شده است، اقدامات بزرگى انجام شده است. مى آيند مى گويند ما هم اين كارها را بكنيم تا به جايى كه آنها رسيده اند برسيم. نه اين نمى شود. دست بايد توان داشته باشد، اين پا و سر بايد توان داشته باشند و نيز با دست هماهنگ باشند تا بشود كارى كرد. ما هميشه از 150 سال پيش گرفتار اين بوديم و هستيم كه فكر مى كرديم كه مثلاً اگر دارالفنون درست كنيم غرب مى آيد اينجا. البته اميركبير درست فكر مى كرد كه تا علم نباشد پيشرفت هم نيست. اما ما بايد مقدم بر اين امكانات به اين «باور» مى رسيديم كه علم جديد و تمدن جديد را مى خواهيم، وقتى اين باور نبود مدرسه عالى دارالفنون تبديل شد به دبيرستان دارالفنون و حالا هم خرابه اى است در خيابان ناصرخسرو.

 

 

 

روشنفكــري و روشنفـكــران ‏

رضا داوري اردكاني

________________________________________

    در سالهاي اخير در مورد روشنفكري و روشنفكران مطالب بسيار گفته شده كه بعضي از آن ها مفيد بوده است؛ اما شايد تاكنون كمتر متعرض ماهيت و حقيقت روشنفكري شده باشند. رسم اين بوده است و هنوز هم اينست كه گروه نه چندان مشخص و معيني را به نام روشنفكر بخوانند و در باب صفات و آثار وجودي ايشان حكم كنند. البته هر كس بخواهد در باب روشنفكري و روشنفكران چيزي بگويد نمي‏تواند در آثار و آراء و افكار و اعمال ايشان نظر نكند؛ ولي اين نظر كردن بايد مسبوق به اين پرسش باشد كه روشنفكر از كجا آمده و كجايي است و اقوال و افعال او چه نسبتي با حقيقت و ذات روشنفكري دارد؟

    مقصود از اينكه روشنفكر از كجا آمده است اين نيست كه به كدام طبقه اجتماعي تعلق دارد يا از مردم كدام منطقه عالم است. البته اين كه از كدام منطقه است و چگونه زندگي مي‏كند، بي‏تأثير در وضع و صورت روشنفكري نيست؛ اما حقيقت روشنفكري به منطقه و اوضاع اجتماعي و سياسي مربوط نيست، و اگر نسبت و ارتباطي باشد، نسبت ميان مرتبه و نظام روشنفكري از يك سو و اوضاع و شرايط سياسي و اجتماعي و اقتصادي از سوي ديگر است. و البته برخلاف آنچه كه معمولا در غالب حوزه‏هاي علوم اجتماعي و انساني انگاشته مي‏شود، اين نسبت، نسبت علت و معلولي نيست بلكه اوضاع و احوال اجتماعي جديد و روشنفكري هر دو از يك جا آمده و شئون و ظواهر يك چيزند و اين تناسبي كه ميان دو شأن يك چيز وجود دارد موجب مي‏شود كه تصور كنند ميان آن دو نسبت علت و معلولي وجود دارد.

    ماركسيست‏ها روشنفكري را از آثار دوره بورژوازي مي‏دانند و با اينكه به تعلقات طبقاتي اشخاص اهميت تام مي‏دهند، روشنفكران را به قشرها و طبقات مختلف اجتماعي و بيشتر به قشر خرده بورژوا منسوب مي‏كنند؛ و خرده بورژوا قشري است كه هرچه در بيان تاريخ و سياست و ... با اصول و قواعد ماركسيسم موافق نباشد به آن حواله داده مي‏شود. در واقع «خرده بورژوازي» گاهي آشغال دان بناي ماركسيستي تاريخ است كه هرچه را زياد مي‏آورند و به دردشان نمي‏خورد، در آن مي‏اندازند؛ و احيانا پستوي ذخيره چيزهايي است كه نمي‏دانند به چه درد مي‏خورد، اما فكر مي‏كنند كه شايد روزي بتوان از آن استفاده كرد.

    ماركسيستها در مورد روشنفكران هر دو معامله را كرده‏اند. مقصود ما در اينجا بحث از نظر ماركس و ماركسيستها در باب روشنفكر و روشنفكري نيست. چون اشاره‏اي به تناسب شئون اجتماعي و وضع روشنفكري كردم و در آثار بعضي از ماركسيستها هم ممكن است به اين تناسب برخورد شود، تذكر اين معني لازم است كه ماركسيسم در باب حقيقت روشنفكري نظر جدي ندارد، و مخصوصا بعد از ماركس بحث در روشنفكري در بين ماركسيستها هم به صورت پژوهش هاي اجتماعي و سياسي درآمده است.

    نكته ديگري كه در مورد روشنفكران بايد مخصوصا مورد توجه باشد اينست كه چه در زبان فارسي و چه در زبان هاي اروپائي لفظ «روشنفكر» يا «انتلكتوئل» معمولا لفظ پسنديده‏اي است. در اين باب مطالب بسيار مي‏توان گفت، ولي چون بنابر اختصار و اشاره است مي‏گويم كه اگر لفظ فرنگي افاده معني اهل نظر و رأي مي‏كند، در اينجا نظر و اهل نظر بودن معني خاصي دارد كه بايد بيان شود. اگر در لفظ فارسي «روشنفكر» دقت كنيم مي‏بينيم كه متضمن هيچ مدحي نيست و ممدوح دانستن اين لفظ جهات خارجي و عارضي دارد. اگر روشنفكر كسي است كه فكر روشن دارد (كه اكنون و در وضع كنوني ديگر چنين نيست و ابهام و پريشاني جاي آنرا گرفته است)، داشتن فكر روشن به خودي خود هيچ هنري نيست. اگر فكر روشن را با فكر مغشوش قياس مي‏كنيم و اولي را ترجيح مي‏دهيم، البته كه حق داريم. اگر چيزي براي كسي واضح و روشن است و در نظر ديگري ابهام دارد، كسي كه علم واضح و روشن دارد، بر آنكه مطلب را به ابهام نيست، بلكه در مقابل عمق و احيانا مقابل سر است؛ يعني روشنفكر كسي است كه با راز ميانه‏اي ندارد و نفي سر و راز مي‏كند. يا اگر بخواهيم دقيق سخن بگوئيم، در فلسفه جديد مخصوصا از زمان دكارت، عقلي پديدار شده است كه هرچه را كه روشن نباشد، مردود مي‏انگارد. روشنفكري را با هيچ فلسفه‏اي و من جلمه با فلسفه دكارت اشتباه نبايد كرد؛ و اي بسا كه روشنفكراني باشند كه يك سطر از دكارت نخوانده باشند و از فلسفه هيچ چيز ندانند، ولي روشنفكري بر اثر فلسفه و مخصوصا بر اثر فلسفه دكارت و دكارتيان قرن هفدهم و هيجدهم به وجود آمده و نضج پيدا كرده است. پس حتي اگر بگوئيم كه روشنفكر كسي است كه فكر روشن دارد، چيزي در ستاش او نگفته‏ايم؛ چنان كه اگر كسي بگويد مطالب كتاب طبيعت ارسطو روشن نيست و هركسي از عهده فهم آن برنمي‏آيد، فيلسوف را مذمت نكرده است؛ مگر آنكه اهليت ورود در اين قبيل مطالب را نداشته باشد؛ كه در اين صورت سخنش قابل اعتنا نيست.

    البته معمولا چون نظر به منشاء پيدايش روشنفكري نمي‏شود، به اين معاني هم توجه نمي‏كنند و در لفظ روشنفكر نوعي مدح و ستايش مي‏بينند. بسيار چيزهاي روشن هست كه قابل اعتنا نيست و چه بسيار مطالب و معناي عميق و كلمات دقيق وجود درد كه يكي از آنها به هزار خروار از آن چيزهاي روشن مي‏ارزد. نقل است كه مولاي موحدان علي عليه السلام در پاسخ كميل بن زياد كه پرسيده بود حقيقت چيست؟ فرموده بود: الحقيقه كشف سبحات الجلال من غير اشاره و چون كميل درخواست كرده بود كه طور ديگر بگويند كه او دريابد فرموده بود:الحقيقه هتك الستر و غلبه السر. اين عبارت درياي ژرف معاني است و نمي‏شود كه روشن باشد. روشنفكر هم كسي نيست كه زبان حالش اين باشد كه:

    داد جارويي به دستم آن نگار گفت از دريا برانگيزان غبار

    روشنفكر با اين قبيل بيانات سروكاري ندارد و اگر به ظاهر الفاظ برخورد كند متعجب مي‏شود كه چگونه حقيقت،هم هتك ستر (ظاهر شدن) و هم غلبه سر است. عقل او ظهور و خف و ستر و سر را چيز ديگر مي‏داند، و در مآل امر از تفكر روي مي‏گرداند.

    اگر دكارت در طلب احكامي بود كه بديهي و روشن باشد،روشنفكري كه در قرن هيجدهم ظهور كرد طرح عالمي را ريخت كه در آن تمام مسائل حل شده باشد يا به آساني حل شود. روشنفكر اگر به فلسفه هم بپردازد، آن را مبتذل مي‏كند و در خدمت سياست و ايدئولوژي قرار مي‏دهد و يا مهمل بودن آن را اثبات مي‏كند. روشنفكر در سوداي قدرت است و قدرت را مي‏بيند؛ و گرنه به علم و عمل هم كاري ندارد. اينها همه وسيله و شايد مشغوليت است، البته براي كسي كه در رؤياي قدرت از قدرت دور است، ادبيات و ايدئولوژي پناهگاه مناسبي است.

    اكنون ببينيم وضع روشنفكري در كشور ما چگونه است؟ تاريخ صد ساله اخير ايران تاريخ روشنفكري است. اما اين روشنفكري كه مرحوم جلال آل احمد به آن توجه پيدا كرده بود و آخرين كتاب خود را تحت عنوان در خدمت و خيانت روشنفكران نوشت، هنوز به اندازه كافي مورد تحقيق قرار نگرفته و از ماهيت آن پرسش نشده است. آل احمد با اينكه تاريخ اجمالي روشنفكري در ايران را نوشته و تلويحا تمام ايشان را غربزده خوانده است، روشنفكران را به دو دسته و گروه تقسيم كرده است:

    1ــ روشنفكراني كه در خدمت دستگاه قرار گرفته و در آن منحل شده‏اند. (بعضي از اينها خيال كردند كه چون رسما در حكومت شركت ندارند يا مثلا به نفع آن قلم نمي‏زنند، به تحكيم و حفظ حكومت مدد نمي‏رسانند.

    2ــ روشنفكراني كه با قدرت حكومت در افتاده‏اند و با دست و زبان در جهاد بر ضد آن شركت كردند.

    «آل احمد» مي‏خواست كه روشنفكران از خدمت حكومت خارج شوند و در مقابل آن بايستند، ولي هرگز اين پرسش برايش مطرح نشد كه روشنفكران ما تا كجا مي‏توانند در مخالفت پيش بروند و مخالفتشان با چيست؟

    چنان كه اشاره شد مطلبي كه موجب سوءتفاهم مي‏شود، لفظ روشنفكر است. ظاهرا روشنفكر كسي است كه فكر روشن دارد و اين لفظ در مقام تحسين و ستايش بكار مي‏رود. لفظ فرنگي هم مي‏تواند موجب اشتباه باشد. انتلكتوئل كسي است كه انتلكت (خرد) راهنماي اوست و ظاهرا او اهل خرد و تدبير خردمندانه است. ولي هر صاحبنظري را نمي‏توان انتلكتئول(روشنفكر) خواند. طايفه‏اي از اهل نظر روشنفكرند كه به ترتيب و نظام حكومت و تدبير آن علاقه دارند و در آن بحث مي‏كننند. مي‏توان گفت كه آل احمد با اين تحديد موافق بود او بارها روشنفكر را در ارتباط و نسبتي كه با سياست دارد وصف كرده است. پس به نظر او هر درس خوانده‏اي كه بگويد من به سياست كاري ندارم و به پژوهشهاي خود مشغول باشد لايق عنوان روشنفكر نيست؛ زيرا اعتنا به سياست شرط روشنفكري است. به نظر من آل احمد در اين مورد حق داشت كه به عالمان و صاحبنظراني كه در سياست دخالت نمي‏كردند، عنوان روشنفكر نمي‏داد. اما اين مطلب در نوشته‏هاي او مبهم است؛ او مداخله در سياست و مخالفت با حكومت را در شأن روشنفكر مي‏داند و طالب سياستي است كه روشنفكران خوب در آن سهيم و دخيل باشند؛ ولي آيا هر صاحبنظري كه در سياست مداخله كند روشنفكر است؟ آل احمد اين نكته را درست دريافته كه روشنفكر اهل سياست است و شايد اين استنباط او ناشي از تعلق خاطر او به سياست مي‏داند كه سياست در نظر او بالاتر از همه چيز است. سياست ضامن تحقق خوبيها و درستيها يا زشتيها و بديهاست. با سياست بناي عدالت و ظلم گذاشته مي‏شود و در عدالت و ظلم تكليف همه چيز روشن مي شود و البته اگر سياست را با باطن آن مراد كنيم، اين قول درست و جدي است. به هر حال من با آل احمد موافقم كه روشنفكر آدم سياسي است و باز رأي ضمني او را تائيد مي‏كنم كه هر درس خوانده ا‏ي روشنفكر نيست؛ اما معتقد نيستم كه مثلا بردياي دروغين (مغي كه برديا برادر كامبوجيا پسر كوروش را كشت و به نام او سلطنت كرد) روشنفكر بوده است. آن مغ شايد عالم دين بود كه پرواي قدرت كرد؛ اما روشنفكر نبود. روشنفكر محصول تاريخ جديد غربي است و پيش از آن نبوده است. نه فقط بردياي دروغين بلكه افلاطون و فارابي و نظام الملك هم هيچكدام روشنفكر نبوده‏اند. زيرا روشنفكر كسي است كه با ابتداي از اصل جدايي سياست از ديانت به مدد خردي كه جاي وحي را گرفته و در مقابل آن قرار دارد.

    البته طوايف مختلف روشنفكران ايدئولوژي هاي مختلف دارند، اما وجه مشترك تمام ايشان اينست كه به هر حال اهل ايدئولوژي هستند. روشنفكر ممكن است كمونيست، سوسياليست، محافظه كار يا معتقد به دموكراسي و حتي خدمتگزار مستبدان باشد. ولي عمل او از پيش توجيه شده است و حال آنكه به يك ديندار حقيقي نمي‏توان عنوان روشنفكر اطلاق كرد؛ زيرا ديندار، ادئولوژي به معني دستور العمل سياسي دنيوي ندارد و نمي‏تواند داشته باشد؛ و اصلا محتاج به آن نيست.

    ايدئولوژي چيست؟ ايدئولوژي مجموعه احكام و دستورالعملهاي سياسي است؛ به شرط آنكه منشا اين احكام و دستورالعملها فهم بشر باشد. ايدئولوژي به ديانت ربطي ندارد و مأخوذ از اصول ديانت نيست، بلكه در آن به وهم و فهم بشر اصالت داده مي‏شود. روشنفكر از آن جهت كه صرفا به خرد و فهم اعتماد مي‏كند، اهل ايدئولوژي است؛ و البته انتلكت در لفظ انتلكوئل به معني عقل در اصطلاح اهل ديانت و كلام و فلسفه (از افلاطون تا دكارت) نيست؛ بلكه مراد از آن نحوي خرد عملي مستقل بشر است كه مدد از هيچ جاي ديگر نمي‏گيرد و به استقلال، وضع نظامات و قوانين مي‏كند. روشنفكر صرفا به اين خرد كه البته مراتبي دارد اعتماد مي‏كند و روشنفكران بسته به اين كه صاحب چه مرتبه‏اي از اين خرد باشند، مقامات مختلف دارند.

    روشنفكران ما از صدسال پيش به اين طرف به تقليد و پيروي از اين خود پرداخته‏اند. آنها حتي در عقل و خرد ايدئولوگهاي اروپايي سهيم نشدند. بلكه آن را مطلق انگاشتند و عجب اين كه بعضي از ايشان صلاح دين و دنيا را در متابعت از آن تشخيص دادند. اين روشنفكري به هر صورتي كه متحقق شده باشد، حتي اگر صفت ضد استعماري داشته باشد، نمي‏توان اميد قطعي به آن بست؛ البته ملامت ايشان هم سودي ندارد. من خيال مي‏كنم آل احمد قدري از اين معني را احساس كرده بود كه اميد و تمناي تغيير در وضع روشنفكران داشت. اما اينكه اين تغيير چيست؟ و چگونه است؟ علاوه بر اين، او بسياري از چيزهاي ظاهر در تاريخ غربزدگي را نديد يا نديده گرفت. او ديد كه امثال طالب اف و ملكم سطحي بوده‏اند و از روي تقليد يا ريا سخناني در باب دين و دنيا و سياست و اصلاحات و قانون و تعليم و تربيت مي‏گفته‏اند؛ او نعش به داور آويخته حاج شيخ فضل الله نوري را پرچم غربزدگي مي‏دانست كه بر سر در اين سرا افراشته است و مخصوصا بعد از سال چهل و دو اين توجه برايش حاصل شد كه هنوز روشنفكران بايد از روحانيت درس غيرت بگيرند. آل احمد اين حرفها را مي‏زد؛ اما نمي‏توانست آنها را به اصولي باز گرداند و از آن نتايج صريحي در باب روشنفكري بگيرد. او به مدد فوق، توصيف نسبتا درخشاني از وضع روشنفكران كرد؛ اما به حقيقت و ماهيت روشنفكري پي نبرد. او فقط روشنفكران را ملامت و احيانا نصيحت كرد.

    چه نصيحتي مي‏توان به روشنفكران كرد؟ اگر روشنفكري ماهيتي خاص دارد؛در طريقي كه خلاف اقتضاي طبيعتش باشد نمي‏رود. چيزهايي كه طالب زاده و ملكم و مستشار الدوله و سعد الدوله و روحي و ميرزا آقاخان و ... گفته‏اند، سليقه شخصيشان نبود؛ بلكه مطالب ايشان عين روشنفكري بود. روشنفكري امروز هم عين مطالبي است كه روشنفكران مي‏گويند. اگر اينان اين حرفها را نمي‏زدند روشنفكر نبودند؛ يا لااقل در مرتبه ديگري از روشنفكري قرار داشتند. پس اگر تذكري به روشنفكران داده مي‏شود، غرض اين نيست كه ايشان با ماندن در عالم روشنفكري راه و روشي را كه مقتضاي روشنفكري نيست پيش بگيرند؛ بلكه در باب روشنفكري تأمل كنند و ببنند كه از كجا آمده‏اند و چه مي‏گويند.

    مسائل مورد نزاع روشنفكران مسائل ايدئولوژيك از قبيل ملت و طبقه و دولت و حكومت و امپرياليسم و .. است. در مورد طبقات هيچكس نمي‏تواند منكر نوعي مبارزه طبقاتي باشد و وجود زمينه‏هاي تعصب قومي هم جاي انكار ندارد. اما روشنفكر كنوني نه مظهر مبارزه طبقاتي است و نه حقيقت عصبيتهاي قومي را باز مي‏گويد، او حتي وقتي از آزاديهاي دموكراتيك سخن مي‏گويد، به آرزوهاي روشنفكري خود مشغول است و خلاصه روشنفكري با اين مسائل به صورتي كه در شرائط كنوني عنوان مي‏شود،تحقق مي‏يابد. تصور نشود كه چون روشنفكران داعيه مقام رهبري دارند، در مبارزات طبقاتي و قومي و ملي و آزاديخواهي هم وارد مي‏شوند و به آن مدد مي‏رسانند. روشنفكران در حقيقت اهل مبارزه نيستند؛ بلكه از فرصت و موقعيت و مجالي كه پيدا مي‏شود به مقتضاي مرام خود بهره‏برداري مي‏كنند.

    ولي مطلب به همين جا پايان نمي‏يابد. اگر روشنفكري محدود و به همين فرصت طلبي بود، مشكل چنداني نداشتيم.

    اما روشنفكري در ايران از ابتدا عبارت بوده است از تعلق به بعضي عادات و فروع كه از غرب آمده و جاي احكام شريعت را گرفته است. معمولا از اين تعلق ذكري نمي‏كنند؛ گويي روشنفكري صرف آشنايي با بعضي آراء و عقايد و قواعد و دستورالعملهاي سياسي يا صرفا براي رد و اثبات آنهاست؛ نه روشنفكري با اطلاع از ايدئولوژي ها حاصل نمي‏شود. آراء و عقايد روشنفكران هم چيزي نيست كه آنها بتوانند از آن دست بكشند. ممكن است روشنفكر يك ايدئولوژي را رها كند و دست در ايدئولوژي ديگر بزند؛ اما از آن حيث كه روشنفكر است، بايد وابسته به يك ايدئولوژي يا سرگردان ميان ايدئولوژيها باشد. اما اين سرگرداني به معني رهايي و خلاصي او از ايدئولوژي ها نيست؛ يعني او از حدود ايدئولوژي خارج نشده است؛ بلكه گرفتاريش اينست كه نمي‏داند كدام ايدئولوژي را برگزيند. روشنفكر ممكن است ابتدا سوسياليست باشد؛ بعد به ليبراليسم رو كند و در اين ليبراليسم في المثل به فراماسونري بپيوندد و بالاخره در اختيار فاسدترين قدرتهاي سياسي درآيد.

    مي‏دانيم كه صاحبان اين ايدئولوژيها با هم نزاع دارند و ظاهرا هيچ مناسبتي ميان اين طوايف نيست وبا هم ضديت آشتي ناپذير دارند. اما يك چيز در آراء و عقايد و بستگي اين طوايف مشترك است و آن اين كه منشاء احكام و قواعد و دستورالعملها بشر است؛ و احكام ديني و آسماني صرفا از جهت تاريخي و اجتماعي اهميت دارد و ديگر منشاء اثر نيست. پيداست كه تمام طوايف روشنفكران ضديت علني با دين نمي‏كنند؛ حتي در ايدئولوژيهايي كه با مذهب و ديانت مخالفت مي‏شود، جايي براي آن در وجدان مردمان منظور مي‏كنند و مي‏گويند كه دين امر وجداني است. مي‏دانيم كه بر طبق اعلاميه حقوق بشر اعتقادات ديني آزاد است. معني ظاهر اين حكم آن است كه نمي‏توان از جهت اينكه كسي اعتقادات ديني خاصي دارد، متعرض او شد. كساني كه از اعلاميه حقوق بشر دفاع مي‏كنند به معني ظاهري مواد آن توجه دارند و مخصوصا اگر كسي چون و چرايي در آن بكند، متهمش مي‏كنند كه مثلا طرفدار استبداد ديني است و به اعتقادات مردم حرمت نمي‏گذارد و مخالف آزادي است، و حال آنكه آزادي اعتقادات ديني در اعلاميه حقوق بشر به معني آزادي بشر از دين است و بر طبق آن، ديانت نبايد مبناي مناسبات و معمالات مردمان باشد؛ و گرنه آزادي در تعلق به اين يا آن دين امر تازه‏ اي نيست و اصلا معني نداردكه كسي را وادار به ايمان و اعتقاد خاصي بكنند. زيرا با قدرت نمي‏توان اعتقاد ايجاد كرد؛ بلكه اعتقادات ممكن است منشاء قدرت بوده باشد. آزادي اعتقادات ديني در اعلاميه حقوق بشر به معني قطع تعلق از ديانت است و به معني اينست كه دين را به اشخاص واگذارند و بگذارند در زندگي خصوصي خود با دين هرچه مي‏خواهند بكنند و هر ديني كه مي‏خواهند داشته باشند؛ ولي از خانه كه بيرون مي‏آيند به دين كاري نداشته باشند؛ بلكه بايد تابع قواعد و قوانين مدني دنيوي باشند و اگر آن نقض كنند مجرمند؛ ارتكاب حرام و گناه اگر منافاتي با قانون مدني نداشته باشد، مباح است و عمل حلال و مباح ديني اگر در قوانين وقواعد منعي نداشته باشد، مباح است و عمل حرام و گناه اگر منافاتي با قانون مدني نداشته باشد، مباح است و عمل حلال و مباح ديني اگر در قوانين و قواعد مدني منع شده باشد، خلاف يا جرم است. ولي معمولا در بحث ها و نزاع ها اين معني مسكوت عنه گذاشته مي‏شود. البته اين را هم نبايد به صورت سليقه خاصي تلقي كرد و ناشي از غلبه بي دينان و سست اعتقادها بر مردم متدين دانست و گمان كرد كه مي‏توان اين سست اعتقادها را به راه آورد يا به جاي ايشان اشخاص ديگري گماشت. مقتضاي عصر جديد و دنياي كنوني چنانست كه بشر با اثبات قدرت خود وحي را انكار مي‏كند و فهم خود را ملاك همه چيز قرار مي‏دهد. اين جدايي سياست از ديانت كه در غرب پيش آمد يك امر اتفاقي نبوده و از اوضاع اجتماعي مملكت غربي هم برنيامده است؛ بلكه اوضاع اجتماعي غرب و تمام عالم كنوني تحقق سياسي و اجتماعي مذهب اصالت بشر است. بي‏اعتنايي به ديانت كه به خصوص از قرن هيجدهم در همه جا شايع شده است نه بدان جهت است كه روشنفكران قرن هيجدهم به دين بي‏اعتنا بوده و اين بي‏اعتنايي را به ديگران منتقل كرده‏اند. آنها مظهر يك عهد هستند و اين عهدي است كه بشر با خود بسته است. بشر جديد صورت خود را در آئينه حق ديده و به جاي اين كه با حق عهد ببندد با خود عهد بسته است. پس قهري و طبيعي است كه چنين بشري به ديانت پشت كند و اين پشت كردن را به دواعي ناسيوناليسم و انترناسيوناليسم و سوسياليسم و ليبراليسم و كلكتيو يسم و انديويدواليسم بپوشاند.

    روشنفكري به معنايي كه گفتم با دينداري جمع نمي‏شود. امروز در زبان ما لفظ روشنفكر مانند الفاظ ايدئولوژي و جهان بيني با مسامحه بسيار به كار مي‏رود و اين قبيل مسامحه‏ها اسباب سوءتفاهم و حتي مانع طرح درست مسائل مي‏شود. درست است كه روشنفكر يك طرح سياسي دارد، اما هر كسي كه در قديم و جديد طرح سياسي داشته روشنفكر نبوده است و نيست. زيرا مقصود از طرح سياسي در تعريف ما طرحي است كه ساخته و پرداخته فهم و وهم بشر باشد. پس تكرار مي‏كنم كه اشخاصي مثل افلاطون و بردياي دروغين و فارابي و غزالي و نظام الملك روشنفكر نبوده‏اند. روشنفكري اختصاص به عصر جديد دارد؛ هر چند كه نطفه‏اش را در آثار افلاطون و ارسطو مي‏توان يافت. در قديم اگر حكام از قواعد و اصول معهود يا از احكام ديانت عدول مي‏كرده‏اند، اهواء فردي و شخصي يا تعصبات قومي در كارهايشان مؤثر بوده و سعي داشته‏اند كه اين اهواء و تعصبات را به نحوي توجيه كنند. درست است كه في المثل معاويه بن ابي سفيان قبل از اينكه ماكياولي طرح سياست مستقل از ديانت و اخلاق دراندازد، عملا اين معني را متحقق كرد؛ اما هرچه كرد به نام خليفه كرد و به توجيه اعمال خود بر طبق كتاب وسنت پرداخت. ابن خلدون هم كشف كرد كه قوام حكومتها بر عصبيت است؛ اما تا دوره جديد طرح سياسي وجود نداشت(طرح مدينه فاضله افلاطون طرح عقلي است و مظهر محسوس عالم معقول است). اشتباه نكنيم كه بگوئيم اكنون هم مثل هميشه اهواء شخصي و عصبيتهاي قومي، حكام و ثروتمندان را فاسد مي‏كند. بي‏ترديد هر قدرتي كه از حق نباشد فساد مي‏آورد؛ اما قدرتهاي كنوني مبتني بر مبادي و اصولي است كه با آن اين اهوا و عصبيتها صورت خاص پيدا مي‏كند و توجيه مي‏شود؛يا درست بگوئيم اين اصول و مبادي زمينه مناسب و رشد و غلبه صورتي از اين اهواء و عصبيتهاست. در دنياي كنوني ما صرفا با اهواء و عصبيتها و مبارزات طبقاتي و قومي و استيلاي اقتصادي و نظامي سر و كار نداريم؛ بلكه آنچه منشاييت اثر تام و تمام دارد و غالب است، ايدئولوژي هايي است كه اهوا و عصبيتها و اختلافات را توجيه مي‏كند و راه مي‏برد و البته كه ايدئولوژيها هم برآمده از فلسفه‏هاست؛ هرچند كه با فلسفه مخالف باشد. روشنفكري در اين وضع و صرفا در اين وضع ممكن است؛ اما اينكه در عصر حاضر يك ديندار و متشرع هم با ايدئولوژي ها آشنايي دارد مطلب ديگري است و چنين كسي را نمي‏توان روشنفكر دانست؛ اين روشنفكر كسي است كه وجودش عين يكي از اين ايدئولوژي ها شده باشد يا بر اثر تأثير دانسته و ندانسته ايدئولوژي ها از همه جا بريده و به هيچ جا نپيوسته باشد(و خطرناكترين روشنفكران از اين طائفه‏اند .و از ميان اين هاست كه خودفروختگان سياسي و تبهكاران و آدمكشان و نيست انگاران سياست زده ديوانه قدرت، بيرون مي‏آيند).

 

 

از استاد ابوالحسني منذر

 

يک سند تاريخي
منتشر نشده از جنبش مشروطيت


  منبع: http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=26796&t=fp

 

 

علامه محمد قزويني سال 1294ق در تهران به دنيا آمد و تا 1306که پدرش (ملاعبدالوهاب ) حيات داشت دستور زبان عربي را نزد وي آموخت.
پس از فوت پدر، سرپرستيش را شمس العلماي قزويني به عهده گرفت که از ادباي بزرگ عصر و نويسندگان «نامه دانشوران » بود که زير نظر اعتمادالسلطنه (وزير انطباعات عصر ناصري ) تدوين شده است.
فقه و اصول را نيز نزد آيات عظام حاج ميرزاحسن آشتياني و حاج شيخ فضل الله نوري آموخت.
در 1322ق به پيشنهاد برادرش که از طرف شرکت عمومي مامور لندن شده بود، براي مطالعه کتاب عازم لندن شد و در ربيع الثاني 1324به دعوت «ادوارد براون » جهت تصحيح و طبع تاريخ جهانگشاي جويني به پاريس رفت.
اواخر 1333ق که جنگ جهاني دنيا را فراگرفته بود به درخواست سفير ايران در برلن به پايتخت آلمان رفت و در مبارزه با روس و انگليس شرکت جست.
سرانجام پس از 36سال اقامت در اروپا، در 1308شمسي به تهران بازگشت.
عمر او در اروپا و نيز پس از بازگشت به ايران ، همه به تصحيح و تعليق و تاليف کتب گذشت و متون زيادي (چون چهارمقاله عروضي و مقدمه قديم شاهنامه) را با تعليقات و حواشي سودمند خود تصحيح کرد. از ويژگيهاي بارز او، تتبع گسترده و تحقيق ژرف است.
گويند در کتابخانه اش بيش از 4000 کتاب به فارسي و عربي و ترکي و فرانسوي يافت مي شد. مينوي آن را در ايران آن روزگار «منحصر بفرد» شمرده و اصرار داشت دولت آن را خريده و در اختيار محققان گذارد. دقت نظر علمي و تحقيقي قزويني که گاه به حد وسواس مي رسيد، مورد اعجاب دانشوران قرار دارد. تقي زاده آن را برترين امتياز وي شمرده و مي گفت : «اگر در مطلبي ميرزامحمدخان قزويني تحقيق کند و به جايي نرسد بايد در آن مطلب ديگر تحقيق نکرد و وقت را بيهوده ضايع نساخت »! فرهنگيان معاصر از او با اوصاف بلندي چون «عالم باعمل ، درخت باثمر... داراي ادب درس و ادب نفس » ، «بي مانند زمانه در مردي و مردانگي » ، «مرد بسيارخوان و کم نويس » ، «محققي دقيق و به کار خود مومن » و «داراي روح علمي به حد کمال » ياد کرده و «خدمتگزار درجه يک فرهنگ ايران » و «امام اهل تحقيق » شمرده اند. نفيسي مي نويسد: قزويني به ادبيات عرب ، اعم از نظم و نثر، کاملا مسلط بود و در احوال بزرگان ، حکما و ادبا و دانشمندان اسلام و مولفات ايشان به راستي دريايي بيکران بود. تقي زاده نيز تصريح دارد: نظير ايشان در تمام تاريخ دراز ما، با کثرت عظيم عده اهل علم و فضل ، بسيار کم و نادر است.
فضلاي محقق معاصر اين مملکت پيرو و شاگرد روحاني و مقلد طريقه او هستند. صريحا مي توانم بگويم که آن مرحوم تا آنجا که مي دانم تنها کسي بود از ايرانيان که مي توانم او را در محافل علمي مغرب زمين ، پهلوي علماي محقق بزرگ در فن مخصوص گذاشته و به او افتخار کرد. او ابوريحان و ابن خلدون عصر ما است.
نام قزويني ، بويژه ، با «نقد و تصحيح متون ، به شيوه جديد» مرادف است.
روشي که او «در اين راه بنياد نهاد... بعد از او به مکتبي مبدل شد که رسيدن به حد دقت علمي او، از آرزوهاي اهل علم شد. آثار قزويني در زمينه تحقيقات ادبي ، نشانه احاطه او به ادبيات ايران و همچنين اروپا است.
شايد بتوان گفت که قزويني از زمره اولين نويسندگاني است که تلاش کرد با شيوه و اسلوب نقد اروپايي ، ملاحظاتي در نقد ادبيات ايران ارائه کند. نيز مي توان ادعا کرد که شيوه و طرز تصحيح متون در دوران معاصر، يکي از تاثيرات مستقيم روش و گفته ها و راهنماييهاي اوست ». به گفته ايرج افشار: وي را «بايد موسس و پايه گذار تحقيقات علمي به شيوه دانشگاهي و اروپايي جديد در ادبيات فارسي دانست.
او کسي است که از چند نظر در تحقيقات ايران موثر واقع شده است ؛ يکي از نظر روش تصحيح متون قديم و مقابله آنها و الحاق يادداشتها و تعليقات.
اين کاري است که قزويني در اروپا فراگرفته بود و به صورت ممتاز و درجه اول در کتاب تاريخ جهانگشاي.
.. جويني عمل کرد و بعد که به ايران آمد و کتابهايش به ايران رسيد، ديگران بر آن.
.. اساس ، کتابهاي ديگر را تصحيح و تنقيح کردند». قزويني «در هنگام بازگشت به ايران در زمينه علم رجال و شناخت فرق اسلامي ، محققي بيمانند شناخته شد. حتي محققان اروپايي امثال لويي ماسينيون ، هانري ماسه ، کلمان هوارت و ولاديمير مينورسکي که براي چاپ اول دائره المعارف اسلام.
.. به خانه او مي رفتند و در هر زمينه از جانب او به ماخذ مورد نياز هدايت مي شدند». مينورسکي ، بااشاره به مراجعه و استفاده علمي «عده زيادي اروپايي و هندي و ترک » از قزويني ، تصريح مي کند که : خود، صدها نامه و کارت از او دارد که در آنها مشکلات علمي وي را پاسخ گفته است.
دکتر قاسم غني نيز در عمرش «محضري بابرکت تر و مفيدتر و روحاني تر و ساده تر و بي پيرايه تر از» مجلس قزويني نديده است.
علامه قزويني روز 6خرداد 1328شمسي درگذشت و در کنار شيخ ابوالفتوح رازي واقع در جوار حضرت عبدالعظيم عليه السلام به خاک رفت.
در مرگش بسياري از دانشيان زمانه (همچون فروزانفر و جلال الدين همايي ) سوکچامه سرودند. ملک الشعراي بهار چکامه مشهورش با مطلع : «از ملک ادب حکم گذاران همه رفتند» را در همين زمان سرود و شادروان همايي اين چنين در ثنا و رثاي وي خامه بر نامه راند:
درياي علوم و گنج آداب
کو را نه کرانه بود و نه حد
بنياد بلند کاخ تحقيق
از پرتو راي او مشيد
خود گرچه برفت نام نيکش
در لوح جهان بود مخلد
پيغمبر علم بود و گرديد
از وي سنن ادب مجدد
علامه قزويني ، پرورش يافته شمس العلماي قزويني است که از دوستان صميمي شيخ فضل الله نوري بود. علاوه ، خود با شيخ و فرزندانش انس و الفت داشت ، چنانکه مي نويسد: «من خودم ، دو سال در خدمت شيخ فضل الله تلمذ کرده و چهار سال به دو پسرانش ضيائالدين و حاجي ميرزاهادي ، عربي درس داده ام.
من همه آنها را خوب مي شناسم ، آنها اشخاص خوش قلب و نجيبي بودند». او همچنين در زندگينامه خودنوشتش (که 16سال پس از اعدام شيخ نوشته ) فرصت را براي ذکر محامد وي مغتنم شمرده و (به قول خود) لختي قلم را بر او گريانده است.
شيخ نوري جهت آشنايي با اوضاع زمانه ، اهتمام شاياني به کسب اخبار سياسي روز داشت و نشرياتي که در خارج کشور نشر يافته و ربطي به اسلام و ايران داشت ، به وسيله مرحوم نجم الدوله (دانشمند ذوفنون عصر قاجار) ترجمه و تحويل او مي گرديد. نيز براي تهيه و ترجمه مندرجات جرايد اروپا در باره ايران ، از ميرزامحمدخان قزويني بهره مي گرفت که نزد شيخ درس خوانده و در صدر مشروطه در پاريس به سرمي برد. در اين زمينه ، نامه مهمي از قزويني به شيخ وجود دارد که در آن ، ضمن اشاره به توافق روس و انگليس (قرارداد1907) و تاکيد بر امتياز خاص روحانيت شيعه بر مقامات کليسا (در رهبري نهضتهاي رهايي بخش )، شرحي زباندار از مصادره اموال کليسا در آن ايام توسط دولت فرانسه ، و موافقت مردم آن کشور با اين امر، به شيخ نوشته و شايد به طور ناخواسته ، توجه شيخ را به ماهيت ضدديني فرهنگ و تمدن غرب ، جلب کرده است.
از اين نامه برمي آيد که شيخ ، حوادث صدر مشروطه (عملکرد مجلس و اقدامات مربوط به تاسيس بانک ملي ) را براي قزويني نوشته و از وي ترجمه اخبار جرايد اروپا درباره ايران را خواستار شده است.
قزويني در نامه ، از شيخ بسيار تجليل کرده و حتي خود را «خانه زاد قديمي » و «اقل و اضعف دعاگويان وجود مبارک حضرت » شيخ خوانده است.
از جناب فضل الله کيا، نواده شيخ شهيد، که اين سند مهم را در اختيار ما نهادند تشکر مي کنيم.
به شرف عرض بندگان حضرت مستطاب عالي مي رساند: رقيمه کريمه که به سرافرازي اين خانه زاد قديمي مرقوم شده بود عز وصول يافت و از اظهار مراحم فوق العاده اي که نسبت به اين خانه زاد فرموديد کمال مباهات و افتخار دست داد: کلاه گوشه دهقان به آفتاب رسيد که سايه بر سرش افکند چون تو سلطاني علت عدم جسارت به عرض عرايض اين است که اوقات شريف بندگان حضرت مستطاب عالي را اشرف و اجل از اين مي دانم که ولو به قدر دو دقيقه آن ، صرف خواندن لاطايلات اين خانه زاد گردد. ولي حال چون اشاره از طرف آن وجود مبارک دام ظله العالي است فرمان لازم الاذعان را فورا امتثال نموده بعضي مقالات را ترجمه نموده لفا انفاد حضور انور نمود. از اينکه مرقوم فرموده بوديد که مجلس محترم شوراي ملي رو به استحکام و مزيد قوت است ، فوق العاده اسباب مسرت کافه دعاگويان و ايرانيان مقيمين پاريس گرديد، چرا که اين تصديق از مثل بندگان حضرت مستطاب عالي ، در حکم نص قاطع و برهان ساطع است.
و همچنين از پيشرفت تشکيل بانک ملي که آراء در باب آن در اينجا مختلف بود، کمال اميدواري به بقاء استقلال وطن عزيز و مزيد تقويت دين حنيف اسلام گرديد. تمام اينها از تفضلات وجودهاي محترم حجج اسلاميه طهران متعنا ا بطول بقائهم علي الخصوص بندگان حضرت مستطاب عالي و حضرت مستطاب آقاي آقاميرسيدمحمد طباطبائي و حضرت مستطاب آقاي آقاسيدعبدالله ادام الله ظلهما مي باشد. و اين مسئله خيلي در اينجا مطرح گفتگو در روزنامها کذا شد که چگونه روسائ روحانيين اسلام ، قائد ملت به اصلاح گشتند و حال آنکه روسائ مذهب عيسوي تا آخر نفسي که داشتند در مقاومت با اصلاحات مقتضيه عصر، مقاومت نمودند، تا کار الان به آنجا کشيده است که حکومت فرانسه در يک ماه قبل ، تمام اموال و اراضي و مستغلات و ابنيه و مدارس و صوامع و کنايس و اديره و غيرها که در تصرف قسيسين [کشيشان] و راهبان بود، بتمامها از ايشان گرفت و بعضي از روسائ مذهب که قدري مقاومت نمودند يک فوج ژاندارم فرستاد و ايشان را در روز روشن از خانه بيرون آورده ، در درشکه نشانيده و به استاسيون [ايستگاه] برده و در راه آهن جاي داده ، از سرحد فرانسه اخراج کردند و تمام مردم توي کوچه به ايشان نگاه مي کردند و اصلا از کسي حرکتي در همراهي با ايشان صادر نشد... از بس دل تمام مردم از ايشان خون بود و حتي هيچ پليس و سرباز توي کوچه ها براي نظم نگذاشته بودند و چون از مردم خاطر جمع بودند که قلوب خاص و عام از ايشان متنفر است و مخصوصا خيلي اسباب رقت بود وضع رئيس اساقفه پاريس که پيرمردي بود 90ساله و موي ابروان و مژگانش مانند پنبه سفيد و بر روي چشمانش ريخته و پشتش را روزگار مقوس کرده و ضعف و نقاهت بي اندازه در وي اثر کرده ، جمعي از اجله رجال فرانسه به صومعه اي که پنجاه سال بود در آنجا منزل داشت رفته حکم دولت را در باب اخراج او به وي رسانيدند. کشيشان معتبر، پيرمرد نودساله را به زحمت از زمين بلند کرده دونفر از عظمائ اساقفه زير بازويش را گرفته و باقي قسيسين و شمامسه اطراف او را نگاهداشته از اطاق بيرون آوردند و قريب پنج هزار نفر از مرد و زن جمع شده بودند. وقتي که دم پلکان رسيد سر به زير افتاده اش را به زحمت بلند کرد و مويهاي ابروان را از روي چشم عقب زد و روي به مردم آورده با صدايي بغايت ضعيف مانند صداي شخص محتضر گفت : فرزندان من ، خداوند برکات خود را بر شما نازل کند. غالب مردها اشک از چشمشان جاري گرديد و زنها به آواز بلند گريه مي کردند. باهمين حال ، سردست ، پيرمردنحيف سقيم را بردند و در توي کالسکه نشانيدند و او را به منزلي که برايش کرايه کرده بودند بردند و اعوان حکومت فورا صومعه و اموال آن را تصاحب نمودند. سياسيين اروپا گويا گمان مي کردند که علماي اسلام نيز از اين سنخ اند و لله الحمدوالمنه که علما و حجج اسلاميه طهران متع الله المسلمين بطول حياتهم به عقلائ اروپا ثابت نمودند که لايستوي الظل والحرور و لاالظلمات و النور. نور فرقان را با ظلمت صليب چه نسبت ، و ايمان فطري توحيد را با کفر مصنوعي تثليث چه مقايست؟!. درهر صورت روزنامه ها و مخصوصا جرايد انگليسي اهميتي بزرگ به اين مجلس مي دهند و در صورتي که در سابق سه ماه به سه ماه خبري از ايران در روزنامه ها ديده نيمي شد، حالا همه روزه مرتبا اخبار مجلس در اروپا منتشر مي شود و چند تا از روزنامه هاي معتبر، وقايع نگار [خبرنگار] مخصوص به طهران فرستاده اند و خلاصه اخبار مجلس و گفتگوهاي وکلاي محترم را فورا تلگراف مي کنند، به طوري که مطالب مهمه ديروز را امروز صبح همه مستحضر مي شوند و گمان مي کنم اخبار مجلس در لندن و پاريس زودتر منتشر بشود تا در طهران به واسطه روزنامه (مجلس ). و يکي از روزنامه هاي انگليسي موسوم به نيويورک هرالد که در پاريس طبع مي شود روزي نيست که يک ستون اخبار تلگرافي مجلس را نداشته باشد و وقايع نگار او در طهران اقلا روزي پنجاه شصت تومان پول تلگراف مي دهد و اسم جناب سعدالدوله غالب روزها در تلگرافات هست و از حس وطن دوستي و طرفداري ملت و قوت قلب و پاي فشاري او خيلي تمجيد مي کنند و اسماء حضرات آقاي آقا ميرسيد محمد طباطبائي و آقاي آقاسيدعبدالله و اسم جناب حاجي حسين آقا امين دارالضرب نيز غالبا برده مي شود و روزنامه ها همه طرفدار ملت هستند و بر ايشان آفرين مي خوانند و بر سرعت حرکت و اتحاد و پشت کار و رسوخ قدم ايشان تحسين مي کنند و از وضع رفتار دولت در اين سنوات اخيره و وزراي ظالم و حکام جاير آن بد مي گويند و تقبيح مي نمايند. روزنامه طايمس [تايمز] که معتبرترين و مهمترين جرايد لندن است مقاله اي در خصوص سلطنت مظفرالدين شاه نوشته بود فدوي آن را ترجمه کرده ، سواد آن در جوف است ، به ملاحظه انور خواهد رسيد. پريروزها روزنامه موسوم به تري بيون (يعني محکمه عدالت) از جرايد معتبره لندن نوشته بود: اگر يک موافقتي مابين دولت ما و روسيه در باب ايران بشود و ما همه کمال ميل داريم که بشود بايد اين موافقت به طريقي باشد که مساعدت کند بر نمو يک ملت مستقل ايراني و احترام نمايند حس جديدي را که در ايشان پيدا شده است براي آزادي.
و اگر ايران چيز ديگري نباشد جز يک ملت فاسد الاخلاق پست رتبه ظالم ، و حال حاليه خود را رها کند، ما در آن صورت نيز اصرار داريم که مقتضاي منافع نظامي و تجارتي دولت ما آن است که اراضي آن دست نخورده و ملوک آن وطني و حکومت آن از مداخله هر دولت اجنبي محفوظ بماند. روزنامه موسوم به استاندارد (يعني علم ) که آن نيز از روزنامه هاي مهم لندن است نوشته بود: خواه يک موافقتي مابين ما و روسيه صورت بگيرد يا نگيرد ما بايد با ايران به طوري رفتار کنيم که استقلال و حريت آن را محترم و محفوظ بداريم.
ما بايد غايه الجهد مساعي خود را به عمل آريم براي انکه صداقت و اعتمادي که ملت ايران به ما اظهار نمود به هيچ گونه خطا نرود و حسن ظن ايشان درباره ما تخلف نکند. براي اينکه نمونه اي از طرز اخبار نيويورک هرالد که هر روز اخبار مجلس را منتشر مي سازد به دست بدهم تلگراف ديروزش را ترجمه مي کنم.
چند روز بود مي نوشت که نزاعي مابين مجلس و دولت روي داده است درباب اينکه مجلس از دولت ، مجبوريت حضور وزرا را در مجلس خواسته است و دولت طفره مي زند. بالاخره ديروز نوشته بود: «از وقايع نگار مخصوص ما. طهران پنجشنبه 31ژانويه حکومت تسليم شد، تمام وزرا به استثناي مسيو نوز امروز در مجلس حاضر شدند. کاغذي که صدراعظم روز سه شنبه گذشته نوشته بود ثانيا قرائت شد. اعضا گفتند که دولت اصل مطلب ما را که عبارت است از اينکه صدراعظم رسما وزرا را به مجلس معرفي نمايد و رسما مسووليت ايشان را برقرار کند به عمل نياورده است.
اعضاي مجلس تا روز يکشنبه مهلت داده اند به صدر اعظم که تمام مطلب ايشان را برآورد. ايشان مي گويند که يک خارجي (يعني مسيو نوز ظاهرا) نمي تواند شغل وزارت به عهده داشته باشد. وزارت خارجه مسووليت مطلق را به عهده گرفته ، ولي وزارت ماليه ازين فقره مضايقه نموده است.
وزير ماليه يکي از تربيت شدگان آکسفورد (از بلاد انگلستان ) مي باشد و مردي بسيار فطن و زرنگ است ولي کاري که به دست دارد سخت و متضمن اشکالات عديده است.
وي در يکي از جلسات سابق در مجلس گفته بود که من فقط دفتردارم و وزارت ماليه حقيقه هيچ به عهده من نيست.
وزير جنگ که عموي شاه است اظهار نمود که من کمال ميل را دارم که در جلسات مخصوص حضور به هم رسانم.
قراين احوال دلالت مي کند که دولت تمام خواهشهاي مجلس را برآورد. اعضاي مجلس با يک ميل مفرط و حرص شديدي براي اصلاحات مشغول کاراند. پريشب شاه با سعدالدوله يک ملاقات محرمانه اي داشتند و شاه جهد کرد که سعدالدوله را راضي کند که به واسطه نفوذي که در مجلس دارد مساله مجبوريت حضور وزرا را حذف کنند، ولي دپوته درستکار ، در کمال استحکام از قبول خواهش شاه سرباز زد. ديشب مابين شاه و صدراعظم و وزير جنگ مجلسي بغايت محرمانه بود و چهار ساعت طول کشيد. لايحه هاي مخصوص طبع [چاپ] شده و درميان مردم تقسيم شده است و در آن تهديد نموده اند هر کس را که با مجلس ادني مقاومتي کند به قتل [مي رسانند]. هيجاني عظيم در مردم نمودار است ». اگر ملاحظه بفرماييد که قيمت تلگراف از طهران به اينجا هر کلمه اي چهار هزار و دهشاهي است و اين تلگراف فقط مال يک روز نيويورک هرالد است ، اهميتي را که به مجلس مي دهند تصور خواهيد فرمود. مرحوم علامه قزويني ، در ادامه نامه ، ترجمه مقاله اي مفصل از روزنامه تايمز (مورخ جمعه 11ژانويه 1907، مطابق 26ذيقعده1324) را ذکر مي کند که حاوي شرحي انتقادي از سلطنت مظفرالدين شاه و عملکرد حکومت هاي زمان وي و ماجراي وام ستاني هاي امين السلطان از روسيه راپورت داده و جنبش عدالتخواهانه مردم ايران به رهبري علما بر ضد مظالم حکومت قاجار و رخدادهاي صدر مشروطه را شرح مي دهد و در پايان ، عرض سلام و ارادت وافر خويش را نسبت به حاجي ميرزا هادي (فرزند شيخ فضل الله ) و حاجي شيخ علي اکبر بروجردي (يار و همرزم شيخ و پدرزن حاجي ميرزا هادي ) و شمس العلماي قزويني (يار شيخ و مربي علامه قزويني ) ابلاغ مي دارد و وعده مي دهد که ترجمه اخبار جرايد اروپا راجع به ايران را مستمرا خدمت شيخ فضل الله ارسال دارد: خدمت حضرت مستطاب شريعتمدار عمده العلمائ العظام و زبده ` الفقهائ الکرام آقاي حاجي علي اکبر مجتهد بروجردي ادام الله افاضات وجوده الشريف به عرض چاکري و بندگي مصدع مي باشم.
خدمت حضرت مستطاب شريعتمدار عمده لعلمائ المحققين و زبده الفقهاء المدققين ولي النعمي ابوي مقامي آقاي حاجي شمس العلماء ادام الله ظله العالي به عرض عبوديت مصدع هستم.
خدمت جناب مستطاب شريعتمدار عمده العلماء الاعلام نتيجه الفقهاء الکرام آقاي حاجي ميرزاهادي ادام الله ظله العالي عرض چاکري و اخلاص و فدويت حقيقي قديمي مي رسانم.
ان شاءالله همه هفته اخبارات مندرجه در روزنامه جات اينجا را به مطالعه انور خواهد رسانيد تا از وضعي که فرنگيها در باره مجلس خيال مي کنند خاطر شريف مسبوق باشد. اقل و اضعف دعاگويان وجود مبارک حضرت حجه الاسلام ، محمد قزويني.

علي ابوالحسني (منذر)

 


 

گفتگو با دکتر ناصر تکميل همايون - 2
فروهر «استقلال» را بر آزادي ترجيح مي داد


  منبع: http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=26053&t=fp

 

 

در بخش نخست اين گفتگو به شخصيت مرحوم آيت الله شيخ حسين لنکراني و ارتباط با مرحوم داريوش فروهر پرداخته شد و دلايل تاثير پذيري فروهر از مرحوم لنکراني و حريم داري او از مرحوم شيخ فضل الله نوري بررسي گرديد. در اين بخش نيز عمدتا به گوشه هايي ناگفته از زندگي و شخصيت دو چهره موثر ديگر در جبهه ملي يعني شاپور بختيا ر و دکتر غلامحسين صديقي مي پردازيم:
آقاي لنکراني ، بين سران جبهه ملي ، به دو تن اعتقاد و اعتماد داشت البته اين به آن معنا نيست که مطلقا انتقادي به آنها نداشت.
1- داريوش فروهر.
2- دکتر سنجابي.
بويژه سنجابي را خالي از تدين و تقيد به اعمال شرعي (نظير نماز و روزه) نمي دانست.
خودش مي گفت : ما که نمي خواهيم پشت سرشان نماز جماعت بخوانيم! سخن اين است که اينان برخلاف بسياري از سياستمداران اين ملک وطن فروش و مزدور اجنبي نيستند و در حد توان و درک خويش مي خواهند به کشورشان خدمت کنند. البته بخشي از اعتماد لنکراني به سنجابي ، به عموهاي او: سردار ناصر سنجابي و سردارمقتدر سنجابي برمي گشت که سابقه مخالفت با استعمار انگليس و رضاخان داشتند.

بله ، سنجابي اهل نماز و روزه بود و نمازخواندنش را من ديده بودم.
متقابلا لنکراني به شاپور بختيار و دکتر غلامحسين صديقي خوشبين نبود. درباره بختيار، احتمالا گذشته از ضعف آشکار جنبه هاي ديني ، بستگيهاي ماسوني او را نيز در نظر داشت و علت مخالفتش با صديقي نيز ظاهرا اخباري بود که از مخالفت وي با مذهب در کلاسهاي دانشگاه و جاهاي ديگر به گوش لنکراني مي رسيد. دکتر صديقي ، علاوه بر تمايل به پذيرش نخست وزيري شاه در سال 57 که به همين علت هم با مخالفت شديدملت و حتي دوستان قديمش در جبهه ملي روبرو شد، پس از پيروزي انقلاب نيز برخلاف سنجابي و فروهر اساسا همراهي يي از او نسبت به جمهوري اسلامي مشهود نشد. حتي اللهيار صالح و مهندس حسيبي به نظام جمهوري اسلامي راي دادند ولي ظاهرا از ناحيه دکتر صديقي اقداماتي از اين دست انجام نگرفت و اين امر، به هر روي نشاندهنده يک نوع گسستگي بين او و انقلاب و رهبري مذهبي جامعه ما است.
ديگر از دلايل بدبيني مرحوم لنکراني به صديقي آن بود که مي گفت : دکتر صديقي پس از کودتاي 28مرداد، در دادگاه گفت : ما با دکتر مصدق همکاري داشتيم.
..، اما رژيم مي خواهد مذهب را از دخالت در امور اجتماعي و سياسي باز دارد و بيرون کند و ما در اين قسمت با رژيم موافقيم (قريب به اين مضمون)، و همين سخن سبب شد که از زندان آزاد شود. ظاهرا در سال 56از سوي برخي از سران جبهه ملي به آقاي لنکراني پيشنهاد همکاري با جبهه داده شد و ايشان امتناع کرده و گفته بود: «تا اين دو نفر (شاپور بختيار و دکتر صديقي) در جبهه ملي هستند، اسمي از من نياوريد، من نمي آيم»! گويا حضرت عالي هم در اين قضيه ، فرستاده و رسول بعضي از آقايان بوديد. شما اين ماجرا را به ياد مي آوريد؟

ببينيد، اصولا بعداز 28مرداد، دو طرز تفکر در جبهه ملي حاکم شد که اينها را وقتي آناليز مي کنيم باز به همان دو عنصر استقلال و آزادي مي رسيم.
يک گروه مي گفتند: ملاک براي ما در درجه اول ، استقلال است ؛ پس حکومتهايي که در پي کودتاي امريکايي انگليسي 28مرداد روي کار آمده اند همگي باطل اند، براي اينکه دست نشانده خارجي اند و ما نبايد درون رژيمي که بيگانگان درست کرده اند برويم ولو آنکه يک خرده آزادي هم در آن تامين شود. گروه ديگر ملاک را اصالتا آزادي گرفته و مي گفتند که : ما با آزادي جلو مي رويم و سپس به تدريج استقلال هم پيدا مي کنيم.
حالا اگر بخواهم اسم بياورم رحمه الله عليهم اجمعين شايد بازرگان بيشتر طرفدار آزادي بود و فروهر بيشتر طرفدار استقلال ، و اينها آبشان سرانجام در يک جوي نرفت.
با وجود اينکه هر دو به هم احترام مي گذاشتند. فروهر البته با مرحوم لنکراني در اين مورد هم مشرب بود. اما آن دو نفر: شاپور بختيار و غلامحسين صديقي.
ببينيد شاپور بختيار، آدمي بود که خودش به من گفت : من فارسي را پيش هانري ماسه فرانسوي خوانده ام ! يعني يک آدمي که از کودکي به پاريس رفته و با تعليم و تربيت فرانسوي بزرگ شده و فارسي هم که خواسته ياد بگيرد معلمش هانري ماسه بوده است.
به همين دليل ، اين تناقض در زندگي بختيار وجود داشت که نه خان ايراني بود و نه سيويليزه فرانسوي ! بين اين دو در نوسان بود و با فرهنگ ايراني به مقدار زيادي بيگانگي داشت.
البته شايد اگر کمي ميان ايل بختياري مي رفت چيزي از فطرت و فرهنگ ايلي يادش مي آمد، ولي فرهنگ «بالا شهر نشيني» تهراني او، اين امور را برنمي تافت.
ممکن است مثلا در انکنسيانس و ناخودآگاه ايلي اش چيزهايي از فرهنگ ايراني وجود داشته است ، ولي در تهران ، او زندگي اش در آن سمت فرمانيه و زعفرانيه خلاصه مي شد و با مردم جنوب شهر دمخور نبود. خاطرم هست در سالهاي 57 - 56 بازاريان عضو جبهه ملي ، ماه مبارک رمضان ، ما (يعني اعضاي جبهه ملي) را به ضيافت افطار دعوت کرده بودند و بختيار هم حضور داشت. وقتي که افطار کرديم ، بازاريها نزد بختيار آمدند و به وي گفتند: خوب آقاي بختيار، کي خانه شما افطار بياييم؟ بختيار جواب داد: من افطار نمي دانم ، ولي اگر ودکا لاين مي خواهيد بخوريد، من دعوتتان مي کنم! اين حرف بي نهايت به من برخورد. چون آدمي که در يک ضيافت مذهبي ، آن هم در ماه مبارک رمضان ، بيايد به ميزبانان بگويد: شما را به ودکا دعوت مي کنم ! پيدا است خيلي پرت است ! چون اگر شوخي هم بود، شوخي بي هنگام و زشتي بود. بالاخره ، آن فرد بازاري ، اعتقاداتي دارد و تو اگر هم مي خواهي شوخي بکني ، شوخي ات نبايد فرهنگ و اعتقادات طرف را هدف بگيرد. خلاصه ، من از اين حرف بختيار بسيار بدم آمد و پيش آقاي فروهر رفتم و گفتم : آقا، مرا ديگر در اين جلسات نياوريد، چون ناراحت مي شوم و يک چيزي مي گويم و کار دستتان مي دهم.
گفت : چي شده؟! قصه را گفتم ، گفت : حماقت کرده است! با همين تعبير! بار ديگر در خانه دکتر سنجابي بود که تمام دانشگاهيان هوادار جبهه ملي جمع بودند و من سخنراني کردم.
هنوز انقلاب پيروز نشده بود. پس از سخنراني ، سنجابي خيلي از من تعريف کرد و گفت : اگر همه تان طلا باشيد، نمي دانم تکميل همايون نگين است و اينها. سپس از آقاي بختيار خواهش کرد چند کلمه اي صحبت کند. بختيار آمد و گفت : اين صحبتهايي که آقاي تکميل همايون کردند، اين عربي مربي هايش را که من نفهميدم حالا، عربي مربي يعني چه؟ يعني آيات قرآني که من گفتم ! خوب ، وقتي از آيات قرآن کريم با اين تعبير سبک ياد مي شود پيدا است توهين آميز است.
اين شد دو مورد.اينها براي من مساله شد. تا آنکه شاه ، فروهر و سنجابي را گرفت و به زندان انداخت.
قرار بود که راهپيمايي تاسوعا و عاشورا انجام گيرد. آن موقع رئيس جبهه ملي ، دکتر سنجابي ؛ مسوول تشکيلات ، دکتر بختيار؛ و مسوول تبليغات و انتشارات هم ، آقاي فروهر بود. روزنامه (خبرنامه جبهه ملي) زير نظر فروهر منتشر مي شد و من در تدوين آن با خانم ايشان (پروانه) همکاري داشتم.
ما يک مقاله خيلي تند و آتشين نوشته و مردم را به راهپيمايي معترضانه در روزهاي تاسوعا و عاشورا و حمايت از اهداف انقلاب ، دعوت کرديم.
بعد ديدم آقاي دکتر عبدالرحمان برومند معاون بعدي بختيار در اروپا که ترور شد نزد ما آمد و با لهجه اصفهاني گفت : حالا که آقاي سنجابي و آقاي فروهر در زندان اند، آقاي بختيار همه کاره جبهه ملي است و شما بايد مقالاتتان را به ما بدهيد تا به بختيار نشان بدهيم و نظر دهد که چاپ شود يا نشود. گفتم : خوب ، چه اشکالي دارد که آقا ببينند، و سر مقاله را دادم.
پنجشنبه بود و بايد صبح شنبه اعلاميه به دست مردم مي رسيد، لذا براي چاپ آن عجله داشتيم.
چندي گذشت ، ديدم دير کرد و مقاله را نياورد.
اين حادثه در کجا رخ داد؟
در دفتر جبهه ملي ، که در خيابان فردوسي قرار داشت.
آنجا در اصل ، دفتر وکالت آقايان فروهر، برومند و بختيار بود که در سه طبقه روي هم قرار داشت و دفتر آقاي بختيار طبقه پايينتر از مابود. باري ، ديدم دير کرد. خودم رفتم پايين و گفتم : آقاي دکتر، مقاله چه شد؟ با همان لهجه اصفهاني ، در حضور جمعي که آنجا بودند گفت : مقاله شما را پاره کردم و ريختم توي آشغالداني ، و حالا خودم يک مقاله ديگر خواهم نوشت ! خوب ، اين نوع برخورد، آن هم در حضور ديگران ، خيلي به من برخورد. مع ذلک خود را به سختي کنترل کرده و گفتم : چشم ، پس بنويسيد زود بدهيد که ما سر موقع آن را منتشر کنيم.
بعد از مدتي ، ديدم مقاله اي نوشته و آورده است که : «طبق ماده فلان قانون اساسي و ماده بهمان متمم قانون اساسي و... بايد چنين و چنان شود»! و اين در حالي بود که مردم بکلي از رژيم سلطنتي و سلسله پهلوي و قانون اساسي مستمسک آنها بريده و جلو توپ و تانک رسما شعار جمهوري اسلامي مي دادند؛ حال در چنين شرايطي ما بياييم اين گونه حرفها را مطرح کنيم که جز بي اعتنايي و احيانا تمسخر مردم را به دنبال نداشته باشد! در ضمن ، تاکيد کرده بود که بايد نزاکت رعايت شود و تقريبا تظاهرات را هم به نوعي تحريم کرده بود، درحاليکه ما مردم را به اين کار تشويق مي کرديم.
و اساسا بدون آن جوش و خروش ملي هم ، کار به سامان نمي رسيد.
خلاصه ديدم نوشته او اصلا قابل چاپ نيست.
خوشبختانه پيش نويس مقاله را داشتم.
به پروانه فروهر رحمه الله عليها گفتم : اين مقاله به درد چاپ نمي خورد! چون اگر چاپ بشود آبروي جبهه ملي مي رود و مردم مي گويند اينها هنوز در زمان دقيانوس زندگي مي کنند! نوشته خود و او را به دستش دادم و گفتم به جاي آن ، بايد اين مقاله چاپ بشود. پروانه خانم هر دو را خواند و گفت : نه بابا، نوشته شما حتما بايد چاپ بشود. گفتم : مع ذلک براي اينکه ما را به تمرد از سلسله مراتب حزبي متهم نکنند بايد يک فکر اساسي تر بکنيم ، که ناگهان تلفن زنگ زد و ديديم که پروانه را مي خواهند. پروانه صحبت کرد و سپس به من گفت : مقدم بود.
همان آخرين رئيس ساواک شاه؟
بله.
پرسيدم : چه گفت؟ گفت : مي گويد که امروز تو و خانم سنجابي با شوهرانتان ملاقات داريد و مي توانيد برويد آنها را ببينيد. گفتم : خوب ، خدا کمک کرد! تو برو و مقالات را به فروهر نشان بده و بگو: کدام يک را چاپ کنيم؟ چون فروهر مسئول تبليغات و انتشارات بود. پروانه رفت و در بازگشت خنديد و اظهار داشت که داريوش گفت : «مقاله تکميل همايون را چاپ بکنيد. چون تازه ما اينجا در زندان فهميديم که بختيار دارد با دستگاه زد و بند مي کند که نخست وزير بشود و ما هم اگر بيرون بياييم برخوردمان طور ديگر خواهد بود». مقاله را منتشر کرديم.
شنبه آقاي برومند روزنامه را ديد و گفت : پس ، مقاله من چي شد؟ گفتم : پاره کردم ، ريختم دور! که ديگر ما از آن روز به بعد ايشان را نديديم.
يک شب هم موقعي که شنيدم بختيار مي خواهد نخست وزير بشود، براي اتمام حجت به خانه او رفتم و گفتم : آقاي بختيار! شما هر چه مي خواهي باشي ، باش ؛ منتها توجه کن که اسم مصدق روي تو است ، در مقابل اين حرکت انقلابي ملت ، بيا و اين کار را نکن ! گفت : نمي کنم و مي خواهم بروم در ايل ، زندگي کنم.
در حاليکه بعد معلوم شد صبح همان روز در دربار جلسه داشته است ! ملاقاتش با شاه را، نه به ما که جبهه ملي بوديم گفت و نه به اعضاي حزب ايران.
در حاليکه ، او رئيس حزب ايران و يکي از سه رکن جبهه ملي بود و بايد با آنها در چنين کار مهمي مشورت مي کرد. بختيار در کل با اين برخوردها نشان مي داد که نمي خواهد با باورهاي عمومي ملت خويش بجوشد و آنها را به رسميت بشناسد و پيدا است که چنين کسي بزودي کارش با مردم و انقلاب آنان به بن بست مي کشيد، که کشيد و فرجام دردآلودش را ديديم.
.. اما دکتر صديقي ، اولا مرحوم ميرزا حسين ، پدرش ، او را طوري تربيت کرده بود که دکتر يحيي مهدوي ، در يادداشتهاي خويش (مندرج در يادنامه دکتر صديقي) مي نويسد: ما سال پنجم دارالفنون بوديم که يک جوان لاغري آمد در آنجا اسم نويسي کرد و وقتي او صحبت مي کرد، ادبيت و زبانش براي ما همه قابل توجه بود که يک بچه کلاس 11 به اين خوبي فارسي صحبت مي کند. کار و تحقيقاتش را هم که ملاحظه مي فرماييد: قراضه طبيعيات ، خردنامه ، يا همان کتاب جنبشهاي ديني در قرن دوم و سوم ، صديقي کاري نکرده که جنبه فرنگي مآبي داشته باشد. کتاب اخير، در اصل رساله دکتراي او بود که به فرانسه نوشته و بعدا ترجمه شده و براي محققان داخل و خارج ، حکم يک کتاب مرجع را دارد. من خود در دانشگاه تهران نزد وي تحصيل کرده و از نزديک شاهد احوال و خصوصيات فکري و اخلاقيش بوده ام.
چه سالي نزد ايشان تحصيل مي کرديد؟
سالهاي 1334و.
1335من در ايران ليسانس فلسفه و فوق ليسانس علوم اجتماعي گرفتم و سپس به فرانسه رفتم.
يادم مي آيد يک روز در کلاسش کنفرانس مي دادم و در خلال سخن مي خواستم بگويم که بين انسان و حيوان فرق دارد و وجه اختلاف آن دو نيز آن است که انسان صاحب علم و دانش و فرهنگ بوده و و حيوان فاقد آنها است.
براي اين منظور، به قرآن کريم استناد کردم که مي فرمايد: و علم آدم الاسماء کلها (خداوند، اسماء را تماما به آدم آموخت ). اما به جاي اينکه بگويم خداوند در قرآن مي فرمايد، روي جو تجددمآبي که آن روز بر دانشگاهها غالب بود، گفتم : به قول عربها علم آدم الاسماء...! ظاهرا زير و زبر آيه را هم اشتباه گفتم.
باور کنيد دکتر صديقي يکدفعه عصباني شد و پرخاش کنان گفت : يعني چه آقا «عربها اين طور مي گويند»؟ کلام الهي است ، کتاب آسماني يک ملتي است ، قرآن است ! و افزود: زير و زبر آن را چرا غلط خوانديد؟ اين چه وضع سخنراني است؟! خلاصه ، آقا يک طوري اعتراض کرد که ما به معذرت خواهي افتاديم ! علاوه ، بارها در خلال بحث ، براي آنکه روي حرفش خيلي صحه بگذارد، اين آيه را مي خواند: و کفي بالله شهيدا! يا هنگامي که شرح احوال ابوريحان بيروني را مي گفت به آن قصه عجيب ابوريحان در دم مرگ اشاره مي کرد که : از فقيهي مساله اي پرسيد و او مثلا گفت : فعلا حالتان مساعد نيست ، ان شاءالله بار ديگر که خدمت رسيدم و حالتان خوب بود مي گويم.
ابوريحان پاسخ داد: نه ، همين الان بگوييد حالا به همان لهجه و لحن غراي صديقي : من بدانم و بميرم خوب است يا ندانم و بميرم؟ فقيه گفت : البته اگر بدانيد بهتر است.
گفت : خوب ، پس بگوييد! و فقيه پاسخ ابوريحان را داد. تا آنجا که خود آن فقيه مي گويد: زماني که از ابوريحان جدا شدم ، هنوز به آستانه در نرسيده بودم که ديدم صداي شيون از خانه بلند شد و معلوم شد ابوريحان از دنيا رفته است ! صديقي اين داستان را با سبک خاص خود نقل مي کرد و سپس مي گفت : اين است نشانه «اطلب العلم من المهد الي اللحد» که رسول خدا گفت.
اصلا ما را سر کلاس تکان مي داد! صديقي البته آدمي نبود که طرفدار مثلا خرافات باشد يا مذهب نمايي برخي رياکاران دنياپرست را برتابد. او به ما فلسفه قديم و جامعه شناسي درس مي داد و من در طول اين دوران کلامي که بوي ضديت با دين و مذهب بدهد از وي نشنيدم.
البته در خلال مثلا بحثهاي جامعه شناسي ، نظر دورکهيم را راجع به مذهب نقد و تحليل مي کرد و از زبان او مي گفت : مذهب يک پديده اجتماعي است و در طول تاريخ ، تحول و تطور مي يابد، يا مثلا هگل نسبت به دين اين نظر را دارد، يا آراء و نظريات کارل مارکس درباره دين و رهبران آن را شرح مي داد و شما فکر مي کرديد که او مثلا از کميته مرکزي حزب کمونيست آمده است ! ولي هفته بعد که مي خواست آراء مخالف مکتب مارکسيسم را بيان کند، شما خيال مي کرديد وي مثلا سخنگوي حزب ليبرال دموکرات است ! احتمال مي دهم اين حرفها به طور ناقص و بدون زمينه چيني هاي قبل و بعد آن ، از کلاسهاي او به خارج درز مي کرده و اين تصور را براي بعضي از آقايان پيش مي آورده که صديقي موضع ضد مذهب دارد، وگرنه ما که از نزديک شاهد جريان بوديم ، مي ديديم چنين نيست.
خانمش ، فرنگيس مفتاح ، هم که از همان خاندان مفتاح الملک عضو وزارت خارجه بود، اهل نماز بود. اساسا يک مقدار شايعات ، هم در مورد دکتر صديقي و هم در مورد مثلا خليل ملکي در افواه بود که از آنها چهره اي ضد دين ترسيم مي کرد، در حاليکه واقعيت اين نبود. خليل ملکي ، چون عضو حزب توده بوده و گرايش به سوسياليسم داشته ، فکر مي کردند که با دين ستيز دارد. در حاليکه خانمش (خواهر گنجه اي صاحب باباشمل ) به خود من از احترام اکيد ملکي به عقايد ديني همسرش سخن مي گفت.
اصولا ما بايد افراد «غير مذهبي» را از عناصر «ضد مذهبي» تفکيک کنيم.
اينها هرچند به آن صورت که ما توقع داريم به احکام شرع عمل نمي کردند، ولي به عقايد جامعه احترام مي گذاشتند. صديقي هيچ وقت به ما نگفت نماز مي خوانم ، هيچ وقت هم نگفت نمي خوانم.
فکر مي کنم احتمالا اهل نماز نبود، ولي به فرهنگ و تمدن اسلامي ، که امثال ابن سينا و فارابي نمونه و نماد آن بودند، اهميت زياد مي داد و معتقد بود و اين را در بطن اسلام مي ديد. کتابهايش هم حاکي از همين تعلق و احترام است.
البته سنجابي چنانکه گفتم نماز مي خواند و من ديده بودم.
دکتر سنجابي نسبت به دکتر صديقي چه نظري داشت؟
همديگر را قبول نمي کردند.
علت اين تنافر چه بود؟
اين از دانشگاه نشات مي گرفت و از وزارتهايشان در دوران قديم.
اگر اجازه بدهيد اشاره اي هم به موضع صديقي نسبت به آيت الله کاشاني داشته باشم.
صديقي در دوراني که بين کاشاني و مصدق شکاف و اختلاف افتاده بود چندين بار، براي التيام روابط، به خانه مرحوم کاشاني رفت.
هم او و هم مرحوم فاطمي رفتند.
از سوي دکتر مصدق ماموريت داشت ، يا خودش ، به صرافت طبع رفته بود؟
خير. به عنوان شخصي که تشخيص مي داد نبايد بين آقاي کاشاني به عنوان يک شخصيت مبارز و متنفذ مذهبي ، و نهضت ملي جدايي بيفتد. روزي ، در همان دوران دانشجويي من با بني صدر خانه دکتر صديقي رفته بودم.
سالهاي پس از کودتاي 28مرداد بود. صديقي يادي از قضاياي کاشاني و مصدق به ميان آورد و گفت : من به شما بگويم و حقيقت را بگويم و همه حقيقت را بگويم.
قولوا الحق و لو علي انفسکم او الوالدين و الاقربين.
ماجرا اين طور بود و شروع کرد جريان کاشاني را گفتن.
يعني وجهه نظرش ، نوعي جانبداري از آقاي کاشاني و فرو کاستن از اختلاف بين او و مليون بود؟
بله ، احتمال مي دهم پاره اي از برداشتهاي منفي راجع به صديقي ناشي از سوئ تفاهم و عدم درک درست مطلب او باشد. چون بعد از کودتا، همان طور که درباره دکتر مصدق آمدند به دروغ گفتند در تز دکترايش قوانين ارث شيعه را رد کرده است ، در مورد دکتر صديقي نيز شايع ساختند که به تطور اديان معتقد است.
البته صديقي به تطور اديان معتقد بود، اما به همان معنايي که خود قرآن مي گويد: «ما ننسخ من آيه اوننسها نات بخير منها او مثلها» و مي توان برپايه اين آيه ، به نوعي از تطور اديان معتقد بود. بالاخره ما معتقديم که ، اسلام چند گام از مسيحيت و يهوديت جلوتر است.
با اين حساب مي توانيم بگوييم شرايع آسماني در طول تاريخ ، به سمت تکامل رفته اند. ممکن است صديقي اين مطلب را گفته باشد و بعد کساني آمده باشند اين را براي او دست گرفته باشند. اما اينکه مثلا در دادگاه 28مردادگفته باشد من ضد دين هستم و با رژيم در اين راه اشتراک نظر دارم ، بسيار بعيد است.
به هر روي اگر متن نطق صديقي در دادگاه پيدا و ملاحظه شود، بهتر مي توان در اين باره داوري کرد. خوب ، از تماس و گفتگويتان (از سوي جبهه ملي) در سال 56با مرحوم لنکراني و ديگر علماي مبارز بگوييد.
ما وقتي به ايران برگشتيم ، آن اعلاميه سه نفره آقايان سنجابي و فروهر و بختيار چاپ شده و ما در پاريس آن را تکثير کرده بوديم.
در آن زمان ، ما نماينده به اصطلاح طرز تفکر ملي در اروپا محسوب مي شديم که نه تنها با مذهب تضادي نداشت بلکه يک مقدار هم مذهبي بود، و اين هم به نفع ما شد. چون زماني که ما را چند شب بعد از فرار بني صدر گرفتند، بختيار با راديوهاي خارجي مصاحبه کرد و گفت : دو نفر که جبهه ملي را به سمت آخوندي بردند، يکيش فرار کرد (سنجابي را مي گفت) و يکيش تکميل همايون بود که گيرافتاد. بخورند، نوش جانشان! و همين حرف بختيار براي ما در زندان سودمند واقع شد و از ما رفع اتهام کرد! به هر روي پس از بازگشت به ايران ، اول کاري که کرديم اين بود که به آقاي فروهر گفتيم : آقا، انقلاب از آن ملت است و ايستادگي در برابر آن کاري معقول و حتي مقدور نيست.
حرفي هم پايينتر از انقلاب نمي شود زد، چون مورد پذيرش مردم قرار نمي گيرد و اساسا ما تحولات روبنايي در درون رژيم پهلوي را کارساز نمي دانيم و معتقديم اصلاحات بايد به طوراساسي و ريشه اي ، و توسط عناصر مبارز بيرون از رژيم شاهي صورت گيرد، تا بتوان به نتايج آن اميدوار بود. البته ما با فروهر، مي توانستيم اين طور تند و کوبنده صحبت کنيم ، و گرنه با ديگران در آن تاريخ نمي شد اين گونه صحبت کرد. يعني ما و فروهر چنانکه گفتم روي اصل استقلال خيلي تکيه مي کرديم.
در حاليکه دوستان ديگر ما، نوعا دنبال انجمن دفاع از حقوق بشر يا دفاع از آزادي و قانون اساسي بودند ولي ما معتقد به دگرگوني اساسي در رژيم حاکم بوديم.
روي اين قضيه آمديم نخست نيروهاي ملي را جمع کرديم و بعد قرار شد که شخصيتهاي مبارز را هم با نيروهاي يادشده پيوند بدهيم. جزو آن شخصيتها، يکي هم آقاي لنکراني بود. يادم مي آيد که من آمدم و ايشان يک چيزي فرمودند. حتي يادم مي آيد که آقاي فروهر گفته بود: تو زبان اين حضرات را بهتر بلدي.
آيه قرآني ، حديثي ، تعالوا الي کلمه سواء بيننا و بينکم و از اين چيزها بخوان و آنها را به همکاري دعوت کن.
آن زمان آقاي طالقاني در زندان بود و دسترسي به وي نداشتيم ، ولي فروهر سراغ آيت الله حاج آقا رضا زنجاني و برادر ايشان حاج آقا ابوالفضل زنجاني رفت و آنها را دعوت کرد. در بحبوحه جنبش انقلابي مردم ، دلمان مي خواست درون جبهه اي که مي خواستيم از احزاب و نيروهاي سياسي مبارز درست کنيم ، روحانيت پيشرو و مترقي هم حضور داشته باشد. در آن جريان ، حتي من به قم رفتم و با آيت الله مکارم و نيز مرحوم رباني شيرازي صحبت کردم.
البته ، فراخوان رسمي نبود، بلکه گفتگويي بود با رجال و شخصيتها که يک هماهنگي و تقريبي بين آنها و جبهه ملي صورت بگيرد.
از شرکت اللهيار صالح و راي به نظام جمهوري اسلامي ، و نقش آقاي فروهر در اين زمينه ، صحبت بفرماييد.
آقاي فروهر با آقاي صالح دوستي قديم و پايدار داشت.
علاوه ، وي معتقد بود که انقلاب اسلامي پديده اي است که به دنبال مبارزات ملت ايران در صد سال اخير به وجود آمده و تکميل کننده دستاورد آنها است.
او به هيچ وجه مشروطيت را قيامي جداي از تنباکو، نهضت ملي کردن صنعت نفت را جداي از مشروطه ، و انقلاب اسلامي را جداي از نهضت ملي نمي دانست و معتقد بود که ، انقلاب اسلامي ، فرايندي است که ريشه در مبارزات ديرپاي مردم ايران بر ضد استبداد و استعمار دارد. البته اسلامي هم که فروهر مي گفت بيشتر جنبه هاي معنوي و فرهنگي و تمدني آن مدنظر وي بود. در کل ، معتقد بود که ما به عنوان عناصر «ملي» ، نبايد خود را جداي از مذهب و انقلاب اسلامي بدانيم و بنابراين بايد وارد آن بشويم.
حتي به جاي تعبير انقلاب اسلامي ايران ، فروهر هميشه مي گفت : انقلاب اسلامي ملت ايران.
که اين تعبير در قانون اساسي جمهوري اسلامي هم وارد شده است.
يعني ملت ايران ، انقلاب کرده و انقلابش اسلامي است.
در همين راستا، کوشش کرد آقاي اللهيار صالح به عنوان نماينده به اصطلاح نهضت ملي به اين انقلاب راي مثبت داده و بر نظام سلطنتي خط بطلان بکشد. لذا روز 12فروردين 1358برخاست و به خانه آقاي صالح رفت و ايشان را پاي صندوق انتخابات آورد و مخصوصا خبرنگاران را هم دعوت کردند که ناظر و گزارشگر ماجرا باشند و فيلم بردارند و بالاتفاق به نظام جمهوري اسلامي راي مثبت دادند.
گويا راجع به شرکت مرحوم فروهر در عزاي حسيني (ع) هم مطلبي داشتيد؟
بله ، فروهر روزهاي تاسوعا، عاشورا لباس مشکي مي پوشيد. ضمنا به من تلفن مي کرد و مي گفت : آقا، من امسال حتما بايد مجلس روضه بروم.
مي گفتم : باشد و به خانه اش مي رفتم. اين اواخر، بنده خدا برايش راه رفتن يک مقدار سخت بود: پايش درد مي کرد و قندش هم خيلي بالا رفته بود. به اتفاق هم به خانه شريعتمدار رفيع مي رفتيم که در خيابان صفي عليشاه واقع است.
با فروهر مي رفتيم آنجا روضه و او هم گوش مي داد و مي گريست.
يک روز در همين مجلس ، صحنه اي از فروهر ديدم که اصلا منقلب شدم و زماني که فروهر را به آن نحو فجيع کشتند برايم آن صحنه تداعي شد. واعظ مجلس در خلال منبر، گفت : در جنگ صفين ، برخي از مشاوران معاويه به وي گفتند: آب را به روي لشکريان علي بن ابيطالب عليه السلام ببند. عده اي ديگر از مشاورين با اين کار مخالفت کرده و گفتند: نه آقا، نبند. براي اينکه اگر تو آب را به روي آنان ببندي ، علي دست روي دست نگذاشته ، شديدا حمله مي کند و آب را بازپس مي گيرد و آنگاه تلافي به مثل کرده و ما را از آب ممنوع مي سازد. معاويه گفت : خير، اشتباه مي کنيد، اين علي که من مي شناسم هرگز آب را حتي به عنوان تلافي بر روي کسي نمي بندد! بعد هم منبري شروع کرد به اينکه آب مايه حيات است و تشنگي چنان است و خلاصه گريز به داستان کربلا و نهر فرات زد. فروهر، همين طور که داشت به دقت گوش مي داد، نگاهي به من کرد و گفت : اين داستان راست است؟ گفتم : بله ! حالا مکالمه ما دو نفر آهسته و آرام است که کسي ، آن را نشنود. بنده قسم مي خورم ، که يکدفعه صورت فروهر پر از اشک شد. دستمالش را در آورد و به سمت چشمانش برد و با همان لحن آهسته اما مصمم و قاطع گفت : خيلي لوطي بوده مولا! يعني ، علي بن ابيطالب حتي نسبت به دشمنش نيز که آب را به روي او بسته بوده ، اين گونه جوانمردي نشان مي داده است ! اصلا شروع کرد به گريه کردن ، با يک حالتي که من هم گريه ام گرفت ! او اين گونه رگه هاي مذهبي و اعتقادي داشت.
مرحوم فروهر در مصاحبه اي که اين اواخر با مجله حضور پيرامون امام خميني (س) و شهيد حاج آقا مصطفي کرده بود و ارادتمندانه سخن گفته بود.
از قبول زحمتي که براي انجام اين گفتگو فرموديد متشکريم.
من هم از شما متشکرم.

گفتگو : علي ابوالحسني (منذر)

 


 

دکتر ناصر تکميل همايون
از سه شخصيت مي گويد


  منبع: http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=25976&t=dig

 

 

«جبهه»، در اصطلاح سياسي ، مقابل «حزب» قرار دارد و شامل طيفي از احزاب و گروههاي مختلف مي شود که در برهه هاي حساس تاريخ ، گردهم آمده و در عين حفظ خصوصيات فکري و مسلکي خود، بر پايه اصول و اهداف مشترک ، با هم همکاري مي کنند. جبهه (که در کشور ما، مي تواند به دو صورت «ملي » يا «مذهبي» تشکيل گردد) نشانگر «وفاق و اتحاد» نيروهاي سياسي و اجتماعي است ، همان گونه که حزب و احزاب ، بويژه در کشور ما، حکايت از پراکندگي ، بل ناسازگاري نيروها از هم دارد. مع الاسف هرگاه مردم ايران از حالت «تحزب» يعني حزب سازي و حزب بازي به سمت ايجاد «جبهه» رفته اند، در مبارزات خود موفق شده و به پيروزيهاي بعضا شگفت آور دست يافته اند. بالعکس ، هرگاه که «تحزب» بر «جبهه» فائق آمده و اتحاد عمومي جاي خود را به تفرق گروهي داده است ، مبارزات با شکست مواجه شده و ملت ، چه بسا پيروزيهاي پيشين را نيز از کف باخته است (تجربه «مشروطيت» و نهضت ملي کردن صنعت نفت گواه اين امر است ). جبهه ملي ، از جمله تجارب مهم و عبرت انگيز تاريخ معاصر است که در اوج مبارزات ملت ايران براي رهايي از چنگال کمپاني استعماري نفت جنوب تشکيل شد و رهبري مبارزات مردم را در ستيز با استعمار و استبداد وابسته بر دوش گرفت ، ولي در بين راه ، به دليل اختلاف ديدگاهها و سلايق سياسي و نيز خرابکاري عناصر نفوذي ، عملا تجزيه و متلاشي شد و به سلطه مجدد دشمن در شکلي مهيبتر انجاميد و تلاشهاي بعدي نيز (که براي تجديد موجوديت جبهه صورت گرفت) هيچ گاه نتوانست آن شکاف را (چنانکه بايد) رفو کند و آب رفته را به جوي بازآورد. اهميت اين تجربه تاريخي ، ايجاب مي کند که پرونده جبهه ملي (براي کاويدن و يافتن ريشه ها وعلل کاميابيها و ناکاميها و درس گرفتن از آنها براي امروز و فرداي کشورمان) گشوده شود و در انديشه و عملکرد رهبران آن ، به ديده حکمت و عبرت نظر شود. گفت و شنود زير که در مرداد ماه سال جاري با دکتر ناصر تکميل همايون عضو هيات علمي پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي ، صاحب مقالات تحقيقي گوناگون در زمينه هاي تاريخ و علوم اجتماعي ، و دوست ديرين مرحوم داريوش فروهر صورت گرفته نگاهي دارد از درون به منش و روش سه شخصيت مشهور جبهه ملي : فروهر، بختيار و صديقي.
منش و روش سه شخصيت مزبور، طبعا مي تواند از زوايا و ديدگاههاي ديگر نيز مورد نقد و بررسي قرار گيرد و احيانا به نتايج و داوريهاي ديگر و حتي متضاد منجر شود. لطف اين گفتگو در آن است که جناب تکميل همايون ، خود از نزديک با آن سه تن برخورد داشته و اظهاراتش درباره آنها، مشهودات مستقيم خود اوست.
ضمنا چنانکه مي بينيد، گفت و شنود مزبور از نقطه بحث پيرامون روابط مرحوم فروهر با آيت الله حاج شيخ حسين لنکراني آغاز شده و با بررسي خصوصيات و احوال سران جبهه ملي تداوم يافته است. آيت ا لله لنکراني (معروف به «مرد دين و سياست») از فقهاي مبارز عصر اخير بود که از زمان شهيد مدرس تا دوران انقلاب اسلامي در مبارزات حضور فعال داشت و همچون مرحوم آيت ا لله حاج آقا رضا زنجاني ، با جبهه ملي و پاره اي از سران آن در مقاطعي ارتباط و همکاري داشت.
جناب تکميل همايون ، مقارن با انجام مصاحبه ، همراه همسر و فرزندشان عازم عمره بوده و گرفتار مسائل مرتبط با سفر بودند، مع الوصف ، با حوصله تمام گفتگو را پذيرفتند، که بابت اين امر از ايشان تشکر مي کنيم.
بخش دوم و پاياني اين گفت و شنود روز شنبه تقديم علاقه مندان خواهد شد.

جناب آقاي دکتر تکميل همايون ،آشنايي جناب عالي با مرحوم آيت الله حاج شيخ حسين لنکراني ، چه زماني بود و نخستين ديدارتان با ايشان چگونه و به چه مناسبتي انجام گرفت؟
بسم الله الرحمن الرحيم ، و اذکروا موتاکم بالخير. خدا رحمت کند آقا شيخ حسين لنکراني را که آشناييمان با نام و شخصيت ايشان ، از مشاهده شعارهايي آغاز شد که زمان مرحوم دکتر مصدق ، در خيابانهاي تهران مي نوشتند: براي انتخابات مجلس شوراي ملي دوره هفدهم به جناب آقاي حاج شيخ حسين لنکراني راي دهيد.
آن زمان چند سال داشتيد؟
من در 1315به دنيا آمده ام ، و آن زمان دوران دبيرستان را مي گذرانديم.
بعد، به دلايل خاص فکري که ما لنکران (واقع در قفقاز) را جداي از ايران نمي دانستيم و هنوز هم نمي دانيم ، براي ما لذت بخش بود که يک آشيخ حسيني هست که اصالتا اهل لنکران است و حالا در تهران مي خواهد وکيل مجلس شود! ضمنا مي شنيديم که برخي از برادران وي در حزب توده عضويت دارند و بين شيخ و آنها بر سر اين امر اختلاف وجود دارد و چون ما به اصطلاح طرفدار نهضت ملي بوديم ، اطلاعمان از اين امر، شخصيت آقاي شيخ حسين لنکراني را در چشم ما ارج و احترام بيشتري مي بخشيد. چندي پس از کودتاي 28مرداد هم شنيديم برادرش حسام لنکراني (که عضو حزب توده بود) ظاهرا روي اعتراضاتي که به عملکرد سران حزب داشته ، به دست آنها به قتل رسيده است.
خلاصه ، در ذهن ما آشيخ حسين لنکراني همواره به عنوان يک عنصر ملي سنتي (که هم داراي باورهاي استوار ديني و هم مرد حرکتهاي سياسي ، اجتماعي است ) مطرح بود. اين نخستين آشنايي من با ايشان بود. بعد ديگر اين داستان بريده شد و در طول حدودا 13، 14سالي که من در فاصله سالهاي 1342تا 1356از ايران به اروپا رفته و در آنجا به تحصيل و کار پرداختم ، ديگر خبري از آقاي لنکراني نداشتم.
رشته تحصيلي تان چه بود؟
در فرانسه ، اول دکتراي تاريخ و سپس دکتراي جامعه شناسي گرفتم.
پس از آن در کولژ دو فرانس فرانسه آسيستان شدم و مدتي در کتابخانه ملي فرانسه مسوول کتابهاي خطي فارسي بودم.
تحصيلاتتان در دانشگاه سوربن انجام گرفت؟
بله.
آنجا چون آسيستان آسياي مرکزي شده بودم ، وضع زندگي ام نسبتا بد نبود. ضمنا از آنجا که در صورت بازگشت به کشور خطر دستگيري من مي رفت ، لذا تا سال 56که شروع مجدد فعاليتهاي حاد سياسي در کشور بود در فرانسه ماندم.
سال 56درباره بازگشت به وطن ، با مرحوم فروهر مشورت کردم و ايشان گفت : «توکل بر خدا کنيد و بياييد»! و من به ايران بازگشتم.
پس از ورود به تهران و تجديد فعاليتهاي سياسي ، يک روز آقاي فروهر به من گفت که : آقا، ما مي خواهيم نزد آشيخ حسين لنکراني برويم.
دلت مي خواهد با ما بيايي؟ گفتم : بله ، و رفتيم.
فکر مي کنم هنوز حاج آقا مصطفي شهيد نشده بود. اصولا من 3بار پيش از پيروزي انقلاب ، به منزل مرحوم لنکراني رفته ام : يک بار عيد بود که رفتيم و سکه اي هم از ايشان گرفتيم ؛ از اين سکه هاي کوچک که نام امام زمان عليه السلام روي آن نقش بسته است.
بار ديگر 13رجب بود که براي تبريک تولد حضرت علي عليه السلام به منزل ايشان رفتيم.
سومين بار هم روز نيمه شعبان بود که به مناسبت تولد امام زمان عجل الله فرجه خدمتشان رسيديم.
هر سه بار، به اتفاق آقاي فروهر رفتيد؟
بله.
من از ارتباط آقاي فروهر با آقايان طالقاني و حاج آقا رضا زنجاني ، و دلايل آن خبر داشتم ، اما علت ارتباط وي با حاج آقا لنکراني بر من روشن نبود. لذا از وي پرسيدم و آنچه که از مجموع صحبتهاي فروهر و مشاهدات خودم از روابط و گفتگوهاي او و لنکراني دستگيرم شد، اين بود که : آقاي فروهر، به عقيده من ، در زمره کساني بود که اگر بخواهيم دو مقوله «استقلال» و «آزادي» را از هم تفکيک بکنيم گو اينکه آن دو عملا با هم ارتباط تنگاتنگ داشته و به يک معنا غير قابل تفکيک اند بايد بگويم آقاي فروهر به «استقلال» بيشتر اهميت مي داد تا به «آزادي». يعني ، فروهر (در عين عشق به آزادي) معتقد بود اگر کشوري مستقل باشد و در آن مثلا آزادي مقداري کم و زياد بشود، چنين کشور و جامعه اي بر کشور و جامعه اي که در آن کمابيش آزادي يافت شود ولي زير سلطه بيگانه قرار داشته باشد، ترجيح دارد. اين اساس عقيده و عمل او بود. ولي خوب ، هميشه هم اعتقاد داشت که اين دو استقلال و آزادي واقعي از هم تفکيک ناپذيرند. اگر جامعه اي به معني واقعي کلمه «مستقل» باشد، حتما دمکراسي و مردم سالاري هم در آن به وجود مي آيد. چنانکه اگر جامعه اي به معني واقعي کلمه «آزاد و مردم سالار» باشد، هيچ وقت حاضر نمي شود زير سلطه امپرياليزم برود. با اين توضيح ، سر علاقه و ارتباط فروهر با مرحوم آشيخ حسين لنکراني معلوم مي شود. او آشيخ حسين را جزو اين دسته ، و صاحب اين فکر و سليقه مي دانست.

مرحوم لنکراني نيز کمبود آزادي را ممکن بود تا حدودي و در شرايطي تحمل کند، ولي وابستگي به بيگانه و نوکري اجانب را به هيچ وجه بر نمي تافت.

بله.
عنايت بفرماييد که مثلا داريوش فروهر هيچ وقت نسبت به آقا شيخ فضل الله نوري اسائه ادب نمي کرد، چون مي دانست به جايي وابسته نبوده است.
نسبت به مدرس هم که خيلي علاقه مند بود، به اين علت بود که اعتقاد داشت وي دو صورت آزادي و استقلال را با هم داشته است.
کما اينکه اين اواخر نسبت به آيت الله کاشاني هم معتقد نبود که وي فردي وابسته بوده است.
ممکن بود مثلا انتقاداتي به عملکرد او داشته باشد، ولي وابسته بودن را، چيزي غير از اشتباه اشخاص در عملکرد سياسي مي دانست و مرزها را با هم مخلوط نمي کرد. متقابلا با وثوق الدوله و امثال او که مظنون به وابستگي به بيگانه و خيانت به کشور بودند شديدا مخالف بود و از مبارزات لنکراني با وي تجليل مي کرد. يادم هست فروهر مي گفت : موقعي که وثوق الدوله قرارداد 1919تحت الحمايگي ايران به انگليس را بسته بود (نمي دانم از قول پدرش نقل مي کرد يا در کتابي خوانده بود) يک روز درشکه او داشت از قسمت شمال پارک شهر عبور مي کرد، که آشيخ حسين لنکراني رفته بود جلو درشکه را گرفته و بر سر وثوق الدوله فرياد کشيده بود که : مردک ناحسابي ! اين چه کاري است که مي کني؟ چرا مملکت را تحت الحمايه انگليس مي خواهي؟! اين کار تو غلط است و...
احتمالا اين داستان را مرحوم فروهر از پدرش نقل کرده است.
چون ، آقاي لنکراني نسبت به فروهر حسن ظن داشت و مي گفت : پدرش ، سرهنگ صادق خان فروهر معروف به صادق درويش ، را هم مي شناختم : آدم وطن دوستي بود که با صمصام السلطنه بختياري در جريانات مشروطيت در اصفهان همکاري مي کرد.

به هر حال در قضيه قرارداد 1919که مليون اين مملکت و روحانيون و در راس آنها شهيد مدرس ، همه با آن مخالف بودند، بيم نابودي استقلال کشور مي رفت.
مرحوم لنکراني ، وقتي که براي حفظ استقلال کشور اين چنين با وثوق الدوله عاقد قرارداد 1919درگير مي شود، از چشم فروهر قهرماني مي شود که بايد به او احترام گذارد. خصوصيت ديگر لنکراني ، که براي فروهر جالب بود، شجاعت وي بود. داريوش خدا بيامرز از اين گونه مسائل خوشش مي آمد. مثلا با آقاي عمويي ، «به عنوان عضو حزب توده» مخالف بود، ولي به عنوان يک آدمي که در زندان مقاومت کرده و مثل برخي تسليم نشده ، به وي احترام مي گذاشت.
از حيث سليقه و رويه سياسي ، با او مخالف بود، ولي از لحاظ خصال انساني و استواري شخصيت به وي حرمت مي نهاد. متقابلا اگر کسي مثلا در زندان ضعف نشان مي داد فروهر از وي اصلا بدش مي آمد، ولو از دوستان نزديکش هم باشد. در اين راستا، آشيخ حسين لنکراني را هم آدم قدرتمند و شجاعي مي دانست و بويژه از عدم تمکين و تسليم وي در برابر نخست وزير مقتدري چون قوام السلطنه ياد مي کرد. ضمنا يادمان باشد که برادرهاي لنکراني بعضا در حزب توده بودند، و آشيخ حسين مي توانست به دليل نپذيرفتن وابستگي به حزب توده ، قويا از حمايت و عنايات قوام السلطنه برخوردار شود، ولي اين کار را نکرد. مساله ديگري که باز براي فروهر مطرح بود، اين است که وي نه تنها نسبت به ميهن دوستي و وحدت همه ايرانيان ايرانيان ساکن چارچوب سياسي و حکومتي ايران امروز سخت معتقد بود، بلکه مناطقي نظير لنکران و شيروان را نيز که قرنها جزئ ايران بوده و با ما پيوندهاي استوار و ريشه داري دارد، جداي از ايران فرهنگي و تاريخي نمي دانست.
اين نکته براي فروهر خيلي ارزشمند بود و از اينکه مي ديد لنکراني هم به ايران بزرگ و کهن مي انديشد و اصلا اجدادش از آن سرزمين اند علاقه اش به او تشديد مي شد. مساله ديگر، براي فروهر، احترام به دکتر مصدق بود. ممکن است آقاي لنکراني در بعضي مسائل با مصدق اختلاف نظر داشت ، ولي در چند جلسه اي که من با فروهر خدمت لنکراني بودم و صحبت از مصدق مي شد، هيچ گاه نديدم ايشان بدون احترام ، از مصدق ياد کند. در واقع ، لنکراني بين مصدق و امثال وثوق الدوله و فروغي و حکيمي که خود سالها در ميدان سياست با آنها تعامل و تقابل داشت ، فرق مي گذاشت و او را از لون ديگر مي ديد. طبعا براي آقاي فروهر که مصدق را نماد اعتقادات و آرمانهاي خود در نهضت ملي مي دانست ، تمجيد لنکراني از مصدق اهميت داشت.

بله ، لنکراني ، با حفظ ديدگاههاي انتقادي خود نسبت به دکتر مصدق ، به مواضع ضد استعماري و ضد استبدادي وي احترام مي گذاشت.
فروهر، لنکراني را يک روحاني مبارز آزاده و ضد استبداد مي انگاشت و در برابر شايعاتي که گاه مطرح مي شد و شائبه بستگي لنکراني به دربار را پيش مي آورد، ايستادگي مي کرد و به نفع لنکراني حکم مي نمود. او شايعات مزبور را حرفهاي بي اساسي مي شمرد که حزب توده يا خود دربار القا مي کند. معتقد بود چون آشيخ حسين عضويت آن حزب را نپذيرفته ، آنها به اين صورت در مقام انتقام از وي برآمده اند. اين احتمال را هم که خود دربار در پخش آن گونه شايعات دست داشته باشد منتفي نمي دانست ، چون اصولا سياست دربار اين بود که اگر کسي از شاه و عمال او مي بريد يا در مقابل آنان مي ايستاد، او را متهم مي کردند که از خود ما است ! کما اينکه اين کار را با خيليها کردند و من در سازمان مرکز اسناد، سندهاي متعددي را ديده ام که طبق آن ، ساواک به نمايندگانش در مناطق مختلف دستور داده است که مثلا بنويسيد: آقاي ايکس ساواکي است و به او فحش بدهيد! چون ساواک مي دانست که در چشم مردم ارج و آبرويي ندارد و...
ديگران را هم براي بي آبرو کردن و انداختن از چشم مردم به خودش منسوب مي کرد!
آقاي فروهر به هيچ وجه شايعات منفي راجع به آقاي لنکراني را قبول نداشت و مي گفت : شيخ ، شيخ & درستي است ! ضمنا وقتي هم به زندگي داخلي شيخ سر مي زديم ، مي ديديم شخصيتي ساده زيست و به دور از تشريفات و زرق و برق مادي است.
خوب ، به محض اينکه وارد کوچه ايشان واقع در چهارراه گلوبندک مي شديم ، چشممان به تابلو کوچه مي افتاد که نام شيخ فضل الله نوري را بر پيشاني داشت.
اين خودش ، براي ما، يک معني پيدا مي کرد. بعد زماني که وارد خانه قديمي ايشان شده و زندگي کاملا ساده و بي پيرايه ايشان را مي ديديم متوجه مي شديم با شخصيتي زاهد و پارسا روبه روييم که به حطام دنيا دلبستگي ندارد خوب ، حالا ان شائالله مي رويم زندگي مثلا آقاي ابوالحسني را هم که به لباس روحانيت ملبس است و داعيه دينداري دارد، مي بينيم که چگونه است و با ادعاهاي او چقدر سازگار است ! چون امروز برخي روحانيون در زندگي خود از ساده زيستي فاصله گرفته اند. اما خانه آشيخ حسين که شما مي رفتيد، وضعيت آن خيلي درويشي و خيلي ساده و سنتي بود و آدم خوشش مي آمد. به هر روي ، من در اثر ملاقاتها و گفتگوهايي که به اتفاق فروهر با مرحوم لنکراني داشتم و تحليلهاي ايشان راجع به حوادث گذشته و علل ناکاميهاي ملت ايران در مبارزات خويش را گوش کردم و بويژه اظهارات ايشان (به مناسبت کتاب خاطرات مستر همفر) درباره سياستهاي خارجي را شنيدم ، متوجه شدم که آن مرحوم به مسائل سياسي و اجتماعي آگاهي وافي دارد. حالا چرا آقاي لنکراني فروهر را دوست داشت؟ ايشان فروهر را به اين دلايل دوست داشت يعني خود آ شيخ حسين سر علاقه اش به فروهر را به گونه اي به خود من حالي کرد که ايشان فهم دارد و آدم ميهن دوستي است و...
چگونه به شما اين را فهماند؟
مثلا وقتي آقاي فروهر در حضور ايشان حرف مي زد، شيخ به من نگاه مي کرد و مي گفت : اين ، با ديگران فرق دارد!
يعني با تاييد و تاکيد بر کلمات ايشان ، مي رساند که.
..

به ايشان علاقه خاص دارد. شيخ به من سفارشي هم کرد که البته موفق نشدم آن را انجام دهم.
آن ايام تازه کتاب «خاطرات مستر همفر، جاسوس انگليس در ممالک اسلامي» با مقدمه ايشان چاپ شده بود. به من گفت : آقا جان ، شما که زبان خارجي مي دانيد روي اين آدم و افراد مثل او تحقيق کنيد. چون بلاهايي که بر سر ايران آمده غالبا از طريق انگليسيها بوده است.
شما در اين باره تحقيق کرده و اين مشکل را در اين مملکت حل کنيد. لنکراني مشکل داخلي را مشکل درجه دوم مي دانست و مشکل خارجي را در جلوگيري از پيشرفت و ترقي کشور عامل اصلي مي شمرد. آن موقع ، ما با مرحوم مهندس بازرگان يک کشاکش فکري داشتيم.
من مي گفتم : آقا، ما بايد براي جامعه مان دو نوع ديناميزم را بشناسيم : ديناميزم داخلي و ديناميزم خارجي.
يا ديناميزم & درون زا و ديناميزم برون زا. و اين دو با کمک همديگر، مملکت ما را به اين روز انداخته اند. بنابراين ماها فقط، مقصر نيستيم ؛ عوامل خارجي هم در عقب ماندگي ما نقش و دخالت دارد. البته ، عوامل خارجي اگر شرايط خاصي را در ايران نمي ديدند نمي توانستند دخالت بکنند. آن هم هست ؛ ولي خوب ، نقش مخر^ب بيگانگان سلطه جو و مهاجم را هم نبايد فراموش کرد. مرحوم مهندس بازرگان با همان اصطلاح خودش دقيقا مي گفت : نه آقاي تکميل همايون ، ک&رم از خود درخت است ! يعني ، ما خودمان مقص^ريم.
آن موقع ما به لنکراني گفتيم که : آخر خود ما هم در ايجاد مشکلات فعلي نقش داشته ايم.
فرمود: برويد ريشه مسائل را از مشروطيت بگيريد و جلو بياييد، و شيخ اين را مي گفت و هشدار داد مقصود لنکراني از «شيخ»، در اينجا، شيخ فضل الله نوري بود مي گفت : شيخ به اين مساله توجه کرد، و بعد مي افزود: البته آن شيخي که من مي گويم.
نه کسروي و ديگران !
شناخت آقاي لنکراني از شيخ فضل الله حقيقتا شناختي عميق و متعالي بود. فکر مي کنم اگر شيخ فضل الله ، از آن منظر بلندي که لنکراني به وي مي نگريست ، براي & (حتي ) روشنفکران سوپر معترض ما مطرح شود آنها هم او را مي پذيرند. چون به هيچ وجه شيخ فضل الله را عنصري زبون و وابسته به دربار قاجار يا حتي ضد آزادي و عدالت نمي انگاشت.
با روابط تنگاتنگي که ميان خاندان لنکراني و شيخ فضل الله بود وي ، تصورات منفي موجود درباره شيخ را نادرست و حتي در اصل ناشي از تبليغات فراماسونها و عمال استعمار مي ديد. گفتني است که : جد لنکراني (آيت الله شيخ حسين فاضل ) استاد شيخ فضل الله ، و پدرش نيز از اصحاب خاص شيخ فضل الله بود. ضمنا نامادري آشيخ حسين (عزت نساءخانم ) خواهر آقايان «محمد باقر مظاهري» و «حاج ميرزا حسين اعتماد الاطباء» (به ترتيب : پيشکار شيخ فضل الله ، و پزشک معالج وي ) بود که اين آخري پدر دکتر حکيم السلطنه پدرزن همين جلال عبده معروف مي باشد.

بله.
عبده را مي شناسم ، چند سال پيش مرحوم شد.
علاوه حاج شيخ حسين ، خاطرات نابي راجع به شيخ فضل الله داشت که آنها را مستقيما از زبان امثال مستشارالدوله صادق (وکيل مجلس شوراي صدر مشروطه) شنيده بود. بنابراين مثل ديگران لازم نبود تاريخ مشروطه کسروي را بخواند و از پس عينک تيره امثال او به قضاياي مشروطه و شيخ فضل الله بنگرد هر چند اين کتابها را هم خوانده بود و نقل و نقد مي کرد.
کاملا صحيح مي فرماييد. براي اينکه آقاي لنکراني اين نکته را تصريح و تاکيد مي کرد که ما سه تا شيخ فضل الله داريم : يک شيخ فضل الله که دشمنانش درست کرده اند، يک شيخ فضل الله که بعضي از دوستانش درست کرده اند، و يک شيخ فضل الله که من مي گويم ! مقصود آشيخ حسين از دشمنان شيخ که در تصويرپردازي وارونه از او نقش داشته اند، همين غرب گراها و کساني نظير کسروي بود. حالا کسروي بيچاره با همه آن حرفهايش ، باز نسبت به علم شيخ فضل الله کوچکترين ترديدي نکرده و از او به عنوان اعلم علماي پايتخت ياد مي کند. اما بعضي غرب گراها هستند که در موضوع هم زياد وارد نيستند ولي روي ضديت با دين ، از کسروي هم بدتر عمل مي کنند! يک عده نيز هستند که با آزادي و پيشرفت و تمدن زياد دمخور نيستند و آن وقت مي روند پشت شخصيت شيخ فضل الله پنهان شده و خيال مي کنند شيخ ، مظهر ارتجاع و اين صحبتها است ! لذا آشيخ حسين صف خود را از اين گونه طرفداران يا مدعيان طرفداري از شيخ فضل الله هم جدا مي کرد و مي گفت : من آن شيخ فضل اللهي را قبول دارم و از وي دفاع مي کنم ، که خود شخصا مي شناسم و خوب هم مي شناسم ! حقيقت شيخ فضل الله که طرفدار استقلال و آزادي و پيشرفت است.
منتها آزادي و پيشرفت را بايد تعريف کرد. تمدن را قبول دارد ولي کدام تمدن؟ حتي به عقيده ايشان و ما، گرايش شيخ فضل الله به مثلا فرهنگ ملي ، اتفاقا بيشتر از آنهايي بوده که خيال مي کردند هرچه از غرب مي آيد درست است و بايد کورکورانه از آن تقليد کرد.
نظير تقي زاده که در مجله کاوه نوشت : ايرانيان بايد از فرق سر تا ناخن پا، فرنگي مآب شوند! و البته بعدها خودش هم از اين حرف اظهار ندامت کرد.
بله.
لنکراني ، موضوع استقامت و شجاعت عجيب شيخ فضل الله را تعريف مي کرد و اين بر فروهر تاثير مي گذاشت.
خوب در ياد دارم يک روز زماني که با آقاي فروهر از خانه ايشان بيرون آمديم ، به من گفت : ماجراي کشته شدن شيخ فضل الله و اعدام او را برايم تعريف بکن که ببينم چه بوده است.
جناب آقاي ابوالحسني ، براي فروهر اين مساله ، مهم بود. حالا ممکن است آن داستان را براي 100نفر ديگر شما تعريف کنيد، برايشان اهميت نداشته باشد، ولي براي فروهر به دلايلي که زندگيش نشان داد مهم بود! گفتم که : بله ، آمدند و محکمه اي تشکيل دادند و در آن محکمه شيخ فضل الله را محکوم به اعدام کردند. بعد هم اسامي اعضاي آن محکمه و آمرين مافوق آن (نظير تقي زاده و وثوق الدوله و حسينقلي خان نواب و سردار بهادر بختياري و...) را ذکر کردم و گفتم : هيچ کدامشان هم عاقبت به خير نشدند. همگي يا فراماسون از آب در آمدند و يا بعدها وابسته به رضا شاه شدند و رفتند توي سيستم رضاشاهي ، و خلاصه از هيچ کدامشان آدم آزادي خواه ملي وطن دوست بيرون نيامد. مثلا يک درصد از تمايلات دکتر مصدق در آنها نبود.
اين تحليل از خود جنابعالي بود يا مرحوم لنکراني؟
نه ، تحليل خود من بود که براي آقاي فروهر گفتم.
حتي خود آقا شيخ ابراهيم زنجاني را حساب بکنيم يا ديگران را، آدمهايي نبودند که عاقبت به خير قلمداد شوند و نيکنام از دنيا بروند. آخر اينها مهم است.
گفتم : چنين کساني به اصطلاح شيخ را محاکمه کردند و به جوخه اعدام سپردند. پرسيد: آن وقت ، شيخ چه کرد؟ گفتم : پس از صدور حکم اعدام يکدفعه شيخ بلند شد و گفت : افوض امري الي الله ، ان الله بصير بالعباد! برويم براي اعدام ! اصلا فروهر تکان خورد! تا اين حد! يعني ، يک کسي روي عقيده اش تا آن آخر ايستاده و کوچکترين تضرع و التماسي هم نکرده و يک کلمه مثلا نگفته است که : «من نبودم ! خلاف به عرضتان رسانده اند! ببخشيد» يا مثلا «تفسير شما از اين حرفهاي من غلط بوده و اصلا اين صحبتها نبوده و سوئ تفاهم پيش آمده است!». سفت ايستاده و مخصوصا زير پرچم روس و انگليس و فلان هم نرفته است.
اينجا است که بايد بگويم : در تمام برخوردها و گفتگوهايي که با فروهر داشتم هيچگاه نديدم نسبت به شيخ فضل الله حتي يک بار توهين و اسائه ادبي بکند.

گفتگو از علي ابوالحسني

از استاد ابوالحسني منذر

 

 

 

به مناسبت سالگرد شکست حمله
نظامي امريکا به ايران در طبس

منبع: http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=32641&t=fp

 

 

 

اشاره : انقلاب اسلامي ايران ، جنبش تاريخ سازي بود که به موازات نبرد با استبداد داخلي ، جبهه اي بزرگ نيز در مبارزه با استکبار جهاني گشود.پس از پيروزي انقلاب بزودي ايالات متحده امريکا ، بزرگترين دشمني تلقي شد که با توطئه ها و تجاوزات خويش ، حيات نظام نوپاي اسلامي را تهديد مي کرد. شناخت امريکا به عنوان «سرکرده امپرياليسم جهاني» عمدتا سالها پس از جنگ دوم جهاني حاصل شد و پيش از آن ، در جهان سوم ، آن را بيشتر به عنوان کشوري صلح دوست و آزاديبخش مي شناختند که مي توان به وسيله آن ، سنگ استعمارگران چپ و راست را در جاي جاي جهان در هم شکست.
در ايران نيز روشنفکران و رجال مبارز سياسي ، بيشتر در کودتاي 28مرداد به ماهيت واقعي امريکا پي بردند و بتدريج در حوزه ستيز با آن قرار گرفتند. وگرنه پيش از آن ، بويژه در سالهاي پيش و پس از جنگ جهاني اول ، مستشاران امريکايي نظير شوستر و ميلسپو، محبوب آزاديخواهان و فرشته نجات کشور از يوغ استعمار! قلمداد مي شدند. مع الوصف جالب است بدانيم که در همان جنگ جهاني اول يعني بيش از 80سال پيش يک شخصيت روحاني که در همين تهران مي زيست ، شناختي دقيق و ژرف از خصلت امپرياليستي امريکا داشت و حتي بقاي سلطه استعمار بر شرق (و ايران) پس از جنگ جهاني اول را ناشي از وجود اين دولت مي شمرد! او آقا سيد احمد رضوي مشهور به «اديب پيشاوري» فقيه ، حکيم ، مفسر، رياضي دان ، تاريخ شناس ، اديب ، و حماسه سراي بزرگ ايران اسلامي در عصر قاجار و پهلوي بود. به مناسبت سالگرد شکست حمله امريکا در صحراي طبس ، مروري داريم بر نظرياتي که اديب ، پيرامون امريکا و رئيس جمهور آنروزش ، ويلسون در بحبوحه جنگ جهاني اول ابراز مي کند. اديب حدود 1260قمري در پيشاور به دنيا آمد که در آن روزگار جزو هند بريتانيا شمرده مي شد. در نوجواني ، تمامي مردان قبيله اش را که بر ضدانگليسي ها قيام کرده بودند از دست داد و ناگزير به کابل و سپس مشهد رفت.
غم قتل عزيزان ، همراه با درد غربت ، همواره قلبش را مي فشرد ولي او فرصت را از دست نداد و تمامي توانش را در راه فقه و ادب و تفسير و حکمت و رياضي و تاريخ به کار گرفت و بدين منظور به شهرهاي متعدد سفر کرد که از آن جمله مي توان به هرات و مشهد و سبزوار اشاره کرد. نهايتا در تهران حوزه درس و ارشاد گسترد و ديري نگذشت که محضرش محفل دانش پژوهان و ادب دوستان شد. علامه قزويني ، فروغي ، فروزانفر، عباس اقبال و دهخدا از کساني هستند که از محضرش بهره ها گرفته اند. حافظه اي سرشار و ذهني وقاد داشت و در کثرت و تنوع معلومات ، يگانه عصر خود شمرده مي شد. زماني که در تيرماه 1309شمسي درگذشت و ضمن تشييعي با شکوه ، در امامزاده عبدالله واقع در حضرت عبدالعظيم عليهما السلام به خاک سپرده شد، وزير فرهنگ وقت اعلام کرد: «عالم علم و ادب ، شخصيتي را از دست داد که به وجود آمدن چون او، مشکل و بلکه محال است». تبحر اديب در علوم گوناگون ، مانع توجه دقيق وي به مشکلات اجتماعي مسلمين نبود و همواره به «مصايب ايران و شرق» و دفع «تجاوز استعمار» از سرزمين هاي اسلامي مي انديشيد. دو کتاب شعر وي به نامهاي «ديوان اديب» و «قيصرنامه» سرشار از اشعار استوار در شرح تجاوز دول اروپايي به شرق ، و تحريض مسلمانان به قيام بر ضد استعمار است.
شعر وي آينه اي تمام نما از رفتار زشت دولتهاي استعماري غرب با شرقيان بوده و رمز و راز پيدايش و بسط بسياري از مشکلات کنوني شرق را دربر دارد. طبعا از آنجا که تشخيص مرض ، خود نيمي از درمان است ، مطالعه اشعار مزبور مي تواند در درمان مشکلات امروزي بسيار مفيد افتد؛ خاصه آن که ، بسياري از اوصاف استعمار انگليس که در شعر اديب آمده امروزه در باب ميراث خوار وي : امريکا، مصداق داشته و گويي اساسا در وصف اين امپراتوري درازدست سروده شده است : درد تو آز بيکران ، درمانت خون مردمان درد اين چنين ، درمان چنان ! لب از عجب بايد گزيد! بد خو جهان از خوي توست ، دام جهان از موي توست بيم جهان از روي توست ؛ تا کي در او خواهي چخيد بدخويي تو بيمها افکنده در اقليم ها وز کاخها و تيمها آسودگي از تو رميد! نيز دردهاي فعلي شرقيان (تشتت و پراکندگي ، غفلت از دشمن ، سستي ايمان و...) عمدتا همانهاست که در زمان اديب ، آنها را بيمار ساخته و در آينه شعر وي منعکس شده است.
چنان که ، نسخه «جهاد دفاعي» اديب ، همين امروز نيز در قطع چنگال صهيونيسم از قلب مجروح «قدس»، نسخه اي معتبر است.
از دفتر شعر اديب ، فراوان نکته ها مي توان برخواند که به کار «شناخت دسايس استعمار» و «علاج دردهاي امروزين» ما آيد؛ همچون تاکيد مکرر آن بزرگمرد بر دو عنصر «وطن خواهي» و «دين داري» که در اصلاح فرد و جامعه اکسيري کارساز است : برآمد ز لندن يکي گ#نده پير نديده جهانش ، به جادو، نظير... بگيراي پسر محضر «دين » به دست که آري در اين ديو ساحر، شکست بيشترين اشعار اديب در وصف استعمار، به افشاي مظالم بريتانياي کبير آن روزگار اختصاص دارد که به لحاظ وسعت مستعمرات (از هند تا شمال و جنوب آفريقا) «دشمن اصلي» ملتهاي مسلمان شمرده مي شد؛ اما وي از شرح مظالم ديگر قدرتهاي استعماري و از آن جمله امريکا نيز باز نايستاده است.
پاره اي از اشعار اديب درباره امريکا و نقش استعماري آن در جنگ جهاني اول را مرور مي کنيم.
امريکا؛ ديو نو و ناشناخته ! بهر اين ريکاشه کز امريک خاست دشمن خونخوار امريکايمش در جنگ جهاني اول دو جبهه متفقين (= روس ، انگليس ، فرانسه و ايتاليا) و متحدين يا دول محور (= آلمان ، اتريش و عثماني)، جهان را عرصه نبردي سخت قرار دادند. در آن غوغاي عالمگير، امريکا حکم مستکبري نوکيسه و فرصت طلب را داشت که بيشتر، ناظر درگيري قدرتهاي جهاني وقت و (در واقع) گوش به زنگ تضعيف هر چه بيشتر دو جناح درگير (متفقين و متحدين) بود تا بنيه سياسي ، نظامي ، اقتصادي خويش را تقويت کند و در آينده ميراث خوار استعمار و پيشواي استکبار شود (ضمنا، خاصه بدان روزگار، نقاب بشر دوستي و بي طرفي به چهره زده و مقاصدش را در مشرق زمين ، بيشتر از طريق تاسيس بيمارستان و مدرسه و اعزام ميسيون هاي تبشيري پيش مي برد). البته امريکايي ها از همان آغاز سال 1916 سيل تسليحات و خواربار را به سوي قاره اروپا سرازير کرده و متفقين را ياري داده بودند. ولي تنها در اواخر جنگ مزبور بود که پس از ماهها زمينه چيني سياسي و تبليغاتي ، رسما پاي به ميدان جنگ با آلمان گذاشتند و سپر بلاي متفقين (بويژه انگليس) شدند. به قول لويس ل. اسنايدر، استاد تاريخ دانشگاه نيويورک : «پيروزي متفقين در جريان جنگ ، هنگامي قطعي شد که در آوريل 1917 ، ايالات متحده با رنجش فراوان از روش آلمان در جنگ بي انضباط دريايي ، وارد جنگ شد». ورود امريکا در دوران رياست جمهوري ويلسون ، به عرصه جنگ با متحدين در آوريل 1917 دو علت اساسي داشت : از يک سو، محصول تلاش وسيع متفقين (مخصوصا ديپلماسي انگليس) پس از فروپاشي روسيه تزاري به منظور نجات از چنگ آلمان و حفظ موجوديت استعماري خود در آسيا و آفريقا بود. و از ديگر سو، معلول اقدامات شديد سياسي ، اقتصادي ، تبليغاتي صهيونيست هاي متمول ، متنفذ و فرصت طلب امريکايي و انگليسي (و بلکه : اروپايي امريکايي روسي!) که برهه حساس جنگ جهاني را فرصتي مناسب و تاريخي براي دستيابي به بازارهاي نو براي فروش تجهيزات و تدارکات نظامي و غير نظامي به متفقين ، انتقام از امپراتوري مسلمان عثماني (که عبدالحميد ثاني اش ، با مقدمات تشکيل دولت اسرائيل در فلسطين ، مخالفت کرده بود) و بالاخره : زمينه سازي براي استقرار دولت صهيونيسم در بيت المقدس ، تشخيص داده بودند. فراموش نکنيم که صدور اعلاميه «بالفور» از سوي وزير خارجه انگليس در سال 1917، به مثابه کابين ازدواج امريکا و انگليس بر ضد آلمان ! و ناز شستي بود که انگليسي ها، در ازاي خدمات موثر يهود به نجات استعمار انگليس ، به صهيونيزم بين الملل دادند! ورود نيروهاي تازه نفس و بي شمار امريکايي به ميدان جنگ با آلمان و حمايت از متفقين ، براي اسلام و شرق ، نتايج و ثمرات بسيار تلخي داشت ؛ زيرا، متفقين عملا بخشهاي وسيعي از کشورهاي اسلامي را در سلطه خويش داشتند و کمک به آنها در برابر آلمان (که متحد امپراتوري مسلمان عثماني شمرده مي شد)، به معناي کمک به دوام حيات استعماري متفقين در ممالک اسلامي بود. ورود موثر امريکا به نفع متفقين در جنگ ، گذشته از شکست و فروپاشي آلمان ، دستاوردهاي زير را به همراه داشت :
الف) تجزيه و نهايتا نابودي امپراتوري مسلمان عثماني.
ب) تثبيت و گسترش سلطه استعمار انگليس ، فرانسه و ايتاليا بر مناطق گوناگون «دار الاسلام».
ج) شکل گيري و پي ريزي مقدمات تشکيل دولت يهود در قبله اول مسلمين (قدس).
اديب که از آغاز جنگ جهاني همواره با دقت و حساسيتي ويژه ، اخبار جنگ را در غرب و شرق جهان تعقيب مي کرد از تحرکات امريکا نيز در مراحل مختلف جنگ غافل نبود و هر جا که آن تحرکات ، مستقيم يا غير مستقيم ، بر سرنوشت شرقيان اثري سوء مي گذاشت ، با خدنگ خونچکان شعر خويش ، وي را هدف تير پرخاش مي ساخت.
نخستين اشارات اديب به امريکا، به زماني بر مي گردد که دولت آن کشور، مدتها پيش از آن که در آوريل 1917 گام در ميدان جنگ با آلمان گذارد، با ارسال انبوه اسلحه و خواربار از راه دريا و توسط کشتيهاي ظاهرا تجاري خويش ، متفقين را ياري مي داد؛ و اعلان محاصره دريايي از سوي آلمان که به غرق شدن کشتي مشهور امريکايي ««لوزيتانيا» توسط ناوگان زيردريايي آلمان انجاميد در واقع براي جلوگيري از همين امر بود. اديب ، پس از ذکر اعلان محاصره بحري از سوي آلمان ، خطاب به مستر ويلسون ، رئيس جمهور امريکا، و با تعريض به کمکهاي عظيم تسليحاتي و غذايي وي به متفقين از طريق دريا، بانگ برمي دارد که : دورويي مکن اي نکوهيده مرد! تو هرگز به گرد دورويي مگرد چو با دشمنم ، دوستي افکني بود با من ، اين دوستي ، دشمني اگر بخردي ، ورکه ديوانه اي تو دشمن نژادي ، نه بيگانه اي غرق شدن «لوزيتانيا» همراه حوادث ديگر، بهانه خوبي به دست دشمنان آلمان بويژه انگليس داد که امريکا را به جنگ با وي کشانند و پيکر خسته و فرسوده متفقين را از زير ضربات مرگبار قيصر خلاصي بخشند. اديب ، از امريکايي ها به عنوان «قومي زر آکن ، درم توز، دريا سپار» ياد مي کند که ديو انگليس مغزشان را تباه ساخته است : شنيدم که جادوي مردم فريب دگرباره ، پيمود ره بر وريب به جادوگري ، کار بستن گرفت بدين شاخ ، از آن شاخ ، جستن گرفت.
.. برانگيخت قومي دگر، از کنار زرآکن ، درم توز، دريا سپار... همش ديو، در مغز، خايه نهاد به حيلت ، چو خون ، در تنش ره گشاد... اعلام جنگ امريکا به آلمان (آوريل 1917) البته ، تا مدتها اقدامي جدي و ثمره اي شايان ذکر به سود متفقين را همراه نداشت.
چه هنوز نه اعلاميه بالفور به سود صهيونيسم (نوامبر 1917) صادر شده بود که آژانس جهاني يهود را براي کشاندن نيروهاي عظيم امريکا به نفع انگليس متقاعد سازد و نه شکست کامل روس تزاري و صلح خفتبار وي با آلمان در برست ليتوسک (مارس)1918 رخ داده بود که آلمان با خيال راحت از جانب روسيه ، قوايش را در مرزهاي فرانسه و انگليس تمرکز بخشد و ديپلماسي لندن براي جلب حمايت جدي امريکا ناگزير به روچيلد و وايزمن باج دهد و وعده هاي مکررش به اعراب ساده لوح «پان عربيست» را زير پا نهد. طبعا زماني که آژانس يهود موفق به دريافت وعده بالفور شده و انگليسي ها نيز پس از صلح روسيه با آلمان گرفتار حملات سخت آلمان شدند، نوبت آن رسيد که ميليون ها نظامي امريکايي (با تحريک صهيونيسم) سپر بلاي لندن شوند و در راه نجات وي از چنگ آلمان (و در واقع : براي پي ريزي حکومت اسرائيل در قدس عزيز) سر و جان بازند! اديب چه زيبا، صحنه را ترسيم کرده است : چو شد روز روسي سيه تر ز قار نهان گشت خورشيدش اندر غبار فرنسيس با يار آتش فروز نه شب بود آسوده از غم ، نه روز ز هولي که شه آورد تاختن نخفتند از ساز کين ساختن پي اين دو گرد آورنده سپاه ز هر سوي در دشت آوردگاه شتابيد قيصر به فرخنده فال که تا اين دو تن را دهد گوشمال چو اين هر دو لشگر بياراستند ز امريکيان ياوري خواستند... به کشتي درافکند بيمر سپاه به دريا درون کرد کشتي شناه گران تر سپاهي بياورد مرد که ياري دهدشان به روز نبرد... پي مالش اين سه نستوده راي بجنبيد چون باد قيصر ز جاي نيز گويد: از آن ، پيش آورد آمريک را که روشن کند روز تاريک را... بدانديش شه کش جگر باد داغ پراکنده اخگر به هر دشت وراغ.
.. چو باران شه ، خواست اين شعله کشت ز امريکيان خواست زنهار و پشت به گرز تو اين پشت ، خم باد و کوز نه آتش بماند نه آتش فروز... با ورود امريکا، سرنوشت جنگ به سود متفقين رقم خورد. اديب ، از اين واقعه که نجات متفقين و بالتبع تثبيت سلطه آنان بر جهان اسلام را در بر داشت ، بشدت افسرده و خشمگين بود و از اين که با اين اقدام امريکا، آرزوهاي وي و ملتهاي ستمديده شرق مبني بر نابودي استعمار انگليس و فرانسه و ايتاليا بر باد مي رفت ، ناله هاي زار و آتشين داشت.
او ضمن شکايت از مظالم انگليس در ايران ، خطاب به خداوند متعال که نابودگر سحر ساحران است مي گويد: واي تو مرا بطال سحر ساحران را وعده ده ارهانمان يکسر از نيرنگ هر جادوزني.
.. گو فرو کن بند بند اندر تنش ، رمح بلا گر که از آمريک خيزد، ور که باز از برلني.
.. شاه جرمن ، کوفت اين پتياره را، ليک از قضا حايل آمد در ميانه کارافزا ولسني گر نياوردي زمانه پاي ولسن در ميان از زمين کوتاه گشتي دست جور ساکسني جاي ديگر، امريکا را «ريکاشه» يعني خارپشت بزرگ خوانده و همراه بريتانيا ، هدف مرغوا (نفرين) خويش قرار مي دهد، چنان که شاه آلمان را به علت تلاش جدي براي سرکوبي آن دو، شايسته مروا (آفرين) مي خواند: بهر اين ريکاشه کز آمريک خاست دشمن خونخوار امريکايمش مرغوا چندان بر او بادا ز من که به جان شه بود مروايمش.
نيز خطاب به قيصر آلمان مي گويد: از دست خصم تو جهان ، در روز شد اختر شمار هم روز او بادا سيه ، همه خانه ولسن تباه ! در «قيصرنامه» نيز از امريکا با تعابيري چون جغد سخنگو، دد تازه رس ، ديو نستوه و دژم روي دد ياد کرده و نسبت به امپراتوري تزاري ، که ديوي کهنسال بود، او را «ديو نو» مي خواند و آرزو مي کند که همچون روسيه متلاشي شود: اميدم چنان است کاين ديو نو چو ديو کهن ، اندر افتد به گو شود عبرتي دور و نزديک را شود سومين روس و بلژيک را وي کرارا بر همذاتي و هم نژادي طبقه حاکمه امريکا با انگليس تاکيد کرده و آن دو را دندان هايي زهرآگين و شرربار از دهان يک اژدها مي شمارد (با اين تذکر، که به روزگار وي ، دندان انگليس زهرآگين تر و شرربارتر از آن ديگري بوده است). خطاب به امريکا و با اشاره به انگليس مي گويد: تو و وي اگر چه ز يک گوهريد دو دندان دژخيم يک اژدريد ولي زهر وي ، سينه سوزنده تر به گيتي در، آتش فروزنده تر. جاي ديگر، با ملاحظه نقش شوم و زيانبخشي که دولت امريکا به گونه اي مزورانه به سود استعمار و صهيونيسم در مراحل اخير جنگ جهاني پياده کرد ، خاطرنشان مي سازد که اگر امريکا تا اواخر جنگ ، «پس آهنگ آشوب و فتنه جهان» بود، در پايان آن ، پيشاهنگ آشوب شد. وصفي که از طبقه حاکمه امريکا مي کند، بسيار دقيق و شيواست.
آنان را پيله ور قوم بدگوهري مي شمرد که همگي آزمند، بي حمي^ت و پيمان شکن اند: چو اين پيله ور قوم ، بد گوهرند همه زر پرستند و سوداگرند نه پيمان شناسند، نه نيز عهد چنين شان بپرورد دايه به مهد... حذر کن ز تخم بد و شير بد نسازد بمنيک با زير بد ز حميت ، نشاني در اين قوم نه.
.. چو دانسته جز آز زر هيچ نه ! مستر ويلسون ، رئيس جمهور امريکا در جنگ جهاني اول ، به رغم داعيه صلح خواهي و بشر دوستي از هيچ گونه کمک به متفقين دريغ نکرد و سرانجام نيز کشورش را به جنگ با آلمان و عثماني کشانيد و با 14ماده صلحش که حکم «اسب تروا» را داشته و در ماده 12 آن بر استقلال سرزمين هاي جدا شده از امپراتوري مسلمان عثماني تاکيد شده بود زيرکانه راه را بر تسلط صهيونيسم بر قدس گشود. اديب ، به لحاظ نقش مزو^رانه و خائنانه ويلسون در برابر متحدين ، وي را «نکوهيده مردي دو رو» و عنصري «بدگهر و نابکار» شمرده و «خواجه شوم پي»، «مرد ناپارساي» و بالاخره «مردي ز انصاف دور، فريبنده چشم از شراب غرور» خوانده است.
اگر ويلسون ارتش امريکا را به جنگ با آلمان وا نمي داشت ، آلمان ، انگليس و فرانسه و ايتاليا را نيز به روز روس تزاري مي نشاند و درنتيجه ، هند و ايران و عراق و مصر و ليبي و لبنان و ديگر نقاط از يوغ استعمار بريتانيا و فرانسه و ايتاليا رها مي شدند، امپراتوري مسلمان عثماني تجزيه نمي شد، قدس لگدکوب اشغالگران انگليسي و صهيونيست نمي شد، ايران گرفتار کودتاي سال 1299 و سلسله وابسته پهلوي نمي شد، مردم هند مجبور نبودند 30سال ديگر اسير بريتانيا باشند، ليبي دهها سال ديگر در زير يوغ ايتاليا جان نمي کند و ژنرال گوروي فرانسوي اشغالگر سوريه بر سر قبر صلاح الدين ايوبي نمي گفت : سر بر دار! ما بازگشتيم.
مقصر در همه اينها امريکا بود که با کمک به متفقين ، راه را بر تداوم سلطه استعمار صليبي هموار کرد. جالب آن است که در آن زمان نه تنها کمتر کسي به نقش و ماهيت امپرياليستي امريکا توجه داشت ، بلکه بيست و اند سال پس از آن تاريخ نيز در بحبوبه قيام ضد استعماري نفت کم نبودند مبارزاني که چشم اميد به قبله واشنگتن داشتند! در پايان ، گريز به داستان مامون و آن پير کشاورز مي زند که در شکارگاه ، با چرب زباني هايش دل خليفه را جذب خود ساخت و در اين بين ، ناگهان جمعي از مرغان خروشان و پرهياهو از فراز سر آن دو عبور کردند و پيرمرد، با مشاهده آنان ، به خنده افتاد. خليفه ، از خنده نابهنگام پيرمرد در شگفت شد و رمز آن را پرسيد. پير خوش گفتار گفت : هر گاه صداي اين مرغان را مي شنوم ، به ياد خاطره اي شگفت از ايام جواني مي افتم که روزي در همين صحرا، سواري دلير را غافلگير کرده و براي غارت اسب و مالش خون او را ريختم.
هنگام مردن هرچه التماس کرد که اموالش را برگيرم ولي به جانش گزندي نرسانم ، از ترس انتقام بعدي او، نپذيرفتم و دست آخر، زماني که دشنه بر پهلويش نهاده بودم خطاب به مرغاني که در آسمان پرواز مي کردند گفت : شما بر مظلوميت من و جنايت اين مرد، گواه باشيد و در محکمه سلطان شهادت دهيد! و اکنون که من صفير اين مرغان را شنيدم ياد حرفهاي او افتادم و از سفاهتش خنده ام گرفت.
خليفه که داستان کهنه ظلم پير، و استغاثه آن جوان مظلوم را شنيد، سخت در خشم شد و گفت : آري ! مرغان گواهي خويش باز گذاردند! و در زمان فرمان داد: ببرند سر، اين کهنسال را بخواهند از خيل وي ، مال را! اديب نيز، پس از ذکر اين داستان ، حديث ظلمي را که از بيداد انگليس و بدعهدي امريکا در پايان جنگ جهاني اول بر شرقيان رفته و موجب قتل و غارت هزاران شرقي مظلوم پس از آن زمان شده است ، به سينه تاريخ مي سپرد و از زمين و زمان مي خواهد در آينده ، بر ضد انگليس و پشتيبانش امريکا در محضر عدل الهي شهادت دهند و داد ملتهاي مظلوم شرق را از مستکبران بستاند.

علي ابوالحسني (منذر)
Monzar@jamejamdaily.net

 

 

 

 

 


 

توضيح ناصر تکميل همايون
درباره انتقادات به يک مصاحبه

منبع: http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=29914&t=fp

 

 

 

چندي پيش در اين صفحه گفتگويي از آقاي دکتر ناصر تکميل همايون چاپ شد که در آن شخصيت هاي مشهور ملي مورد بررسي قرار گرفته بودند. آن گفت و شنود ، البته براي چاپ در کتابي که همکارمان آقاي ابوالحسني (منذر) درباره مرحوم لنکراني در دست تهيه دارند،انجام شده بود اما نکات بديع آن باعث شد نويسنده محترم کتاب پيشنهاد چاپ بخشهايي از آن را در روزنامه بدهند. تسريع معمول در کار روزنامه نگاري مانع از آن شد که جناب تکميل همايون ، پيش از چاپ بر محتواي آن مروري داشته باشند. اين موضوع اگرچه خوشبختانه به قول خود ايشان تحريف محتوايي در پي نداشت ، اما مرور پيش از چاپ مي توانست بر وزانت آن بيفزايد. انتشار اين مصاحبه که ناگفته هاي فراواني را در دل داشت ، بازتاب هاي گسترده اي بويژه در آن سوي مرزها را موجب شد و جناب دکتر تکميل همايون را واداشت که با ارسال تکمله اي برخي از مطالب منتشره را وضوح بيشتري بخشند و يادآور شوند ، همچنانکه از فحواي گفت وشنود چاپ شده نيز برمي آمد ، با ايشان نه به عنوان نماينده و سخنگوي هيچ حزب و سازمان و جبهه اي ؛ بلکه به عنوان يک محقق تاريخ و جامعه شناسي گفتگو صورت گرفت.
توجه خوانندگان گرامي را به اين مطلب جلب مي نمايد.

«در يادداشت هاي زير به پاره اي از ايرادات و اشکالاتي که در دو شماره روزنامه ديده شد و خوانندگان به آن متذکر شدند و عده اي نيز به نقد غيرمنصفانه آن پرداختند ، اشاره مي کنم تا در روشن کردن افکار عمومي و علاقه مندان به تاريخ معاصر وطنمان صميمانه و بي غرضانه خدمت کرده باشيم».

الف ) درباره داريوش فروهر
1- درباره شادروان فروهر، تکرار مي کنم که ايشان ، استقلال و آزادي را غيرقابل انفکاک مي دانست و در عين عشق به آزادي ، همواره استقلال و تماميت ارضي کشور را ارج مي نهاد و به هر کس با هر عقيده اگر طالب استقلال ايران بود، احترام قائل مي شد. به مرحوم شيخ فضل الله نوري انتقاد سياسي داشت و روابط با محمدعليشاه را برنمي تافت ، اما آنقدر صداقت و مردانگي داشت که نسبت به مخالفان فکري خود، حتي اگر يک صفت نيک داشته باشند، احترام گزارد. شيخ فضل الله به تصديق همه مورخان نامدار تاريخ معاصر ايران ، از آن ميان سيداحمد کسروي ، «اعلم علماي تهران» بود. عقيده او به هر دليل با عقيده مشروطه خواهان در تضاد قرار گرفت ، اما اين تضاد عقيدتي ، دليل آن نبود که شيخ فضل الله «ضد استقلال» شده باشد و در پاي چوبه دار نيز از خود ضعف نشان بدهد. وي زير پرچم خارجي نرفت و هيچ يک از خارجيان نيز از او دفاع نکردند. آيا اين بخش از زندگي شيخ فضل الله قابل تامل نيست ، آن هم براي فروهر که به مردانگي و عدالت عشق مي ورزيد؟
2- همين جا به مناسبت توضيحي نيز درباره آنچه در مقايسه مرحوم فروهر با مرحوم مهندس بازرگان آوردم عرض کنم : همان طور که گفته بودم نه فروهر و نه بازرگان ، هيچکدام استقلال و آزادي را از هم تفکيک نمي کردند. هر دو آنان اين دو امر اجتماعي - تاريخي را در پيوند با يکديگر مي دانستند. اما اگر قرار بود به يکي از اين دو امر توجه بيشتري کنند ، فروهر اصل استقلال را ارجح مي دانست (در عين اعتقاد کامل به اصل آزادي) و بازرگان اصل آزادي را ارجح مي دانست (در عين اعتقاد به اصل استقلال).
3- ايراد ديگري که شنيده شد، دفاع فروهر از مرحوم مدرس است و گفته مي شد که : «مدرس هم آخوند بود!» مدرس در راه استقلال و آزادي ايران شهيد شد و شخصيت هاي ملي ايران چون دکتر مصدق و يارانش (دکتر فاطمي ، دکتر سنجابي ، مهندس بازرگان و...) از وي به بزرگي ياد کرده اند. چرا عده اي تا اين اندازه غيرمنطقي و «حقيرانه» داوري مي کنند؟ چرا بايد ما بزرگان خود را (از هر نوع و از هر عقيده) کوچک بشماريم و گمان بريم تنها آنچه ما فکر مي کنيم درست است و ديگران همه اشتباه مي کنند؟ مرحوم مدرس ، روحاني بود ، مجتهد بود ، مدرس بود و در سياست برجسته ترين شخصيت ملي زمانش هم بود. کما اين که مرحومان مستوفي الممالک ، مشيرالدوله ، موتمن الملک و بسياري ديگر که ممکن است پاره اي از رفتارهاي سياسي آنان مورد قبول ما نباشد، اما آنان همگي «رجال» کشور بوده ، به وطنشان عشق مي ورزيدند و تا آنجا که مي توانستند براي مردم تلاش مي کردند و بيش از آن به اصطلاح «چاهشان آب نمي داد». در دوره پهلوي به گونه اي «رجال کشي» انجام گرفت ، حالا هم به نحو ديگري مي خواهند رجال کشور (روحاني و غيرروحاني) را لکه دار نمايند. من نمي گويم همه آنها که در پهنه سياست ايران حضور فعال داشته اند «معصوم» بوده اند و قبول هم ندارم که بگوييم همه آنها نيز «خائن» ، «وطن فروش» ، «مرتجع» و «عامل امپرياليسم»! بوده اند. امور جهان ، و از آن جمله رفتار انسان ها «نسبي» است و زمان و مکان و شرايط خاص اجتماعي نيز هرکس را در موضعگيري خاص قرار مي دهد و به هر الفي هم «الف قدي» برآيد و هم از اين رو دکتر مصدق نيز در زمره رجال برجسته تاريخ ايران است و ذلک فضل الله يوتيه من يشاء.
4- نقد ديگري که شده اين است که گويا من براي مرحوم فروهر خط و ربط تعيين مي کردم.
العياذ بالله ! گاه اطلاعات ناچيز علمي خود را در اختيار ايشان مي گذاشتم و اگر رايزني مي شد با صداقت آنچه به نظرم مي رسيد عرض مي کردم.
زماني که اعلاميه مشهور به سه امضا (دکتر سنجابي ، دکتر بختيار، داريوش فروهر) انتشار يافت و بي اندازه با اهميت تلقي شد و ما هم در اروپا آن را به صورت هاي گوناگون تکثير کرديم ، مرحوم فروهر در رايزني با من که به مدت يک ماه در سال 1355 به ايران آمده بودم گفتند: بايد کاري کرد که مبارزات درون کشور و برون کشور از وحدت و يگانگي استراتژيک برخوردار باشد و از من خواستند تا در اروپا با دوستان هم انديش به اين موضوع توجه کنيم.
در بازگشت به ايران در تابستان 1356 نتيجه گفتگوهايم در اروپا را به آقاي فروهر به اين شرح بيان کردم : «انقلاب از آن ملت است و ايستادگي در برابر آن کاري معقول و حتي مقدور نيست.
حرفي هم پايين تر از انقلاب نمي شود زد، چون مورد پذيرش مردم قرار نمي گيرد و اساسا ما تحولات روبنايي در درون اين رژيم را کارساز نمي دانيم و معتقديم که اصلاحات بايد به طور اساسي و ريشه اي و توسط عناصر مبارز بيرون از رژيم صورت بگيرد تا بتوان به نتايج آن اميدوار بود.» من نمي دانم در اين پيام چه ابهامي وجود دارد؟! ممکن است ايراد شود که اصل مطلب (شيوه مبارزه برون سيستمي) نادرست بوده است ، آن وقت جاي گفتگو باقي است.
اما شبهه اين که گويا من خواسته ام بنمايانم که به مرحوم فروهر خط و ربط مي دادم ، با اين برداشت بيمارگونه ترسم اين است که «ايرادکننده» خود در معرض «ايراد» قرار گيرد که ان شاءالله چنين نخواهد بود.
5- برخي نيز (که حتما خود را بي غرض مي دانند) از خبر رفتن آقاي فروهر به مجلس روضه خواني ، اظهار شگفتي کرده اند. من نمي دانم مگر «ملي» بودن با روضه خواني رفتن منافات دارد؟ آيا نماز خواندن با ملي بودن تضاد دارد؟ اين داوري هاي دور از «واقعيت تاريخي» را بايد دور ريخت و تعصب (خشک) اعم از مذهبي و ضدمذهبي نداشت.
فروهر به فرهنگ ايران و به اعتقادات مردم احترام مي گذاشت و خود نيز در بسياري مواقع پاي بندي هايي نشان مي داد. همزمان ، دوستان زرتشتي و مسيحي (ارمني و آسوري) هم داشت و با آنان نيز صميمانه رفتار مي کرد. حتي به ياد دارم که درباره مرحوم لنکراني مي گفتند ، ايشان حساب ايرانيان کليمي را از «صهيونيست ها» جدا مي کنند. «صهيونيسم» را بلايي در خاورميانه مي دانند که پيوندهاي عميق و تاريخي اديان ابراهيمي را برهم زده است و مي افزودند از حقوق ملي مردم فلسطين بايد دفاع کرد و با صهيونيسم بايد مبارزه کرد ، اما حساب آدمکشان نژادپرست اسرائيلي را نبايد با کليميان ايران يکسان دانست.
با اين برداشتها بود که شادروان فروهر فرهنگ جامعه ايران را سرشار از عناصر مادي و معنوي مي دانست که با داشتن ريشه در هزاره هاي تاريخي از ديانت و تمدن اسلامي نيز برخورداري هاي بسيار دارد. من نمي دانم برخي از دوستان که در لوس آنجلس ، ماساچوست ، پاريس ، لندن و فرانکفورت يا کرانه هاي درياي مديترانه (کت د آزور) و جاهاي ديگر جهان زندگي مي کنند و نبض اجتماعي و تاريخي مردم ايران را آن سان که بايد در دست ندارند چگونه به خود اجازه مي دهند قاطعانه درباره مساله اي اعتقادي و ديني اظهارنظر نمايند. دکتر مصدق که اسمش محمد است و نام پسرش را غلامحسين گذاشته است و در نطقهاي مجلس گاه با جمله : بابي انت و امي يا اباعبدالله آغاز مي کرد «ملي» نيست؟ يا دکتر صديقي که اسم پدرش حسين و اسم فرزندش نيز حسين است و خودش يک بار در سخناني شورانگيز در منزلش (سرچشمه) با اشاره به دارودسته بقايي و غوغاگريهاي آنان مي فرمود: من «غلام حسينم» ، از فشار وتهديد اينها ترسي ندارم ، و همو حضرت امام حسين عليه السلام را ابوالشهداء (يا سيدالشهداء) مي ناميد ، آيا وي «ملي» نبود؟ آياحتما براي «ملي بودن» بايد اسامي فرزندان را گشتاسب و لهراسب و امثال آن نهاد؟ مگر تاريخ ما پيوسته نيست؟ مگر هر لحظه از عمر اين ملت متعلق به تاريخ ملي ما نيست؟ همان اندازه که ايران باستان ارزش خاص خود را دارد تاريخ ايران پس از اسلام هم با ارزش است.
همان اندازه که قهرمانان باستاني ما چون کاوه و آرش ارزشمندند ، قهرمانان عصر اسلامي ما هم ارزش دارند و بزرگترين حماسه سراي ملي ما - فردوسي - در بستر فرهنگ و تمدن ايران اسلامي پرورش يافته است.
و بي ترديد در تاريخ ما موقعيت ممتاز حسين بن علي عليهماالسلام بحث ديگري دارد. حال اگر کسي براي ايجاد خدشه و خوشامدگويي به گروهي خاص و مخالفت با گروهي ديگر يا احتمالا عناد سياسي با نگارنده ، کتمان حقيقت مي کند به گفتگوي ما ربطي ندارد. خواهي سياه جامه و خواهي سپيد باش.

ب ) درباره دکتر صديقي
در مورد استادم ، دکتر صديقي ، هر چه گفتم باورهايي است که دارم و براي او در علم و تحقيق و انصاف و عدالتخواهي جايگاهي رفيع قائلم.
در ايران خواهي ، در شناخت و تعلق به فرهنگ و تمدن اسلامي ، در اهميت دادن به تحقيق درست و منطقي و دوري از تعصب و تقشر (از هر نوع) ، در پاي بندي به آنچه که وي آن را «حقيقت» مي دانست ، عنصري کم نظير بود. وي هيچگاه موضع «ضد مذهبي» نداشت و اصولا بايد ميان «ضد مذهبي» بودن و «غير مذهبي» بودن فرق قائل شد. در مصاحبه پيشين بحث از نماز خواندن حضرات به ميان آمد، يعني از من سوال کردند عرض کردم دکتر صديقي هيچ وقت به ما نفرمودند نماز مي خوانم و هيچگاه هم نفرمودند نمي خوانم ، من که علم غيب ندارم ، اما ايشان همواره به فرهنگ و تمدن اسلامي و نمادهاي برجسته آن چون فارابي ، ابن سينا، حکيم ناصرخسرو و بسياري ديگر عشق مي ورزيدند و به آنها مباهات مي کردند و به عصر شکوهمندي تمدن اسلامي همانند عصر ساساني و هخامنشي ، ارج مي نهادند. خصوصيات فکري و اخلاقي و تعليمي دکتر صديقي براي همه ما آموزنده و سازنده بود و اجازه بدهيد آشکارا بگويم اگر افتخاري برايم باقي است ، شاگردي دکتر صديقي و پيروي از مشي و مرام شخصيت هاي برجسته تاريخ معاصر ايران ، نظير دکتر مصدق و ديگر رهبران برجسته ضداستعمار و ضداستبداد است.


ج ) درباره دکتر بختيار
در مورد افطاري ماه رمضان اگر متن گفتگو را پيش از چاپ مي خواندم چه بسا مطلب مربوط به وکالايم را خط مي زدم.
چون انسان گاه آنچه را که در محاوره مي گويد ، در کتابت حذف مي کند. اما بعد با خواندن خاطرات دکتر بختيار و دکتر سنجابي ، و نيز ملاحظه جريانهايي که خود در آنهاحضور داشته و گاه حضورم فعالانه بود، خلاف گويي هايي که نسبت به مرحوم فروهر شده است و روشنگري هايي که مرحوم دکتر سنجابي درباره دکتر بختيار نوشته است و نيز بسياري سخنها که ديگر دست اندرکاران آن روزگار درباره يکديگر نوشته اند همه و همه ، روشن کرده است که به قول خيام : «صد کار کني که مي غلام است آن را»! و اين رهرو عدالتخواه در اين مورد خود را بدهکار کسي نمي داند.

د ) درباره حاج شيخ فضل الله نوري
در مصاحبه اي که انجام شد آقاي منذر از شيخ فضل الله صحبت کردند و به نقل از مرحوم لنکراني مطالبي درباره شيخ بيان داشتند و من در دنبال صحبت ايشان عرض کردم که سه نوع شيخ فضل الله وجود دارد : شيخ فضل الله مخالفان ، شيخ فضل الله موافقان و شيخ فضل الله واقعي.
اين تقسيم بندي را درباره همه بزرگان مي توان به کار برد. (از زبان مولاي متقيان : هوادار غلوکننده ، دشمن کوچک کننده و واقعيت گرا) آيا بيان اين مساله ، دفاع همه جانبه از شيخ فضل الله است؟ و اگر کسي بدور از تعصب ، له و عليه به تحليل احوال شخصيت هاي جامعه خود بپردازد خود را فروخته و مرتکب تمام معاصي کبيره و صغيره شده است؟! اين شد مبارزه؟! اين شد دمکراسي؟! اين شد آزادي خواهي؟! چه خوش گفت فريدون توللي : ننگشان باد زهنگامه رسوايي خويش اين متاع شرف از وسوسه بفروختگان

ه ) درباره اللهيار صالح
مرحوم اللهيار صالح به ديانت و فرهنگ اسلامي اعتقاد داشت.
دکتر سنجابي در خاطراتش آورده است که وي «هيچ وقت لب به مشروب نمي زد» (ص.
92) سيد مرتضي مشير نيز در زندگينامه مرحوم صالح نوشته است : وي «به تقوا و ديانت مشهور و واقعا بايزيد زمان به شمار مي رفت.
هرگز نه لب به مشروب الکلي زده و نه ترک اولايي از او ديده شده بود» (ص.
61) شاه براي خراب کردن شخصيت وي (در ارتباط با غائله آذربايجان) اکاذيبي گفته است که دکتر بختيار هم آنها را تکرار کرده و مرحوم اللهيار صالح تمام آن مطالب را «سرا پا کذب محض و تهمت و افترا» دانسته است) (همانجا). اين شخصيت ملي و مسلمان که به سان بسياري از سران نهضت ملي ايران ، از شاه و رفتارهاي غيرقانوني او آزرده خاطر بود، بي ترديد نسبت به انقلاب به گونه اي که آن روزها ديده مي شد نظر مثبت و اميدوارکننده اي داشت وبه همين دليل ، به عنوان نماد نهضت ملي ، به انقلاب راي مثبت داد و به عبارت روشنتر بر نظام سلطنت استبدادي وابسته به امپرياليسم خط بطلان کشيد. حالا کساني که در خارج کشور نشسته اند يا در داخل کشور از رفتارهاي کنوني کارگزاران حکومت آزرده خاطر هستند نبايد حرکت آن روز آقاي صالح را به ديده انتقاد بنگرند. اين سخن را هم اضافه کنم (اگر دوباره بهانه اي به دست معاندان ندهد!) که آقاي خسرو سيف ، دبير کنوني حزب ملت ايران ، به سان بسياري از دوستان ملي ما در زمره کساني است که حافظ درباره آنها گفته است : «مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش». نامبرده که از سران ملت گرايان ايران است نمازش ترک نمي شود. در همين آخرين ماه مبارک رمضان روزه هايش را گرفت بسياري از اعضاي اين حزب و هواداران آن در ماه رمضان روزه مي گيرند و چند تن از آنان به خانه خدا مشرف شده اند، اما هيچ کدام از آنان تظاهر ندارند و به کسي بيان نمي کنند. آقاي سيف با مرحوم صالح انس و الفتي ديرينه داشت و هر وقت آن مرحوم دلش تنگ مي شد به آقاي سيف تلفن مي زد که به ملاقاتش برود. در ملاقاتهاي پس از پيروزي انقلاب چندين بار با يکديگر گفتگو کرده اند. در دوازدهم فروردين 1358 مرحوم فروهر به خانه آقاي صالح رفته است ، بعد بالاتفاق به پاي صندوق راي رفتند و به آرزوي آزادي خواهان مبارز ايران ، که همان نابودي سلطنت وابسته آن پدر و پسر باشد، راي مثبت دادند. ناگفته نماند که اگر مرحوم صالح با آن سياست و درايت خود طالب راي دادن نبود، هيچ گاه با مرحوم فروهر به پاي صندوق راي حاضر نمي شد. اقدامات مرحوم صالح در ماههاي پيش از انقلاب اين مساله را روشن تر مي نمايد.


و ) درباره دکتر سنجابي
آقاي منذر چنين بيان کردند: آقاي لنکراني علاوه بر مرحوم فروهر به مرحوم دکتر سنجابي هم اعتقاد داشت و «بويژه آقاي دکتر سنجابي را خالي از تدين و تقيد به اعمال شرعي (نظير نماز و روزه) نمي دانست» و افزودند که آقاي لنکراني مي گفتند: «ما که نمي خواهيم پشت سرشان نماز جماعت بخوانيم.
سخن اين است که اينان برخلاف بسياري از سياستمداران اين ملک ، وطن فروش و مزدور اجنبي نيستند و در حد توان و درک خويش مي خواهند به کشورشان خدمت کنند». من هم بيني و بين الله آنچه را که ديده بودم و شنيده بودم چنين بيان کردم : «بله ، سنجابي اهل نماز و روزه بود و نماز خواندنش را من ديده بودم ، کما اين که نماز خواندن آقاي فروهر را هم ديده بودم». نمي دانم اين گفته من چه اشکال «مدرنيته» يا «پست مدرنيته»! داشته است ، که دوستان اروپايي را ناراحت کرده است.
اميد است با اين توضيحات مفاهيم مصاحبه پيشين روشنتر شده باشد و اگر شبهه اي بوده ، «صميمانه» مرتفع گردد. حال اگر با اين «شيوه علمي و بيطرفانه» هنوز هم کساني باشند که به دور از «انصاف و مروت فرهنگي»، در داخل يا خارج از کشور شبهه تراشي کنند، اين امر به بحث علمي و تاريخي ربطي ندارد و علاج و شفاي فکري و عاطفي آنان در يد قدرت ما نيست و بايد به متخصصان و کارشناسان ديگري رجوع کنند.
فردا که پيشگاه حقيقت شود پديد
شرمنده رهروي که عمل بر مجاز کرد

ترفندهاي مبارزان درعصر پهلوي

منبع: http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=28894&t=fp

 

 

 

استعداد شگرف و ذوق لطيف يک فرد يا جامعه (در فرض ما: فرد و جامعه ايران) تجليات گوناگون دارد و نمودهاي آن را مي توان در تمامي ابعاد زندگي ديد و حس کرد. عرصه سياست و مبارزات اجتماعي نيز مي تواند بستر خوبي براي زايش و پرورش ذوقها و استعدادها باشد؛ خاصه زماني که کوشندگان راه استقلال و آزادي با انواع سختيها و فشارها روبرو بوده و مجبورند به نيروي فکر و تدبير، شگردهايي مناسب براي دستيابي به مقصود ابداع کنند. در بررسي کارنامه مبارزان اين سرزمين ، چه در دوران نهضت اسلامي و چه در ادوار پيش از آن ، فراوان به نمودهايي از ذهن خلاق ايراني مسلمان برمي خوريم که گردآوري و نقل آنها، مثنوي هفتاد من کاغذ مي شود. به مناسبت ايام فرخنده دهه فجر، به دو مورد جالب از ترفندهاي ظريف مبارزان مسلمان در اوان دهه 40اشاره مي کنيم که ضمنا نشان مي دهد آنان در چه فضاي مهيب و به بهاي تحمل چه دشواريها و خطراتي ، پرچم مبارزه با نظام ستمشاهي را برافراشته و از قلب سياه شب ظلم و بيداد، راهي به صبح روشن آزادي گشودند. بخش دوم اين مقاله روز چهارشنبه تقديم خوانندگان گرامي مي شود.

چگونه اعلاميه آيت الله مرعشي
دور از چشم ماموران تهيه و چاپ شد؟!


در خلال اعلاميه هايي که از سوي مراجع بزرگ تقليد در جريان قيام 15خرداد و حوادث متعاقب آن صادر شد، اعلاميه اي تند و کوبنده به امضاي مرحوم آيت الله العظمي مرعشي نجفي به چشم مي خورد که در پاسخ به اطلاعيه بي امضاي ساواک در روزنامه کيهان و اطلاعات (مورخ 12مرداد 42، مبني بر «تفاهم حضرات آقايان خميني ، قمي و محلاتي با مقامات انتظامي») نوشته شده و با لحن و پرداختي «متمايز» از نوع اعلاميه هاي مراجع در آن روزگار، اطلاعيه مزبور را پاسخي دندان شکن داده است.
تاريخ نگارش اعلاميه ، 15ربيع الاول 1383قمري (برابر 14مرداد42) بوده و در خلال آن نيز اين بيت ، شاهد حال دولت و سازمان امنيت دانسته شده است : بزرگش نخوانند اهل خرد / که نام بزرگان به زشتي برد. تدوين و انتشار اين اعلاميه ، داستان شگفتي دارد که ضمنا نشانگر ذوق لطيف ايراني و نيز تعاون و تعامل ملت و روحانيت در مبارزه با ظلم و بيداد مي باشد. آقاي علي اشرف والي ، از نقاشان و هنرمندان زبردست کشور عصر يکشنبه 21فروردين 1373شمسي در منزل خويش در شمال تهران به حقير اظهار داشتند: تنها سند عزت و افتخار من در مدت عمرم ، متني است که در جريان آزادي مرحوم امام خميني از زندان 15خرداد نوشته و بعد از نيمه شب نزد مرحوم آيت الله سيد شهاب الدين مرعشي نجفي در تهران بردم.
امام را که از زندان بيرون آوردند، سازمان امنيت اطلاعيه بدون امضايي داد که ادعا مي کرد امام و دو مرجع همبند او با رژيم سازش کرده و آزادي ايشان از همين رو است ! من آن روز خانه يکي از علماي مبارز تهران (آيت الله حاج شيخ حسين لنکراني) بودم که در خيابان خيام ، روبروي موسسه اطلاعات مي نشستند. از خانه ايشان که بيرون آمدم در ميدان توپخانه به روزنامه هاي اطلاعات و کيهان برخوردم که تازه پخش شده بود. کيهان را که گرفتم ديدم اطلاعيه اي دارد که مضمون آن چنين است : حضرات آقايان خميني و قمي و محلاتي را به منزل خودشان عودت داديم ، زيرا اينها تفاهم کرده اند که از اين به بعد در سياست دخالت نکنند! يکباره سرم سوت کشيد ، چون بلافاصله تمام گفتگوها و دسيسه ها و توطئه چيني هاي کارشناسان سازمان امنيت و مشاوران صهيونيست دولت در پشت درهاي بسته به ذهنم خطور کرد مثل اينکه خودم شخصا در آن جلسات کميسيون حضور داشته و مذاکرات را مي شنوم که پس از بررسي دقيق جوانب امر، نشسته و نظر داده اند که : اين آقايان را به خانه هايشان بفرستيد، سپس بگرديد افرادي را که بستگان و نزديکانشان در جريان قيام 15خرداد کشته شده اند يافته با چندتاشان صحبت کنيد و بگوييد: عزيزان شما، به اعتبار فتوا و اعلاميه آقايان علما، به خيابانها ريختند و کشته شدند و خود شما اين همه رنج و آزار کشيديد، آن وقت آقايان در زندان با دستگاه سازش کردند و ماهي 5، 6ميليون تومان خرج سفره گرفتند که به مصرف عيش و نوش خود و فرزندانشان برسانند و مثل هميشه شما و کشور و اسلام را فروختند و خون عزيزانتان را هدر دادند! خلاصه ، شديدا تحريکشان کنيد و پول هم اگر لازم شد بدهيد که بروند علماي آزادشده را ترور کنند و به اصطلاح انتقام خون عزيزانشان را از آنها بگيرند. اگر يکي دو نفرشان هم بپذيرند که اين کار را انجام دهند کافي است و آبروي علما را خواهد برد. بعد هم دولت به عنوان قاتل ، آنها را بگيرد و با سر و صدا محاکمه و اعدام کند...! با تصور ابعاد وسيع توطئه ، حالي به من دست داد که خدا مي داند، انگار کميسيون آنها را ديدم.
همه اين مطالب عينا مثل پرده سينما از برابر چشمم گذشت و سخت وحشت زده شدم.
نگران به منزل آمدم و لختي انديشه کردم و نهايتا اعلاميه اي را در پاسخ به اطلاعيه دولت تنظيم کردم که بين مردم پخش شود و اين توطئه ننگين را خنثي کند. منتهي ديدم اعلاميه زماني سودمند و موثرخواهد بود که يک شخصيت بزرگ و معتبر و وزين زير آن را امضا کند. آن زمان آيت الله مرعشي از قم به تهران مهاجرت نموده و دوستان وي خانه وسيعي را در انتهاي بازار عباس آباد براي ايشان اجاره کرده بودند که مي توانست جمعيت زيادي را در خود جاي دهد. من غالب روزها خدمتشان مي رسيدم و در آنجا از اوضاع روز صحبت مي شد و گاه ناهار را حضورشان صرف مي کرديم.
من ديدم رژيم مي خواهد با اين اطلاعيه ، مردم را بر ضد علما بشوراند و به دست خود انقلابيون ، لطمه بزرگي به روحانيت بزند و بهيچوجه سکوت جايز نيست.
پاسخي را که تهيه کرده بودم گفتم بايد يک امضاي معتبري هم پايش باشد، زير اگر بدون امضا در کشور پخش شود اولا تاثير لازم را ندارد، ثانيا دولت مي گويد اينها جرات ندارند پاي اعلاميه را امضا کنند و عده اي را به عنوان پخش اکاذيب مي گيرد و قضيه تمام مي شود. فکر کردم در فرصتي مناسب به منزل آقاي مرعشي بروم و رضايت ايشان را براي امضا و انتشار اعلاميه جلب کنم.
شب که از نيمه گذشت برخاستم ، جواب اطلاعيه دولت را زير زير پيرهني در پشتم چسباندم و دو عدد شيشه آب ليمو نيز در دست گرفتم و با لباس عوضي و گيوه پاره پاره و زير شلواري کوتاه و پاي لخت و بي جوراب ! به هيئت يک فرد کاملا دهاتي ، قدم زنان از جلو سيد نصرالدين وارد بازار شدم.
ساعت 2 - 5/2 بعد از نصف شب بود. گوشه و کنار بازار ديدم عده اي دوتا دوتا، سه تا سه تا کفشهايشان را زير سر گذاشته و خوابيده اند، اما به نظرم رسيد که مامور و مراقب اوضاع اند و رفت و آمد اشخاص را زير نظر دارند. چون معقول نمي نمود که اين همه آدم ، بي خان و مان باشند و جايي براي بيتوته نداشته باشند. يک سرگردي هم بود که با کلاه نمدي کج و کوله و يک چپق بلند و لباس عادي ، معمولا سر کوچه آقا نجفي روي چهارپايه چمباتمه مي زد و مي نشست (سرگرد بودن او را، خود مرحوم آقا نجفي به من گفتند، حتي اسم او را هم ذکر کردند که متاسفانه فراموش کردم ضبط کنم.
آقا سيد محمود، فرزند بزرگ آن مرحوم ، و متصدي کنوني کتابخانه آيت الله مرعشي در قم ، احتمالا بايد نام وي را در خاطر داشته باشد، مي توانيد از ايشان بپرسيد). باري ، زماني که سر کوچه آقا رسيدم ، سرگرد مزبور به من گفت : آقا...! اين وقت شب کجا مي روي؟ گفتم : شنيده ام آقا حالشان خراب است ، قلبشان کسالت دارد، گفتند آب ليمو برايشان خوب است ، اين شيشه هاي آب ليمو را برايشان آورده ام.
گفت : اين چرت و پرتها چيست مي گويي؟! آب ليمو چيه؟! گفتم : من از روي رساله ايشان تقليد مي کنم ، شنيدم کسالت دارند، اينها را خدمتشان آوردم.
گفت : مال کجايي؟ گفتم : مال ورامين.
گفت : چه جور اين وقت شب از ورامين به اينجا آمدي؟! گفتم : سر سه راه ورامين ماشين خراب شد، هرچه کردند درست نشد، از آنجا تا اينجا پياده آمدم ، لذا شب شد و دير شد. نگاهي «عاقل اندر سفيه» به من انداخت و متعجبانه مرا ورانداز کرد... من با قيافه اي حق به جانب افزودم : آقا، من با ايشان کار مخصوصي ندارم ، شما خودتان اين دو تا آب ليمو را بگيريد خدمت آقا بدهيد حالا من اعلاميه اي را که در جواب اطلاعيه ساواک نوشته ام در پشتم دارم خلاصه نگاهي به سر و وضع دهاتي من کرد و با پرخاش گفت : نه بابا... برو خودت بده ! از سر بازار تا در خانه آيت الله در حدود 30، 35قدم راه مي شد. من رفتم.
قفل در خانه ايشان سوراخهاي درشت آهني داشت که مي شد از لاي آنها داخل را ديد. در زدم.
در را که باز کردند ديدم فرزند بزرگشان آقا سيد محمود است که با من آشنا بود. مرا که ديد بسيار تعجب کرد که اين وقت شب و با اين قيافه به خانه آقا آمده ام! چون روزهاي ديگر، من با لباس و قيافه کاملا مرتب نزد آقا مي رفتم.
مانده بود که اين چه هيئتي است؟! گفت : آقاي والي ، اين چه بساطي است درآورده اي ، با قيافه دهاتي و دو شيشه به دست و آن هم اين وقت شب؟! گفتم : اين مرتيکه ، سر کوچه مراقب ما است ، زود در را ببند و مرا خدمت آقا برسان ، بعد جريان را به تو مي گويم.
از دم در و راهرو تا ته حياط، دست کم 40، 50متر فاصله بود. آقا داشتند آن وقت شب دوا مي خوردند. ايشان هم که مرا با آن وضع ديدند سخت شگفت زده شدند و گفتند: اين قيافه چيست براي خودت درست کرده اي و اينها چيست دستت گرفته اي؟! گفتم : آقا، لطفا جايتان را به من تعارف کنيد و مرا جاي خودتان بنشانيد و خود اين طرف بنشينيد، چون اين مرتيکه سرگرده ممکن است از سوراخ در، ما را بپايد. آقاي نجفي جايي که نشسته بودند کمي از سمت در پيدا بود. يک ديوار کوچکي بود که کنارش پله مي خورد و بالا مي رفت.
يک طاقي مانند بود. آقا دست مرا گرفت و تعارف کنان جاي خود نشانيد و دواهايش را آورد جايي که از کليد در ديده مي شد. اول حرفي که اين سيد بزرگوار با ناراحتي به من زد مربوط به مفاد اطلاعيه دولت مبني بر تفاهم آقايان با دستگاه بود. گفتم : مسلما دروغ است و آنچه از توطئه کارشناسان رژيم براي تحريک مردم بر ضد علماي مبارز به ذهنم آمده بود تعريف کردم و در پايان ، دست کردم مطلبي را که در پاسخ نوشته بودم درآورده و براي ايشان خواندم و گفتم بجا است اعلاميه اي به اين مضمون صادر شود و شما زيرش را امضا کنيد. فرمودند: دوباره بخوانيد. دوباره خواندم.
پسنديدند و همان را متن اعلاميه خود در پاسخ به اطلاعيه دولت قرار دادند. تنها يک بيت شعر به آن افزودند که چنين بود: بزرگش نخوانند اهل خردکه نام بزرگان به زشتي برد و تصرف ديگري در آن نکردند. اطلاعيه دولت را بالاي نوشته گذاشتيم و زير آن اعلاميه را قرار داديم که پاسخي استوار به آن مي داد. مرسوم نبود آقايان علما اطلاعيه دولت را در صدر اعلاميه خود قرار دهند. ولي من با آقا شرط کردم که اطلاعيه بدون امضاي دولت ، حتما بايد بالاي اعلاميه قرار گيرد و ايشان نيز پذيرفتند. مجموعا آنچه منتشر شد، يک حرکت ژورناليستي ، و از سبک و سياق معمول علما دور بود. پس از آماده شدن اعلاميه ، قيافه آقا که ابتدا بسيار نگران مي نمود بکلي عوض شد. زير آن را امضا کردند و صدا زدند: صغرا خانم (يا يک همچين اسمي). خانمي آمد، به وي گفتند: همين الان اين را به چاپخانه بدهيد چاپ کنند. او نوشته را گرفت و بلافاصله از پله ها بالا رفت و من فهميدم از پشت بام خانه آقا، راهي به بيرون وجود دارد که از طريق آن ، نامه ها و اعلاميه هاي سري را به خارج انتقال مي دهند يا به خانه مي آورند. همان نصف شب ، نوشته را بردند که چاپ کنند. خدمت آيت الله عرض کردم که اين اعلاميه بايد فردا صبح در شهرهاي تهران ، کرج ، ساوه ، قم ، اگر بشود اصفهان ، اگر بشود قزوين و زنجان و جاهاي ديگر، پخش شود که مامورين مرکز به دولت گزارش دهند که يک چنين اعلاميه اي صادر شده و دولت بفهمد توطئه اش فاش و برملا شده و دست از شيطنت بردارد. کار که تمام شد، همان شبانه از حضور آقا مرخص شدم و بيرون آمدم.
در بازگشت باز به سرگرد برخوردم که هنوز بيدار و مراقب اوضاع بود. با لحني مقدس مآبانه و بسيار ساده گفتم : آب ليمو را خدمت آقا دادم ، خيلي مرا دعا کردند و گفتند خيلي خوب شد اين آب ليمو را شما براي من آورديد، و ان شاالله ميدوارم که حالشان بهبودي پيدا کند. بعد به يارو گفتم : اجازه بدهيد دست و صورتتان را ببوسم و جلو رفتم ببوسم ، که نگذاشت و گفت : نه ، نه ، خداحافظ شما، خدا حافظ شما! چون ديد من هيچ چيزي همراه ندارم ، نه کتابي ، نه اسلحه اي و نه.
.. فرداي روزي که اعلاميه در نقاط مختلف کشور پخش شد و من از طرق گوناگون واکنشها و عکس العملهاي دستگاه را کاويده و زير نظر داشتم ديدم سخت متحيرند که سيد، چگونه و با همفکري چه کساني ، اين اعلاميه را با اين محتوا و اين گونه سريع تدوين کرده و منتشر ساخته است؟! و الحمدلله اين راز را تا وقتي که منقرض شدند نفهميدند ، و الا اگر مي فهميدند مسلما به قول معروف : تکه بزرگه من ، گوشم بود!.
کليشه اعلاميه مزبور را مي توانيد در جلد اول «بررسي نهضت امام خميني» تاليف حجه الاسلام سيد حميد روحاني ، صص 587-586 مشاهده نماييد.

علي ابوالحسني (منذر)

 

 

 

 


 

يک داستان شگفت
درباره انقلاب اسلامي

منبع: http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=28764&t=fp

 

 

 

جنبش انقلابي ملت ايران به رهبري امام خميني قدس سره ، بي گمان از جمله حوادث بي نظير در تاريخ اين مرز و بوم است که توانست با دستي خالي از هر گونه تسليحات نظامي ، اما متکي به الطاف و عنايات الهي ، به عمر رژيم پهلوي (که تا بن دندان مسلح بوده و قدرتهاي بزرگ شرق و غرب نيز مدافع آن بودند) پايان بخشد و بساط شاه و شاه بازي را براي هميشه از اين سرزمين برچيند.
پيرامون علل و عوامل مادي و ظاهري انقلاب بهمن 1357 ، تا کنون فراوان سخن رفته است و جا دارد که درباره ابعاد ناشناخته و پنهان اين جنبش تاريخ ساز نيز که رهبر فقيد انقلاب ، آن را «انفجار نور» و «معجزه الهي» مي ناميد تحقيقاتي صورت گيرد. در جريان انقلاب اسلامي چه در دوران شروع و گسترش 15ساله خونبار آن ، و چه در دوران پس از پيروزي که به تاسيس جمهوري اسلامي و ستيز سخت و مستمر همه جانبه آن با قدرتهاي استکباري انجاميد شواهد و دلايل بسياري وجود دارد که در مجموع حاکي از عنايات خداوند و حضرت ولي عصر(عج) به ملت و کشور به پاخاسته ايران است و نشان مي دهد که آن تحرک عظيم وبي سابقه در تاريخ ، بدون پشتيباني ها و مددهاي غيبي نبوده است.
در اين زمينه ، برخي از حکايات عبرت انگيز تاريخي در مبادي جريان انقلاب و در سالهاي سياه ستمشاهي رخ داده که در آن ميان نکته بسيار مهم و جالب توجه ، مکاشفات و روياهاي متعددي است اشخاص نگران از اوضاع کشور ديده اند که در برخي از آنها حتي به عمر رهبر فقيد انقلاب پس از پيروزي انقلاب نيز اشاره شده است! به دو مورد از اين روياها، يا مکاشفات شگفت ، اشاره مي کنيم:
1- آقاي علي اشرف والي ، از نقاشان و هنرمندان زبردست معاصرند که با يک واسطه (مرحوم آشتياني) از شاگردان کمال الملک بوده و مخصوصا شمايل زيبايي که از حضرت امير عليه السلام کشيده اند، پسند اهل ذوق افتاده است.
آقاي والي در عصر يکشنبه 21فروردين 1373 شمسي در منزل خويش در شمال تهران به حقير اظهار کردند: در ايامي که رهبر فقيد انقلاب اسلامي ، امام خميني ، دچار ناراحتي شديد قلبي شده و بدين منظور از قم به تهران منتقل و در بيمارستان قلب بستري و تحت عمل بودند، يک شب آقاي کاظم متحدين (پدر محبوبه متحدين) نزد من آمد و گفت : مي خواهم خدمت آقاي خامنه اي بروم ، شما هم مي آيي با هم برويم؟ گفتم :بلي ، من هم به ايشان ارادت داشته و دوست دارم ايشان را ببينم ، با هم به منزل ايشان مي رويم.
حرکت کرديم و تقريبا ساعت 9شب وارد منزلشان شديم که در خيابان ايران قرار داشت.
ايشان حضور نداشتند و ما حدود 3ربع ساعت منتظر شديم و حتي مي خواستيم برخيزيم و برويم که شام آوردند و خورديم و پس از صرف شام ، ايشان آمدند. پس از احوالپرسي ، آقاي متحدين از ايشان پرسيدند: حال امام (خميني) چگونه بود؟ وايشان با ناراحتي شديدي گفتند: دکترها خيلي نوميدانه صحبت مي کنند، حال آقا خوب نيست.
آقاي والي افزودند: مي دانيد که امام در فاصله اوايل بهمن تااواسط اسفند 58 در بيمارستان قلب بستري بود و هنوز حدود يک سال بيشتر از پيروزي انقلاب نگذشته بود. من گفتم : آقاي خامنه اي ، شما اضطراب و التهاب خاطر نداشته باشيد، حال امام خوب خواهد شد و ايشان 11سال پس از انقلاب حيات خواهند داشت ! آقاي خامنه اي از حرف من تعجب کردند و پرسيدند: آقا، شما از کجا اين مطلب را مي گوييد؟! (با آن وضع نگران کننده امام در بيمارستان ، و نيز شرايط بحراني انقلاب و کشور در آن زمان ، براي ايشان و هر کسي ، بسيار عجيب بود که شخصي قاطعانه بگويد: امام خوب خواهد شد و 11سال پس از انقلاب نيز عمر خواهد کرد!). گفتم : آقا، من هستم ، شما هم هستيد، چنانچه غير از اين که گفتم شد، شما حق داريد بياييد و مرا دروغگو و کذاب بخوانيد و هر چه دلتان مي خواهد درباره من انجام دهيد. لزومي ندارد من قسم بخورم ، بايد زمان بگذرد تا صحت و سقم گفته من روشن شود. مطمئن باشيد که حال امام بهبود خواهد يافت و ممکن هم هست که بعدا چند بار ديگر هم حالشان به هم بخورد؛ اما قطعا وجود مبارک ايشان پس از انقلاب ، 11سال عمر خواهد کرد. مطلب يادداشت شد و گفتگو به مسائل ديگر کشيد. آن شب گذشت و حدود 20تا 30روز ديگر، مجددا من به خدمت آيت ا خامنه اي رسيدم و ايشان گفتند: فلاني ، من مطلب شما را در بيمارستان به امام گفتم که يکي از دوستان شما مي گويد شما پس از انقلاب ، حداقل 11سال زنده خواهيد ماند و «الله يضاعف لمن يشاء» هم دارد. امام گوش دادند و چيزي نفرمودند. سپس آقاي خامنه اي از من خواستند راز دستيابي به اين حقيقت را به طور مبسوط برايشان شرح دهم و پرسيدند: آيا با علم اعداد يا جفر و اين گونه امور به اين مطلب رسيده ايد؟ گفتم : خير، هيچ کدام از اينها نيست ، اطلاع من در نتيجه خواب عجيبي است که 13سال پيش از بازگشت امام به ايران يعني در سال 1344 شمسي ديده ام ، و خواب را به شرح زير توضيح دادم : در سال 1344، بعد از تبعيد امام خميني به خارج از کشور، من در يک بحران شديد به سر مي بردم و نگران اوضاع بودم.
تا اين که يک شب در عالم خواب ، شخصي را ديدم که از يک بالکن بلند، که آن طرفش هواپيما بود، پايين آمد و پس از طي پله هاي زيادي که پايين بالکن بود به مستقبلين که من هم جزوشان بودم نزديک شد و با يک يک آنان دست داد تا به من رسيد. ادراک و دريافت من در عالم خواب ، اين بود که ايشان حضرت رسول اکرم صلي الله عليه و آله هستند و از يکي از غزوات برمي گردند. نکته اي که جلب توجه مي کرد آن بود که اولا حضرت عمامه اي که بر سرنهاده و لباس و ردايي که بر تن کرده بود، از نوع عمامه و لباس و رداي معمول روحانيان (چه شيعه و چه سني) نبود و به سبک خاصي بود. ثانيا روي مژه ها و ابروها و عمامه و شانه و سينه و آستين هاي ايشان گرد و غبار نشسته بود و چونان مسافري به نظر مي رسيد که از راه برسد و پر از گرد و خاک راه باشد. باري ، وي با تک تک کساني که به استقبال آمده بودند مصافحه نمود و خوش و بش کرد تا به من رسيد. سپس با من نيز مصافحه کرد و در حالي که من از مشاهده اين واقعه ذوق زده شده و مي گريستم ، سر در گوش من نهاد و 3بار به طور واضح و بلند و مسجل فرمود: صبر کن ، صبرکن ، صبر کن ! و بعد با لحني آهسته و به طور پياپي فرمود: صبر، صبر، صبر، صبر... تا نفسشان قطع شد. آنگاه حرکت کرده و رفتند و من نيز در عالم خواب به دنبالشان دويدم.
آقاي والي ، که از ذکر آن خواب شگفت ، سخت منقلب شده بود، گفت : عزيزم ! نمي دانم به چه زبان صحبت کنم.
حضرت مي رفتند و من نيز اشک ريزان به دنبالشان مي دويدم و مي گفتم : بلغ العلي بکماله کشف الدجي بجماله حسنت جميع خصاله صلوا عليه وآله !در راه ، حضرت برگشت و با تبسمي مليح به من نگريست و من گفتم : شفيع مطاع نبي \ کريم.
.. و بالاخره ايشان رفتند و رفتند تا به 11تن زن محجبه رسيدند که به هيئت زنان مراکشي بودند، با لباس سفيد و بدن پوشيده ، که فقط چهره آنها، آن هم از بالاي ابرو تا پايين بيني ، معلوم بود. جلوي پايشان نيز ريل و خط آهن بود. حضرت در کنار آنها ايستادند تا مثلا قطار بيايد و ايشان بروند. و در اين حال از خواب پريدم.
در انديشه بودم که اين چه خوابي است که من ديدم؟! برخاستم و 2رکعت نماز شکر گزاردم که در طول عمرم توفيق الهي نصيبم شد که پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله بدين گونه در خواب بر من تجلي کنند. نشستم و فکر کردم و گفتم : حضرت ، در کنار 11زن محجبه ايستادند تا قطار بيايد و بروند. زن در خواب ، تمثيل دنيا است ؛ مقصود از اين 11زن ، بايد 11بار گردش دنيا باشد. آنها هر يک قطعه اي از زمانند که بايد بگذرد تا موقع رفتن او برسد. سپس با خود گفتم : اين يک حادثه و واقعه اي است که 11سال بايد زمان بگذرد تا اتفاق بيفتد. پس از بيداري نيز باز حالت بسيار عجيبي به من دست داد که «خواب در بيداري» بود و در آن حالت چنين تعبيري به ذهن من رسيد و اين تعبير در جان من نشست و رسوخ کرد؛ اما اين که چه واقعه اي ، و مربوط به چه شخصي است ، سالها بر من مجهول بود (عکس امام نيز ممنوع بود و چنان نبود که در جامعه پخش بوده و در دسترس همگان قرار داشته باشد که من تطبيق کنم). آقاي والي افزودند: خواب فوق در سال 1344رخ داد که تا آمدن امام از پاريس به ايران 13سال طول کشيد. وقتي که امام وارد فرودگاه تهران شدند و عکس ايشان را در فرودگاه به من نشان دادند، ديدم بسيار شبيه صورت همان کسي است که 13سال پيش در خواب ديده بودم که از بالکن پايين آمد و با يک يک ما دست داد و به سمت آن 11زن رفت و منتظر قطار شد! همانجا با خود گفتم : اين فردي که با اين قيافه و هيئت از سفر آمده ، قطعا 11سال ديگر عمر خواهد کرد و بعد هنگام ارتحال وي فرا خواهد رسيد. آقاي والي همچنين گفتند: من تا مدتها مي پنداشتم که مبداء اين 11سال عمر امام را بايستي از همان زمان ورود به فرودگاه تهران بگيرم و لذا گمان مي کردم که ايشان در بهمن سال 1368 از دنيا خواهند رفت.
ولي بعدا ديدم که فوت ايشان 11سال پس از بازگشت به ايران ، ولي 8ماه زودتر از بهمن ماه 68اتفاق افتاد، آنگاه با توجه به گردآلود بودن چهره و عمامه و لباس آن شخص مسافر در خواب سال 1344 متوجه شدم که بايد اولا اين 11سال در واقع 11سال قمري است و بايد کاهش سال قمري را نسبت به سال شمسي درنظر بگيرم و ثانيا مبدا اين 11سال را از دوران اقامت امام خميني در عراق و احيانا هجرتش به کويت و پاريس بگيرم.
ايشان همچنين افزودند که : مقام معظم رهبري از خواب مزبور، و نويد من در سال 1358به ايشان ، کاملا مسبوقند و آن را چندين بار براي ديگران نقل کرده اند (پايان کلام آقاي والي).

علي ابوالحسني (منذر)

 


 

جلوه هايي از ذوق لطيف ايراني


  منبع: http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=28711&t=fp

 

 

اي کساني که ايمان آورده ايد، چنانچه برخي از شمايان از دين اسلام (به آيين جاهليت) بازگردند (باکي نيست) ، همانا خداوند در آينده گروهي را خواهد آورد که خود ، آنان را دوست مي دارد ، آنان را دوست مي دارد و آنان نيز دوستدار اويند؛ گروهي که نزد مومنان فروتن و خاکسار ، و در برابر کفار سرسخت و استوارند، در راه خدا مجاهدت مي ورزند و از سرزنش ملامتگران پروايي ندارند. اين مقام ، موهبت الهي است که به هر کس بخواهد، ارزاني مي دارد و خداوند بخشاينده آگاه است.
سوره مائده / آيه 53 شيخ طبرسي ، مفسر نامدار اسلام ، در کتاب «مجمع البيان» روايت مي کند که از پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله وسلم پرسيدند اين آيه در شان چه کساني نازل شده است؟ پيامبر، دست بر شانه سلمان فارسي نهاد و فرمود: هذا و ذووه.
يعني مراد از اين آيه ، سلمان و هموطنان او - ايرانيان - هستند. آن گاه فرمود: اگر دين (يا علم) ، همچون رشته اي به گردن ستاره ثريا آويخته باشد، مرداني از ايران بدان چنگ خواهند زد. از جمله خصوصيات ملت ايران که آنان را در طول تاريخ در ميان ملل جهان ممتاز کرده است ، هوش سرشار، ذهن وقاد و طبع و ذوق لطيفي است که با آن در عرصه فرهنگ و سياست - سره را از ناسره تشخيص مي دهد - و هرگاه ابزار و امکانات لازم در اختيارش قرار گيرد ، در کسب علم و دانش و بناي تمدني شکوهمند، از همگنان پيشي مي گيرد. سخن خداوند در قرآن و تفسير پيامبر گرامي او در ذيل آن (که مشابه آن در آيات و روايات ديگر فراوان آمده است) ناظر به اين حقيقت است.
جبران خليل جبران ، انديشمند مسيحي لبناني ، با اشاره به جايگاه مولاي متقيان علي عليه السلام مي نويسد: عرب ، حقيقت مقام و مرتبت وي را نشناخت ، تا اين که گروهي از همسايگان و يا برادران ايراني اعراب به پا خاستند و ميان جواهر و سنگريزه تفاوت گذاردند. بايد توجه داشت که وجود اين گونه امتيازات در برخي از ملتها و از جمله در ملت ايران هرگز مجوزي براي فخر فروشي آنها بر ديگر ملل و اقوام و تحميل سلطه نژادي بر آنان نيست ؛ اما انکار اين نوع امتيازهاي ذاتي نيز - که انکار واقعيت است - امري بيجا و بي دليل است ، چنان که در کلام خداوند و پيامبر گرامي اش با تعابير گوناگون به فضايل ذاتي ملت ايران اشاره شده و در عين حال ، ملاک کرامت و معيار برتري نزد خداوند ، (تقوا) قلمداد شده است.
امتيازهاي (ذاتي) ملل و اقوام ، به جاي آن که بهانه غرور و تفاخر آنان بر ديگران شود ، بايد دستمايه نيل به کمالات برتر و پيشي گرفتن از ديگران در ميدان فضايل شود. پس نه واقعيات را انکار کنيم و نه به ورطه غرور و فخرفروشي درغلتيم ؛ بلکه آن را نردبان صعود به اوج کمال و ترقي علمي و معنوي بدانيم.
و خود را شاکر اين نعمت و شايسته برخورداري از اين موهبت نشان دهيم.
به هرروي ، در هوش سرشار و ذهن وقاد و ذوق لطيف ايرانيان ، جاي هيچ ترديدي نيست و اگر کساني در اين باره کمترين شکي دارند، نشان دهند کدام ملت همچون ملت ايران ، در طول تاريخ پر فراز و نشيب خويش ، اين همه حکيم ، رياضيدان ، منجم ، فقيه ، محدث ، اديب ، شاعر، سياستمدار و سردار جنگي کم نظير تحويل داده است؟ بزرگاني همچون فارابي و بوعلي سينا و شيخ اشراق و ميرداماد و صدراي شيرازي و علامه طباطبايي و شهيد مطهري ، يا زکرياي رازي و ابوريحان بيروني و خيام و خواجه نصيرالدين طوسي ، يا شيخ صدوق و شيخ طوسي و علامه مجلسي و شيخ انصاري و محدث نوري ، يا فردوسي و خاقاني و سعدي و حافظ و ملاي رومي و اديب پيشاوري ، و يا خواجه نظام الملک طوسي و قائم مقام فراهاني و اميرکبير و شاه اسماعيل صفوي و نادرشاه افشار و... و اگر باز هم شک و ترديدي دارند ، اظهارات شخصيت هاي بزرگ و آگاه همچون گوته آلماني و جواهر لعل نهروي هندي و اقبال لاهوري و ديگران را درباره چهره هاي شاخص علمي و ادبي و سياسي اين کشور بخوانند و در آن نيک بينديشند... چرا راه دور برويم؟ در همين عصر ما - که آفتاب تمدن کهن ايران به افول گراييده است - کساني چون پروفسور غفاري و پروفسور رضا در محاسبات دقيق فني و رياضي آپولو (11معجزه تکنيک قرن) دست داشتند و حاصل زحمات خطير آنان و همکاران امريکايي شان بود که فضاپيماي عجيب در تير 1348 (ژوئيه 1969) فاصله عظيم زمين تا ماه را درنورديد و سرنشينان آن (نيل آرمسترانگ و دو فضانورد امريکايي ديگر) به عنوان نخستين انسان ها گام بر کره ماه نهادند. (مجله اطلاعات هفتگي ، جمعه ، 27تير 1348) نمي گوييم : هنر نزد ايرانيان است و بس ؛ بلکه مي گوييم : ايرانيان مردمي خوش ذوق و هنرمندند. مشفق کاظمي ، نويسنده کتاب «تهران مخوف» ، و سفير اسبق ايران در سوريه ، که طي سفري به ترکيه از موزه بزرگ و معروف توپکاپو در استانبول ديدار کرده است ، مي نويسد:بيشتر چيزهايي که در آن موزه به معرض نمايش گذاشته شده بود بويژه کتابها و خطوط، همه فارسي بود و همه از سرپنجه هنرمندان ايراني به وجود آمده بود که حوادث روزگار، آنها را به خاک عثماني کشانيده بود؛ اما آنچه بيشتر مرا خشنود و بلکه مغرور مي کرد، تفاوت فاحشي بود که ميان سلاحهاي قديمي ساخت ترک و ايران ، بويژه زره ها به چشم مي خورد که سلاحهاي ما از منتهاي ظرافت بهره داشت و کار آنان بسي زمخت مي نمود. (روزگارها و انديشه ها ، مشفق کاظمي) دکتر غلامعلي حدادعادل مي گفتند: چند سال پيش در المپياد رياضي ، ممتحنان ، پرسش سختي براي شرکت کنندگان در جلسه طرح کردند و سوال مزبور آن چنان دشوار انتخاب شده بود که 6تن دانشجوي متعلق به يکي از کشورهاي مهم شرکت کننده در المپياد (که اعضاي آن معمولا پيروز از جلسات آزمون بيرون مي آمدند) هيچکدام نتوانستند آن را بدرستي پاسخ گويند اما دانشجويان ايراني حاضر در جلسه نه تنها به پرسش ياد شده پاسخي درست و استوار دادند؛ بلکه هر کدام به شيوه اي خاص و متمايز از يکديگر، راه حلي براي مساله يافته بودند! و ممتحنان از مشاهده اين صحنه ، آن چنان درشگفت شده بودند که يکي از آنها ورقه آزمون دانشجويان ايراني را کپي کرده بود و به عنوان پديده اي بس شگفت ، به اين و آن نشان مي داد! جا دارد نسل جوان کشورمان ارج والاي خود و ملت خويش را - به عنوان ملتي تمدن ساز- نيک بشناسد و با همت و سعي و تدبير- اسباب تجديد مجد و شکوه نياکان را فراهم آورد. ذوق سرشار و طبع لطيف ايرانيان ، جلوه هاي گوناگون دارد؛ يکي از نمودهاي بارز آن ، در شعر و ادب ، و نمود بارز ديگرش در طنزها و شوخي ها و لطيفه گويي هاست ، در حل معضلات سخت علمي و ابداع نظريات فلسفي و در عرصه سياست و... غيره نيز به گونه اي جلوه گر است.
(و اگر نهال اين استعداد، در پاره اي از اعصار به علت وجود موانع گوناگون مانند فساد حکومتها و توطئه استعمار، چنان که بايد به ثمر ننشسته ، مطلب ديگري است ). مشابه اين مضمون ، يعني هوش و استعداد برتر ايراني ها نسبت به ديگران را در باب کلاسهاي رياضي آلمان يا ديگر کشورهاي پيشرفته اي نيز که پاره اي از محصلان ايراني در آن شرکت دارند، شنيده ام.
پيش از آن که به برخي از جلوه هاي خوش ذوقي ايرانيان بپردازيم ، بايد خاطرنشان کنيم که : «ذوق لطيف ايراني» صرفا براي تفنن خواننده ، و چيزي از سنخ «بخوانيم و بخنديم» يا «گوناگون» نيست ؛ بلکه مي کوشد در قالب طرح مطالب شيرين و جذاب ، جلوه هاي گوناگون ذوق و هنر مردم اين سرزمين را در شوون و عرصه هاي مختلف نشان دهد. در معني ، موزه يا نمايشگاهي از هنرها و هنرورزي هاي ايراني مسلمان بوده و بر آن است که نسل حاضر را به استعداد خارق العاده و سرشار خويش در ميدان ابداع و ابتکار واقف کند و وي را متوجه اين موضوع کند که مشکلات موجود، به دست تواناي او کاملا قابل حلند و اگر برخي از مشکلات تاکنون بدون حل مانده اند يا احيانا کلافي سردرگم مي نمايند، نه از بي استعدادي و ناتواني ايراني در حل آنها بلکه از علل ديگر نظير بي همتي و عدم عزم و اقدام جدي به حل آنها، سرچشمه مي گيرد، و به شرط عزم و اراده جدي ملي ، تمامي مشکلات اين ملت ان شاءالله بسرعت قابل رفع است.
از خوانندگان عزيز نيز مي خواهيم چنانچه مطالب جالبي از اين دست دارند، براي ما ارسال کنند تا حتي الامکان به چاپ آن اقدام کنيم.
از اين پس پاره اي از داستان ها - که حاکي از ذوق لطيف و طبع ظريف ايرانيان است - از نظر علاقه مندان خواهد گذشت.
در اين شماره ، ذوق لطيف ايراني را با جلوه هايي از ذوقيات اديب الممالک فراهاني آغاز مي کنيم.

علي ابوالحسني (منذر)

 


 

ابهام زدايي از يک فراز
مهم تاريخي پس از شهريور 20


  منبع: http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=28348&t=fp

 

 

نصرالله انتظام (1360 - 1279ش) از کارگزاران عصر پهلوي است که به مقامات مهمي چون وزارت خارجه و رياست کنگره حزب رستاخيز رسيد.
زمان دکتر مصدق ، سفير ايران در امريکا بود و چون شديدا مظنون به وابستگي به انگليس بود و قرائني نيز دال بر ارتباطش با شرکت نفت انگليسي جنوب وجود داشت ، مصدق هنگام ديدار با رئيس جمهور امريکا (مهر1330) طي برخوردي زننده با انتظام ، وي را از حضور در جلسه مذاکرات محروم ساخت و بعدا نيز از سفارت برکنار کرد. پس از کودتاي 28مرداد ، انتظام که با عاملان امريکايي کودتا ، همکاري صميمانه داشت مجددا به سفارت در امريکا منصوب شد. او و پدرش فراماسون بودند و خود در خاطراتش به اين امر تصريح دارد به نقش او در شناسايي اسرائيل توسط دولت ايران نيز در تاريخ اشاره شده است.
در اواخر سلطنت رضاشاه رئيس تشريفات دربار شد و تا اوايل سلطنت محمدرضا اين مقام را حفظ کرد. با فروغي دوستي ديرينه داشت و بخشي از ترقي سياسيش را مرهون وي بود. در همين زمينه ، در خاطراتش فصلي را به دوران همکاري با فروغي وزير دربار اختصاص داده و به مناسبت ، حکايت زير را نقل مي کند: «اغلب خطابه هايي که.
.. محمدرضا شاه در راديو مي فرمودند يا... به قلم فروغي بود و يا در تهيه آن نظر داشت.
در تابستان 1321 هنگامي که فروغي وزير دربار بود روزي به من گفت : «اعلي حضرت ميل دارند نطقي در راديو بفرمايند، چون در حال حاضر موجب و حاجتي نمي ديدم عرض کردم بهتر است منتظر موقع مناسبي مثلا جشن مشروطيت بشويم و آنچه در نظر است در آن موقع بفرماييد. ايشان هم عرض مرا پذيرفته و دستور تهيه نطقي دادند». چندي از اين صحبت گذشت و جشن مشروطيت نزديک شد. روزي که حضور شاه بودم مسوده اي را که فروغي تهيه کرده بود ارائه فرمودند و از درآمد بيان و مندرجات نطق شکايت داشتند. من هم.
.. ايرادات شاه را وارد دانستم.
چه.
.. شباهتي به ساير نوشته هاي فروغي نداشت.
شايد علتش هم اين بود که.
.. به اکراه تهيه کرده بود... روز بعد اعلي حضرت مرا به.
.. منزل شخصي شان.
.. احضار فرمودند و يک سلسله يادداشتهايي که بايد جايگير آن نطق شود به من ارائه دادند. معلوم شد با ديگري مشورت کرده و آن شخص يادداشتها را تنظيم نموده.
يادداشتها را خواندم و ديدم جدا جدا شايد مطالب جالبي داشته باشد، ولي بهيچوجه مرتبط نيست و صرف نظر از سستي انشا ، شنونده نتيجه اي از آن نمي گيرد... فرمودند: «...يک ساعت ديگر بر مي گردم ، بايد در همين دفتر من بنشيني و تا برگشت من نطقي تهيه کني». چون مطالب يادداشتها به نظر اعلي حضرت خوش آمده بود چاره اي جز اينکه لااقل اساس آنها را در نطق بگنجانم نداشتم.
تنها کاري که مي توانستم کرد اين بود که افکار متشتت را به نحوي به هم بچسبانم تا بلکه به گوش شنونده ناموزون و نامربوط نيايد. اعلي حضرت که برگشتند و مسوده مرا ديدند پسنديدند و امر به پاکنويس فرمودند. عرض کردم : «اگر فروغي وزير دربار هم نبود باز جا داشت اعلي حضرت در نطقي که مي فرماييد از او مشورت کنيم تا چه رسد به اينکه وزير دربار در دسترسشان باشد». شاه عرض مرا پذيرفت و فرمود: فردا... به اتفاق بياييد تا براي آخرين بار مسوده را با هم بخوانيم». انتظام مي افزايد: براي طرح مساله با فروغي ، در محظور شديد اخلاقي قرارداشتم ، ولي نهايتا «به صورت سربسته به ايشان فهماندم که شاه نطق» شما «را نپسنديده و يادداشتهاي ديگري که داشتند به من دادند...». خوشبختانه فروغي حساسيت نشان نداد. «در ساعت موعود شرفياب شديم و سه نفري براي ملاحظه مسوده نشستيم.
فروغي گفت : شما يک بار نطق را از سر تا ته بخوانيد تا من گوش بدهم.
در طي قرائت هيچ ايرادي نگرفت و همين که خواندن تمام شد گفت : روي هم رفته خوب تهيه شده و اثري که در من کرد مطلوب بود. حالا بياييد دوباره مرور کنيم و اگر لازم ديديم حک و اصلاحش کنيم.
..». آقاي انتظام به هويت نويسنده يادداشتها اشاره نمي کند ، در حاليکه بعيد مي نمايد وي نام نويسنده آنها را از شاه جويا نشده يا شاه نام وي را از او مخفي کرده باشد. بايد گفت يادداشتها (و در واقع : مقاله) مزبور، اثر فکر و قلم آيت ا لله حاج شيخ حسين لنکراني (روحاني مبارز دوران معاصر، معروف به «مرد دين و سياست») بوده و پيش نويس آن در ميان اوراق بجا مانده از ايشان يافت مي شود. آقاي انتظام ظاهرا حدس نمي زده که از نوشته لنکراني اثري باقي مانده و روزي آن را با متن منتشره نطق شاه مقايسه کنند! لذا علاوه بر سانسور نام وي ، در گزارش ماجرا (ظاهرا روي انتقام از لنکراني که با ايادي دربار و عناصر ماسوني سر ستيز داشت) عنان قلم را رها کرده است.
در واقع ، آنچه که شاه به انتظام داد و با مقداري حک و اصلاح ، زمينه نطق وي در راديو قرار گرفت «يک سلسله يادداشتها»ي پراکنده و نامربوط! نبود، بلکه چنانکه خواهيم ديد مقاله اي کامل و داراي انسجام خاص خود بود. ادعاي انتظام مبني بر سستي انشاء و بي ربطي يادداشتها! نيز مبالغه آميز بوده و خوانندگان هوشمند ، خود داوري خواهند کرد. بهر روي آنچه مهم است طرح و سوژه مطلب است که آن را لنکراني داده است.
در همان نخستين بند نطق منتشره شاه (در راديو و مطبوعات)، نثر خاص لنکراني و ادبيات وي جلوه گر است : «جشن مشروطيت و آزادي ايران را با همان زباني که خود شماها معمولا به هم تبريک مي گوييد به ملت ايران ، يعني به خودم و شما، تبريک مي گويم.
در اين عيد ملي و جشن و سرور، خود من هم صميمانه شريک شادماني شما هستم ، ولي اي کاش اين شادماني توام با ملال و تاثر اوضاع اسف آور و غم انگيز فعلي جهان نبود و ابناء نوع ما در آتش جنگ نمي سوختند».

مفاد پيش نويس لنکراني


لنکراني ، در پيش نويس ، ضمن اشاره به لزوم بهره مندي کامل از دستاورهاي علمي و فني تمدن جديد ، و پرهيز از وسيله قراردادن آنها براي جنگهاي خانمانسوز جهاني ، بر لزوم رعايت اصول و عناصر مهم زير از سوي دولت و ملت تاکيد مي کند:
الف ) آزادي نظر و تنوع ديدگاههاي سياسي و مسلکي در جامعه ، و درعين حال ، وفاق و اتحاد گروهها و احزاب در راه حفظ مصالح و منافع ملي و پرهيز آنها از کشمکشهاي تند سياسي در شرايط آن روز ايران که در اشغال متفقين بود.
ب) جديت کارمندان دولت در انجام وظايف محوله.
ج) نظارت جدي وکلاي مجلس و مطبوعات بر کار دولت و انتقاد از عملکرد آن ، با حفظ عفت بيان و پرهيز از ايجاد شايعه عدم وجود همکاري و صميميت بين دولت و ملت.
د) اهتمام ثروتمندان به دستگيري از فقرا در شرايط قحطي و جنگ.
ه) پرهيز تجار و ملاکين از احتکار ارزاق عمومي ، و قراردادن کالاهاي مورد لزوم جامعه به قيمت مناسب در اختيار مردم.
و) عزم و بسيج ملي براي ايجاد يک نهضت اخلاقي در راه کمک به بينوايان ، و گسترش اخلاق فاضله در جامعه.
ز) مباهات شاه و ملت به اسلام و تشيع «که دين رسمي و مذهب ملي» ايرانيان بوده و سودمندي «احکام» جهاني آن «براي اقليتهاي ديني.
.. ، کمتر از» سود «آن براي خود مسلمانان نيست».

نکته ها و ظرايف پيش نويس


در مقايسه پيش نويس لنکراني با متن ويراسته آن (توسط انتظام و شاه و فروغي) نکات مهم زير به چشم مي خورد:
1- لحني را که وي براي نطق شاه برگزيده ، لحن پيشنهاد و تذکر و خواهش دوستانه از ملت و دولت است ، نه دستور و تحکم.
تعابيري چون : آيا بهتر نيست ، آيا سزاوار نيست ، خوشحالم که همه متوجهيد، من چون خودم چنين ام خيال مي کنم شما هم.
..، در نوشته لنکراني موج مي زند و اين در حالي است که ، با دستکاري هاي بعدي (توسط انتظام و...)، لحن فروتنانه نطق ، کمرنگ و جنبه تحکم آميز آن تقويت شده است.
چندانکه شاه ، مردم را به وظايفشان (که لابد نمي شناسند!) آشنا مي سازد و تعاليم لازمه را به دولت مي دهد: «اگر ملت را به وظايفش آشنا مي سازم براي اين است که امروز عيد مشروطيت ، و خطابم به ملت است.
..» يا: «هر چند در اين باب تعليمات لازمه به دولت داده شد...». اتخاذ لحن فروتنانه و خواهش آميز براي نطق شاه از سوي لنکراني ، بي دليل نبود. چه ، به باور وي : شاه ، طبق قانون اساسي ، مقامي کاملا غير مسوول و (بلاملازمه ) فاقد حق دخالت در امور کشور بود. بنابراين جايي براي تحکم و فرمان وي به دولت و ملت وجود نداشت.
علاوه ، اين شاه بود که بايد از سرنوشت پدر ديکتاتور خويش عبرت مي گرفت و با کسب رهنمود از رجال بصير ملي ، به وظايفش آشنا مي شد، نه بالعکس ! گفتني است که ، لنکراني در نوشته خود که قرار بود در سالگرد «مشروطيت» (بخوانيد: نفي استبداد و تحديد سلطنت) توسط شاه خوانده شود به اشکال گوناگون بر مساله «حکومت آزاد ملي» (در برابر رژيم «استبدادي» و «وابسته») تاکيد کرده است.
توجه به فراز پاياني نوشته ، ظرافت امر را روشن مي کند: «اين است که من ، پادشاه شما، پادشاه مشروطه شما، پادشاه حکومت ملي شما، پادشاه حتما آزاديخواه شما چون از لحاظ مليت يکي از افراد شما هستم ، چه مانعي دارد در عين پادشاهي ، مثل يکي از شماها به زبان يک فرد خيرخواه ايراني شما را اي برادران و خواهران ملي من ، به نام ايرانيت ، به نام اسلاميت.
..، دعوت به تعاون و مواسات مي کنم.
..».
2- جملات پاياني نوشته لنکراني حکايت از آن دارد که وي همچون ديگر فقيهان به «جامعيت و کمال» دين اسلام (تشيع) معتقد بوده و نجات مسلمين را در گرو اجراي احکام آن مي شمارد. مع الوصف از توجه به اقليتهاي ديني غافل نبوده و جالب است که از سودمندي اجراي احکام اسلام در کشور (حتي براي آنان) سخن مي گويد. به ديده وي : اصولا «مليت ايراني » چيزي جدا يا در تقابل با «اسلام » نيست ، بلکه آن دو (= ايرانيت و اسلاميت) با انسانيت ، سه ضلع مثلثي را مي سازند که پيشرفت و سعادت مردم ايران در بستر آن شکوفا مي شود.

زهر خند تاريخ!


زماني که پيش نويس نطق شاه توسط لنکراني تهيه مي شد، سهيلي نخست وزير وقت استعفا داده ( 8مرداد1321) و زمينه براي رياست وزرايي احمد قوام فراهم مي شد. شاه نطقش را 14مرداد در راديو ايراد کرد و متن آن روزهاي 18 - 15مرداد در روزنامه ها منتشر شد. 12مرداد فرمان شاه مبني بر نخست وزيري قوام صادر و مجلس 10روز بعد به کابينه او راي داد. 4روز پس از نطق شاه در راديو، شادروان محمود مصاحب (دوست و دست پرورده لنکراني) مقاله اي راجع به مبرا بودن شاه از مسووليت و اينکه او بايد سلطنت کند نه حکومت ، در روزنامه آزاد (مدير: عبدالقدير آزاد، ش 78) نوشت و در آن چنين تيتر زد: «آقايان ، دست شاه را آلوده نسازيد. بگذاريد شاه سلطنت کند و دست به حکومت نزند. اين است راه رستگاري شاه و پيروزي ملت!». 17آذر آن سال نيز عمال دربار به همدستي قدرتهاي خارجي (براي برکناري قوام از نخست وزيري) بلوايي به عنوان نان در سطح پايتخت به راه انداختند که به تاخت و تاز اوباش در سطح شهر انجاميد و حتي خانه نخست وزير از حمله آشوب طلبان ايمن نماند. اما آيت الله لنکراني که انگشت بيگانگان و عمال ديکتاتوري 20ساله را در آن ماجرا دخيل مي ديد با همه توان به مقابله برخاست و قوام نيز پايداري نشان داد. 29خرداد 1322لنکراني با نام مستعار و عنوان «روز روشن» مقاله اي در روزنامه رهبر بر ضد ديکتاتوري شاه ، و تشريفاتي بودن (و هيچ کاره نبودن) مقام سلطنت در قانون اساسي ، و تنقيد شديد از دستبرد علي اکبر داور به اصل 81قانون اساسي (که براي محو استقلال قضايي و دخالت شاه در قوه قضاييه صورت گرفت) نوشت و در آن تاکيد کرد که : «من که حاضر نيستم دوباره با اوضاع گذشته روبه رو شوم ، آيا شما حاضريد؟ همت کنيد مردانه بکوشيد و تن به زير بار مذلت ندهيد». بدين سان ، آتش مخالفتي ميان لنکراني و دربار درگرفت که هر روز دامنه و عمق بيشتري يافت و سرانجام با يورش سختي که لنکراني در جريان آمدن فقيه تبعيدي عصر رضاخان (آيت الله قمي) به پايتخت ، به عمال دوران ديکتاتوري (که بر کشور حاکم بودند) برد مقدمات ترور نافرجام وي فراهم شد که خود داستاني خواندني دارد. نطق شاه در مطبوعات آن زمان (ستاره هفتگي براي توده ، مدير: احمد ملکي ، ش1373، 16مرداد روزنامه اطلاعات ، ش4959، 15مرداد؛ تجدد ايران ، ش 3274، 15مرداد؛ نجات ايران ، ش 86، 18مرداد) درج شده و از آنجا که تنگي مجال اجازه درج متن منتشره و مقايسه آن را نمي دهد ، جويندگان را به مآخذ فوق ارجاع مي دهيم.
پيش نويس لنکراني ، آن گونه که از شماره گذاري خود ايشان در بالاي صفحات بر مي آيد ، متاسفانه دو صفحه نخست آن مفقود شده و آنچه نزد ما است از صفحه 3شروع مي شود. ذيلا توجه شما را به متن پيش نويس لنکراني (که بر روي دفتر يادداشت مزبوط به دهه 1320 مرقوم شده) جلب مي کنيم:

آتش افروزي ابرقدرتها و صلح طلبي ايران


... به ضرر خود سوء استفاده نمي کرد. کاش تمدن به معناي حقيقي خود، رهبر انسان به طرف سعادت و امن و امان و دوستي و برادري مي شد. بلي ، ما هم بايد بيش از اينها يعني به حد اکمل از علوم و صنايع عصري بهره مند شويم ولي در عين حال بايد اين حقيقت نصب العين همه ماها باشد که علم و صنعت را وسيله افنا و امحاء نوع خود قرار ندهيم.
کاش جنگ نمي شد؛ حال که جنگ شد کاش زودتر متارکه واقع مي شد. کاش ريشه جنگ از عالم بر مي افتاد. ملت من ! البته همه بايد متوجه باشيم که در موقع مهمي از تاريخ عالم قرار گرفته ايم ؛ و گويا از لحاظ تاريخ ، اين امر محرز باشد که دنيا روي هم رفته در هيچ زماني گرفتار چنين اوضاع مدهش فجيع همه جايي نشده است.
بلي ، خواهي نخواهي اثرات و تبعات اين جنگ عالمگير ، کشور صلح دوست ما را هم بي بهره نگذاشته ؛ ولي بايد خوشحال باشيم که در عين حال ملت ما از ميدان خصومت و جدال برکنار است و همه ما بايد از خدا بخواهيم که عواطف ملي صلح جوي ايرانيان مورد احترام و شفقت سايرين قرار گيرد.

دعوت احزاب و گروهها
به اتحاد براي حفظ مصالح ملي


هموطنان من! ملت ايران! در چنين موقع مهمي است که اقوام و ملل مي توانند لياقت ملي و متانت اجتماعي خود را نشان دهند. ممکن است در مواقع عادي افراد و طبقات يک ملت آزاد، براي يک مقصود مقدس نهايي مشترک راههاي مختلفي پيش گيرند که تعدد طريق ، آنها را در سبک عمل داراي نظريات متفاوتي معرفي کند که گاهي به شکل کشمکشهاي حزبي و طبقاتي جلوه گر مي شود. اصولا اين وضع تا حدي هم از لحاظ يک مملکت آزاد ، از امور عادي و شايد تا حدودي هم لازم باشد. ولي خوشحالم که همه متوجهيد در مواقع غير عادي ، يعني مثل اين روزها، چقدر کشاکش داخلي مضر است.
در اين مواقع است که همه طبقات ملتهاي زنده عالم ، نظرهاي مختلفه مسلکي و مرامي را که طرق نيل به يک منظور مشترک است ولو موقتا براي حفظ همان منظور مقدس مسکوت گذارده و بر روي يک موضوع مهم اساسي که مقصد و مقصود همه است همکاري مي کنند. هموطنان ! آيا سزاوار است اصول مقاصد ملي ما، فداي فروع شود؟ آيا سزاوار نيست که ما وحدت ملي خود را که بحمد الله در واقع به تمام معني در حد اکمل بين عموم اولاد ايران حکمفرما است ، صورتا هم ابراز و اثبات نماييم؟

توصيه به اعضا و کارمندان دولت :
وظيفه شناس باشيد!


آيا در اين موقع سخت احتياجي به اين هست که به هيئت دولت و تمام کارمندان رسمي و افراد مرتبطه به حکومت ، تذکر داده شود که خوب است زندگاني آنها منحصرا برروي اسقاط تکليف نباشد، بلکه شايسته است اعمال خود را بر روي انجام وظيفه اجرا نمايند. يعني بدانند که علاوه بر عنوان رسمي هريک آنها...

توصيه به مجلس و جرايد:
انتقادها سازنده باشد!


آيا احتياجي به اين تذکر هست که البته لازم است آقايان نمايندگان مجلس شوراي ملي در انتقادات و مراقبتهاي اصلاحي خود نسبت به اعمال دولت ، يک رويه خيلي جديتري هم اتخاذ نمايند که دفع خطاهاي محتمله شده باشد ولي در عين حال مقتضي است با سبک متناسب که تاثير خود را کاملا ببخشد هر سوءظن و حدس غلط را هم راجع به عدم وجود همکاري و صميميت بين دولت و ملت رفع کنند؟ آيا بهتر نيست که آقايان مديران و متصديان جرايد و ارباب قلم و رجال مطبوعاتي که هدايت کنندگان جامعه هستند و از لوازم حتمي حکومت آزاد ملي به شمار مي روند، در عين اينکه بر حسب وظيفه ملي بايد مراقب کوچکترين جريان عمومي بوده و چيزي از دعوت به خير و تحذير از شر فروگذار نکنند اين را هم متوجه باشند که هر قدر اين اعمال ارشادي آنها با متانت تر باشد و هر قدر عفت قلم را بيشتر رعايت کنند و جنبه هاي نوعي را زمينه نگارشات کذا قرار داده و در غير موارد لزوم وارد شئون شخصي مردم نشوند بر آبرو و حيثيات خود و ملت خود افزوده اند؟ آيا اگر افراد و دسته هايي از روي خبط و عدم توجه ، خداي نخواسته ناامني را تقويت و احترام لازم را به نفوس و اموال و حيثيات هموطنان خود رعايت نکنند بهتر نيست که حتي الامکان مردمان صالح با عمال دولت خودشان در نصيحت و هدايت آقايان همکاري نمايند که منتهي به اضطرار دولتها در اعمال خشونت نگشته ، عضو و يا اعضايي از پيکر ملت ايران قطع نشده باشد؟ آيا سزاوار نيست که ملت ، مصلحت واقعي را بيشتر مراعات و از رويه هاي بلااراده اي که ممکن است در نظر ديگران تعبير به تظاهرات نامطلوب شود تحرز جسته و دوستيها ، دولتيها؟ را دچار سوء تفاهم نسازند؟!

به فکر محرومان باشيم
و تجار و ملاکان احتکار نکنند!


آيا موقع مهم فعلي ، عواطف اشخاص متمکن و ثروتمند را تهييج نمي کند که بيشتر از مواقع عادي به فکر ضعفا افتاده و زيادتر در مقام مواسات و دستگيري از مستمندان برآيند. آيا خوبتر نيست که آقايان تجار و ملاکين و بالاخره تمام آنهايي که ارزاق عمومي و احتياجات همگاني به وسيله آنها تهيه و در دسترس مردم گذارده مي شود، به منافع متناسبي ساخته و سماحت و جوانمردي کرده و قانون تصاعد قيمتها را در مورد روزي مردم.
.. ، که خودشان هم از همان مردم و مردم هم از خود آنها هستند، به طور غير محدود جاري نسازند. البته دولتها هم ، که از خود افراد مردم اند، متوجه خواهند بود که ثبات قيمتها هم بايد رعايت شود. بايد به ياد بياوريم روزهايي را که از تاسف کم محبتي به بندگان خدا، گرفتار سخت ترين عذابها يعني عذاب وجدان شويم.
آيا يک انسان شريف راستي مي تواند تماشا کند و ببيند يک هموطن او، يک همنوع او خير، يک حيوان بي زبان در عذاب گرسنگي است و شخص از مازاد معيشت خود لااقل به قدر قوت لايموت در حدود امکان و توانايي به او کمک ندهد؟ من چون خودم نمي توانم نسبت به اين گونه مناظر که اميدواريم خدا نياورد فقط تماشاچي باشم و احکام وجدان را محترم شمرده و به خواست خدا حتي المقدور مواسات خواهم کرد، خيال مي کنم که شماها هم از قيام به وظايف انساني و مساعدت نسبت به هم دريغ ننماييد.

طبقات متمکن از اسراف و تجمل بپرهيزند!


آيا در چنين مواقع تنگ افراد هر ملت عاقلي وظيفه دار نيست که از تفننات و تکلفات و زياده رويهاي مواقع عادي ، خودداري کرده و تا آخرين حد امکان قناعت و صرفه جويي و اکتفا به حد اقل را زمينه معيشت خود قرار دهند و از اسراف و تبذير حتي نسبت به کوچکترين چيز خودداري نمايند؟ خيال مي کنم بهتر است اين باشد که حذف قيود و تشريفات و ساده کردن زندگاني از حيث خوراک و پوشاک و معاشرت و رسوم پذيرايي ، از طبقه هاي بالا شروع و سرايت به طبقه هاي ديگر شود که اجراي آن براي همه سهل و آسان گردد و بر احدي گران نيايد. افتخار مي کنم که مسلمان وشيعه ام ! من شکر مي کنم و شما هم شکر کنيد که بحمد الله تحت تربيت و تعليم بزرگترين دين جامعي زندگاني مي کنيم که در پرتو دستورات عاليه او تمام احتياجات مادي و معنوي خود را مي توانيم تامين کنيم.
و باز هم مباهات مي کنم ملت من ، شما هم مباهات کنيد که شريعت اسلام و طريقه جعفري که دين رسمي و مذهب ملي ما است ، قواعد و احکامي را از لحاظ عموم اهل عالم در دسترس گذارده که وقتي توام با سبک عمل و رويه حضرت خاتم النبيين و خاندان عظيم و اصحاب کبار و پيروان آن حضرت مي شود مي بينيم آثار نافعه آن براي اقليتهاي ديني ممالک اسلامي ، کمتر از آثار آن براي خود مسلمانان نيست.

چه مانعي دارد ، در عين پادشاهي
مثل يکي از شماها باشم


... اين است که من ، پادشاه شما ، پادشاه مشروطه شما، پادشاه حکومت ملي شما، پادشاه حتما آزاديخواه شما چون از لحاظ مليت يکي از افراد شما هستم ، چه مانعي دارد در عين پادشاهي ، مثل يکي از شماها به زبان يک فرد خيرخواه ايراني شما را اي برادران و خواهران ملي من ، به نام ايرانيت ، به نام اسلاميت ، به نام انسانيت ، دعوت به تعاون و مواسات مي کنم و از خدا مي خواهم که در اين موقع سخت عالم ، همه و همه متحدا با يک نهضت اخلاقي ، با يک قيام وجداني ، با يک عاطفه عمومي ، نيات خير خود را به مرحله عمل گذارده و به وسيله بي غرضي ، بي طمعي ، نوع پروري ، بشر دوستي ، همدردي با هم ، کارگشايي براي هم ، و کمک به بينوايان ، دستگيري از درماندگان ، صفا، وفا، محبت ، صميميت ، و ساير صفات حسنه و ملکات فاضله ، باعث مزيد افتخار و سربلندي هموطنان دور از وطن خود در تمام اقطار عالم شويم ! ملت من ، من ساعات و دقايق و آناتي را که با شما صحبت و درد دل مي کنم بهترين اوقات عمر خود مي دانم.
بس است.
برويد در اجراي مراسم جشن مشروطيت و آزادي ايران برادرانه با هم شرکت کنيد. دل من همه جا با شما است و خدا همه جا با ما است.
شب و روز شما بخير.

علي ابوالحسني (منذر)

 

 

 

از استاد ابوالحسني منذر

 

خموش خروشان!

منبع: http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=148808&t=fp

 

آيت الله سيد محمدکاظم طباطبايي «صاحب عروه» (13371247ق ) مرجع عام تشيع در عصر مشروطه است که بويژه پس از فوت آخوند خراساني اکثريت قاطع شيعيان به تقليد وي درآمدند و مطيع حکم و فتوايش گشتند! (اعيان الشيعه ،43.10). محدث قمي ، وي را «سيد عالمان امت و شيخ طائفه ، پرچمدار تشيع و قطب آسياي شريعت... و مايه برکت روزگار ما» مي شمرد (فوائدالرضويه ،597 596.2) و فقهاي بزرگ شيعه نوعا آغاز مرجعيتشان را با نشر حواشي خويش بر «عروه الوثقا»ي او اعلام مي کنند.
از محضرش شخصيت هاي برجسته اي همچون حاج شيخ عبدالکريم حائري و حاج آقا حسين بروجردي برخاسته اند که جهان دانش به وجودشان مفتخر است. به نوشته ملکزاده: «مريدان و مقلدين زياد در ايران داشت و عشاير شيعه عراق عرب ، از او تقليد مي کردند و او را پيشواي مطلق خود مي دانستند و هر گاه ضرورت ايجاب مي کرد ممکن بود هزارها عرب مسلح تحت اختيار او گذارند و احکامش را با آهن و آتش پيش ببرند» (تاريخ انقلاب مشروطيت ايران ،512.3).
سيره مستمر سيد در امور سياسي ، چنانکه خود کرارا گفته: کسب اطلاع دقيق از چند و چون حوادث و سپس انتخاب پخته ترين نوع برخورد با آنها و اقدام قاطع و مدبرانه در اين راه بود و از اقدامات شتابزده و احساساتي ، سخت پرهيز داشت و اگر کساني ، مغرضانه يا ساده لوحانه ، او را در قبال حوادثي که بر جوامع اسلامي مي گذشت عنصري بي تفاوت و کناره گير! شمرده اند سخت به خطا رفته اند. نامه هاي بسيار او پيش و پس از مشروطه به علماي ايران و نيز فتاويش بر ضد اشغالگران روسي و انگليسي و...بوضوح نشانگر اهتمامش به حل مشکلات جامعه اسلامي ، با حفظ متانت و احتياط در برخورد با قضايا است.
در صدر مشروطه ، از امضاي بي قيد و شرط مجلس شورا که از ماهيت و نيز عملکرد اعضاي آن در آتيه بي اطلاع و نگران بود تن زد و حمايت از مجلس را منوط به انطباق کامل مصوبات آن با موازين شرع شمرد. زماني نيز که عناصر تندرو (گروه تقي زاده) زير نقاب هواداري از آزادي و ستيز با استبداد، به «مبارزه با دين و روحانيت » پرداختند، به جلوگيري کوشيد و در اين راه سختي ها کشيد. وجهه نظرش نسبت به مشروطه ، همسو با آرا و نظريات حاج شيخ فضل الله بود و آنگاه که شيخ در حضرت عبدالعظيم (ع) تحصن جست ، مجدانه به حمايت برخاست و در برابر جوسازي و تهديد گروه هاي فشار فرمود: اين «امر، راجع به دين اسلام است و حفظ» جان و آبرو و «شوکت مذهب جعفري (ص)» و خونها «بايد بشود و اين معني ، جز به مطابقت با شريعت مطهره نخواهد شد و از کشتن هم باک ندارم ، چيزي از عمر من باقي نمانده که از آن خائف باشم و از دين خود دست بردارم». (رسائل...شيخ شهيد فضل الله نوري ، ترکمان ، ص308). فرزندش سيداحمد در تهران بوده ، با شيخ نوري ارتباط و تعامل داشت و همواره اخبار مرکز را همراه با تحليل حوادث و نيز پيشنهادهايي درباره چگونگي برخورد با آنها، براي پدر ارسال مي کرد و شاهد اين امر، نامه هاي بسياري است که در مشروطه از وي به پدر در دست مي باشد.

علي ابوالحسني (منذر)

 


 

 

 

کارنامه ملک المتکلمين ؛ يک بررسي انتقادي

منبع: http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=150817&t=fp

 

 

ملک المتکلمين از خطباي بنام و موثر، و نيز رهبران جناح تندرو و سکولار در جنبش مشروطيت است که کارش در ستيز با محمدعلي شاه به اعدام کشيد.
هواداران وي (از جمله فرزندش: سناتور ملکزاده) مقامش را تا حد «اسطوره» بالا مي برند ولي ديگران او را به فساد عقيده و عمل متهم مي کنند، و اين اتهامات حتي از سوي برخي از مورخان نامدار مشروطه (و دوستان ديرينش) نيز تاييد مي شود. بررسي کارنامه ملک فرصت خوبي براي آشنايي با نقش (مخرب) جناح تندرو (و عناصر منسوب به فرق ضاله) در جنبش مشروطه ، و علل ناکامي اين جنبش است. ذيلا اتهامات وي را بررسي مي کنيم:
1- فساد عقيده و روابط مشکوک: فريدون آدميت از ملک المتکلمين به عنوان فردي «ازلي مشرب» ياد کرده و منگل بيات و منصوره اتحاديه او (و سيد جمال واعظ) را از «روحانيون ازلي مسلک و تندرو و مخالف نفوذ مذهب در سياست » مي شمرند که گرچه لباس روحاني داشته و به مباني اسلامي استناد مي کردند، اما هدفشان محدود کردن دخالت علما در سياست و انجام اصلاحات غير مذهبي و پذيراندن قوانين اروپايي بود. عين السلطنه نيز مواردي از مخالفت وي با احکام اسلام را آورده است. وي پيش از مشروطه به اتهام «بابيت» و لامذهبي ، با فشار آقانجفي و ديگر علما از اصفهان اخراج شد و ناظم الاسلام کرماني حضورش در جنبش مشروطه را تلويحا به انگيزه انتقام از علما ربط مي دهد. نگارش «روياي صادقه» (بر ضد علماي اصفهان) توسط ملک با کمک کساني چون ميرزا اسدالله نائيني (منشي کنسولگري روس در اصفهان ، و از سران فرقه ازلي) انجام گرفت و چاپ آن نيز به کمک منشي کنسولگري و در روسيه انجام گرفت. روابط مشکوکش با سر اردشير ريپورتر (مهره فعال بريتانيا در ايران ، و معرف رضاخان براي کودتا به انگليسي ها) نيز درخور تامل است.
2- تندروي و آشوب گري: وي «از اعضاي فعاله حزب سوسيال دمکرات ايران» (اجتماعيون عاميون) است که مرکزش در باکوي قفقاز بود و در تبارنامه سياسي ، به حزب سوسيال دمکرات روسيه (حزب کمونيست) شامل لنين و استالين و...مي رسيد. آن حزب و طيف همسويش ، به دليل مواضع افراطي ، و تقليد کورکورانه از انقلابيون فرانسه و بلشويکهاي روسيه ، مشروطيت ايران را به تندروي ها، بلواآفريني ها و حتي ترورهاي متعدد آلود و با راديکال ساختن بي رويه مطالبات سياسي ، ايجاد آشوبهاي کور اجتماعي ، و اختلاف افکني در صفوف ملت ، مانع رشد «طبيعي و سالم» جنبش شد و فرصت حياتي که براي ملت ما جهت نابودي خودکامگي ، و اصلاحات سياسي و اجتماعي فراهم شده بود بباد داد. متاسفانه در بلواهايي که در مشروطه اول در تهران رخ داد، نوعا ملک را فعال و جلودار مي بينيم. عين السلطنه با اشاره به سخنراني تحريک آميز او (و سيد جمال واعظ) در اجتماع مسجد سپهسالار (ذي قعده1325)وي را «صد مقابل شورش طلب تر از سيد جمال» شمرده و مي گويد: «تمام نيت و همتش ، مصروف اغتشاش است. بيشتر مردم از حرکاتش بري شده اند...اوضاع روز به روز شلوغ تر...» مي شود.
3- اخاذي و رشوت ستاني: از نقاط سياه پرونده ملک ، کارگزاري او براي سالار الدوله (شازده ستمگر و ماسون قاجار) است. احتشام السلطنه (از روساي مجلس اول) مي نويسد: ملک المتکلمين ، سالار الدوله معلوم الحال را که قتل او بر هر انساني واجب بوده و هست ، در پناه نطق و بيان و حقوق مفروض خويش بر مشروطيت قرار داده و املاک آن شاهزاده را به اجاره گرفته بود و هدفش اين بود که او را به سلطنت بنشاند (بعداز توپ بستن مجلس ، محمد علي شاه ، انتقام همين نقشه را از مرحوم ملک المتکلمين گرفت و همين مساله باعث دشمني شاه و اعدام او گرديد). تاييد سخنان فوق در کلام بسياري از مورخان نظير مجدالاسلام (دوست ديرين ملک) و حتي فرزندش: ملکزاده آمده است. روابط او با سالارالدوله در طول مشروطه اول ادامه يافت و با جنجالها و آشوبهايي که آفريد تاثيري بس مخرب بر اوضاع کشور و روند مشروطيت گذارد (و نهايتا جان ملک را نيز گرفت).ملک با ديگر شازده سفاک و انگلوفيل ،ظل السلطان ، نيز همکاري داشت و از او «سود مادي مي برد». به قول ناظم الاسلام: «ملک المتکلمين دلش براي مشروطه نسوخته بود ؛ دخل مي خواست و الا وقت کشتن نمي گفت اگر شاه مرا نگاه دارد از وجودم نفع خواهد برد، و اگر مشروطه طلب واقعي بود براي ظل السلطان و سالار الدوله جان نمي کند و اگر مشروطه خواه بود در عرض دو سال بيست هزار تومان م&لک نمي خريد». از پول دوستي ، رشوت ستاني و مال اندوزي وي در تاريخ داستانها زده اند و به قول بامداد: «پول خواهي آن مرحوم بر مشروطه خواهي اش غلبه داشته است».

علي ابوالحسني (منذر)

 


 

جرايد صدر مشروطه تندرو و زيانبار

منبع: http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=151028&t=fp

 

مطبوعات آزاد را پس از قواي مجريه ، مقننه و قضائيه بحق «رکن چهارم» مشروطيت شمرده اند. زيرا عملکرد آن قوا را زير ذره بين «نقد» قرارمي دهد و با بيان کاستي ها و کژيها، طرق رفع آنها را نيز بيان داشته و بدينسان ، راه را بر رشد و ترقي جامعه مي گشايد.
اين همه ، اما، منوط به آن است که ارباب جرايد، به «رسالت انساني و اجتماعي» خويش کاملا واقف و ملتزم بوده و آزادي را براي انسان و در خدمت رشد و کمال وي بخواهند، نه محملي براي عقده گشايي ها، قدرت پرستي ها و تصفيه حسابهاي شخصي و گروهي آزمون سخت و دشواري که متاسفانه مطبوعات عصر مشروطه ، غالبا از آن سربلند بيرون نيامدند: مجدالاسلام کرماني ، روزنامه نگار بنام مشروطه ، در تحليلي که از علل و موجبات انحطاط مجلس شوراي صدر مشروطه به دست مي دهد، يکي از عوامل سقوط و انحلال مجلس را «هتاکي روزنامه ها» مي شمارد: «افسوس که بعضي از آنها، مسلک خودشان را هتاکي قرار دادند و چيزها نوشتند که در هيچ روزنامه از روزنامه هاي آزاد، چنين مطلب ديده و خوانده نشده. نه بر علما ابقا کردند، نه بر وزرا... مخفي نماند که غرض رفقاي من تهذيب اخلاق نوع ملت نبوده ، بلکه ابدا متوجه به وطن و اهل وطن نبودند. فقط چون به واسطه نگارش اين گونه مطالب ، مشتري روزنامه آنها زيادتر مي شد...آقايان هم بي ملاحظه مسئوليت ، هر چه مي خواستند يا مي توانستند مي نوشتند...روزنامه مساوات...وقتي که قانون انطباعات از مجلس شوراي ملي... گذشت يک نمره روزنامه خود را سرتاپا وقف و صرف استهزاي آن قانون نمود. مسلم است که مشروطه خواه هرگز به قانون.
.. استهزا نمي کند. ولکن چون ديد اين قانون از هتاکي و هرزه درايي آن جلوگير است ، اين بود که بي اختيار مرتکب آن اقدام جسورانه گرديد و يکي از جهات ثلاثه انحطاط مجلس همين مطلب شد». (تاريخ انحطاط مجلس ، صص 42و 44). به گفته مخبرالسلطنه ، وزير علوم مشروطه «يکي از قوانين که بسيار دردسر داشت و حق آن ادا نشد، قانون روزنامه و مطبوعات بود که متنفذين مجلس ، زبان را آزاد مي خواستند ولو ياوه گويي و هرزه درايي...(گزارش ايران ، ص 189). روزنامه جات ، به اغراض گوناگون ، آبرو براي کسي باقي نگذاردند. اگر احيانا حقيقتي يا دردي را موضوع مقاله قرار مي دادند، لهجه زشت و ظهور دمهاي خروس ، اصل منظور را از بين مي برد. معلوم نبود از زبان کي سخن مي گويند»؟! (خاطرات و خطرات ، ص 151).

علي ابوالحسني (منذر)

 


 

مشروطيت ، شيخ فضل الله و تصحيح چند پندار

منبع: http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=152076&t=fp

 

 

 

ذهنيت تاريخي ما درباره مشروطيت (به تبع «ابهامها» و «تحريفات»ي که در تواريخ مشروطه وجود دارد) ابهام آلود، بلکه مغشوش و آشفته است.
اولا يک تقسيم بندي کليشه اي و نخ نما وجود دارد که تمامي رجال و گروههاي فعال آن عصر را به دو دسته مشروطه خواه و مستبد تقسيم مي کند و هرکس را که در صف منتقدان مشروطه (و درواقع ، منتقدان انديشه و عملکرد «جناح تندرو و سکولار» مشروطه) قرار دارد، حتي اگر در صف مقدم جنبش عدالتخواهي صدر مشروطه قرارداشته و از موسسان مشروطيت باشد (همچون حاج شيخ فضل الله نوري) لزوما «مستبد» يا «هوادار استبداد»مي شمارد! که درست نيست. ثانيا «مشروطيت»، عنوان کلي و مطلقي شده که به يکسان بر آخوند خراساني و تقي زاده اطلاق مي شود، در حاليکه دومي (تقي زاده) از سوي اولي (آخوند خراساني) تکفير سياسي ، و از مجلس بلکه ايران اخراج شده است.
ثالثا از آيت الله سيد محمد طباطبايي در طول جنبش عدالتخواهي و مشروطه اول ، همه جا با عنوان «زعيم و جلودار» جنبش ، ياد و اقدامات وي بتفصيل بازگو بلکه بزرگنمايي مي شود، ولي در مشروطه دوم ، هيچ نشان و اثري از وي در جريان امور وجود ندارد و معلوم نيست کجا است و چه مي کند؟! چنانکه ، نامه ها و تلگرافهاي آخوند خراساني و شيخ عبدالله مازندراني نيز در مشروطه اول و استبداد صغير فراوان ذکر مي شود، ولي از اسناد مربوط به ايشان در مشروطه دوم ذکري نمي شود و اگر هم بشود، در گزارش و تحليل رويدادها و روند جنبش ، جايگاهي ندارد.
رابعا جنبش مشروطيت ، با نهضت «عدالتخانه» خواهي آغاز مي شود ولي در ميانه راه ، عدالتخانه جايش را به واژه مبهم و چند پهلوي «مشروطه» مي دهد و روشن نيست که بر سر عدالتخانه چه آمده است و چرا؟ خامسا تواريخ ، به جاي انعکاس بي طرفانه و همه جانبه آرائ و مواضع فکري و سياسي شيخ فضل الله (يکي از سه رکن جنبش عدالتخواهي منتهي به مشروطيت)، به نحوي کاملا خصومت آميز و يکسويه ، شخصيت وي را آماج نسبتها و اتهاماتي قرار مي دهند که سستي و بي بنيادي آنها در تحقيقات و پژوهشهاي اخير محققان به اثبات رسيده است و فرجام زيباي شيخ (استقبال از مرگ سرخ در راه عقيده و تشخيص ديني و سياسي) نيز به هيچ وجه آن اتهامات را برنمي تابد. اينها بخشي از کاستيها و کژيهاي مکتب تاريخ نگاري مشروطيت است که ذهنيت کلان تاريخي ما درباره مشروطه را شکل داده و در واقع آشفته ساخته است ، و بايد تصحيح و تنقيح گردد. باري ، براي تصحيح و تکميل اين ذهنيت تاريخي ، بايستي امور زير انجام گيرد:
1- کليد واژه هاي مربوط به آن دوران: عدالتخانه ، مشروطه ، استبداد، مشروطه مشروعه ، مشروعه ، آزادي ، مساوات ، و...، به نحو کاملا شفاف و دقيق ، تبيين شده و تفسيرهاي متفاوت و بعضا متضاد گروهها و جريانات فعال در مشروطيت از آن واژه ها معلوم گردد.
2- جريانهاي گوناگون (و بعضا متضاد) دخيل و موثر در مشروطيت (همچون جريان مشروطه مشروعه ، مشروطه موردنظر مراجع نجف ، مشروطه سکولار و...) شناسايي و کاملا از هم تفکيک شود و مبدا و مآل فکري و سياسي آنها (و نيز وجوه تفاوت و تضادشان از يکديگر) بررسي و روشن گردد.
3- مراحل گوناگون جنبش موسوم به مشروطيت (مرحله عدالتخواهي ، مرحله طرح و تثبيت عنوان مشروطه ، مشروطه اول ، مشروطه دوم ، و...) مشخص ، و چرايي و چگونگي پيدايش و تغيير مراحل يادشده معلوم شود. ظرفيت محدود اين مقال ، اجازه پرداختن به بحث تفصيلي راجع به واژه ها، جريانها و مراحل تاريخي جنبش مشروطيت را نمي دهد. ناگزير به اشاره اي اجمالي درباره عناوين: مشروطيت ، عدالتخانه و استبداد اکتفا مي کنم و طالبان تفصيل بيشتر در اين زمينه را به آثار خويش (راجع به مشروطيت و شيخ فضل الله نوري) ارجاع مي دهم:

مشروطيت و عدالتخانه نقاط اشتراک وافتراق


مشروطيت ، يک مفهوم «کلي و مسامحه آميز» دارد که همان «تحديد و کنترل استبداد، با مهار قانون» است ، و بسته به قانوني که مبناي رژيم جديد قرار مي گيرد (قانون «اسلامي» يا «غربي») قابل تقسيم به دو نوع مشروطه «مشروعه» و «سکولار» مي باشد و صف مثلا تقي زاده و يپرم را از شيخ فضل الله نوري و حتي آخوند خراساني کاملا جدا و متمايز مي سازد. از سوي ديگر، کنترل استبداد مي تواند به دو صورت «حداقلي» و «حداکثري» محقق شود، که بر اين اساس ، در مقام عمل ، دو نوع مشروطه: مشروطه به مفهوم و شکل حد اقلي و مشروطه به مفهوم و شکل حد اکثري ، خواهيم داشت. شکل حداقلي مشروطه (مشروطه به معناي تحديد استبداد) همان «عدالتخانه» يا «مجلس محدود» (= «دولت منتظم») است که نمايندگان اصناف و طبقات جامعه در خصوص عملکرد دولتمردان (و نه در مورد همه چيز کشور، از جمله: محاکم شرع فقها و...) برنامه ريزي و بر حسن اجراي آن نظارت مي کنند. شکل حداکثري مشروطه نيز، «پارلمانتاريسم گسترده و بي حد و مرز» است که قرنها است در کشورهاي غربي اجرا مي شود و در باره تمامي امور (از شير مرغ تا جان آدميزاد) تصميم گرفته و حتي درباره کليسا نيز تعيين تکليف مي کند.

«شيخ» بجد اين سوال را داشت که چرا استعمار بريتانيا، اين همه براي استقرار مشروطه دل مي سوزاند و سفارت انگليس سفره اش را پيش پاي مشروطه خواهان مي گسترد؟!

اگر مشروطه را معادل «دموکراسي ليبرال / سکولار غربي» بگيريم ، شيخ فضل الله هيچ گاه (حتي يک آن) هوادار مشروطه نبوده است. اما اگر مشروطه را با دمکراسي غربي يکي نگيريم که درست هم همين است موضوع ، قابل بحث و تفکيک است: چنانچه مشروطه را به مفهوم کلي و مسامحه آميز آن (يعني مطلق تحديد استبداد، و قانون مندي حکومت ) بگيريم ، شيخ نوري از آغاز ورود به جنبش عدالتخواهي تا لحظه اعدام ، همواره مشروطه خواه بوده است. و اگر مشروطه را به مفهوم حداکثري آن بگيريم ، بايد گفت که: شيخ در طول مشروطه اول (با طرح شعار «مشروطه مشروعه») در خط مشروطه خواهي گام زده است ولي در دوران موسوم به استبداد صغير، با اين شکل و مفهوم از مشروطه (معناي حداکثري) درافتاده است ، و در عين حال نمي توان او را هوادار استبداد شمرد. زيرا وي در استبداد صغير نيز با حمايت از تشکيل «مجلس شوراي مملکتي» (ذي قعده 1326ق) که قائم مقام مجلس شوراي مشروطه محسوب مي شد، در پي احياي عدالتخانه و مفهوم حداقلي مشروطيت بوده است. عدول شيخ از مشروطه (به مفهوم حداکثري آن) و گرايش وي به شکل و مفهوم حداقلي اين رژيم ، اولا از ايرادات شرعي و فقهي وي بر مفهوم حداکثري مشروطه (پارلمانتاريسم گسترده اروپايي) نشات مي گرفت و ثانيا ناشي از تفطن حکيمانه بدين حقيقت بود که ملت ايران در طول هزاران سال با نظام حاکميت استبداد فردي سر کرده و خو گرفته بود و اينک ، در عصر مشروطيت ، دوره گذار از استبداد چند هزار ساله به سوي حکومت قانون و حاکميت ملت را طي مي کرد، و شرايط و اوضاع اجتماعي ، فرهنگي ، سياسي و حتي اقليمي ايران آن روز، استعداد «جهش دفعي و يکباره» از استبداد کهن به دمکراسي تمام عيار اروپايي را نداشت و اين امر، کشور را به جاي استقرار حکومت قانون ، و بهره وري از ثمرات نوبه نو و شيرين آن ، در موجي دامن گستر و کشنده از آشوبها، اغتشاشها و بحرانهاي فزاينده سياسي ، اجتماعي ، فرهنگي و...فرومي برد و نهايتا به کام قدرتهاي زورمند و طماع و مترصد خارجي مي افکند که از چند سده پيشتر در پي بلع ايران بودند چنانکه در دوران مشروطه اول چنين شد و کار به انحلال خونين مجلس و اشغال نقاط مختلف کشور توسط بيگانگان کشيد... بنابراين ، جامعه «استبدادزده» آن روز ايران ، بايستي نخست نظام مردم سالاري را در سطحي محدود (اما عملي و مطمئن) تمرين و تجربه مي کرد و سپس با گذراندن موفق اين دوره گذار، به مراحل بالاتر (گسترده تر و ژرفتر) مردم سالاري گام مي نهاد. و آن مرحله گذار نيز همان چيزي بود که شيخ در آستانه مشروطيت با عنوان «عدالتخانه» در پي آن بود و در دوران موسوم به استبداد صغير زير نام «مجلس شوراي مملکتي» طرح و تعقيب مي کرد. درواقع ، خواسته اوليه و اصيل جنبش ملت ايران ، «عدالتخانه» بود و «مشروطيت»، راديکاليزه شدن بي رويه مطالبات سياسي ملت ايران بود که با فشار و تمهيد سفارت انگليس و ايادي بومي و غير بومي آن ، بر سرشت و سرنوشت نهضت تحميل شد. امروزه ، ما يک قرن «دوره گذار» را از سر گذرانده ايم و اينک ، مشروطيت به مفهوم حداکثري آن (البته بر مبناي قوانين «اسلامي») با عنوان «جمهوري اسلامي» در کشورمان مستقر شده ، و حق هم همين است. ولي در صدر مشروطيت ، مردم ما تازه گام به دوران گذار نهاده بودند و بايد ديد که در آن مقطع زماني ، چه چيز به مصلحت ايران و اسلام بود؟ ضمن اينکه ، براي شيخ و يارانش به جد جاي اين سوال وجود داشت که چرا و چگونه استعمار بريتانيا، اين همه براي استقرار مشروطه دل مي سوزاند و سفارت انگليس سفره اش را پيش پاي مشروطه خواهان پهن مي کند؟!

«مجلس شوراي مملکتي» در استبداد صغير گامي در جهت احياي «عدالتخانه»


«مجلس شوراي کبراي مملکتي» (که با فرمان محمدعلي شاه ، در اوايل ذي قعده 1326ق تشکيل يافت) مجلسي بود که اعضاي آن ، حق نداشتند شغل دولتي داشته باشند و در صورت قبول سمت دولتي ، بايد استعفا مي دادند، از حقوق مهم و قابل توجهي برخوردار بودند، چون: حق نظارت بر وزارتخانه ها و تحقيق و تفحص در امور آنها ؛ احضار و استيضاح و در صورت لزوم ، محاکمه و عزل وزرا ؛ رسيدگي به شکايت عارضين و سوال از وزير مربوطه براي احقاق حق آنان ؛ ارائه نظريات اصلاحي ؛ رد لوايح دولتي ؛ و لزوم کسب اجازه دولت از آنان براي واگذاري امتيازات خارجي.
شيخ در نامه به علماي مازندران (5ذيقعده1326)افتتاح مجلس مزبور را (که به نوشته او: از جمعي از وزرا و رجال و تجار «محترم عاقل دانشمند خير خواه دولت و ملت» تشکيل مي شد) تبريک گفته و اظهار اميدواري مي کند که: «ان شائ الله من بعد آنچه راجع به قوانين عامه و معدلت تامه است در اين دارالعداله مبارکه مذاکره و اقدام خواهد گرديد». و مسلما اگر دسته و دسايس بيگانگان مي گذاشت اوضاع کشور به حال عادي بازگردد، شيخ با حمايت «مشروط» خود از اين مجلس ، مي کوشيد اهداف عدالتخواهانه اش را به دست اعضاي آن تحقق بخشد...



حجت الاسلام دکترعلي ابوالحسني (منذر)

 


حجت‌الاسلام علي ابوالحسني منذر در سمينار حاج‌آقا نورالله اصفهاني 1384،‌اصفهان

منبع: http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=97888&t=fp

حزب «ضاد، الف»
حجت الاسلام علي ابوالحسني (منذر): آبان 1304مجلس موسسان استقرار سلطنت پهلوي را تصويب کرد. در 16خرداد 1305شاهد تحولاتي عجيب هستيم ، فروغي استعفا داد و ميرزا حسن مستوفي الممالک - که شايد شايسته ترين رجل سياسي مشروطه دوم است - جاي او را گرفت.
در مجلس ششم ، تدين عامل رضا خان کنار مي رود و طي تحولاتي ، رجال آزاديخواه همچون مدرس و مصدق به مجلس راه مي يابند. نخست وزيري مستوفي تا خرداد 1306ادامه مي يابد. ديماه 1305طرح استيضاح مستوفي در مجلس مطرح مي شود و مدرس به نفع مستوفي براي سخنراني ثبت نام مي کند. درست در همين روز حاج آقا نورالله در حمايت از مستوفي به مجلس تلگراف مي زند و در 15بهمن مستوفي راي اعتماد مي گيرد. اصل قضيه چه بود؟ واقعيت اين است که بعد از سلطنت رضاخان يک حزب مخفي به نام ضاد الف (مخفف ضداجنبي و ضدانگليس ) تشکيل مي شود.
3نفر در راس اين حزب قرار دارند: مدرس ، مستوفي و رضا خان و بحث مرحوم مدرس اين بود که تاکنون ما با رضاخان جنگيديم ، حال که او پيش برده بايد امور کشور را با رويکرد جديدي پيش ببريم و امور را به صلاح هدايت کنيم.
از افراد ديگر مرتبط با اين حزب مي توان آيت الله سيدابوالحسن رفيعي قزويني ، شيخ محمدتقي بافقي ، مرحوم الفت اصفهاني و... را نام برد.
يکي از اقدامات جناح مرحوم مدرس کشف کودتاي صهيونيستي در ايران بود. قضيه از اين قرار است که در شهريور 1305مقرر گرديد رضاخان ترور شود، اين توطئه ترور که قرار بود توسط صهيونيست ها و با هدف تشکيل حکومت صهيونيستي به دست سرهنگ فولادي و مسيو حايم در ايران اجرا شود توسط ياران مدرس (و به طور مشخص مرحوم آيت الله شيخ حسين لنکراني) به رضاخان اطلاع داده شد زيرا آنها حکومت صهيونيستي را خيلي مهيب تر از دولت رضاخان مي دانستند. در پشت صحنه اقدامات ديگري نيز انجام شد که همگي ناشي از تحرکات اين حزب بود؛ لغو کاپيتولاسيون و تاسيس بانک ملي هم ، کار اين حزب بود.
تلگراف حاج آقا نورالله در حمايت از مستوفي نيز درهمين راستا ارزيابي مي شود. در اوايل مهر ماه 1306اين حزب توسط تيمورتاش از هم مي پاشد و در 11مهر قيام قم آغاز مي شود و از اين مقطع تعامل با رضاخان به تقابل تبديل شد.


 

 

مشروطيت ؛ وقتي ما «فرمان» نرانديم

منبع: http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=37797&t=fp

 

 

 

جنبش مشروطيت ، در سده اخير ايران ، براستي جنبشي تاثيرگذار و تاريخ ساز است.

حوادث تاريخي ، به لحاظ آثار و پيامدها ، بر 2گونه اند: برخي ، همچون پرتاب سنگي در آب ، موجي گذرا پديد آورده و آرام مي گيرند، و برخي ديگر، چونان عبور گلوله برفي از سينه سپيد کوهستان ، تبديل به بهمني کوبنده شده و همه چيز را در زير گامهاي خويش درمي نوردند. حادثه مشروطيت ، از جمله حوادث «بهمن گونه» تاريخ ايران است که يک قرن پس از خويش را به اشکال گوناگون تحت تاثير قرار داده است.
چندان که مطالعه و بررسي اين برهه حساس از تاريخ ، بويژه پيامدهاي آن ، به نحوي ، بررسي و شناخت ريشه هاي «وضعيت کنوني» ما را نيز دربر دارد. افزون بر اين ، امسال در يکصدمين سالگرد قمري اين حادثه قرار داريم و بجاست که ، از سر «حکمت و عبرت» ، به اين حادثه تاريخ ساز و علل و نتايج آن نظري افکنيم.
جنبش موسوم به مشروطيت ، علل و عوامل خرد و کلاني دارد، که به عنوان مهمترين آنها ، بايد از تکاپوي ديرين ملت ايران براي «نجات و رهايي از ظلم و استبداد داخلي» و «دفع تجاوز استعمار خارجي» ياد کرد. پيش از مشروطه ، «نظام خودکامگي» و «رژيم استبدادي» بر کشور حکم مي راند و فقدان يک قانون و دستور العمل مدو^ن و ثابت و عام براي کارگزاران دولت ، که شاه و زير دستان وي را از تجاوز به حقوق رعيت باز داشته و به انجام مسووليت هاي خويش ملزم سازد ، منشائ بسي ظلمها و تجاوزها مي شد و اين امر ، بتدريج ، طبقات مختلف جامعه ايران را به ستوه آورده بود. پيداست که در نظامات استبدادي ، عملکرد دولتمردان مبنايي جز تشخيص و اراده شخصي آنان ندارد و طبعا از آنجا که اولا قدرت در ذات خويش تمايل به فساد دارد و ثانيا قانون اساسي مشخص و نهاد مل^ي قدرتمندي که رفتار ارباب قدرت را تنظيم و کنترل کند وجود ندارد، دامنه ظلم حکام بر مردم به طور فزاينده گسترش مي يابد، و با به بن بست رسيدن اقدامات رفرميستي براي اصلاح امور، روند اوضاع نهايتا به سمت يک انفجار وسيع اجتماعي و سياسي که انقلاب ناميده مي شود پيش مي رود. نخستين عامل از علل مهم جنبش ملت ايران در عصر مشروطه ، ظلم و ستم حکام ، و بي قانوني دواير حکومت بود. عامل مهم ديگر در برپايي جنبش را بايستي در دخالت روزافزون بيگانگان در مقدرات کشور از اوايل دوران قاجار، جستجو کرد. عهدنامه هاي تحميلي و خفت باري چون قرارداد ترکمانچاي (با روس تزاري) و قرارداد تجزيه هرات و افغانستان از ايران (با انگلستان) در نيمه اول قرن 19ميلادي ، بخشهايي مهم از کشورمان را جدا کرده و ميدان را براي تحکم و تجاوز بيگانگان به مقدرات اين سرزمين هموار کرد. در پي آن نيز، نوبت به واگذاري امتيازات استعماري به کمپاني هاي فرنگي رسيد که هريک شرحي دراز و جانسوز دارد. همچون قرارداد امتيازات رويتر و رژي و دارسي ، و امتياز چاپ و پخش اسکناس توسط بانک شاهنشاهي ايران و انگليس ، و نيز اخذ وامهاي سنگيني که دولت ايران (در زمان مظفرالدين شاه و پيش از آن) از بيگانگان گرفته و بازپرداخت آنها نوعا با شروطي کمرشکن همراه بود. مشاهده اين روند خطرناک ، رجال مردم دوست و وطنخواه را به چاره جويي واداشت و آنان پس از رايزني هاي بسيار، چاره اساسي کار را، بدرستي ، در قانونمند کردن روند اداره کشور، و کنترل تصميمات خودسرانه شاه و دولت با مهار «تجربه و عقل جمعي» نمايندگان ملت (مجلس شورا) ديدند. بويژه ، دو قرض عمده اي که امين السلطان ، صدراعظم مظفرالدين شاه ، از روس ها گرفته و درآمد گمرکات شمال را وثيقه بازپرداخت آنها قرار داده بود، در فراهم آمدن زمينه جنبش ضد استبدادي ، تاثيري بارز داشت.
انسداد سياسي موجود در کشور، و ناکارآمدي حکومت قاجار در حل مشکلات اجتماعي و اقتصادي ، همراه با واگذاري اين گونه امتيازات استعماري به بيگانگان ، امواج نارضايي مردمي را به نقطه طوفان نزديک کرد. جنبشهاي پيروز ملي در عصر قاجار نظير قيام تحريم تنباکو نيز، گذشته از دستاوردهاي مثبت موضعي و موقعي همچون لغو قرارداد رژي ، روي ملت را به شاه و دولت باز کرده و براي مبارزات بعدي تجربه موفقي شده بود. همزمان با سير تدريجي جدايي ملت از دولت ، حوادث گوناگوني نيز در داخل و خارج کشور رخ داد که در کل ، همچون شعله کبريت در مخزن باروت (احساسات ضد استبدادي و ضداستعماري ملت ايران) عمل کرد و آن را به نقطه انفجار رساند. از جمله حوادث خارجي ، مي توان به شکست فاحش ناوگان دريايي امپراتوري تزاري از يک کشور شرقي (ژاپن) و مقاومت سلحشورانه عشاير بومي آفريقاي جنوبي در برابر ارتش بريتانيا اشاره کرد که طلسم شکست ناپذيري دوابرقدرت فزون خواه روس و انگليس را در ذهن ملتهاي مشرق زمين شکست.
چنان که اوجگيري قيام مردمي در داخل روسيه عليه استبداد تزاري که نهايتا به عقب نشيني تزار و گشايش مجلس شوراي ملي (دوما) در روسيه انجاميد ، درسي براي ايرانيان شد که در انديشه تهيه مهاري براي خودکامگي هاي شاه و دولت ، مصمم تر شوند. از شمار حوادث داخلي زمينه ساز مشروطه نيز، بايد به رخدادهايي چون فلک شدن چند تن از محترمين بازار تهران به دست علائالدوله (حاکم خشونت مآب تهران) ، چوبکاري ! فقيه متنفذ کرمان به دست حاکم آن شهر (ظفرالسلطنه) ، تعديات مسيو نوز (مستشار بلژيکي و رئيس کل ماليه و گمرکات ايران) به تجار و پخش تصوير توهين آميز او به روحانيت در بين مردم ، و غيره اشاره کرد که بسرعت ، بخش عمده روحانيت را روياروي دستگاه حکومت و صدراعظم خشک سر آن (عين الدوله) قرار داد و شليک گزمه هاي دولتي به تظاهرات مردمي و قتل و جرح چند تن از مردم تهران (سيد عبدالحميد طلبه) نهايتا کار را به تحصن معترضانه علما در حرم حضرت معصومه عليها السلام در 1324قمري کشانيد. نگراني و نفرت مردم ايران از ظلم فزاينده حکام مستبد و نيز دخالت روزافزون اجانب در مقدرات کشور، دو عامل مهمي بود که به پيدايي جنبش عدالتخواهي صدر مشروطه انجاميد. مراجعه به متون تاريخي و حتي ادبي ايران آن روزگار، نشان مي دهد که دفع خودکامگي يعني استبداد داخلي و جلوگيري از استيلاي خارجي ، دو هدف مشترک و توامان مردم ايران در آن برهه حساس و خطير بوده است.
اديب الممالک فراهاني در اشعار حماسي - ملي و اسلامي خويش نظير: «ماييم که از پادشهان باج گرفتيم» يا وطنيه «تا زبر خاکي اي درخت برومند / مگسل از اين آب و خاک رشته پيوند»، اشارات صريحي به تجاوز قدرتهاي خارجي به مشرق زمين و اسارت مسلمانان در چنگ آنان دارد و با بياني جگرسوز، مسلمانان (از جمله ايرانيان) را به جهاد براي تجديد عظمت پيشين فرا مي خواند. يا مرحوم نائيني در مقدمه کتاب «تنبيه الامه» ، از هجمه صليبي ها به شرق اسلامي و لزوم پايداري و چاره انديشي در برابر آنها سخن مي گويد. حتي مرحوم حاج شيخ فضل الله نوري در لوايح دوران تحصن حضرت عبدالعظيم عليه السلام (در بحبوحه مشروطه اول) با عنوان «شرح مقاصد» ، علت اقدام علما به برپايي جنبش عدالتخواهي در پگاه مشروطه را، هراس آنان از استيلاي تدريجي بيگانگان بر کشور ايران برشمرده است : «سال گذشته از سمت فرنگستان سخني به مملکت ما سرايت کرد و آن سخن اين بود که هر دولتي که پادشاه و وزرا و حکامش به دلخواه خود (يعني به نحو غير قانونمند) با رعيت رفتار مي کنند، آن دولت سرچشمه ظلم و تعدي و تطاول است ، و مملکتي که ابواب ظلم و تعدي و تطاول در آن مفتوح باشد، آباداني برنمي دارد و لايزال بر پريشاني رعيت و بي ساماني اهالي مي افزايد تا آنجا که بالمره آن مملکت از استقلال مي افتد و در هاضمه جانورهاي جهان خوار (که ما امروزه مي گوييم استعمار جهانخوار يا جهانخواران جهاني) به تحليل مي رود». بدين ترتيب ، از ديدگاه رهبران ديني مشروطيت ، وجود ظلم در کشور، مانع آبادي و پيشرفت مادي و معنوي آن بوده و دوام اين امر در جامعه ، موجب نابودي استقلال کشور، و سقوط آن در کام جهانخواران ، خواهد شد. برپايه اين تحليل ، تکليف مشخص مي شود: براي حفظ استقلال کشور بايد به علاج مشکل استبداد برخاست ، و آن هم ، جز از طريق تائسيس مجلس شورا و نظارت فائقه اعضاي آن بر عملکرد دولت و دربار، ممکن نيست.
شيخ در ادامه لايحه مي نويسد: علما پس از شور با يکديگر، «گفتند معالجه اين مرض مهلک و مفني آن است که مردم جمع شوند و از پادشاه بخواهند که سلطنت دلخواهانه را تغيير بدهد و در تکاليف دولتي و خدمات ديواني و وظايف درباري قراري بگذارند که من بعد رفتار و کردار پادشاه و طبقات خدم و حشم او هيچ وقت از آن قرار تخطي نکند و اين قرارداد را هم مردمان عاقل و امين و صحيح از خود رعايا به تصويب يکديگر بنويسند و به صحه پادشاه رسانده در مملکت منتشر نمايند. سلسله علماي عظام و حجج اسلام چون از اين تقرير و اين ترتيب استحضار تام به هم رسانيدند، مکرر با يکديگر ملاقات نمودند و مقالات سرودند و همه تصديق فرمودند که اين خرابي در مملکت ايران از بي قانوني و ناحسابي دولت است و بايد از دولت تحصيل مجلس شوراي ملي کرد که تکليف دواير دولتي را معين و تصرفاتشان را محدود نمايد». بعد هم اشاره مي کند که ، به همت ملت و رهبرانشان و با پذيرش مظفرالدين شاه ، دستخط تاسيس مجلس شوراي ملي صادر شد و نظام حکومتي ايران به رژيم قانونمند مشروطه تبديل يافت.
بروشني مي بينيم که توجه به خطر روزافزون تجاوز اجنبي و نابودي استقلال کشور، در برپايي جنبش نقشي اساسي داشته است.
هرچند «اولويت عملي» جنبش مشروطه ، «ضديت با خودکامگي» بوده است.
جنبش عدالتخواهي صدر مشروطه که با شعار برپايي «عدالتخانه» شروع ، و به «مشروطيت» منتهي شد جنبشي کاملا مردمي بود که طبقات مختلف ملت : اصناف ، بازرگانان ، علما و حتي برخي از نظاميان و درباريان و شاهزادگان در آن به طور گسترده شرکت داشتند. رهبري بلامنازع اين جنبش ، در اختيار علماي بزرگ تهران (مشخصا سيد محمد طباطبايي ، سيد عبدالله بهبهاني و حاج شيخ فضل ا نوري) و پاره اي از شهرها (نظير اصفهان ، همدان ، زنجان ، اراک) قرار داشت و کوچ معترضانه علما به قم در زمان مظفرالدين شاه (که به هجرت کبرا مشهور است) بر همين اساس و بستر تاريخي شکل گرفت.
جنبش عدالتخانه ، با پشتوانه عظيم رهبري علما و حمايت ملت ، جنبشي کاملا اصيل ، ريشه دار و مقتدر بود که در واقع ، بايد از آن به عنوان ادامه و تکميل منطقي جنبش تحريم تنباکو ياد کرد. شعار جنبش هم ، واژه ديرآشنا و همه کس فهم «عدالت» بود و مي دانيم که گفتمان عدالت ، اصولا گفتماني کهن و ديرين در تاريخ ايران و اسلام بوده و هست.
در واقع ، آنچه مورد خواست و اميد مردم بود «رواج شريعت» و اجراي احکام اسلام بود و «جنبش مشروطه در آغاز برخاستن خود ، بيش از همه رويه و رنگ «شريعت طلبي» مي داشت ، تا کم کم رنگ و رويه «ميهن پرستي» (از نوع لائيک و اروپايي آن) گرفت». آري ، برداشت مردم از آرمان نهضت ، اجراي احکام شرع و تحقق عدالت اسلامي بود. کسروي اوضاع تبريز را در صدر مشروطه قبل از اين که غربزدگي ها بين ملت شکاف اندازد ، چنين وصف مي کند: «در دلها گرايش سختي براي نيک شدن و نيکي نمودن پيدا شده و مردم را آرام نمي گذاشت.
همه آن مي خواستند که به نيکيهايي کوشند و گامهايي بردارند. چون بسياري از پيشگامان از ملايان بوده و در سخنگويي ها چنين نموده شده بود که به رواج شريعت کوشيده خواهد شد، و هنوز جدايي ميانه خواستها پديد نيامده بود، از اين رو کوشش بسيار به دينداري مي رفت هنگام نيمروز در بازار از هر گوشه آواز اذان بر مي خاست.
در مسجدها و در پشت سر پيشنمازان انبوهي بيشتر مي گرديد». محله بدنام تبريز (قره چيلر) برچيده شد و سلماني ها از تراشيدن محاسن که شرعا روا شمرده نمي شود خودداري کردند. نيز مي نويسد: «چون پيشگامان جنبش ، ملايان بودند، تا ديري سخن از "شريعت" و رواج آن مي رفت و انبوهي از مردم مي پنداشتند که آنچه خواسته مي شود ، همان است.
سپس کم کم گفتگو از کشور و توده و ميهن دوستي (به شکل و مفهوم غربي آن) به ميان آمد و گوشها با آن آشنا گرديد، و بدينسان يک خواست ديگري پيدا شد که آزاديخواهان ميانه آن و اين ، دو دل گرديدند، و خود ناسازگاري اين دو خواست بود که آزادي خواهان و ملايان را از هم جدا مي گردانيد، و اکنون که اين کار رخ مي داد يکي از نتيجه هاي آن اين خواستي بود که آزادي خواهان ديگر ياد "شريعت " و رواج آن نکنند و سر هر کاري نياز به پرک خواستن از ملايان ندارند». مع الاسف جنبش عدالتخواهي صدر مشروطه ، در دوراني بسيار مخاطره بار و پردسيسه پاي به عرصه وجود نهاد و در طول حرکت پر نشيب و فراز خود، با کارشکني هاي گوناگوني از ناحيه عمال استبداد فردي و گروهي ، و مهمتر از آن : ترفندها و تجاوزهاي آشکار و پنهان قدرتهاي خارجي روبه رو شد و آنچه در فرجام ، سرنوشت اين جنبش در گوهر: ملي و اسلامي را رقم زد همان دستها و دسيسه هاي استبدادي و استعماري بود. ايران آن روزگار ، در حال ضعف و ناتواني شديد به سر مي برد و قدرتهاي خارجي (عمدتا روسيه و انگلستان) روزبه روز حلقه محاصره بر گرد اين کشور را تنگتر مي ساختند و تهديدها و تجاوزهاي رنگارنگشان بيشتر مي شد. مهمتر و خطرناک تر از همه ، عقد قرارداد 1907 تجزيه ايران به مناطق نفوذ روس و انگليس بود که در بحبوحه مشروطيت اول ، بين آن دو ابرقدرت بسته شد و بر اساس آن ، کشورمان به 3منطقه تقسيم گرديد :
1- منطقه جنوب ، منطقه نفوذ انگليس ها
2- منطقه شمال ، منطقه نفوذ روس ها
3- منطقه به اصطلاح پوشالي و بي طرف ميان آن دو.
در برابر قرارداد 1907 ، عملا دو مانع بزرگ وجود داشت که طبعا بايستي در استراتژي استعمار، فکري براي محو آن دو مي شد:
1- مرجعيت شيعه : که برپايه وحدت ديني و مذهبي (تشيع) ، ايران را يکپارچه و متحد مي خواست و ضمنا پرچمدار مبارزه با استبداد و استعمار بود.
2- سلطنت قاجار : بايد توجه داشت که سلطنت قاجار، با همه عيوب آن در سياست داخلي و خارجي ، ذاتامانعي بر سر راه تجزيه و نابودي تماميت ارضي و سياسي ايران بود. چون تاجي که بر سر محمدعلي شاه يا مظفرالدين شاه و يا احمدشاه نهاده مي شد، به معناي حاکميت او بر تمامي ايران بود و اين امر، في نفسه ، با تجزيه ايران به مناطق نفوذ اجانب (قرارداد 1907) تعارض داشت.
وجود سلطنت قاجار و بويژه مرجعيت و روحانيت متنفذ شيعه ، مانع اجراي قرارداد 1907 بود و به همين علت ، استراتژي روس و انگليس (دو ابرقدرت طماع و متجاوز نسبت به ايران آن روز) بر محو اين دو مانع ، يعني بر تضعيف و نابودي مرجعيت شيعه و سلسله قاجار، استوار بود. متاسفانه دسايس ، توطئه ها و تجاوزهايي که از ناحيه روس و انگليس بر مبناي قرارداد 1907 و تکمله هاي سري آن در 1915 ، در کشور ما صورت گرفت در سرنوشت مشروطه ، و روند شکل گيري حوادث آن ، تاثير بسيار منفي گذاشت و نهايتا نيز آن را به گرداب کودتاي انگليسي 1299 و رژيم پهلوي کشانيد. نکته اي که ، در تحليل حوادث مشروطه ، غالبا از آن غفلت مي شود آن است که ، جنبش موسوم به مشروطيت ، مراحل و منزلگاه هاي مختلفي را از سر گذرانده که بعضا در مبدا و مآل ، با يکديگر تفاوت هاي بارزي دارند. جرياني که به نام مشروطه در تاريخ کشورمان معروف شده ، خود به لحاظ زماني ، مسبوق به نهضتي اصيل ، اسلامي و مستقل است که رهبري آن به عهده علماي دين (بالاخص شيخ فضل الله) قرار داشت و مقصد عمده اش نيز تاسيس «عدالتخانه» بود، يعني مجمعي از نمايندگان طبيعي اصناف و طبقات مردم که جهت حل و فصل مسائل حکومتي به شور بنشينند و براي دواير دولتي ، قانون بنويسند، تا به خودکامگي هاي شاه و دولت پايان داده شود. نهضت مزبور به همين علت در تاريخ ، «نهضت عدالتخانه» نام گرفته و هجرت علما به قم در صدر مشروطه ، و درپي آن ، صدور دستخط تاسيس «مجلس شوراي اسلامي» از سوي مظفرالدين شاه نيز دستاورد همين حرکت بود اما همزمان با هجرت علما به قم ، اعضاي سفارت انگليس در تهران با تبليغات و تحريکاتي که توسط ستون پنجم خويش در بين مردم (که خود را در صفوف متشکل نهضت مردم مسلمان ايران جا زده ، و در پس پرده آزاديخواهي ، به انتظار فرارسيدن لحظه موعود نشسته بودند) راه افکندند درهاي سفارت را به روي مردم ساده و غافل (و بعضا اوباش و عناصر شکمباره) گشودند و استعمار بريتانيا که هميشه همراه مسير آب حرکت مي کرد به دسايس خود شدت بخشيد و براي نابودي آن قيام اسلامي مردمي ، از طريق سياست خطرناک مسخ و انحراف وارد شد. نقشه مزبور، چنان مزورانه و سريع صورت گرفت که بزودي شعار همه کس فهم و ريشه دار عدالتخانه ، به شعار وارداتي ، چند پهلو و متشابه مشروطه تغيير نام و جهت داد. نيز به ياري کاردار سفارت ، در دستخط شاه محتضر (مورخ 16جمادي الثاني 1324ق) مبني بر اجازه تاسيس مجلس شوراي «اسلامي» دست برده و درست در بحبوبه به بار نشستن نهضت عدالتخانه ، زمينه را به گونه اي چيدند که دستخط جديدي صادر گرديد و ضمن آن ، قيد «اسلامي» براي هميشه در دوران مشروطه ، از عنوان مجلس حذف ، و جاي خود را به عنوان «ملي» داد! پس از آن نيز، عناصر خارجي (در درجه اول : استعمار بريتانيا، و در درجات بعدي : فرانسه و امريکا، و حتي در مراحلي : روس تزاري) در سازمان دهي ، حمايت و هدايت گروهي غربزده و تندرو، و از اين طريق ، در شکل دهي به سرنوشت نهايي آن جنبش ، نقش فعال ايفائ کردند. و البته بايد مجددا تاکيد کنيم که : جنبش موسوم به مشروطه ، در گوهر، حرکتي اصيل ، ريشه دار و درونزا بود که از تکاپوي ديرين ملت ايران براي دستيابي به «عدالت» و «آزادي» ريشه مي گرفت و نقش استعمار و ايادي آن ، عمدتا در سوار شدن بر امواج احساسات پاک ملت ، شکاف و انحراف در رهبران اصيل نهضت و تراشيدن رهبران تازه ، ايجاد زنجيره اي از بحران هاي مداوم و نهايتا سوق جنبش به سوي اهداف خودخواسته بود. همپاي رشد جنبش عدالتخواهي مردم در صدر مشروطه ، مذاکرات پشت پرده روس و انگليس براي تجزيه ايران به مناطق نفوذ اوج گرفت.
سوداگران زر و زور، از اصطکاک هاي مستمري که تا آن روز بويژه بين ناسيوناليست هاي روس و انگليس در خاورميانه ، و از آن جمله : ايران ، وجود داشت و هر از گاه ، آتش آن تشديد شده و به خنثي شدن نقشه هايي چون قرارداد رويتر و رژي انجاميده و به منافع عام و جهانشمول بازرگاني آنان لطمه هاي بزرگ مي زد، خسته شده و دنبال آن بودند که قدرتهاي بزرگ صليبي را سر يک سفره نشانده و وادار سازند که چارچوب مشخص و تعيين شده اي براي مطامع سياسي و اقتصادي خويش ترسيم کرده و به آن پايبند باشند: انگليسي ها خيالشان از دستبرد روسيه به مستعمره زرخيز هند (که حفظ آن ، دغدغه اصلي لندن بود) راحت شود و متقابلا روس ها نيز به پاره اي از مطامع شان در خاورميانه برسند. لذا قرارداد 1907 جزيي از يک قرارداد بسيار کلان بود که درحقيقت بخشي بزرگ از جهان اسلام از شمال آفريقا گرفته تا ترکيه و ايران و افغانستان و تبت را در خطي ممتد بين انگليس و فرانسه ، و انگليس و روس ، تقسيم مي کرد. در بخشهايي از اين خط، انگليسي ها و فرانسوي ها با هم قرارداد مي بستند و در بخشهاي ديگر که روسها مدعيات ارضي و استعماري داشتند انگليسي ها و روس ها قرارداد امضا مي کردند، و در کل ، جهان اسلام ، منطقه جولان و ترکتازي برادرانه ! استعمارگران صليبي قرار مي گرفت.
جنبش عدالتخواهي مردم ايران ، در چنين برهه حساسي شکل گرفت.
برهه اي که قدرتهاي طماع و ذي نفوذ جهاني ، روي منطقه و کشورمان نظر خاص داشتند و خواه ناخواه ، گرد و غبار دسايس استعمار بر چهره زلال و پاک نهضت عدالتخواهي ملت ما نشست و آن را در ميانه راه ، آلوده ساخت و حتي قانون اساسي نيز از دستبرد عوامل بيگانه و رژيمهاي وابسته مصون نماند ؛ اما دستاوردهاي مثبت و ماندگار اين حرکت ، همچون مواد مترقي و دست نخورده قانون اساسي ، و نهاد مجلس شورا ، دستمايه مبارزات روحانيت و رجال صالح سياسي با استبداد و استعمار شد و بستر را براي پيشبرد جنبشهاي باشکوهي چون نهضت ملي کردن صنعت نفت و انقلاب کبير اسلامي فراهم کرد.

علي ابوالحسني (منذر)

 


 

 

به مناسبت 25ارديبهشت ؛ يادروز استاد طوس

منبع: http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=33737&t=fp

 

 

 

مي لعل پيش آور اي هاشمي
ز خمي که هرگز نگيرد کمي

سخن از پيوند ايران و اسلام ، و نمادها و نشانه هاي اين پيوند مبارک و تاريخ ساز است.
محققان ثابت کرده اند که ايراني جماعت ، نه از روي ترس از شمشير تازيان و مقولاتي از اين دست ، بلکه آزادانه و آگاهانه ، اسلام را برگزيد و به انگيزه تخلص از ستم سياسي و تبعيض طبقاتي رژيم ساساني ، به اصول و احکام نجاتبخش اين دين (معنويت الهي ، کرامت انساني و عدالت اجتماعي) دل بست و خستو شد. شاهد روشن اين امر آن است که در صف انبوه دانشوران و سياستگران و عارفان دوران تمدن اسلامي ، بيشترينه چهره هاي شاخص و نام آشنا، ايراني اند و پهنه تاريخ 14قرنه اسلامي ، گويي تفسير اين کلام مشهور نبوي صلي الله عليه و آله است که فرمود : اگر «علم» (و در روايتي : «ايمان») بر ستاره پروين آويخته باشد ، مرداني از ايران بدان چنگ خواهند زد. ايراني مسلمان ، همچنين بتدريج از بين تمامي فرقه ها و نحله هاي اسلامي ، مذهب خاندان پيامبر عليهم السلام يعني تشيع را برگزيد که به جاي تحميل حاکميت نژاد عرب بر ديگر ملل ، اصل تقوا و شايستگي علمي و عملي را معيار کرامت فردي و اجتماعي مي شناخت و با تمسک به اين مذهب ، صف خويش را از خليفگان اموي و عباسي جدا ساخت و چه هزينه ها نيز بابت اين انتخاب و پايداري بر سر آن نپرداخت.
استاد شهيد مطهري ، بدرستي علت گرايش ايرانيان به اسلام را همان علت گرايش آنان به تشيع مي داند: تکاپوي دستيابي به گوهر معنويت و عدالت قرآني که بساط خلفا از آن خالي بود و تنها در خانه گلين علي و فاطمه و فرزندان آنان عليهم السلام يافت مي شد و بس ! علايم ، شواهد و آثار پيوند ايران ، اسلام و تشيع ، بسيار است ، که در حد ظرفيت بسيار محدود اين مقال ، به يکي از مهمترين و بارزترين اين علايم اشاره مي شود: استاد طوس و اثر جاويدان او شاهنامه.

فردوسي ، حکيمي چابک انديشه و شاعري فلک فرساست که در باشکوه ترين دوران تمدن اسلامي (قرن 4 و 5هجري) مي زيسته و نقش ماندگار خويش را بر پيشاني فرهنگ و ادب ايران زده است.
او شاعر است ، اما نه همچون ديگر شاعران ؛ او به قول انوري ، قصيده سراي کم نظير اين ديار، استاد بلکه خداوندگار شاعران است.
آفرين بر روان فردوسي
آن همايون بهار فرخنده
او نه استاد و ما شاگرد
او خداوند بود و ما بنده

و به تعبير جميل صديقي زهاوي (شاعر کرد تبار معاصر عراق): شاه شاعران قديم و جديد است و ديگران رعيت او. ابن اثير ، شاهنامه را «قرآن عجم» مي خواند و سعدي بزرگ که مي گويند هيچ شاعري چون او در مجموع بر ابزار و قوالب سخن مسلط نبوده است ، در سراسر ديوانش تنها شعر يک شاعر را تضمين کرده و آن هم فردوسي است :
چه خوش گفت فردوسي پاکزاد
که رحمت بر آن تربت پاک باد!
ميازار موري که دانه کش است
که جان دارد و جان شيرين خوش است

استاد طوس از معدود شاعراني است که هم شاعران کهن و کهن سرايان اين ديار در برابرش خضوع کرده اند و هم نوپردازان ، دل در کمند عشق او دارند. و امروزه روز، زباني در دنيا نيست الا آن که شاهنامه ، کلا يا بعضا به آن زبان ترجمه يا نشر شده است.
تاثير عميق و گسترده شاهنامه بر خامه و چامه اديبان و شاعران کشورمان ، از سعدي گرفته تا حافظ و مولوي و ديگران بر اهل نظر پوشيده نيست و في المثل مي توان بخشي مهم از شاهنامه (مظلوميت سياوش و بدسگالي گرسيوز و قساوت افراسياب) را در اين بيت مشهور خواجه شيراز ديد و دريافت که :
شاه ترکان سخن مدعيان مي شنود
شرمش از مظلمه خون سياووشان باد!

يا کدام فردوسي پژوهي است که در اين بيت ملاي روم ، طنين شاهنامه در بخش پهلواني را نشنود :
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
شير خدا و رستم دستانم آرزوست !

شاهنامه ، رزم نامه ملت ايران در پيکار سرنوشت در دو جبهه سياست و فرهنگ و در دو عرصه برون و درون براي ماندن و باليدن در برابر انواع سختيها و دشمني ها و تجاوزهاست.
از جنگ تهمورث با ديوان ، فريدون با ضحاک ، کيخسرو با افراسياب و هفت خان رستم و اسفنديار بگيريد تا چالش علمي و انديشه سوز موبدان ايراني (همچون بوذرجمهر حکيم) با دانايان هند و روم و تا پرخاش کوبنده رستم به خشک سري ها و خودکامگي هاي کيکاووس.
اين کتاب سترگ ، هم جانمايه ضد اجنبي (البته اجنبي زورگو و متجاوز) دارد و هم بن مايه ضد استبدادي.
اين است که خواندن شاهنامه بويژه در برهه هاي طوفاني تاريخ ، همواره روح جهاد و مقاومت را دربرابر سلطه جويان خارجي و خودکامگان داخلي تقويت مي کرده است و حتي ملوک ايوبي شام در کوران جنگهاي صليبي ، ابوالفتح بنداري را به ترجمه عربي شاهنامه واداشتند تا مجاهدان مسلمان را با خواندن شاهنامه براي آزادي قدس تشجيع و تحريض کنند. خصوصيات و ويژگي هاي شاخص و ديرياز ملت ايران در شاهنامه که نازله روح فردوسي و حاصل مغزرنج ساليان اوست به روشني جلوه گر است ؛ چندان که بايد گفت : هر تکاپوي ايران شناختي ، خام و ناقص خواهد بود اگر با مطالعه دقيق شاهنامه همراه نباشد. همبستگي بلکه «اين هماني دين و سياست» که ويژگي مشترک ادوار باشکوه تاريخ ايران (نظير عصر ساساني و صفوي) است ، از جمله اين ويژگي هاست.
در شاهنامه ، در بخش مربوط به وصيتنامه اردشير بابکان مي خوانيم :
چو بر دين کند شهريار آفرين
برادر شود شهرياري و دين
نه بي تخت شاهي است ديني به پاي
نه بي دين بود شهرياري به جاي
دو ديبا است يک در دگر بافته
برآورده پيش خرد تافته
نه از پادشا بي نياز است دين
نه بي دين بود شاه را آفرين
چنين ، پاسبانان يکديگرند
تو گويي که در زير يک چادرند
نه آن زين ، نه اين زان بود بي نياز
دو انباز ديديمشان نيک ساز
چو باشد خداوند راي و خرد
دو گيتي همي مرد ديني برد
چو دين را بود پادشا پاسبان
تو اين هردو را جز برادر مخوان
چه گفت آن سخنگوي با آفرين
که چون بنگري مغز داد است دين

و اين همان است که در کلام شهيد مدرس ، با تعبير «ديانت ما عين سياست ماست و سياست ما عين ديانت ما» ادا شده است.
آيا در آينه انديشه ها و دغدغه هاي شاعري چنين و مندرجات کتابي چنان پرنفوذ و تاثيرگذار در فرهنگ و ادب و سياست ايران «فردوسي» و «شاهنامه» را مي گويم نمي توان ن\مادها، نشانه ها، آمال و آرزوهاي جان جويا و هدفمند ايراني را در درازناي قرون اسلامي ديد و دريافت؟ به گمان ما پاسخ اين سوال مثبت است و چنان که در کتاب «بوسه بر خاک پي حيدر عليه السلام» گفته ايم : ايران بعد از فردوسي (بويژه ايران پنج قرن اخير: از صفويه به بعد) به لحاظ هويت فکري و علايق فرهنگي و سياسي ، گويي جامه اي است که به قامت انديشه ، احساس و باور فردوسي بريده و دوخته شده است.
به تعبيري ديگر: اصولا تاريخ کشورمان در هزاره پس از فردوسي ، در مجموع ، تاريخ بسط و گسترش تدريجي ايمان و آرمان اوست و اکثريت مردم اين ديار، فکر و فرهنگ آن سره مرد را در شور و شعور ملي خويش حاضر دارند. فردوسي چنان که بوضوح از جاي جاي شاهنامه (بويژه از ديباچه آن) برمي آيد، يک ايراني فرزانه بود که اولا آيين زردشتي را براي هميشه پشت سر گذارده و به اسلام روي آورده بود :
تو را دانش و دين رهاند درست
در رستگاري ببايدت جست
و گر دل نخواهي که باشد نژند
نخواهي که دايم بوي مستمند
به گفتار پيغمبرت راه جوي
دل از تيرگي ها بدين آب شوي

اين پيامبر که با اضافه آن به ضمير مخاطب (پيامبرت = پيامبر + تو) «پيامبر مطلق» خواننده شاهنامه قلمداد شده ، رسول گرامي اسلام است صلي الله عليه و آله و بدين گونه ، شاعر صراحتاصف خويش و ملتش را از پيروان ديگر اديان الهي يا مکاتب بشري جدا مي کند. چنان که در جاي ديگر شاهنامه ، بخش مربوط به داستان اسکندر، اسلام را (که قبله آن مکه و بيت الحرام است) آييني مي داند که در بين اديان گوناگون ، هدايت الهي با آن و به آن ، به نقطه کمال و تماميت خويش رسيده است :
خداوند خواندش بيت الحرام
بدو شد همه راه يزدان تمام

ثانيا فردوسي از بين فرق مختلف اسلامي ، تنها علي و اهل بيت پيامبر عليهم السلام را به عنوان هاديان راه سعادت خويش برگزيده بود و همراه با ايمان استوارش به اين آيين (که حتي داغ و درفش محمود نيز قادربه محو آن نبود) طالب رهايي و نجات ميهن خويش از سلطه کساني بود که مزورانه دين را دستمايه ستيز با عترت پيامبر صلي الله عليه و آله و استعباد مردم مي خواستند :
تو را دانش و دين رهاند درست
در رستگاري ببايدت جست و گر دل نخواهي که باشد نژند
نخواهي که دايم بوي مستمند
به گفتار پيغمبرت راه جوي
دل از تيرگي ها بدين آب شوي
چه گفت آن خداوند تنزيل و وحي
خداوند امر و خداوند نهي
که : من شهر علمم عليم در است
درست اين سخن قول پيغمبر است
گواهي دهم کاين سخن راز اوست
تو گويي دو گوشم پر آواز اوست
منم بنده اهل بيت نبي
ستاينده خاک پاي وصي.
..
اگر چشم داري به ديگر سراي
به نزد نبي و علي گير جاي
گرت زين بد آيد گناه من است
چنين است و اين دين و راه من است
بر اين زادم و هم بر اين بگذرم
چنان دان که خاک پي حيدرم.
..
نباشد جز از بي پدر دشمنش
که يزدان به آتش بسوزد تنش
هر آن کس که در دلش بغض علي است
از او زارتر در جهان زار کيست؟!

نکته آخر اين که ، از ديدگاه او: آزادي و رشد و ترقي ملت ايران ، درگرو جنگي بيدرنگ و پيکاري تمام عيار با عوامل تباهي و تجاوز بود و راه کسب نام و نشان ، از درياي خونرنگ مبارزه مي گذشت :
دريغ است ايران ويران شود
کنام پلنگان و شيران شود
همه جاي جنگي سواران بدي
نشستنگه شهرياران بدي
کنون جاي سختي و رنج و بلا است
نشستنگه تيز چنگ اژدها است
کسي کز پلنگان بخورده است شير
بدين رنج ، ما را بود دستگير

آشنايان با تاريخ ايران اسلامي نيک مي دانند که «مذهب تشيع» و «انديشه استقلال سياسي» ، راه و رسم اکثريت مردم ايران را در قرون اخير (با همه افت و خيزها و نشيب و فرازهايي که داشته) تشکيل داده است.
روشن تر بگوييم : قيام خاندان صفوي در آغاز قرن دهم هجري و پيش از آن ، خيزش خونبار سربداران و سادات مرعشي مازندران و کارکياهاي گيلان (و همه با تاييد و همدلي فقيهان شيعه) و سپس مقاومت مستمر ملت ايران در قبال تجاوزات مکرر خواندگاران عثماني و خوانين ازبک و... همچنين تزارهاي روسي و لردهاي انگليسي و مستشاران امريکايي و در اين ميان ايجاد نهضت هاي پرشکوه ملي بر ضد قراردادهاي استعماري رويتر و رژي و دارسي و ايجاد حماسه هاي 30تير و 15خرداد و 22بهمن همه و همه روييده و برآمده از همان ديدگاهي است که استاد طوس در هزار سال پيش بدان خستو و معتقد بود: مذهب تشيع ، و انديشه رهايي از ظلم و تجاوز. به قول مرحوم استاد محيط طباطبايي : «فردوسي ، به معني تمام کلمه ، شاعر «ملي» کشور ماست.
آمال ما و افکار ما و دين ما و مذهب ما و زبان ما و شيوه بيان ما، همه از شاهنامه او نيرو مي گيرد». همخواني و همگوني «سير کلي تاريخ ايران» با «انديشه و ايمان فردوسي» ، و آموزه هاي اساسي شاهنامه» ، امري بسيار معني دار و قابل تامل است و زمينه خوبي براي بررسي نقش موثر فردوسي در تکوين هويت تاريخي ايران فعلي که کشوري اسلامي ، شيعي و مستقل است به دست محققان مي دهد. او در زمانه اي که به اشاره يا تاييد خليفه عباسي ، محمود و مسعود غزنوي در ري و آمل ، و طغرل سلجوقي در بغداد، خون پيروان اهل بيت عليهم السلام را به شمشير ستم مي ريختند و کتب کلامي و حديثي شيعه را به لهيب آتش بيداد مي سوزاندند، صراحتا اعلام کرد که جام محبت مولاي متقيان علي عليه السلام را عاشقانه سر مي کشد و اين همان جامي است که ملت ايران در طول قرون ، کام خويش را همواره با آن سيراب ساخته است :
مي لعل پيش آور اي هاشمي
ز خمي که هرگز نگيرد کمي

علي ابوالحسني (منذر)
Monzar@jamejamdaily.net

 

از استاد ابوالحسني منذر

 

 

 

 

رضاخان کاره اي نيست ؛ با انگليس طرفيم!

منبع: http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=73994&t=fp

 

 

 

در عصر غيبت کبري ، که آن را بايد بحق دوران ابتلائات سخت بدانيم ، زمام شيعه به نايبان امام زمان ارواحنا فداه سپرده شده تا کشتي پيروان اهل بيت عليهم السلام را در مقاطع مختلف تاريخي ، به گونه اي هدايت کنند که با سلامت به صاحب اصلي آن تحويل شود.
يکي از سخت ترين و حساس ترين اين مقاطع تاريخي زماني بود که انگلستان براي بلعيدن ايران ، سلسله قاجار را منقرض ساخت و يکي از عوامل خود را به سلطنت رساند تا نشان دهد همه حمايت هايي که دردوران مشروطيت از آزاديخواهان به عمل مي آورد،براي استقرار ديکتاتوري مدرن رضاخاني بوده است و لاغير.
در اين روزگار، فقيه تيزبين ، مدبر و با کياستي به نام شيخ عبدالکريم حائري يزدي در آسمان شيعه طلوع کردکه بحق با حلم عظيم خود توانست امکان بهانه جويي را از ديکتاتور سلب کند و با آينده نگري ، بنايي را بنيان نهاد که موجد خدمات شايسته اي نه فقط براي ايران و تشيع که براي عالم اسلام و بلکه جهان انسانيت باشد و بي شک وقوع انقلاب اسلامي ايران نيز يکي از دستاوردهاي آن است.
در سالگرد ارتحال آن فقيه بزرگوار (17 ذيقعده) با ذکر خاطراتي ، که براي نخستين بار منتشر مي شود، به پاسداشت مقام آن عالم فرزانه مي نشينيم.
تاسيس حوزه علميه قم در ابتداي قرن جاري شمسي (حدود 1300ش = 1340 ق) به همت شادروان آيت الله حاج شيخ عبدالکريم حائري يزدي و همدلي و همکاري فقيهان وارسته اي چون ميرزا محمد ارباب و ميرزا ابوالقاسم قمي و...، از حرکتهاي مهم و تاريخسازي است که منشاء و مصدر وقوع جريانات بسيار مهمي در 80 سال اخير کشورمان نظير قيام 15خرداد 42 و انقلاب اسلامي 57 بوده است.
نهالي که حاج شيخ عبدالکريم با پي افکندن حوزه مرکزي قم در جوار حضرت معصومه ع نشاند، هر چند در روزگار سرد و سياهي که خود در آن مي زيست مجال رشد چنداني نيافت و حتي 6-5 سال پس از درگذشت وي ، برگ و بار آن از سموم خزان استبداد رضاخاني آسيب فراوان ديد، ولي چنان که خود وي بارها گفته و نويد داده بود، آن روزگار تلخ تر از زهر دير يا زود مي گذشت و فصل سبز شکفتن و بهره دهي اين نهال مقدس فرا مي رسيد.
تحليلگران رشته مديريت ، رجال مدير و مدبر را به سه دسته: فرمانده ، مدير و استراتژيست ، تقسيم مي کنند و ويژگي افراد استراتژيست را در قياس با فرمانده و مدير عمدتا در اين نکته مي دانند که وي با پيش بيني ، برنامه ريزي و اقدام براي آينده هاي دور، از مرز مسائل و مشکلات روزمره فراتر مي رود و در سکوي حال ، آينده دوردست را هدف مي گيرد و در واقع ، امکانات و اقتضائات روز را در خدمت مقاصد اساسي و بلند اصلاحي خويش درمي آورد.
در شرايطي که ديگران در گرداب مشکلات و حوادث روز دست و پا مي زنند، او نگاه به افق آينده دارد و براي بهبود کل^ي و اساسي قوم خويش چاره جويي و مقدمه چيني مي کند. مرحومان حاج شيخ فضل الله نوري ، حاج شيخ عبدالکريم حائري و امام خميني ، نمونه اي از اين گونه شخصيت هاي پيش بين و دورنگرند که به جاي درجازدن در ايستگاه حال و گرداب روزمرگي ، آينده اي دور را در نظر گرفته و جلوتر از زمان و اهل زمان خويش حرکت مي کنند.
شيخ فضل الله نوري ، با طرح و تصويب اصل دوم متمم قانون اساسي (مبني بر نظارت فائقه رسمي فقهاي تراز اول بر مصوبات مجلس شورا) حربه قانوني و محکمه پسندي به دست فقيهان مبارز پس از خويش نظير حاج آقا نورالله اصفهاني (در عصر رضاخان)، حاج آقا حسين قمي (در اوايل سلطنت محمدرضا) و امام خميني در دهه هاي 40 و 50داد که پرچم قيام و اعتراض را عليه رژيم جائر پهلوي برافرازند و به استناد اين اصل ، مشروعيت رژيم خودکامگي را، از اساس ، زير سوال برند (از ياد نبريم که دستگاه پهلوي در سال 1342شمسي تصميم گرفت امام خميني را اعدام کند، اما طرح مساله مصونيت قانوني ايشان از سوي مراجع تقليد وقت ، نظير مرحوم ميلاني ، به استناد اصل دوم متمم قانون اساسي ، اين توطئه ننگين را خنثي ساخت).
امام خميني نيز در روزگار زعامت مطلقه خود، با کارهايي چون نامه به گورباچف ، نشان داد که جلوتر از زمان حرکت مي کند و چونان ديده باني دقيق و هشيار، از تحولات دوردست غافل نيست و بالاخره بايد از مرحوم حاج شيخ عبدالکريم ياد کرد که ، هم با پي ريزي حوزه علميه قم در آستانه شروع يکي از سياه ترين فصول تاريخ کشورمان (دوران استقرار ديکتاتوري وابسته پهلوي) و حسن تدبير براي حفظ اين حوزه ، نشان داد که در بحبوحه بيداد خزان ، در انديشه بهار و تابستان بوده است.
طبعاکسي چون او، که خود را مسوول رشد و پرورش اين نهال جوان و حفظ آن از دستبرد گرازان ، مي شناخت ، ناگزير بود در جبهه هاي ديگر با حريف تيز چنگ وبهانه جوي مدارا کند و امواج زودگذر امامهيب سيلاب را، با تامل و تدبير، از سر بگذراند... حکايات متعدد تاريخي ، به روشني حاکي از آن است که آن مرد بزرگ ، اين کار سترگ را با شناخت و تحليلي دقيق از نياز زمان ، آغاز کرد و با پختگي تمام به انجام رساند و خود به کار خويش و نتايج مهم آتي آن کاملا توجه داشت. به پاره اي ازاين حکايتها توجه کنيد.

آينده ايران را شديدا تاريک مي بينم

مرحوم آيت الله سيد جمال الدين گلپايگاني (مرجع وارسته معروف) مي فرمود: با آقاي حاج شيخ (عبدالکريم حائري) در ترن سامرا همسفر بوديم که ايشان مي خواستند به ايران بيايند.


من به ايشان گفتم : شما از کساني هستيد که بعد از آيت الله آقاي ميرزا محمدتقي شيرازي مشار بالبنان هستيد {يعني چشمها به عنوان مرجع آينده جهان تشيع به سوي شماست}، چرا به ايران مي رويد؟
ايشان گفتند: من نمي خواهم مرجع بشوم مي خواهم بروم به ايران ، اگر از دستم برآيد خدمتي به اسلام و مسلمانان بکنم.
خورشيد آسمان فقاهت ومرجعيت ، علي کريمي جهرمي ، چاپ اول ، قم 1373، ص 28.
استاد عبدالحسين حائري (نوه دختري حاج شيخ عبدالکريم حائري يزدي و رئيس سابق کتابخانه مجلس شورا) اوايل تيرماه 74 در دفتر خود در کتابخانه مجلس شوراي اسلامي ، به مناسبت بحث راجع به مرحوم حاج شيخ عبدالکريم ، جريان زير را نقل کردند: پدرم مرحوم ميرزا احمد حائري مي گفت: در دوران اقامت مرحوم حاج شيخ عبدالکريم حائري در اراک ، من خيلي معتقد و مصر بودم که حاج شيخ از ايران به عراق برگشته و به حوزه نجف برود (و اداره آنجا را به دست گيرد)، و با ايشان بر سر اين موضوع بحث داشتم).
در اين اثنا، نامه اي از مرحوم آيت الله ميرزا محمدتقي شيرازي (معروف به ميرزاي دوم ، رهبر انقلاب ضد استعماري 1920 عراق) به حاج شيخ رسيد که در آن آمده بود: عمر من ديگر به پايان خود نزديک شده و من در حال رفتنم.
بر شما (يعني حاج شيخ عبدالکريم) واجب است که به عراق تشريف بياوريد و حوزه اينجا را اداره کنيد. من از نامه ميرزا و تائکيد ايشان بر لزوم بازگشت حاج شيخ به عراق خوشحال شدم و اطمينان داشتم که حاج شيخ ، با علاقه و احترام بسياري که براي ميرزا قائل است ، صلاحديد و پيشنهاد ايشان را رد نخواهد کرد.
ولي ، بر خلاف انتظار، مدتي گذشت و هيچ گونه حرکتي از حاج شيخ محسوس نشد. روزي از ايشان پرسيدم : با نامه جناب ميرزا چه کرديد و چه پاسخي به ايشان داديد؟
حاج شيخ فرمود: به ايشان نوشتم که من افق آينده ايران را شديدا رو به تاريکي مي بينيم و وجودم در اينجا ضروري و به نظر من ، حتي لازم است شما هم به ايران بياييد....

من نهال مي نشانم ، ديگران بهره مي برند

مرحوم حائري ، به منظور حفظ حوزه علميه از دستبرد ديکتاتور، هوشمندانه خود را مجبور مي ديد که از هر حرکتي که به رژيم ديکتاتوري بهانه حمله و تجاوز به حوزه مي دهد، پرهيز کند.
آقاي اسماعيل بوستاني از کسبه محترم خيابان آذر قم در تاريخ 19/11/66 به نگارنده اظهار داشتند: مرحوم شيخ نعمت الله مهدوي قزويني (که امام جماعت مسجد عربستان بود و استخاره اش شهرتي داشت) 20 سال پيش از اين تاريخ ، در يکي از روزهايي که براي ما صحبت مي کردند، نقل کرد: ما و جمعي از آقايان حوزه ، از مرحوم حائري ، راجع به رويه ايشان در قبال دستگاه وقت ، سوال و احيانا به ايشان اشکال مي کرديم که چرا شما مثلا اقدام تند نمي کنيد؟
حاج شيخ عبدالکريم حائري با لحن شيرين يزدي خودشان فرمودند: آرام باشيد! من دارم نهال مي نشانم ديگران استفاده اش را خواهند برد.

نمي دانم با اين يکي چه کنم؟

رضاخان کاره اي نيست ؛ ما با انگليس روبه روييم مرحوم حائري ، اساسا، رضاخان را آلتي بي اراده در دستهاي امپراتوري بريتانيا مي ديد و مي دانست چنانچه موفق به سرنگوني او هم گردد، استعمار با قدرت فائقه اي که دارد يک رضاخان ديگر و شايد هم بدتر و خشن تر تراشيده و اهداف ضد اسلامي خود را با آهن و آتش پياده خواهد کرد.
از اين رو، مي کوشيد با صبر و مدارا، بهانه تجاوز و خشونت را از دشمن بگيرد و نقل مي کنند که ، با اين کار خويش ، رضاخان را خسته کرده و آن سلطان سفاک گفته بود، حساب همه علما را رسيدم ، اما اين يکي همچون استخواني در گلويم مانده و نمي دانم با اين يکي چه کنم.
استاد عبدالحسين حائري گفتند: آيت الله آقا سيد صدرالدين صدر (از مراجع تقليد سابق قم ، و پدر امام موسي صدر) براي پدرم ، در مجلسي که من نيز حاضر بودم ، چنين نقل کرد: در جريان دستگيري فجيع و اندوه بار حاج شيخ محمدتقي بافقي در حرم حضرت معصومه ع و حبس ايشان در زندان رضاخان ، مرحوم حاج شيخ عبدالکريم در سالاريه تشريف داشت (که آن ايام خارج از قم بود و مثل امروز جزو شهر نشده بود).
در اثر تعرض وحشيانه رضاخان به مرحوم بافقي در برابر چشم زوار، و حضور مهيب نظاميان در قم ، مردم آن شهر شديدا ترسيده و کوچه ها و خيابانها کاملا خلوت بود و به اصطلاح ملخ در خيابانها پر نمي زد.
حتي هرچه کردم درشکه اي براي رفتن به سالاريه بيابم ، پيدا نشد و ناچار شدم پياده به سالاريه بروم. باري ، به منزل حاج شيخ رفته و ماجراي برخورد هتاکانه رضاخان با آقاي بافقي را به عرض ايشان رساندم و گفتم: قضيه بدينجا کشيده است ، چه مي کنيد و چه مي خواهيد بکنيد؟
در آن مجلس ، غير از من و آقاي حاج شيخ ، فرد ديگري جز «کتيبه خضراء» حضور نداشت (مقصود آقاي صدر از کتيبه خضرائ، يکي از دستياران حاج شيخ بود). حاج شيخ فرمود: ما تنها با شخص رضاخان روبه رو نيستيم.
مشکل شخص او قابل حل است. ما با دربار انگلستان روبه رو هستيم و آنها مي خواهند اين اساس را برچينند و منتظرند ما هم يک اقدام تندي بکنيم و بهانه دستشان بيايد، فاتحه همه چيز را بخوانند.
مرحوم صدر مي فرمود: چندي بعد، از طرف رضاخان پيغامي به حاج شيخ رسيد که اعلي حضرت همايوني شديدا از حاج شيخ کدورت دارند، زيرا شنيده اند حاج شيخ چنين حرفي زده اند. (در صورتي که غير از من وحاج شيخ و فرد مزبور، کس ديگري در مجلس نبود!)
مقصود، نفوذ دستگاه جاسوسي رضاخان در ميان مردم ، وارتباط بسياري از افراد حتي در ميان نزديکان حاج شيخ به طرق گوناگون با دربار پهلوي بود که در نتيجه ، حاج شيخ با مشاهده آن اوضاع و شرايط، صلاح را در قيام و اقدام نمي ديد و مي دانست که به مجرد اولين حرکت ، به دست خود اين گونه افراد، نهضت از پا در خواهد آمد.

علي ابوالحسني (منذر)
monzer@jamejamonline.ir

 

 

 

 

 


 

اتحاد در اصول ، اختلاف در تاکتيک

منبع: http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=86878&t=fp

  05:25

 

 

بررسي جنبش مشروطيت ، بدون بررسي انديشه و عملکرد 2 شخصيت بزرگ و تاريخ ساز آن روزگار مرحومان حاج شيخ فضل الله نوري و آخوند ملا کاظم خراساني ، ناقص و ابتر است.
نقش موثر نوري در پيشبرد بلکه علمداري جريان مشروعه خواهي و سهم آخوند در حمايت از مشروطيت هر دو به يک اندازه شاخص و غير قابل انکار است.
آن دو تن ، در پگاه مشروطه با هم متحد و هماهنگ بودند و حتي به گواه اسناد و مدارک معتبر تاريخي ، آخوند خراساني با اصرار و ترغيب حاج شيخ فضل الله گام به عرصه مبارزه با استبداد قاجار نهاد ؛ اما با تشکيل مجلس و حضور فعال و تعيين کننده امثال تقي زاده در آن و غوغا و آشوبگري مشروطه چيان تندرو و سکولار در شهرهاي مختلف ايران ، بويژه تهران و تبريز ، شيخ فضل الله در برابر آنان موضع گرفت و اين در حالي بود که آخوند خراساني در اثر خوشبيني نسبت به جناح تقي زاده اين گونه تنديها را درباره آنها بر نمي تافت و بناچار تشديد اختلاف ميان شيخ و گروه تقي زاده ، اندک اندک شيخ را از يار و همرزم ديرينش (آخوند خراساني) نيز دور ساخت.
چندان که بتدريج رو در روي هم قرار گرفتند و کار به آنجا رسيد که جناح سکولار حتي اقدام فجيع خويش در اعدام شيخ فضل الله را به پاي آخوند نوشت!
براستي اختلاف ميان شيخ نوري و آخوند خراساني از چه چيزي ناشي مي شد؟ آيا آن دو فقيه برجسته ، به 2 نوع اسلام قائل بودند يا نه اختلاف آنان از چيز ديگري ناشي مي شد؟ پاسخ به اين پرسش ، هر چه باشد ، پاسخ به پرسش از اختلاف مرحوم ناييني و شيخ نيز هست. گفتار زير مي کوشد به اين پرسش اساسي در تاريخ مشروطه پاسخ دهد.
مناسبت انتشار اين مطلب ، برگزاري همايش مشروطه در روزهاي 18 تا 21 ارديبهشت در تهران و تبريز است لکن در حالي که سالگرد مشروطيت 14 مرداد است شايسته بود اگر برگزاري همايش به آن ايام موکول مي شد.
اختلاف شخص مرحوم آخوند خراساني با حاج شيخ فضل الله نوري در جريان مشروطه ، عمدتا (و نه البته تماما) ريشه در شناخت متفاوت ايشان از ماهيت رجال ، جناحها جريانات سياسي موثر در مشروطه ناشي مي شد وگرنه آن دو بزرگ ، در تفسير واژه هايي چون آزادي ، مساوات و عدالت و حد و مرز آنها در اسلام ، اختلاف اساسي با هم نداشتند و مشروطه مورد نظر خراساني و ناييني در کل در نهايت همان مشروطه مشروعه ، يعني اجراي متمم قانون اساسي با قيود و اصلاحات اسلامي مندرج در آن بود.
دلايل و شواهد اين امر فراوان است. مهمتر از همه آن که وقتي مرحوم آخوند خراساني به فاصله يک سال و اندي از شهادت حاج شيخ فضل الله ، به هويت فکري واعتقادي تقي زاده پي برد (هر چند بسيار دير بود) بشدت و با صراحت به مخالفت برخاست و حکم به فساد مسلک سياسي تقي زاده و لزوم عزل و انفصال وي از وکالت مجلس داد و چندي بعد نيز چنانکه معروف است عزم خويش به آمدن به ايران براي اصلاح امر مشروطه را اعلام فرمود و به تمهيد مقدمات سفر پرداخت که...مع الاسف به نحوي مشکوک درگذشت و به گفته برخي از مطلعان ، به دست همان عواملي که طرفداري دروغين از ايشان را نقاب ستيز با امثال شيخ شهيد در تهران و صاحب عروه در نجف کرده بودند ، به شهادت رسيد.
در واقع اختلاف ميان مرحومان آخوند خراساني و ميرزاي ناييني با شيخ فضل الله (به اصطلاح رايج در ميان فقهاي اصولي ما) عمدتا در محدوده تشخيص موضوعات قرار مي گرفت نه شناخت احکام. يعني اختلاف آن دو ، بيشتر بر سر شناخت ماهيت گروهها و جريانات مشروطه و پيش بيني مقاصد و اهداف آنان بود. بنابراين مي توان گفت که ميان آن دو اختلاف اصولي وجود نداشت.
شواهد روشني وجود دارد که نشان مي دهد شيخ از 25سال پيش از مشروطه در پايتخت حضور داشت و در قضاياي مهم سياسي (نظير جنبش تنباکو) دخيل و موثر بود و با روابط سياسي معمول و تباني هاي پشت پرده و ترفندهاي ايادي استعمار آشنايي دقيق يافته بود. به اين دليل ، طبعا در شناخت رجال سياسي و ديني و دسته بندي هاي حزبي و گروهي موجود از شخصيت هايي چون آخوند خراساني و ميرزاي ناييني (که در طول اين مدت در نجف به سر مي برده و همچون شيخ در کانون وقايع و متن رخدادهاي ايران قرار نداشتند) تواناتر بود.
شيخ و يارانش به موجبات اختلاف خويش با آخوند خراساني و مراجع مشروطه خواه نجف ، وقوف و توجه کامل داشتند و در بحبوحه مشروطيت ، جاي جاي به آن تصريح و تاکيد مي کردند.
امجدالواعظين (محمدباقر گوهرخاي) از فعالان مشروطه مي نويسد: در ملاقاتي که ايام تحصن شيخ فضل الله در حضرت عبدالعظيم عليه السلام با وي داشتم ، از وي پرسيدم علت مخالفت شما با آقايان علما و مشروطه خواهان چيست؟
در مملکت اسلام ، مشروطه بايد مقيد به قيد مشروعه باشد.
آيا علماي اعلامي مانند آخوند ملا کاظم خراساني و آقاي حاجي ميرزا حسين [نجل] حاجي ميرزا خليل تهراني و آخوند ملا عبدالله مازندراني که فتواي مشروطه را داده اند ، مشروعيت مشروطه را در نظر داشته اند يا خير؟
اين آقايان از ايران دورند و حقيقت اوضاع را از نزديک نمي بينند و نامه ها و تلگراف هايي که به ايشان مي رسد از طرف مشروطه خواهان است و ديگر مکاتيب را به نظر آقايان نمي رسانند».
در تاييد آنچه گفتيم ، مي توان به نزديکي ديدگاه ناييني و شيخ در مساله لزوم نظارت فقها بر روند تصويب قوانين در مجلس شورا اشاره کرد. مي دانيم که شيخ پس از جا افتادن عنوان مشروطه و مشاهده اين که مجلس شورا قرار است براي همه مسائل کشور قانون وضع کند ، اعلام کرد که قوانين مصوب مجلس هنگامي اعتبار قانوني دارد که در چارچوب موازين شرعي باشد و چون تشخيص توافق يا عدم توافق اين مصوبات با موازين شرع ، يک کار کارشناسي مي طلبد ، بناچار بايد هياتي از فقهاي تراز اول تشکيل شده و عهده دار تشخيص اين مساله شود تا امضاي آنان نمايانگر موافقت قانون با شرع باشد. (و ضمنا نوعي تنفيذ شرعي و ولايي نيز نسبت به آن قانون قلمداد شود) اين سخن شيخ بود که عملا با پيشنهاد و تصويب اصل دوم متمم قانون اساسي مشروطه (نظارت فائقه و رسمي 5تن يا بيشتر از فقهاي تراز اول بر مصوبات مجلس شورا) زمينه اجراي آن فراهم شد.
مرحوم ناييني نيز (که مي دانيم خود از معتقدان به نظريه ولايت فقيه بوده است) در کتاب مشهورش «تنبيه الامه»، اصل نظارت فقيه بر مصوبات مجلس ، و لزوم تنفيذ آن از سوي فقها را مورد تاييد قرار مي دهد ؛ اما وي صرف وجود برخي از مجتهدان يا نمايندگان آنان در ميان وکلاي مجلس و راي او به لوايح مصوب را، براي مشروعيت کار مجلس و اعتبار شرعي مصوبات آن کافي مي شمارد.
با مقايسه اين 2 ديدگاه به روشني در مي يابيم که آن دو بزرگوار ، در اصل اين نکته که نظارت فقيه بر مصوبات مجلس لازم است ، توافق دارند و اختلافشان تنها در شکل اجراي اين نظارت و به اصطلاح در نوع تاکتيک ها و راهکارهاي آن است.
تفاوت و اختلاف ديدگاه يادشده نيز ناشي از ميزان آشنايي آن دو با اوضاع و شرايط سياسي اجتماعي روز و ماهيت جريانات دست اندرکار و مسلط جنبش مشروطيت بود.
مرحوم شيخ بر اين باور بود که با توجه به حرکت حساب شده و توطئه آميزي که (از سوي جناح کم شمار اما تردست و سامان يافته و شهرآشوب و بحران ساز و مسلح به انواع ترفندهاي سياسي و تبليغاتي و ابزارهاي تهديد و ترور) براي محو اسلام و پاسداران آن در سطح جامعه (و حتي ميان وکلاي مجلس شوراي اول) وجود دارد و سررشته آن در دست امثال تقي زاده است.
منحصر کردن فقهاي ناظر به چند نفر از وکلاي روحاني مجلس ، راهکار قوي و مطمئني در آن فضاي غبارگرفته و مه آلود نيست و سنگ بزرگ ، سنگ شکن بزرگ مي خواهد. مضافا_ آن که معلوم نيست وکلاي روحاني مجلس همواره جزو موافقان لوايح تصويب شده باشند و بسا شود که هنگام راي گيري در جرگه مخالفان قرارداشته و روياروي اکثريت نمايندگان قرارگيرند. (چنانکه اين امر، بارها در زمان نمايندگي مرحوم شهيد مدرس در مجلس پنجم و ششم روي داد) بنابراين ، چنانچه نهادي به عنوان هيات فقهاي ناظر بر مجلس وجود نداشته باشد ، تکليف قوانين مصوب چيست؟
شيخ ، حتي اعتقاد داشت که فقهاي ناظر بر مصوبات مجلس ، بايستي از خارج از دايره حکومت و نظام و به عنوان عناصري مستقل از آن برگزيده شوند تا بتوانند به اتکاي اين آزادي و استقلال ، وظيفه نظارتي خود را به نحو احسن انجام دهند. نکته دومي که مي تواند به عنوان شاهدي بر عدم وجود اختلاف اصولي ميان شيخ با ناييني و مراجع مشروطه خواه نجف مورد اشاره قرار گيرد ، اين است که پس از شهادت شيخ و آغاز مشروطه دوم و روشدن دست تقي زاده ها ، آخوند خراساني و شيخ عبدالله مازندراني اعلاميه ها و مکتوبات بسياري منتشر کرده و ديدگاه هاي دقيقا اسلامي خود را درباره مقولاتي چون آزادي ، مساوات ، مشروطه و...اعلام کردند.
با مروري بر اعلاميه ها و مکتوبات يادشده ، بوضوح مي بينيم که مواضع آن بزرگواران نسبت به اين مقولات در کل همان مواضع اسلامي شيخ است و کساني نيز که لبه تيز حملات و انتقادات آخوند خراساني و شيخ عبدالله مازندراني قرار مي گيرند ، دقيقا_ همان دشمنان سرسخت شيخ فضل الله و بردارزنندگان او يعني حسينقلي خان نواب ها و تقي زاده ها هستند.
مرحوم آخوند خراساني در يکي از اين مکتوبات ، بصراحت اظهار مي دارد که مقصود ما از آزادي ، آزادي مورد نظر «عشاق آزادي پاريس» نيست! از نظر ما، مشروطه يعني نظامي که در آن حاکم به مردم زور نگويد و مردم حق آزادي بيان داشته باشند ؛ اما بياني که محتواي غير اسلامي نداشته و مشتمل بر دروغ و تهمت و غيره نباشد. مقصود ما از مساوات نيز ، مساوات مسلمان و غير مسلمان در حقوق و حدود نيست ؛ چرا که مسلمانان و غيرمسلمانان در برخي از احکام قضايي مانند ازدواج ، ارث و.. با يکديگر تفاوت دارند و....
اين قطعه تاريخي نيز نمايانگر توافق شيخ و علماي مشروطه خواه نجف بر سر اصول است که البته مويدات ديگري نيز در اين زمينه وجود دارد که بازگويي همه آنها در اين مجال اندک نمي گنجد.درست است که شيخ در جرگه مخالفان مشروطه قرار داشت و آخوند و ناييني جانبدار مشروطه قلمداد مي شدند ؛ اما بايد توجه داشت که حاج شيخ فضل الله و ناييني ، تلقي و تعريف يکساني از مشروطه نداشتند و ميان آنها در تعريف و تحليل ماهيت جريان وارداتي و نوظهور مشروطه ، اختلاف اساسي وجود داشت و اين اختلاف ، موجب تفاوت و اختلاف برخوردشان با اين پديده مي گرديد.

  آخوند خراساني: مشروطه يعني نظامي که در آن حاکم به مردم زور نگويد و مردم حق آزادي بيان داشته باشند ؛ اما بياني که محتواي غيراسلامي نداشته باشد

آن گونه که از «تنبيه الامه» نوشته ناييني بر مي آيد ، وي رژيم مشروطه را نظامي مي دانست که در آن ، عملکرد زمامداران کشور، محدود و مشروط به رعايت قوانين خاصي است که از سوي نمايندگان ملت در مجلس تصويب مي شود و اگر اين قوانين ، اسلامي هم نباشد (يعني همچون احکام مندرج در رساله هاي عمليه ، از متن کتاب و سنت برنخاسته باشد) با آن منافاتي نيز ندارد.
اين ، تلقي و برداشت خاص مرحوم ناييني و کلا^_ علما و دينداراني بود که در موضع دفاع از مشروطه قرار داشتند ؛ اما تعريف شيخ از مشروطيت ، آن گونه که در کتبي نظير «تذکره `الغافل و ارشاد الجاهل » (منسوب به شيخ ) به چشم مي خورد، با تعريف ناييني از مشروطيت تفاوت داشت.
در واقع ، تعريف ناييني از مشروطه بر شناختي دقيق از ماهيت وارداتي اين پديده و ريشه هاي فکري تاريخي آن در غرب ، استوار نبود و بايد گفت که بيشتر ، انعکاس خواست ها و اهداف آرمان گرايانه وي بود ؛ اما تعريف و توصيف شيخ از مشروطه ، برداشتي واقع بينانه بود. در رساله تذکره الغافل ، در معرفي مشروطيت مي خوانيم: «...منتخبان از بلدان ، به انتخاب خود رعايا در مرکز مملکت جمع شوند و اينها هيات مقننه مملکت باشند و نظر به مقتضيات عصر بکنند و قانوني مستقلا مطابق با اکثر آرائ بنويسند موافق مقتضاي عصر ، به عقول ناقصه خودشان ، بدون ملاحظه موافقت و مخالفت آن با شرع اطهر ؛ بلکه هر چه به نظر بيشتر آنها نيکو و مستحسن آمد او را قانون مملکتي قرار بدهند...»
به ديده شيخ ، آنچه که تحت عنوان مشروطه ، از سوي سينه چاکان اصلي رژيم ، عملا در دوران مشروطه صغير در کشورمان پياده و تبليغ شد ، عبارت بود از نظامي که ريشه در تطورات تاريخي و فرهنگي مغرب زمين داشته و ملهم از فرهنگ و تمدن غرب است.
مجلس شوراي چنين رژيمي پرواي مطابقت يا عدم مطابقت آرائ و مصوبات خويش با موازين شرع را نداشته و هدف از استقرار آن در ايران ، در نهايت کنارگذاشتن اسلام و روحانيت از صحنه تصميم گيري هاي سياسي است.
شيخ معتقد بود که قانونگذاري در نظام مشروطه تمامي حوزه هاي اجرايي و قضايي حتي حوزه هايي را که دين قبلا_ تکليف آن را مشخص کرده ، فرا مي گيرد و در عين حال ، قانونگذاران نيز خود را مقيد به رعايت ضوابط و موازين شرع نمي دانند.
وي با شناخت دقيقي که از اهداف ، جهتگيري ها و عملکرد عناصري چون تقي زاده ، حسينقلي خان نواب ، يپرم و همفکران و پيروان آنها داشت ، مي ديد که آنان به چيزي کمتر از برقراري مشروطه لاييک و سکولار غربي رضايت نمي دهند.
اين گروه را ما به 2 خصوصيت بارز مي شناسيم: الف) سکولار بودن ب) تندرو بودن.

الف) سکولار بودند ؛ چرا که به حاکميت احکام ، حدود و ارزشهاي اسلامي بي اعتقاد بودند و عملا نيز نشان دادند در اولين فرصتي که کرسي قدرت را به چنگ آورند ، فاتحه اسلام و مسلماني را مي خوانند.
کما اين که در آغاز مشروطه دوم ، شيخ فضل الله نوري را (آن هم در آخرين ساعات روز مقدسي چون 13رجب ، سالروز تولد اميرمومنان علي عليه السلام) در تهران و دربرابر چشم مردم به دار زدند. سپس نيز در مقام ترور بسياري از علما برآمدند. حتي مرحوم سيد عبدالله بهبهاني را (که پيشواي مشروطه بود و به يک اعتبار در جناح مقابل شيخ قرار داشت) چون مخالف غربزدگي ها و اسلام ستيزي هاشان بود ، 4 روز مانده به سالگرد اعدام شيخ ، در خانه اش به شهادت رساندند ، که در آن مقطع ، اين شعر بر سر زبانها افتاد: تقي زاده گفت و شقي زاده کشت / کسي را که اسلام را بود پشت! در پي قتل بهبهاني که انگشت حزب دمکرات در آن آشکار بود ، مرحوم آخوند خراساني تقي زاده (رئيس آن حزب) را عنصري منحرف از اسلام شمرد و حکم به اخراج وي از مجلس داد که او هم پس از اين که ديد جانش در خطر است و امکان فعاليت ديگر برايش وجود ندارد ، به اروپا گريخت و در آنجا نقاب تزوير را کاملا از چهره برگرفت و ندا درداد: ايراني بايد از فرق سر تا نوک پا ، صورتا و معنا، ظاهرا_ و باطنا_ ، جسما و روحا_ فرنگي مآب شود!

ب) تندرو بودند ؛ چرا که توجه نداشتند طبيعت «شرقي ، اسلامي و شيعي» ملت ايران استعدادپذيرش و هضم قوانين وارداتي غربي را ندارد و اگر پياز دمکراسي ليبرال و پارلمانتاريسم مطلقه ، مثلا در انگلستان ، ريشه دوانده اين امر حاصل يک تغيير و تحول عميق و همه جانبه چند قرنه در آن کشور است و قوانين نيز، همچون درخت ، براي پاگرفتن و باليدن در اجتماع ، آب و هوا و خاک مساعد مي طلبد ؛ اما گروه يادشده ، بدون توجه به ضرورت بسترسازي و ايجاد شرايط و لوازم فکري ، اجتماعي ، سياسي و حتي اقتصادي و نظامي مناسب براي نظام سياسي و حقوقي جديد ، صرفا به شانتاژ و زور مي انديشيدند و سعي داشتند با فشار و تهديد، اين سيستم رابه مردم تحميل کنند که طبعا موفق هم نشدند و نتيجه اين خبط بزرگ تاريخي ، چيزي جز رواج و اشاعه روح بي اعتنايي به قانون در جامعه ما نشد که متاسفانه تبعات اين امر ، هنوز هم گريبانگير مردم ماست.

  روابط مستحکم
آخوند خراساني و شيخ فضل الله


شواهد متعددي وجود دارد که نشان مي دهد در صدر مشروطه و پيش از آن ، ميان آخوند و شيخ نوري روابط مستحکمي وجود داشته است و از بعضي نوشته هاي آخوند به محمدعليشاه در دوران موسوم به استبداد صغير برمي آيد که اساسا ورود آخوند به عرصه مبارزات عدالتخواهي صدر مشروطه در اثر تلقينات شيخ بوده است. چنانکه مکتوبات شيخ شهيد و آخوند در مشروطه اول نشان مي دهد که آن دو، تا اواسط مشروطه صغير به يکديگر معتقد و خوشبين و در طريق پيشبرد اهداف اصلاحي ، يار و مدکار هم بوده اند. به داستاني شگفت در اين زمينه توجه فرماييد:مرحوم آيت الله حاج شيخ جلال طاهر شمسي گلپايگاني (عضو اسبق شوراي مديريت حوزه علميه قم) نقل مي کردند: آيت الله بروجردي ، براي تلخيص و تهذيب کتاب وسايل الشيعه با جمعي از فضلاي وقت حوزه (همچون آقايان حاج شيخ علي پناه اشتهاردي ، ثابتي همداني و...) جلسات بحث و مذاکره داشتند و حقير نيز در آن جلسات حضور مي يافتم. مرحوم بروجردي در يکي از آن جلسات ، به مناسبتي چنين اظهار داشتند:
در صدر مشروطه ، زماني که علما بر ضد مظالم دستگاه استبداد به پا خاسته بودند ، مرحومان سيد محمدکاظم يزدي و آخوند خراساني در حمايت از قيام ، با هم اشتراک نظر و همکاري داشتند و اعلاميه ها به امضاي هر دو بود. زماني که مجلس شورا در تهران گشايش يافت ، مشروطه خواهان استفتايي را در باب مشروعيت مجلس شورا و لزوم حمايت از آن ، نزد آخوند بردند و ايشان در ذيل نوشته مزبور ، مشروع بودن مجلس و مصوبات آن را امضا کرده و طبق خواست آنان ، حکم به لزوم موافقت با مجلس داد ؛ اما وقتي که همان نوشته را به محضر مرحوم سيد بردند ، ايشان از تائييد و امضا خودداري کرده و فرمود: چيزي را که ماهيت و موضوعش براي من مجهول بوده و نمي دانم عملکرد آينده اش چگونه خواهد بود، امضا نمي کنم...جمعي از آقايان که ايراد سيد بر امضا و تاييد دربست عملکرد نامعلوم اعضاي مجلس را، منطقا درست و وارد مي ديدند ، منطق سيد در استيحاش از امضاي مطلق مجلس را در محضر آخوند مطرح ساختند و سر تائييد بي پرواي آخوند را از مجلسي که هويت اعضاي آن و نحوه عملکرد آنان بر او کاملا روشن نبود، جويا شدند. آخوند ، در پاسخ بر درستي منطق سيد، مهر تاييد زده و فرمود: بله ، من نيز چون ايشان از ماهيت وکلاي مجلس و نحوه عملکردشان در آينده کما هو حقه مطلع نيستم. اين که به امضاي بي قيد و شرط مصوبات مجلس تن دادم ، براي آن است که شخصي چون حاج شيخ فضل الله در مجلس حضور و نظارت دارد و لوايح مجلس با اطلاع و نظر وي تهيه و تصويب مي شود. در مجلسي که حاج شيخ فضل الله حضور و نظارت داشته باشد ، امکان ندارد که لايحه اي بر خلاف موازين شرع از تصويب بگذرد. آري ، من به اطمينان حضور و نظارت حاج شيخ فضل الله بر مصوبات مجلس است که بدون قيد و شرط، مصوبات آتي آن را امضا و تائييد کرده ام...از آن زمان بود که اندک اندک ميان آخوند و سيد، در نحوه موضعگيري نسبت به اوضاع و جريانات مشروطه ، جدايي افتاد و هر يک به حسب تشخيص و سليقه خاص خويش ، برخوردي متفاوت با ديگري را برگزيدند. (پايان کلام آيت الله طاهر شمس)
و اين بنده راقم سطور نيز مي افزايد: مع الاسف ، رنود نيز با تمهيدات حساب شده و سازمان يافته خويش ، حسن نظر و ارتباط اوليه مرحوم آخوند با شيخ شهيد نوري را بتدريج ضعيف و سپس محو نموده ووي را ، در اواخر مشروطه اول وخاصه دوران موسوم به استبداد صغير به نقطه اي کاملا متضاد با مواضع سياسي اجتماعي شيخ در قبال مشروطه کشاندند و شد آنچه که شد...

 

علي ابوالحسني (منذر)

 

 


 

 

 

سياه ؛ رنگ پوشش ، هيبت و عزا

منبع: http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=121369&t=fp

  04:18

 

 

محرم که هر ساله از راه مي رسد، در و ديوار سياه پوش مي شود و جز آن ، چادر بانوان مسلمان نيز نوعا مشکي است ، چرا؟ مقاله زير مي کوشد با تبيين ابعاد رنگ سياه از ديدگاه اسلام به پاسخ اين «چرا» نزديک شود.
رنگ سياه ، از جهات گوناگون ، آثار و خواص مختلف داشته و به اعتبار هر يک از اين خواص ، در مورد يا مواردي خاص ، فرد يا گروهي مخصوص براي منظور ويژه خويش از آن بهره مي گيرند. به برخي از اين آثار و خواص اشاره مي کنيم:

1- رنگ پوشش و حجاب: رنگ تيره موجب استتار و اختفاي اشيائ و مانع ديده شدن آنها مي باشد. از همين روست که بانوان عفيف و هوشمند مسلمان خاصه در کشورمان رنگ لباسهاي رو را، از چادر و مانتو و روسري گرفته تاپيچه و چشم آويز و مقنعه ، رنگهاي تيره (سياه يا سرمه اي سير) برمي گزينند و از رنگهاي روشن و جذاب و چشم نواز دوري مي جويند تا اندامشان از چشم نامحرمان پوشيده تر و در نتيجه گوهر عفافشان در درج عصمت محفوظتر باشد. ضمنا رنگ سياه ، مايه کاهش قوه شهوت است و ظاهرا يکي از انگيزه هاي راهبان مسيحي و نيز دراويش مسلمان از پوشيدن جامه هاي تيره و کبود، همين امر بوده است : تقليل شهوت و کنترل قواي شهواني خويش. چنان که ، برپايه روايات متعدد، ائمه اطهار ع، نيز البته در زير لباسهاي نرم و سفيد خويش ، به منظور رياضت نفس ، پلاس سياه و خشن مي پوشيده اند.

2- رنگ هيبت و تشخص: خصوصيت ديگر رنگ سياه آن است که رنگ تشخص و هيبت است و در ميان رنگها ابهتي بيشتر دارد. لباس رسمي شخصيت ها (از روساي جمهور و نخست وزيران و وزيران گرفته تا قضات و وکلا و...) در همه جاي دنيا، نوعا سياه يا سرمه اي سير است.
حتي ورزشکاران زماني که در رژه رسمي شرکت مي کنند کت مشکي يا سرمه اي مي پوشند ؛ چنان که رنگ رسمي ماشين شخصيت ها نيز مشکي است. گذشته از شکوه و تشخص رنگ سياه ، بايستي از هيبت و ابهت آن ياد کرد. تصور کنيد کسي بر قامت رساي خويش ، سراپا لباسهاي مشکين پوشانده (و احيانا گره بر پيشاني و خم بر ابرو افکنده و خنجري نيز از کمر آويخته) باشد و مقايسه کنيد همو را با همان اطور شگفت ، اما في المثل در رنگهاي سفيد يا زرد روشن. پيداست که ترشرويي در جامه سياه ابهت و صلابتي ديگر دارد. از امام باقرع نقل شده که فرمود: زماني که ملک الموت در مقام ستاندن جان کافران بر مي آيد، با قيافه اي زشت و کريه و بانگي رعدآسا و رنگي سياه چونان پاره هاي شب تاريک بر آنان ظاهر مي شود؛ همراه با 500 فرشته که در دست خويش تازيانه هايي آتشين دارند و پلاس سياه پوشيده اند.
چاووشاني که قديم ، پيشاپيش موکب شاهان حرکت کرده و دورباش مي گفتند سياه مي پوشيدند تا «مهيب نمايند» و از همين روي بدانان «سياهپوش» گفته مي شد.
برهان قاطع در برابر واژه «سياهپوش» چنين آورده است: «شب گرد و عسس و ميربازار و ميرشب را گويند و چاووش را نيز گفته اند و آن کسي باشد که پيشاپيش پادشاه دورباش گويد و اين جماعت در قديم به جهت هيبت و صلابت و سياست سياه مي پوشيده اند.» افزون بر اين ، پرچم شرطگان (شرطيون) نيز که رئيسشان «صاحب الشرط» خوانده مي شد به رنگ سياه بود. به علت هيبت و تشخصي که در رنگ سياه نهفته است ، جباران براي اظهار جلال و جبروت خويش از سياه بهره مي جسته اند. از مولاي متقيان ع و نيز امام سجادع نقل شده که فرموده اند: فرعون سياه مي پوشيد امام صادق ع نيز نعلين سياه را جز لباس و شعار جباران شمرده است چنان که يکي از انگيزه هاي بني عباس در انتخاب شعار سياه (بويژه پس از دستيابي به قدرت و حکومت ) بهره گيري از همين خصوصيت بود: براساس پاره اي از روايات ، جبرئيل زماني که مي خواست داستان سلطه مهيب و رعب انگيز آل عباس بر آل رسول ص را براي پيامبر بازگو کند ، در قبايي سياه ظاهر شد که در ميان آن کمربندي بود و بر آن کمربند، خنجري آويخته.
پيامبر، هولناک از مشاهده اين صحنه ، پرسيد: اين چه هياتي است که به خود گرفته اي؟!
گفت: اين هيات فرزندان عمويت ، عباس است ، اي محمد، واي بر فرزندان و ذراري تو از دست فرزندان عمويت عباس! مورخان آورده اند: ابومسلم خراساني روزي خطبه خواند. مردي برخاست و پرسيد: اين علامت سياه که برتو مي بينم چيست؟ گفت: ابو زيبر از جابربن عبدالله انصاري روايت کرد که گفت: پيغمبر هنگام فتح مکه عمامه سياه بر سر داشت و اين لباس هيبت و لباس دولت است. بلعمي نيز رمز انتخاب رنگ سياه براي خلفاي عباسي از سوي ابومسلم را «باهيبت تر» بودن اين رنگ شمرده است. آنچه گفتيم ، مواردي از استفاده جباران از «تشخص» و «مهابت» رنگ سياه بود. اسلام نيز از اين ويژگي سود جسته است ؛ با اين تفاوت که جباران در استفاده از اين دو خصوصيت افراط کرده اند. ولي اسلام ، همچون ساير موارد، جانب اعتدال را از دست نداده است. به نوشته مورخان و محدثان ، روزي که رسول خدا (به رغم انف ابوجهل ، که خواستار ازدواج با خديجه بود و در اين راه از اين که اوباش مکه را گرد خويش جمع کند و دست به شمشير برد ابايي نداشت) با شکوه و جلال بسيار همراه حمزه و عباس و ابوطالب ع و ساير بني هاشم ، براي خواستگاري از خديجه به سمت منزل وي حرکت کرد، عمامه سياه بر سر نهاد و سالها پس از آن نيز، در جريان فتح مکه و ورود به مسجدالحرام که پرشکوه ترين صحنه نمايش قدرت اسلام بود عمامه مشکين بر سر داشت و مسلح بود.
نيز چنان که گفته اند برخي از رايات و بيرق هاي آن حضرت در جنگها سياه بوده است.
پيامبرص در بسياري از اوقات ، در سفر و حضر، عمامه اي از خز سياه بر سر مي نهاد و در زندگي اميرالمومنين علي ع نيز کرارا به رنگ سياه به عنوان رنگ هيبت و دولت برمي خوريم ؛ در جنگي که آن حضرت در عصر پيامبر با جلندي در شهر عمان نمود، عمامه سياه بر سر و استر شهبائ در زير پا داشت و اين کار را در جنگ صفين نيز زماني که مي خواست به حمله اي سخت و تعيين کننده عليه معاويه دست زند، تکرار کرد ، چنان که به گفته زيد بن صوحان ، هنگام خواندن خطبه در اوايل خلافتش در ذيقار، عمامه سياه بر سر داشت.
اصولا به علت شکوه و هيبتي که در رنگ سياه نهفته است سواد (سياهي) با سودد و سيادت (سروري)، نه تنها در عالم لغت ، که در جهان خارج نيز همراه و خويشاوندند و ظاهرا انتخاب رنگ سياه براي عمامه سادات و ذراري پيامبر نيز (که تاسي به رفتار پيامبرص و اميرالمومنين ع و ديگر ائمه طاهرين ع است) به همين اعتبار بوده است. گفتني است که پيامبر عمامه را در حکم تاج و نشان سيادت اعراب مي شمرد و زماني که در روز غدير، عمامه سحاب را بر سر مولا نهاد فرمود: العمامه تيجان العرب.
امام کاظم ع نيز در شرح خوابي که ديده بودند «عمامه»، «شمشير» و «کتابي» را که از دست اميرالمومنين گرفته بودند به ترتيب نشانه «سلطنت»، «عزت» و «نور الهي» دانستند.
به موردي ديگر از کاربرد رنگ سياه در زندگاني اهل بيت ع توجه کنيد: روايات بسياري در کتب شيعه و سني وجود دارد که نشان مي دهد طلايه داران پيروز قيام مهدي عج که از خراسان برمي خيزند و در قطر عربي قدرت را به وي تقديم مي دارند، بيرقهاي سياه (رايات سود) با خود دارند.
نير در روايتي مي خوانيم : عبدالله بن شريک عامري ، که در برابر حضرت وليعصرعج ناظر تکبير و حمله 4 هزار تن از اصحاب ايشان است ، عمامه سياهي بر سر دارد که دو گوشه آن را بين شانه هايش آويخته است.
بر پايه روايت ديگر، آن حضرت عج با بيرق رسول خداص خروج مي کند که از پارچه مخمل سياه و چهارگوش بوده و در آن حجر (سختي و صلابت) است.
در اينجا نيز ، سياهي «رايات سود» و نيز عمامه عبدالله بن شريک و بالاخره بيرق حضرت ، مي تواند حاکي از همان هيبت و شدت و صلابت باشد.

3- رنگ عزا و اندوه: ديگر از خواص و آثار رنگ سياه ، آن است که اين رنگ ، ذاتا و طبعا، رنگي حزن آور و دلگير و مناسب با عزا و ماتم است و به همين علت ، عرفا و عادتا، از آن در نقاط مختلف جهان به نشانه اظهار غم و اندوه در مرگ دوستان و عزيزان استفاده مي شود و هر چه هم زمان بيشتر مي گذرد، اين رسم (يعني استفاده از رنگ سياه در مراسم و مواقع عزا) رسمي عمومي تر و جهاني تر مي گردد. طبيبان ، به کساني که گرفتار بيماري شديد عصبي اند و توان خويش را در تحمل اين بيماري از کف داده اند سفارش مي کنند که از رنگ سياه (پوشيدن جامه سياه ، نظر به پرده سياه و...) بپرهيزند و کساني نيز که با اين گونه بيماران ، براي عيادت يا پرستاري ، نشست و برخاست دارند، براي رعايت حال وي ، سياه نپوشند. امام صادق ع نيز خطاب به حنان بن سدير که نعلين سياه پوشيده بود، فرمود: آيا نمي داني که رنگ سياه مايه ضعف بينايي و تقليل شهوت و مورث غم و اندوه است؟ و آن گاه که وي از امام پرسيد چه نوع نعليني به پا کنم؟ پاسخ داد: بر تو باد به پوشيدن نعلين زرد که در آن 3خاصيت است : چشم را جلا مي بخشد، قوه باه را تقويت مي کند و غم و اندوه را زايل مي سازد....
به اين گونه ، مي بينيم که پيشواي ششم ع نيز بر اين قانون طبيعي که رنگ سياه ذاتا دلگير و حزن آور است تصريح دارد. چنان که همان حضرت پس از شرح وظايف زن در مرگ شوي خويش (مبني بر اين که بايستي 4 ماه و 10 روز عده وفات نگه دارد و در اين مدت از پوشيدن لباسهاي رنگين ، سرمه زدن ، بوي خوش به کار بردن و زينت کردن بپرهيزد) مي افزايد که ، «اشکالي ندارد که لباسهاي سياهرنگ بپوشد.» زيرا روشن است که لباسهاي سياه ، برخلاف جامه هاي رنگين ، نه تنها با عزا و اندوه منافات ندارد، که تناسب هم دارد. در اين باب ، همچنين مي توان گفتار امام هشتم ع را شاهد آورد که روز عيد غدير را که روز جشن و سرور شيعيان بوده و بلکه «عيد اکبر» خوانده شده است روز بيرون آوردن لباسهاي سياه (يوم نزع السواد) خوانده است.

علي ابوالحسني (منذر)

 


 

تاريخ نگاري مشروطيت کاستي هاوآفات - 1

منبع: http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=146116&t=fp

  03:10

بسياري از صاحب نظران معتقدند که متون تاريخي کشورمان ، به ويژه آنچه که در يکصد سال اخير نگارش يافته ، از تحريف حقايق و درآميختگي راست و دروغ با يکديگر شديدا رنج مي برد و آلوده به گزارشهاي نادرست و تحليلهاي غرض آلود است.

ضرورت نقد و پالايش تاريخ مشروطيت


استاد محيط طباطبايي مدعي بود که خرمن تاريخ ايران را، «مجموعه اي از دروغهاي راست نما» پر کرده و او 50 سال روي آن کار کرده تا بتواند از اين دروغها بکاهد.
محقق ديگر، دکتر منصوره اتحاديه ، مي نويسد: تاريخ انقلاب مشروطيت «بارها موضوع پژوهشهاي تاريخ ، و وقايع آن مايه سخن پردازي نويسندگان و شاعران شده ، اما هنوز تحقيق و تحليلي جامع و عميق در همه جوانب سياسي و اجتماعي آن به عمل نيامده است.راستي آنکه ملاحظات سياسي مذهبي ، اغراض شخصي و تمايلات گوناگون نويسندگان و پژوهشگران ، تاريخ نگاري اين دوره را دچار ضعف و کاستي و نادرستي و اغراق و چشم پوشي از برخي افکار و مواضع کرده است».
ابراهيم صفايي ، پژوهشگر تاريخ قاجار و مشروطه ، حتي معتقد است: «در تاريخ ايران هيچ فصلي چون فصل تاريخ قاجاريه آلوده با شبهت و آموده با اغراض نيست» و انتشار اسناد منتشر نشده و دست اول آن روزگار توسط او، «بسياري از حقايق را بي پرده نشان داد و بسياري از داوريهاي نارواي شايعه نويسان را محکوم کرد».
بعضي از محققان ، همچون آقاي محمد ترکمان ، رائسا وارد عمل شده و مواردي از افسانه پردازي ها، غرض ورزي ها، و نيز سرقتهاي موجود در تواريخ مشروطه را به طور مستند برملا کرده اند.
در واقع بايد گفت که: وجود اخبار کذب ، شايعات دروغ ، تحليلهاي غلط و در يک کلام: تحريف واقعيات در کتب تاريخ معاصر ايران ، به ويژه تواريخ مشروطيت ، اجمالا امري مسلم و انکارناپذير و مورد اتفاق همگان است.
تحريف و وارونه نگاري شاهد اين امر، انتقاد و بدگويي (بعضا تند و تيز) مورخان طراز اول مشروطه (به طور خاص يا عام) از يکديگر است: احمد کسروي ادعا مي کند: آنچه که وي را در اواسط دوران رضاخان به «نوشتن» و انتشار تاريخ مشروطه ايران «واداشت» ، «نارسايي» تواريخ مشروطيت و «چاپلوسي و پستي» نويسندگان آن بوده است: «ديدم در سي سال کسي به نوشتن تاريخ مشروطه برنخاست و اگر کساني چيزهايي نوشتند بسيار نارسا بود.
پاره اي نيز راستي را فداي خوشنودي اين و آن کردند و کساني را که در جنبش آزادي خواهي در رده دشمنان توده بودند به مشروطه خواهي ستودند و جانبازي هاي مردان غيرتمند را گذارده به رويه کاري هاي 5اين و آن پرداختند.
چاپلوسي و پستي نگذاشت تاريخ درستي از آب درآورند...».
در ادامه ، با انتقاد از مورخان خودخواه ، چاپلوس ، گزافه گو و دروغ باف ، که به قول وي: «براي هر پستي عذري مي شناسند و از بهر فرومايگي فلسفه هايي در ياد دارند و همه بدآموزي هاي قرنهاي گذشته را در مغز خود انباشته دارند»، ناظم الاسلام کرماني را نمونه اي از اين گونه کسان قلمداد مي کند: «کتابي که به نام تاريخ بيداري ايرانيان نوشته شده بهترين نمونه اي است که با دست اينان چه سان تاريخ نگارش مي يابد ؛ با آنکه اين کتاب در سالهاي نخستين مشروطه ، و در پرشورترين زمان نگارش يافته است».
جالب است که مهدي ملکزاده نيز، که تاريخش را سالها پس از انتشار تاريخ کسروي نوشته ، همان نوع ايراد کلي را بر تواريخ مشروطه مي گيرد که کسروي گرفته است (با اين تفاوت ، که ايراد ملکزاده ، شامل تاريخ کسروي نيز مي شود!).
وي در تحليل و آسيب شناسي يي که در مقدمه کتابش از تواريخ مشروطه دارد مي نويسد: يکي از علل «اساسي» که مشوق وي در نوشتن تاريخ شد «لغزش و خطاهايي بود که عده اي از مورخين معاصر مرتکب شده اند و حب و بغض شخصي و يا عدم اطلاع از وقايع يا جاه طلبي و خودنمايي در نگارش آنها راه يافته و آنان را از راه حقيقت گويي و راستي منحرف نموده ، مطالبي دور از حقيقت نگاشته اند».
فريدون آدميت نيز (همچون کسروي و ملکزاده) نسبت به کليت تواريخ مشروطه ، ديدگاهي منفي دارد و حتي مدعي است که در کتاب خويش ، «بسياري از مفروضات تاريخ نهضت مشروطيت را» به هم ريخته «و در پاره اي مفروضات ديگر، تجديد نظر» کرده است.

حجت الاسلام دکتر علي ابوالحسني (منذر)

 


 

تاريخ نگاري مشروطيت کاستي هاوآفات - 2

منبع: http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=146368&t=fp

  05:46

آدميت با بسياري از مورخان و تحليلگران مشروطه ، برخورد منفي و گاه بسيار تند دارد. تقي زاده ، مستشارالدوله صادق ، يحيي دولت آبادي ، دکتر رضا زاده شفق ، کريم طاهر زاده بهزاد ، نصرت ا فتحي ، ابراهيم صفايي ، مهدي ملکزاده و...حتي ايرج افشار (که عمدتا ناشر و حاشيه نويس متون تاريخي منتشر نشده است)، هر يک به گونه اي - و بعضا بدون تصريح به نام ، اما مشخص به اشاره و کنايه - آماج انتقاد وي قرار گرفته اند.
به اعتقاد وي:...چيزي که خاصه به زيان تاريخ مشروطيت است ، و در واقع هميشه آفت تاريخ نويسي بوده تحريف و مغالطه کاري و تبليغ گري است که پاد زهرش همان مميزي و انتقاد تاريخي است. کساني که خود مصدر تحقيق جدي و بکر نبوده اند و از خود استقلال انديشه و رائيي نداشتند به صورت عمله تبليغات در مي آيند و مي کوشند با تحريف و تفسيرهاي غير واقعي ، تصوير مسخ شده اي از وقايع يا اشخاص ارائه دهند. عتبه بوسيدن (بلکه ليسيدن)، نان به يکديگر قرض دادن و سر همديگر را تراشيدن خصلت مردان بي فضيلت و پادو صفت است که چون در عرصه دانش و فکر قائم بالذات نيستند اعتبار خويشتن را در خدمت ديگران مي جويند.
همه عاشق دلباخته حقيقت تاريخ اند، اما روشي که پيش مي گيرند خلاف شرافت علمي است...از ديدگاه آدميت: اسناد و منابع تاريخي دست اول مشروطيت نيز، در يک سنجش و ارزيابي علمي ، غالبا فاقد ارزش و اعتبار لازم اند و چنگي به دل نمي زنند: «روزنامه هاي انگشت شماري را مي شناسيم که به درجات پايبند درستي اخبار بودند، و تفسيرهاي سياسي انديشيده اي منتشر مي کردند. روزنامه محاکمات هم داشتيم که در شناخت آيين رسيدگي قضايي و برخي محاکمات جزايي و سياسي ، مائخذ درجه اول است. ساير جرايد ما در اين دوره از نظر دانش و تفکر اجتماعي و سياسي خيلي کم مايه اند و يا بي ارزش و هرزه گو...آن مطبوعات ، هميشه معيار دقيق سنجش افکار عمومي نيست ، معمولا وجهه نظرهاي مختلف را منعکس مي کرد...از روزنامه که بگذريم ، شبنامه هم داشتيم که اغلب با مضامين جلف و سخيف ، آلوده به بهتان و آهنگ جنجالي در شهر پخش مي گرديد. و بارها مورد اعتراض مجلس قرار گرفت.
اين نوع نشريات فقط به کار مطالعه در بد روشي هاي چند انجمن سياسي و خلق و خوي رده لومپن که در سايه دولت مشروطه خودنمايي داشتند مي خورد».
مشابه اين ديدگاه منفي نسبت به کليت تواريخ مشروطه را در کلام برخي ديگر از مورخان مشروطيت مي توان سراغ گرفت که گنجايش محدود اين دفتر، اجازه پرداختن به آنها را نمي دهد. مورخان مشروطيت ، افزون بر رويکرد انتقادي نسبت به کليت تواريخ آن دوران ، درباره يکديگر نيز به طور خاص ، نظر داده و موضع منفي اتخاذ کرده اند. براي نمونه ، مي توان به انتقاد کوبنده کسروي و ملکزاده از ناظم الاسلام کرماني اشاره کرد که وي را از مورخان چاپلوس و دروغ باف ، و احيانا سازشگر با مستبدين شمرده و اثر وي: تاريخ بيداري ايرانيان را نيز حاوي «مطالب دور از حقيقت» و قهرمان تراشي هاي کاذب و دروغين قلمداد مي کنند.
متقابلا از ديدگاه تند فريدون آدميت نسبت به ملکزاده ياد کرد که وي را از زمره مورخاني مي شمارد که «نه مورخ حرفه اي بودند و نه دانش عميق تاريخي داشتند». به اعتقاد او: ملکزاده جانب انصاف و امانت را در نگارش تاريخ نگاه نداشته و کتابش «عاري از اعتبار علمي است».
همچنين بايد به برخورد منفي کسروي و تقي زاده با يکديگر اشاره کرد که کسروي ، تقي زاده و ياران وي نظير محمد علي تربيت را جزو «ميوه چينان» قيام مشروطه در تبريز دانسته و بدتر از آن «کبوتران دو برجه»! مي شمارد که در عين آميزش با مجاهدان مشروطه ، از سياسيون لندن دستور مي گرفتند. متقابلا تقي زاده مدعي است که «اجتهادات مرحوم کسروي و سياست بافي او... لااقل سه ربع کتاب او را سست و دور از حقيقت ساخته» است.
به همين نمط مي توان از ديدگاه تند و طنزآميز آدميت نسبت به نوشته هاي تاريخي - سياسي تقي زاده و نيز کسروي نسبت به ميرزا يحيي دولت آبادي و بالاخره تقي زاده درباره آثار تاريخي مخبرالسلطنه هدايت اشاره کرد. آنچه گفتيم ، حاکي از وجود کاستيها و ناراستيها در کل^يت تواريخ مشروطه است که طبعا برخورد نقادانه با اين تواريخ و پالايش جدي مندرجات آنها را، طلب مي کند.

حجت الاسلام دکتر علي ابوالحسني (منذر)

 


 

 

تاريخ نگاري مشروطيت کاستي هاو آفات - 4

منبع: http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=146809&t=fp

 

ميرزا يحيي دولت آبادي با روحانيت شيعه شديدا سر ناسازگاري داشته و در خاطرات خود چهره هاي برجسته اين گروه (از علامه مجلسي گرفته تا شهيد مدرس) را به عناوين مختلف و نوعا تحت عنوان «روحاني نما»! فرو کوفته است و در خاطراتش ، هيچ فرصتي را براي تقبيح روحانيت و نيز شعائر حسيني (ع) از دست نمي دهد و صريحا معتقد به جدايي سياست از روحانيت است.
خوشحال است که در اثر کودتاي رضا خاني ، نفوذ روحانيت به صفر مي رسد و آرزو مي کند که فاتحه روحانيت خوانده شده و اسلام با مقتضيات عصر حاضر، تطبيق داده شود.افزون بر اين ، طرفدار آزادي بانوان و رفع حجاب و تغيير خط بوده و شعري در مدح کشف حجاب رضا خاني دارد. با آن سابقه خانوادگي و اين عقايد مشعشع! تيرگي مناسبات او با شيخ فضل الله پيشاپيش قابل حدس و پيش بيني است. خود مي گويد: «حاج شيخ فضل الله در مدت اقامت طهران ، همه وقت با خانواده ما کدورت داشته» و «سالها در مجالس خصوصي نسبت به خانواده ما بدگو بوده است».
وي نسبت به شيخ ، ديدگاهي شديدا منفي داشته و در کتابش کرارا به بدگويي از وي پرداخته است.
3- سناتور مهدي ملکزاده. او فرزند «ملک المتکلمين» است که از پيشوايان جناح تندرو مشروطه ، و دشمنان سرسخت شيخ فضل الله به شمار مي رفت و اين دشمني را به صورت ميراثي ماندگار نزد فرزند خود (مهدي ملکزاده) باقي گذارده بود. از ملک المتکلمين ، و سيئات فکري و اخلاقي و سياسي وي ، و دشمني شديدش با شيخ ، در «کتاب کالبد شکافي چند شايعه درباره شيخ فضل الله نوري»، بخش: «اتهام زنندگان ، خود متهم اند!» مفصلا سخن گفته ايم.
ملکزاده ، روحانيت شيعه را سرچشمه بدبختيهاي ايران و دورافتادن ايرانيان از قافله تمدن مي شمارد و حوادث فجيعي چون انقراض صفويه را به پاي آنان مي نويسد. او عضو حزب دمکرات است که در مشروطه دوم توسط عناصر افراطي و سکولار نظير تقي زاده (تقي زاده دوران جواني) اداره مي شد و «تفکيک کامل سياست از روحانيت»، يکي از اصول مرامنامه آن بود. ثناگويي «متملقانه» ملکزاده از ديکتاتوري رضا خاني و دشمني «جاه طلبانه اش» در مجلس سنا با پيشواي سياسي نهضت ملي ، به نحوي آشکار، او را فاقد «تقواي سياسي» نشان مي دهد. چنانکه به گفته فريدون آدميت در نگارش تاريخ نيز جانب امانت را نگاه نداشته است.ملکزاده (به تبع پدرش: ملک المتکلمين) با شيخ فضل الله نوري به شدت مخالف بوده ، وي را عنصري رشوه گير 44و روس فيل! معرفي مي کند و مشروطه مشروعه را (که شيخ با تمام توان ، پرچم آن را بر دوش مي کشيد) بزرگترين واکنش دستگاه استبداد! در برابر مشروطه مي شمارد.
اين طرفيت و ضديت (شخصي يا حزبي و جناحي) با مخالفان و حتي منتقدان مشروطه (و در واقع: مخالفان و منتقدان جناح تندرو مشروطه) را، به شيوه هاي گوناگون ، در تاريخ مشروطه کسروي و ديگران نيز مشاهده مي کنيم.
ملاحظه اين مطلب ، پژوهشگر حقيقت را ملزم مي سازد که در نقل اقوال و استناد به آرائ مورخان مشروطيت ، دقيقا مراقب جانبداري ها و نان قرض دادن هاي اين مورخان به دوستان و هم جبهگان خويش ، و متقابلا غرض ورزي ها و بدگويي هاي مستقيم و غير مستقيم آنان با جناح مقابل و مخالف باشد و از افتادن در دام آنها پرهيز کند. راه پرهيز از اين دام نيز، به کارگيري موازين علمي در نقد اين متون ، و سنجش مندرجات آنها با مفاد اسناد و مدارک معتبر تاريخي است.

علي ابوالحسني (منذر)

 


 

تاريخ نگاري مشروطيت کاستي هاوآفات - 5

منبع: http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=147051&t=fp

 

تواريخ مشروطه ، نوعا بر پايه «نظريه توطئه» (يا «توهم توطئه») آن هم در افراطي ترين شکل آن يعني «توطئه پنداري مطلق» نوشته شده و هر کس نسبت به سردمداران و صحنه گردانان (تندرو) مشروطيت و مجلس شورا اعتراض و انتقادي داشته ، عملا به انواع نسبتها و اتهامات زشت ، متهم گشته است. حتي شخصيتهايي که پيشينه شرکت در نهضت عدالتخواهي صدر مشروطه داشته و در اوايل امر، از سران و فعالان جنبش مشروطيت بوده و در اين راه رنجها برده ولي بعدا به صف منتقدان پيوسته اند، نه تنها از حمله و آسيب مصون نمانده اند، بلکه چه بسا بيش از ديگران آماج دشنام و اتهام قرار گرفته اند!
گويي صحنه گردانان مشروطه (مشخصا جناح تندرو و سکولار)، معصوم و ايمن از هرگونه خطا بوده و هيچ يک از معترضان به آنان ، حرف حسابي يا اعتراض معقولي ندارند و همگي بدون استثنائ افرادي جاهجو، رياست طلب ، حسود، رياکار، هوادار استبداد، جيره خوار شاه (و احيانا روسيه)، و بالاخره ضد آزادي و ترقي و پيشرفت و تمدن بوده اند!

توطئه پنداري افراطي در تحليل رويدادها و عملکردها


دامنه توطئه پنداري سران مشروطه (و به دنبال آنان : مورخان مشروطيت)، و گرايش آنان به شکستن همه کاسه کوزه ها بر سر مخالفان و منتقدان خويش ، تا آنجا است که في المثل ميرزا يحيي دولت آبادي ، همه آشوبها و اغتشاشها در کشور را زير سر محمدعلي شاه و درباريان وي شمرده و حتي حيدر عمواغلي (رئيس تروريستهاي مرتبط با تقي زاده و گروه وي) را در جريان بمب افکني به سوي محمدعلي شاه ، «آلت دست درباريان»! قلمداد مي کند!
خاطرات حاج سياح محلاتي ، يحيي دولت آبادي و شيخ ابراهيم زنجاني ، نمونه هاي بارز توطئه پنداري افراطي (نه توطئه کاوي عالمانه ) در مکتب تاريخ نگاري مشروطيت اند، که البته مشابه گزارشها و تحليلهاي سياه آن سه ، درباره مخالفان مشروطه (يا دقيقتر بگوييم: منتقدان و معترضان به انديشه و عملکرد جناح تندرو و سکولار مشروطه) را کما بيش مي توان در کلام ديگر مورخان مشروطيت نيز نظير: ناظم الاسلام کرماني (در تاريخ بيداري ايرانيان)، محمدمهدي شريف کاشاني (واقعات اتفاقيه در روزگار)، مهدي ملکزاده (تاريخ انقلاب مشروطيت ايران )، مخبرالسلطنه هدايت (خاطرات و خطرات ، و گزارش ايران)، مجدالاسلام کرماني (تاريخ انحطاط / انحلال مجلس)، محمد علي تهراني «کاتوزيان» (مشاهدات و تحليل اجتماعي و سياسي از تاريخ انقلاب مشروطيت ايران)، اعظام الوزاره قدسي (خاطرات من يا تاريخ صد ساله ايران) و نيز صاحبان جرايد آن روزگار مثل «حبل المتين» (منتشره در کلکته و تهران)، صوراسرافيل و مساوات و روح القدس (منتشره در تهران) و ملانصرالدين (منتشره در قفقاز) مشاهده کرد. نمونه وار به يک مورد اشاره مي کنيم: حاج سياح محلاتي در تحليلي سراسر توطئه انگارانه از مخالفت «اصولي» شيخ فضل الله نوري و مجتهد تبريز با مشروطيت (و در واقع: با جناح تندرو و سکولار مشروطيت که شيفته دمکراسي غربي بود)، در خاطرات خود چنين مي نويسد:...شيخ فضل الله به واسطه حسدي که به سيد عبدالله و سيد محمد داشت مرکز فساد و مخالفتي عليه مشروطه درست کرده بود. وکلاي باهوش خصوصا چند نفر آزادي خواه حقيقي مثل صنيع الدوله و تقي زاده...اصرار کرده مشغول نوشتن متمم قانون اساسي بودند...بعضي ملاها که از جمله ايشان شيخ فضل الله بود اعتراض به نوشتن قانون اساسي مي کردند و مي گفتند بايد موافق شرع باشد... شيخ فضل الله کج تابي مي کرد و يا مواضعه اي که با محمدعلي شاه و ميرزا حسن تبريزي = مجتهد بزرگ تبريز و ساير مستبدين داشت وسيله مخالفت مي جست...اخلال شيخ در قانون اساسي ، يعني طرح مساله نظارت فائقه و رسمي فقهاي طراز اول بر مصوبات مجلس سبب اعتراض ساير ملاها و مجلسيان شده ، بهانه به دست او افتاده با جمعي از کلاشان و مفتخوران طلبه و سيد نما و روضه خوانها و گداهاي پست و رذل مهاجرت از طهران کرده و رفته در حضرت عبدالعظيم (ع) خيمه مخالفت زده شروع کردند بر قدح و طعن مشروطيت و مشروطه خواهان.
.. هرکس به زيارت حضرت عبدالعظيم (ع) مي رفت بعضي مفتخوران گردن کلفت مي گفتند مشروطه کفر است و بعضي را که مشروطه خواه مي دانستند اذيت مي کردند و کوتک =کتک مي زدند.
از قرار معروف ، به قدر سي هزار تومان از محمد علي شاه گرفته و اين دستگاه را داير کرده بودند...به مساعدت محمدعلي شاه و ملاهاي مستبد، اشرار همه جا را بر قتل و غارت و هرج و مرج تحريک کرد...

علي ابوالحسني (منذر)

 


 

 

 

تقي زاده ؛ شهامت اعتراف به خطا!

منبع: http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=147318&t=fp

 

 

 

سيد حسن تقي زاده از رجال بنام معاصر است که در صدر مشروطه ، از رهبران جناح تندرو و سکولار، و مخالفان سرسخت شيخ فضل الله محسوب مي شد و همو بود که با فتنه انگيزيهاي خود و يارانش در تهران و ديگر بلاد ، تا توانست با درج اصلاحات اسلامي در متمم قانون اساسي مخالفت کرد. قتل شيخ نيز با اصرار علي محمد تربيت (فاميل و دستپرورده وي) صورت گرفت.
چنانکه بهبهاني هم به دست گروه وي ترور شد و سرانجام از سوي آخوند خراساني رمي به انحراف مسلک و محکوم به خروج از مجلس و کشور گرديد و به اروپا رفت و همسر فرنگي گرفت و در مجله کاوه ، نجات ايرانيان را در فرنگي مآبي مطلق (از فرق سر تا ناخن پا) شمرد! مع الوصف تقي زاده در ايستگاه غربزدگي درجا نزد و (در نيمه دوم عمر) بتدريج بر بسياري از افکار و مواضع گذشته اش خط بطلان کشيد، بلکه مصدر چند خدمت بزرگ به اسلام و ايران شد، که سزاست در کنار انتقاد از خطاهاي فاحش وي ، به اين خدمات نيز اشاره شود. نخست بايد از خودشکني کم نظير او در اعترافش به «آلت فعل» بودن در هنگام تمديد قرارداد نفت (1933)يادکرد که هرچند آبروي وي را برد ولي حربه قانوني موثري به دست ايران داد که توسط دکتر مصدق بر فرق کمپاني استعماري.
B.P بکوبد.

تقي زاده: هيچ کدام از ما مدرس نبوديم و نمي شديم...ما اين از خودگذشتگي و شجاعت را نداشتيم که تا مرز شهادت پيش رويم ولي او داشت. در تمام طول تاريخ ، نظير مدرس کمتر پيدا مي شود

اين اعتراف در مجلس 15 صورت گرفت و در همانجا رحيميان گفت: «به بيانات جناب آقاي تقي زاده که ما بيش از اين انتظار نداشتيم ، اين قرارداد لغو...(و) از درجه اعتبار ساقط است»! آيت الله حاج شيخ حسين لنکراني مي گفت: به مرحوم دکتر مصدق گفتم ما به تقي زاده و کارهاي او ايراد فراوان داريم ، ولي او با اين اعتراف خود شکنانه ، خدمت بزرگي به ملت ايران کرده و جا دارد از او تقديري به عمل آيد. اما دکتر نپذيرفت و گفت: خبطها و خيانتهايي از تقي زاده سرزده که با اين کارها پاک شدني نيست...!
ارزش اين «خود شکني» زماني نيک معلوم مي شود که توجه کنيم بسياري از رجال سياسي ما گرفتار کيش شخصيت بوده و خاطراتشان سرشار از «ستايش» خويش و «تنقيص» ديگران است. تقي زاده از اين اعترافات باز هم دارد. زماني که برادرزاده شهيد مدرس از وي پرسيد: در مجلس پنجم «مدرس و شما و دولت آبادي و علائ و دکتر مصدق شديدا» با انتقال سلطنت به پهلوي «مخالفت نموديد و نطق همه شما در مجلس ، بسيار محکم و مستدل است. چه شد که...تنها مدرس و مصدق مورد غضب قرارگرفته يکي شهيد و ديگري زنداني شد»؟ پاسخ داد: «هيچ کدام از ما مدرس نبوديم و نمي شديم...ما اين از خودگذشتگي و شجاعت را نداشتيم که تا مرز شهادت پيش رويم ، ولي او داشت. نظير مدرس در تمام طول تاريخ ، کمتر پيدا مي شود». خدمت دوم تقي زاده تلاش براي طرح شکايت ايران از اشغال آذربايجان توسط روسها در شوراي امنيت است که به رغم ممانعت قوام السلطنه انجام گرفت و حتي براي خنثي کردن دستور قوام ، دست به حيله ظريفي زد که شرحش در خاطرات عبده آمده است.

مقابله با تغيير خط


خدمت سوم تقي زاده ، مبارزه جدي او و يارانش (مينوي و حبيب يغمايي و...) در زمان پهلوي با توطئه استعماري «تغيير خط به لاتين» و «پاکسازي»! الفاظ عربي از زبان فارسي است که از سوي کسروي و پور داود و...ساز شده و جمعي از ژنرالهاي ارتش نيز که متکي به سياست خارجي بودند از آن حمايت مي کردند. خطابه بلند تقي زاده در اسفند 26 پيرامون «حفظ زبان فارسي فصيح» نقشي اساسي در خنثي سازي توطئه داشت و همينجا بود که وي از حمايت از تغيير خط در دوران جواني صراحتا «استغفار» کرد!
خدمت چهارم تقي زاده ، اعترافش به «خطا و افراطي بودن» فتواي ايام جواني خويش (لزوم فرنگي مآبي کامل ايرانيان) است که آذر 39 در باشگاه مهرگان انجام گرفت: «اين جانب در تحريص و تشويق به اخذ تمدن مغربي در ايران (اگر هم قدري به خطا و افراط پيشقدم بوده ام و...اولين نارنجک تسليم به تمدن فرنگي را 40 سال قبل بي پروا انداختم...بايد اقرار کنم که فتواي تند و انقلابي من در اين امر، در چهل سال قبل در روزنامه "کاوه" و بعضي مقالات بعدي مبني بر تغييرات کلي انقلابي نيز، متضمن مقداري از اين نوع افراط بوده...».
آيت الله لنکراني مي فرمود: در دهه 40 به مجلس ختمي که در يکي از مساجد تهران تشکيل شده بود رفتم. هنگام ورود، مي خواستم طبق معمول نزديک در بنشينم ، که ناگاه ديدم شخصي از آن سوي مسجد (روي دو چرخه دستي) به من اشاره کرده و اصرار دارد که نزد او بروم. پيش رفته ديدم تقي زاده است. وي در خلال صحبت خود گفت: «شما زودتر از من بيدار شديد».
مرحوم لنکراني به اينجاي داستان که مي رسيد با تبسم مي گفت: به او گفتم «من خواب نبودم که بيدار شوم»!

علي ابوالحسني (منذر)

 

 

 

 


 

تقي زاده هم به حرف «شيخ» رسيد

منبع: http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=147573&t=fp

 

 

 

نامه هاي تقي زاده در دوران سفارت لندن (دهه20 شمسي) بروشني گوياي تحول و تکامل عميق فکري اوست: تنقيد از فرنگي مآبي ، هشدار نسبت به خطر صهيونيسم (و آمريکاي صهيون زده) و خيالات صهيونيستها در ايران ، ضديت با فعاليت کشيشهاي تبشيري در کشور، اعتقاد به سياست موازنه منفي ، حمايت از اتحاد ممالک اسلامي در برابر استعمار و تنقيد از عربي زدايي در زبان فارسي و تغيير خط، نکات جالبي است که در اين نامه ها مطرح ساخته و نشان از پختگي فکري و سياسي تدريجي او دارد...جالب اينکه: بين مندرجات برخي از نامه ها (که به تحليل اوضاع کشورمان و چاره جويي در باره آنها اختصاص دارد) با تحليلهاي سياسي اجتماعي مندرج در کتاب تذکره الغافل (منسوب به شيخ فضل الله) به نحو شگفت انگيزي شباهت مي بينيم! و اين امر، بيگمان ، دليل پختگي شيخ و صح^ت آرا و نظريات اصولي او و ياران اوست که دشمنش نيز دهها سال پس از وي ، به آن اعتراف کرده است.
مثلا تذکره الغافل ، استقرار نظام پارلمانتاريسم غربي و آزاديهاي بي حد و حصر اروپايي را در کشورمان (گذشته از تغاير با موازين اسلامي) به دليل وجود 3 خصوصيت در ايران صدر مشروطه ، از حيث سياسي و مادي مضر تشخيص داده و «منشا هرج و مرج فوق الطاقه» مي شمرد: وجود مذاهب مختلف ، کمي نيروي ارتش ، و کثرت ايلات و عشاير ؛ و معتقد است که تا اين خصوصيات باقي است ، در، همواره بر همين پاشنه چرخيده و جز با کشتارهاي وسيع و طولاني نمي توان بر آشوبهاي ناشي از آن فائق آمد. مگر آنکه ابتدا سلطنت مرکزي «تقويت» و به هم^ت آن ، يک کرور ارتش مسلح حاضريراق تهيه شده و در نقاط مختلف کشور به قدر لزوم مستقر شوند و عده اي کافي در پايتخت «حاضر باشند تا» به سبب ايجاد مشروطه اروپايي «هرج و مرج ، ايران را فرانگيرد».
تقي زاده نيز در نامه ها، از «احداث جرايد بيشمار» در کشور و توهين آنها به اعضاي دولت و تزلزل و تغيير دائم کابينه ها شديدا انتقاد، و بهبودي اوضاع را مشروط به تحقق سه چيز مي داند: ثبات و قدرت و استحکام کامل حکومت مرکزي ، داشتن قواي تامينيه منظم و صحيح و جامع الشرايط، داشتن ميزاني معتدل از آزادي و حکومت مل^ي و حفظ آن». نيز شيخ فضل الله فريادش از «سوئ استفاده از آزادي» بلند بود. تقي زاده هم «سوئ استعمال آزادي و افراط در حملات و مبارزات سياسي و انتقادات و بلکه هتاکي و تجاوزات زباني و قلمي» را «موجب انحلال قواي حکومت و پاشيدگي شيرازه مملکت» مي داند و آن را با استبداد و ديکتاتوري که مايه ظلم و «کشتن روح ملت و عنان دادن به مامورين...ستمکار و در واقع گشادن سگ و بستن سنگ» است ، به يک چوب مي راند.
به گفته او: «حکومت منظم و عادل مقتدر و آزادي پرور» در هر کشوري همواره از سوي دو خطر تهديد مي شود: «استبداد نظامي» و «قواي انحلالي استفاده کنندگان از افراطهاي در آزادي و بي اعتدالي» ؛ و همچون جسم انسان که سلامتش «فقط با...مراقبت عاقلانه دائمي و حفظ اعتدال و احتراز از افراط و تفريط» حفظ مي شود، «حکومت عادل عاقل نيز محتاج به کمال بيداري و احتراز از افراطها است».
افشاگري تقي زاده در خاطراتش پيرامون بستگي فاتحين مشروطه خواه تهران (سپهدار تنکابني و سردار اسعد بختياري) به روس و انگليس خدمت ديگري است که چشمه تعقل تاريخي را در حوزه مشروطه پژوهي تا حد زيادي زلال ساخته است.
در خطابه باشگاه مهرگان (1337ش) در شرح حوادث مشروطه ، به نقش مثبت و موثر نوري در پيشبرد نهضت اشاره و مي گويد: «تکيه گاه بزرگ مجلس و مايه قوت و قدرت آن ، علماي بزرگ طهران بود که در راس آنها آقاسيدعبدالله بهبهاني و آقاميرسيدمحمد طباطبايي و حاج شيخ فضل الله نوري بودند».
پس از پايان خطابه يکي از حضار که از لحن محترمانه اش نسبت به شيخ ، و اعتراف مزبور، به شگفت آمده بود پرسيد: «چرا جزو موسسين اولي مشروطيت ، اسم مرحوم حاج شيخ فضل الله نوري را نيز» بردي «در صورتي که او بعدها عدول کرد»؟ و تقي زاده پاسخ داد: «هر موقع از مراحل تاريخي حکمي جداگانه دارد و آن مرحوم در ابتدا با دو عالم بزرگ ديگر متحد بوده و از مشروطيت تقويت مي نمود و مقامات علمي عالي او وي را موثر مي نمود».
راز تنبه تقي زاده بر ما معلوم نيست ، اما ظاهرا استقرار سلطه مهيب ديکتاتوري رضاخاني که بيشترين چالش را با روحانيت شيعه (به مثابه مهمترين «پايگاه مقاومت ملي») داشت و جز با سرکوب کامل آن ، تحميل ديکتاتوري بر ايران ممکن نشد در بيداري و توجهش به اهميت دين و بنيادها و نهادهاي آن ، تاثير تام داشته است. در نامه هاي متبادله ميان او و کلنل شيباني در زمان رضاخان مي بينيم که «اين دو مرد، مبارزه جسورانه رضاشاه را عليه علما، خطاي بزرگي» دانسته و «معتقد بودند با نفوذ فراوان روحانيون...بين اکثريت قاطع مردم و بويزه روستانشينان کشور، و رخنه عميق اسلام در فرهنگ مردم اين سرزمين ، مبارزه عمومي با علما ناصواب بوده و ضرورت دارد از اين نيرو در جهت ارشاد توده هاي محروم و بيسواد ميهن بهره برداري شود». تقي زاده در سال 1337 شمسي به نقش مثبت و موثر شيخ فضل الله نوري در پيشبرد نهضت مشروطيت اعتراف مي کند

علي ابوالحسني (منذر)

 


 

تاريخ نگاري مشروطيت کاستي ها وآفات - 8

منبع: http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=147823&t=fp

 

احتشام السلطنه (از پيشگامان مشروطيت و روساي مجلس اول) در شرحي انتقادي از اوضاع آشفته و بلبشوي اواخر مشروطه اول (زمان رياست وي در مجلس) مي نويسد: «شبنامه ها و روزنامه ها پر بود از تعريف و تملق گويي و فحاشي. اما تعريف و تمجيد بي موقع از اشخاص غير قابل تمجيد و فحش و بدگويي بلاجهت به اشخاصي که مستحق آن نبودند. به طور خلاصه ، خائن و خادم را به يک چوب مي راندند».
محمدعلي تهراني (از فعالان مشروطيت و دوستان تقي زاده) نيز در تاريخ خود خاطر نشان مي سازد که: «در اثر آزادي قلم و زبان ، مردم نيز از حد خود خارج گرديده و به هيچ وجه پابند به هيچ قانوني نبودند. آنچه مي خواستند، مي گفتند و به هر کس تهمت مي زدند و آنچه مي خواستند ، مي نوشتند و از هيچ چيز مضايقه نداشتند...چنانکه مراجعه به روزنامجات آن عصر بشود، مخصوصا روزنامه صور اسرافيل و نير اعظم و اتحاد و مساوات و...، معلوم شود که اساس نزاکت به کلي منهدم ، و هر کس در حد خود از وظيفه خارج شده بود».
همو، با اشاره به روزنامه هاي صدر مشروطه در تهران و شهرستانها، و تعداد انبوه آنها، مي افزايد: «ولي اين آزادي مطبوعات کم کم مديران و سردبيران را جسور کرد. عده اي از روزنامجات از حد اعتدال خارج و هرگاه نام آنها را فحش نامه بگذاريم اولي از اين است که به نام روزنامه اسم بريم».
اين نقيصت ، حتي در نطق نمايندگان تندرو مجلس نيز بازتاب داشت: به قول احتشام السلطنه : «فلان وکيل! و مثلا وکيل الرعاياي همداني که يکي از اشخاص عوام و منفعت پرست و فحاش و مغرض بود، در مجلس فرياد مي کشيد: بفرستيد از ميدان مال فروشها وزير بياورند! و هکذا...در جلسات مجلس عبارات رکيک گفته مي شد و تمام کوشش من صرف اين مي شد که وکلا را متوجه مقام و موقعيت آنها نموده ، از تندروي و اداي کلمات رکيک و عبارات زننده و توهين آميز، در مجلس جلوگيري نمايم».
وقتي که روزنامه ها، تلگرافها و (پاره اي از) نطقهاي رسمي مجلس چنين وضعي داشت ، تکليف شبنامه ها ديگر معلوم بود! بنيان شبنامه نويسي در تاريخ مشروطيت را، سيد محمد رضا مساوات گذاشت که يکي از تندروترين و هتاکترين عناصر جناح افراطي بود و حتي فردي چون کسروي ، به رغم دلبستگي بسيارش به مشروطيت ، وي را شايسته کشتن مي داند!
مساوات ، يار و همفکر تقي زاده بود که در روزنامه خود (موسوم به مساوات) محمدعلي شاه «را به نوشيدن باده و ساير قبايح و شنايع » متهم مي ساخت و بدتر از اين ، وي را فرزند نامشروع «ام خاقان» مي خواند و علنا توماري در باب زنازادگي شاه نوشته و در بازار تهران از توده مردم امضا مي گرفت!
به نوشته مجدالاسلام: «وقتي که قانون انطباعات از مجلس شوراي ملي...گذشت» مساوات «يک نمره روزنامه خود را سرتاپا وقف و صرف استهزاي آن قانون نمود. مسلم است که مشروطه خواه هرگز به قانون موضوع ، استهزا نمي کند. ولکن چون ديد اين قانون از هتاکي و هرزه درايي آن جلوگير است ، اين بود که بي اختيار مرتکب آن اقدام جسورانه گرديد».

علي ابوالحسني (منذر)

ليست مجموعه مقالات آموزه

آموزه (كتاب اول)

نهضت مشروطیت

گروه تاريخ و انديشه معاصر

طليعه

1. آغاز سخن; ضرورت «نقد نسبت ها» و تصحيح «صورت سازى» وجود تاريخى ما / دكتر موسى نجفى

2. بررسى تطبيقى دو كتاب «تنبيه الامة» و «طبايع الاستبداد» / احمد رهدار

3. نگاهى به انديشه هاى امام خمينى(رحمه الله) درباره مشروطه / تقى صوفى نياركى

4. ديدگاه علما و مراجع تقليد معاصر، پيرامون انديشه و تحولات تاريخى

ـ حضرت آيت الله العظمى لطف الله صافى گلپايگانى

5. نقدى بر مقاله «نظر علامه طباطبايى درباره غرب» / نصرالله آقاجانى

6. مقايسه سه كتاب درسى تاريخ معاصر ايران (دوره دبيرستان) / مهدى رنجبريان

7. بررسى يك كتاب ناشناخته عصر مشروطيت / حسن حاجى حسينى

8. ذهنيات حاكم بر كتاب «تشيع و مشروطيت در ايران و نقش ايرانيان مقيم عراق»/ذبيح الله نعيميان

9. بازنگرى يك مقاله محققانه / ابراهيم قاسمى روشن

10. يك سند منتشر نشده از مشروطه

11. آشنايى با «مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران» / على رضا جهانشاه لو

12. گزارش كوتاه درباره كتاب خانه مسجد اعظم / احمد حسين زاده

 

آموزه(كتاب دوم)

نهضت مشروطیت

ديدگاه

* ديدگاه مراجع و علماى معاصر، درباره انديشه و تحولات تاريخى ايران معاصر
در محضر حضرت آيت الله حاج على آقا صافى گلپايگانى (دامت بركاته)

* گزارش و ارزيابى كتاب "آشنايى ايرانيان با فلسفه هاى جديد غرب"
در نشستى با دكتر كريم مجتهدى، استاد فلسفه دانشگاه تهران

مقاله

* نظرگاه‎هاى مشترك ميرزاىنائينىو امام خمينى در قلمرو انديشه ونظام سياسى اسلام/جواد سليمانى

* تأملى در تطبيق آيات شورا بر نظام مشروطه و دموكراسى (پيروى اكثر يا اتباع احسن) /مهدى رنجبريان

* «تئورى انقلاب» بر اساس «روان شناسى اجتماعى» در نشريه «نجف»/ ذبيح الله نعيميان

*«حكومت رحيمه حكيمه»در انديشه سياسى ـ اجتماعىسيدجمال‎الدين حسينى/جمعه‎خان محمدى

* ترجمه عربى كتاب «تنبيه الامة و تنزيه الملة»; ضرورت ها و اهداف/عبدالحسن آل نجف(بهبهانى پور)

* سفرنامه ها نخستين بازتاب ها در مواجهه با غرب جديد/تقى صوفى نياركى

نقد و بررسى

* ذهنيات حاكم بر كتاب «تشيع و مشروطيت در ايران و نقش ايرانيان مقيم عراق» (قسمت دوم)

* گزارش‎وارزيابىكتاب«انديشه‎دينىوسكولاريسم‎درحوزه‎معرفت‎سياسىوغرب‎شناسى»/عليرضاجهانشاه‎لو

گزارش و سند

* يك سند منتشر نشده از مشروطه

* گزارشى كوتاه از كتابخانه آيت الله العظمى گلپايگانى عبدالرسول يعقوبى

 

آموزه«كتاب سوم»

حیات و اندیشه سیاسی علمای عصر مشروطه

 

آموزه

كتاب چهارم

جريان‌شناسى تاريخ‌نگارى مشروطيت

 

آموزه

كتاب پنجم

(مشروطه; فقيهان و اجتهاد شيعه)

 

آموزه

كتاب ششم

مدرنيته و عصر مشروطيت

 

آموزه

كتاب هفتم

(شرق‌شناسي نوين و انقلاب اسلامي)

از دکتر موسي نجفي

---------------------------------------------------------------------------------

‌فرآيند سكولاريزاسيون‌ مفهوم‌ «ملت» در ايران‌(1)

نويسنده: موسي‌ نجفي‌

منبع: باشگاه انديشه 25/3/1382

 

وقتي‌ در حوزه‌ پژوهشهاي‌ انديشة‌ سياسي‌ از «ملت»، صحبت‌ به‌ ميان‌ مي‌آيد واژه‌هاي‌ ديگري‌ چون‌ مردم، خلق، امت، عامه، ناس‌ و... نيز به‌ ذهن‌ متبادر مي‌شود. اگرچه‌ اين‌ موضوع‌ در تاريخ‌ و انديشه‌ اجتماعي‌ و سياسي‌ ما همچون‌ قفل‌ بسته‌اي‌ است‌ كه‌ گشودن‌ آن‌ به‌منزله‌ راهيابي‌ به‌ بسياري‌ از ظرايف‌ فكري‌ و تاريخي‌ به‌شمار مي‌رود، اما با دو «خلط‌ مبحث» جدي‌ روبرو شده‌ است‌ كه‌ عملاً‌ كار را با مشكل‌ مواجه‌ مي‌سازد:

اول: بي‌دقتي‌ در طرح‌ بحث‌ «ملت» بدون‌ توجه‌ به‌ سير تاريخي‌ بكارگيري‌ اين‌ لفظ‌ و الفاظ‌ مشابه‌ در متون‌ سياسي‌ ايران.

دوم: تطبيق‌ ناقص، غيردقيق‌ و غيرعلمي‌ واژة‌ «ملت» در مقابل‌ مفهوم‌Nation  در فرهنگ‌ سياسي‌ غرب.

مي‌توان‌ بسياري‌ از مباحث‌ مهم‌ سياسي‌ را از همين‌ زاويه‌ مورد نقد قرار داد. از اين‌ منظر مي‌توان‌ ترجمه‌ «ناسيوناليزم» به‌ «ملي‌گرايي» و «دموكراسي» به‌ «مردم‌ سالاري» را از زاوية‌ دقيق‌تر و عالمانه‌تري‌ نقد كرد. در يك‌ بررسي‌ دقيق‌ بايد ابتدا به‌ بحث‌ نظري‌ و واژه‌شناسانه‌ در مورد ملت، و سپس‌ به‌ سير تاريخي‌ مفهوم‌ «ملت» در ايران‌ پرداخت. از نظر بار ارزشي، ديدگاه‌ فلسفي، زمينه‌هاي‌ فكري‌ و آمال‌ سياسي، بيشتر بحثهائي‌ كه‌ در مورد «ملت» انجام‌ مي‌شود معطوف‌ به‌ ورود و خروجهاي‌ فرهنگ‌ سياسي‌ غرب‌ بوده‌ و تنها به‌ كمك‌ ترجمه‌ و معادلهاي‌ ناچسب‌ و در دسترس، صورت‌ مسئله‌ و جواب‌ آن‌ به‌ حوزه‌ تفكر اسلامي‌ و ايراني، سرايت‌ داده‌ مي‌شود. البته‌ در «غالب» و «قالب» اين‌ مباحث، روح‌ فرهنگ‌ غربي‌ بعد از رنسانس، بخصوص‌ دو مفهوم‌ «اومانيسم» و «سكولاريزم» در شكل‌ «ملت‌ - دولت» ظهور مي‌يابد و با ختم‌ قضيه‌ به‌ ليبراليزم‌ و دموكراسي‌ و فضاهايي‌ از اين‌ دست‌ به‌ نظريه‌پردازاني‌ از قبيل‌ «ماكياول» و يا «ژان‌ بدن» و حتي‌ «اصحاب‌ قرارداد» مانند هابز و لاك‌ و روسو به‌ دوران‌ معاصر غرب‌ پيوند داده‌ مي‌شود. اما آيا همة‌ اين‌ ابعاد براي‌ ما مي‌تواند در چنين‌ افقي‌ محدود شده‌ و گسسته‌ از زمينه‌هاي‌ واقعي‌ آن‌ تحليل‌ و تبيين‌ شود؟ اصولاً‌ از چه‌ زماني‌ و با چه‌ انگيزه‌ و شرايطي‌ اين‌ انتقال‌ مفهوم‌ پيش‌ آمده‌ و اصولاً‌ سابقة‌ اين‌ تطبيق‌ نامأنوس‌ در كجا بايد جستجو شود؟(1)

الف‌ - مفهوم‌ «ملت»

1 - معناي‌ لغوي: مفهوم‌ «ملت» در لغت‌ عرب‌ از جمله‌ به‌ معناي‌ عام‌ «شريعت‌ و دين» آمده‌ است. درلسان‌ العرب‌ ابن‌ منظور علاوه‌ بر اين، معني‌ مليله‌ و ملال‌ را - به‌معني‌ حرارت‌ داخل‌ خاكستر - نيز آمده‌ است.

طريحي‌ در «مجمع‌ البحرين» مي‌نويسد:

«ملت‌ در اصل، نام‌ شريعتي‌ است‌ كه‌ خداوند به‌ زبان‌ انبيأ براي‌ بشر، وضع‌ نموده‌ تا به‌ جوار قرب‌ خداوند، واصل‌ شوند. استعمال‌ «ملت» در مجموع‌ احكام‌ و دستورات‌ شرعي‌ شايع‌ است‌ ولي‌ در يكان‌ يكان‌ روا نيست. به‌ خداوند نيز نمي‌توان‌ انتساب‌ داد يعني‌ ملة‌ا گفته‌ نمي‌شود. چنان‌كه‌ به‌ افراد امت‌ نمي‌توان‌ نسبت‌ داد، اين‌ معني‌ اصلي‌ «ملت» است‌ ولي‌ دائرة‌ استعمال، بعدها وسعت‌ يافته‌ و در امم‌ باطله‌ نيز استعمال‌ شده‌ است. اما معمولاً‌ وقتي‌ واژه‌ ملل‌ گفته‌ مي‌شود از واژة‌ نِحَل‌ هم‌ نام‌ برده‌ مي‌شود.»(2)

 

«نِحَل»، جمع‌ نحله‌ به‌معني‌ ادعأ يا ادعاي‌ باطل‌ است. اصل‌ اين‌ لغت‌ از ريشة‌ (نحل‌ بحسبه‌ فهو ناحل) يعني‌ «بواسطة‌ بيماري، لاغر گرديد» اخذ شده‌ است‌ و «نُحول» به‌معني‌ لاغري‌ و «ناحل» به‌معني‌ شتر لاغر و «نواحل» به‌معني‌ شمشيرهايي‌ كه‌ بواسطه‌ كثرت‌ استعمال، نازك‌ شده‌ است‌ نيز از همين‌ ماده‌ مشتق‌اند. بنابراين‌ «نحله» نيز ادعاي‌ ضعيف‌ مي‌باشد.(3) در كلمة‌ ملت، اولين‌ معنايي‌ كه‌ عالمان‌ لغت‌ براي‌ فعل‌ «مل» ذكر كرده‌اند «اَدخَل» است‌ كه‌ اطلاق‌ آن‌ بر دين‌ و شريعت‌ به‌ مناسبت‌ ورود معتقدات‌ در باطن‌ شخص‌ و اثر آن‌ در قلب‌ پيروان‌ دين‌ است. «مل» به‌معني‌ سئم‌ (دل‌ آزرده‌ شد) و ملال‌ به‌معني‌ دل‌ آزرده‌ شدن‌ است‌ و از اينجاست‌ كه‌ «ملالت» بر باطن‌ و دل، وارد مي‌شود. همچنين‌ اگر املال‌ و املأ به‌معني‌ نوشتن‌ است، بدين‌ مناسبت‌ است‌ كه‌ مطلب‌ در كتاب‌ و دفتر، وارد شده‌ و اثر مي‌گذارد.(4)

از جمع‌بندي‌ دو لغت‌ «ملل‌ و نحل» و موارد استعمال‌ آن‌ به‌دست‌ مي‌آيد كه‌ استعمال‌ كلمة‌ «نحله» در اهوأ و آراي‌ فلسفي‌ در مقابل‌ ملل‌ و ديانات‌ از لحاظ‌ واقعيت‌ نداشتن‌ پندارهاي‌ بشري‌ در مقابل‌ اديان‌ الهي‌ است. پس‌ مراد از ملل، ديانات‌ و منظور از نحل، آرأ و مذاهب‌ فلسفي‌ است.» (5)

استاد مرتضي‌ مطهري‌ نيز در ضمن‌ بحث‌ نسبتاً‌ مبسوطي‌ در جلد اول‌ خدمات‌ متقابل‌ اسلام‌ و ايران‌ ضمن‌ بحث‌ واژه‌شناسي‌ در مفهوم‌ ملت‌ به‌ چند نكته‌ مهم‌ اشاره‌ مي‌نمايد. ايشان‌ در معناي‌ واژه‌ ملت‌ ضمن‌ آنكه‌ ريشه‌ لغت‌ آن‌ را در ريشه‌هاي‌ ديني‌ به‌ بحث‌ مي‌گذارد معتقد است‌ كه: «كلمة‌ «ملت» كلمه‌اي‌ عربي‌ و به‌معني‌ راه‌ و روش‌ است. در قرآن‌ كريم‌ نيز اين‌ كلمه‌ به‌ همين‌ معني‌ آمده‌ است.(6) اين‌ كلمه‌ هفده‌ بار (در 15 آيه) در قرآن‌ كريم‌ آمده‌ است، ولي‌ مفهومي‌ كه‌ اين‌ كلمه‌ در قرآن‌ كريم‌ دارد با مفهومي‌ كه‌ امروز مصطلح‌ فارسي‌ زبانان‌ است‌ و از آن، كلمة‌ «مليت» را مشتق‌ كرده‌اند متفاوت‌ است.

ملت‌ در اصطلاح‌ قرآن‌ به‌معني‌ راه‌ و روش‌ و طريقه‌اي‌ است‌ كه‌ از طرف‌ يك‌ رهبر الهي‌ بر مردم‌ عرضه‌ شده‌ است. مثلاً‌ مي‌فرمايد: «ملة‌ ابيكم‌ ابراهيم» يعني‌ راه‌ و روش‌ پدر شما ابراهيم. يا مي‌فرمايد: «ملة‌ ابراهيم‌ حنيفاً». راغب‌ اصفهاني‌ در كتاب‌ مفردات‌ القرآن‌ مي‌گويد: «ملت‌ و املال‌ كه‌ همان‌ املأ است‌ از يك‌ ريشه‌ است، «فليملل‌ وليه‌ بالعدل» يعني‌ ولي‌ او از روي‌ عدالت‌ املأ كند. راغب‌ مي‌گويد: «علت‌ اينكه‌ يك‌ طريقة‌ الهي‌ «ملت» ناميده‌ شده‌ است‌ اين‌ است‌ كه‌ از طرف‌ خداوند املأ و ديكته‌ شده‌ است.»

 

بنابراين‌ از نظر قرآن، يك‌ مجموعة‌ فكري‌ و علمي‌ و روشي‌ كه‌ مردم‌ بايد طبق‌ آن‌ عمل‌ كنند، «ملت» ناميده‌ مي‌شود و با دين، هم‌معني‌ است‌ و يك‌ چيز، به‌ اعتباري‌ «دين» و به‌ اعتبار ديگري‌ «ملت» ناميده‌ مي‌شود يعني‌ به‌ آن‌ اعتبار كه‌ از طرف‌ خدا به‌ پيامبري‌ املأ مي‌شود تا به‌ مردم‌ ابلاغ‌ نمايد و مردم‌ را براساس‌ آن‌ رهبري‌ كند. علماي‌ فقه‌ اللغه‌ مي‌گويند: يك‌ تفاوت‌ ميان‌ كلمة‌ «دين» و كلمة‌ «ملت»، اين‌ است‌ كه‌ كلمة‌ دين‌ را به‌ خدا مي‌توان‌ اضافه‌ كرد و مثلاً‌ گفت‌ «دين‌ ا...» يعني‌ دين‌ خدا و همچنين‌ به‌ فرد پيرو نيز اضافه‌ مي‌شود مثلاً‌ گفته‌ مي‌شود: «دين‌ زيد، دين‌ عمرو». ولي‌ كلمه‌ ملت‌ نه‌ به‌ خدا اضافه‌ مي‌شود و نه‌ به‌ فرد پيرو. بلكه‌ به‌ رهبري‌ كه‌ از طرف‌ خدا مأمور رهبري‌ مردم‌ بر طبق‌ طريقة‌ خاصي‌ است‌ اضافه‌ مي‌شود، مثلاً‌ گفته‌ مي‌شود: ملت‌ ابراهيم‌ يا ملت‌ عيسي‌ يا ملت‌ محمد. مثل‌ اين‌ است‌ كه‌ در مفهوم‌ اين‌ كلمه، «رهبري» گنجانده‌ شده‌ است. از اين‌ نظر مي‌توان‌ گفت‌ كلمة‌ ملت، نزديك‌ به‌ كلمة‌ «مكتب» در اصطلاح‌ جديد، است‌ كه‌ آن‌ نيز معمولاً‌ به‌ رهبر يك‌ روش‌ و مسلك‌ اضافه‌ مي‌شود. اگر اين‌ جهت‌ را كه‌ در كلمة‌ ملت‌ نيز، مانند كلمة‌ مكتب، املأ و ديكته‌ كردن‌ گنجانده‌ شده‌ است‌ مورد توجه‌ قرار دهيم‌ شباهت‌ و نزديكي‌ اين‌ دو كلمه‌ بيشتر روشن‌ مي‌شود.(7)

2 - معناي‌ اصطلاحي‌

در اصطلاح‌ امروز فارسي‌ اين‌ كلمه‌ به‌ كلي، مفهوم‌ مغايري‌ با مفهوم‌ اصلي‌ خود پيدا كرده‌ است.

امروز كلمة‌ ملت‌ به‌ يك‌ واحد اجتماعي‌ گفته‌ مي‌شود كه‌ داراي‌ سابقة‌ تاريخي‌ واحد و قانون‌ و حكومت‌ واحد و احياناً‌ آمال‌ و آرمانهاي‌ مشترك‌ و واحد مي‌باشد. ما امروز به‌جاي‌ مردم‌ آلمان‌ و انگلستان‌ و فرانسه‌ و غيره، ملت‌ آلمان، ملت‌ انگلستان، ملت‌ فرانسه‌ مي‌گوييم‌ و احياناً‌ به‌ همه‌ آن‌ مردم‌ اين‌ كلمه‌ را اطلاق‌ نمي‌كنيم‌ بلكه‌ به‌ يك‌ طبقه‌ از مردم، ملت‌ مي‌گوييم، يعني‌ آنها را به‌ دو طبقه‌ تقسيم‌ مي‌كنيم، طبقه‌ حاكمه‌ و طبقه‌ محكومه. به‌ طبقه‌ حاكمه، كلمه‌ «دولت» و به‌ طبقه‌ محكومه، كلمه‌ «ملت» را اطلاق‌ مي‌كنيم.

استاد مطهري‌ استعمال‌ و تطبيق‌ ناقص‌ و غيردقيق‌ را از زمان‌ مشروطيت‌ عنوان‌ نموده‌ و آن‌ را از عوارض‌ شيوع‌ فرهنگي‌ سياسي‌ مغرب‌ زمين‌ دانسته‌ است:

«اين‌ اصطلاح‌ فارسي‌ يك‌ اصطلاح‌ مستحدث‌ و جديد است، و درواقع‌ يك‌ غلط‌ است، در صد سال‌ و دويست‌ سال‌ و هزار سال‌ پيش‌ هرگز اين‌ كلمه‌ در زبان‌ فارسي‌ به‌ اين‌ معني‌ غلط‌ استعمال‌ نمي‌شد، گمان‌ مي‌كنم‌ اين‌ اصطلاح‌ جديد از زمان‌ مشروطيت‌ به‌ بعد پيدا شده‌ است، و ظاهراً‌ ريشه‌ اين‌ غلط‌ اين‌ بوده‌ كه‌ اين‌ كلمه‌ پيروان‌ ملت‌ محمد(ص)، پيروان‌ ملت‌ عيسي‌ و همچنين‌ بعدها كلمه‌ پيروان‌ حذف‌ شده‌ و گفته‌اند ملت‌ محمد، ملت‌ عيسي، كم‌ كم‌ كار به‌ آنجا كشيده‌ كه‌ گفته‌اند ملت‌ ايران، ملت‌ ترك، ملت‌ عرب، ملت‌ انگليس. به‌ هر حال‌ يك‌ اصطلاح‌ مستحدث‌ است.»(8)

اعراب‌ امروز در مواردي‌ كه‌ ما كلمة‌ ملت‌ را به‌ كار مي‌بريم‌ آنها كلمة‌ «قوم» يا كلمة‌ «شعب» را بكار مي‌برند. و مثلاً‌ مي‌گويند «الشعب‌ الايراني» و يا «الشعب‌ المصري» و غيره، ما كه‌ فعلاً‌ در اين‌ بحث، كلمه‌ ملت‌ و مليت‌ را به‌ كار مي‌بريم‌ همان‌ مفهوم‌ جديد و مصطلح‌ امروز فارسي‌ را در نظر گرفته‌ايم، خواه‌ غلط‌ و خواه‌ درست. در بكار بردن‌ الفاظي‌ چون‌ ملت‌ ايران، كشور ايران، مردم‌ ايران، و... بايد دقت‌ خاصي‌ داشت‌ و لااقل‌ از بكار بردن‌ اين‌ الفاظ‌ به‌جاي‌ يكديگر اجتناب‌ ورزيد.(9)

ب‌ - «ملت» در انديشه‌ سياسي‌ فارابي‌

با توجه‌ به‌ مباحث‌ مطرح‌ شده‌ بايد در بكار گرفتن‌ و استعمال‌ اين‌ واژه‌ نزد متفكران‌ مسلمان‌ و حتي‌ گروههاي‌ مختلف‌ فكري‌ اعم‌ از فقها و فلاسفه، سياست‌ نامه‌نويسان، متكلمان‌ و ادبا و... دقت‌ خاصي‌ مبذول‌ داشت، دوران‌ تاريخي‌ استعمال‌ واژه‌ به‌ همراه‌ روش‌ و گروهي‌ را كه‌ متفكر مسلمان‌ انديشه‌ سياسي‌ خود را در آن‌ طرح‌ و اين‌ واژه‌ را به‌ كار گرفته‌ به‌درستي‌ ارزيابي‌ و بازكاوي‌ شود.

در اين‌ بين، فارابي‌ نقش‌ ممتازي‌ دارد چه‌ از نظر تاريخي‌ و چه‌ از نظر جايگاهي‌ كه‌ به‌عنوان‌ يك‌ متفكر دارد و به‌ تعبيري‌ مؤ‌سس‌ فلسفه‌ اسلامي‌ است. فارابي‌ مي‌گويد:

«اين‌ كلمه‌ را در معناي‌ گوناگوني‌ به‌كار برده‌ كه‌ شايد سه‌ معني‌ از همه‌ عمده‌تر باشد، زيرا گاهي‌ اين‌ كلمه‌ را در مطلق‌ قوانيني‌ نظري‌ و عملي‌ كه‌ رابط‌ ما بين‌ افراد جمعيتهاي‌ معيني‌ است‌ بكار برده‌ و گاهي‌ مطلق‌ علوم‌ و معارف‌ بشري‌ و جنبه‌هاي‌ لغوي‌ و ادبي‌ را كه‌ رابط‌ مابين‌ افراد است‌ از كلمه‌ ملت‌ قصد كرده‌ و گاهي‌ از اين‌ كلمه‌ مردمي‌ را قصد كرده‌ كه‌ براي‌ پيروي‌ كردن‌ از آرأ و عقايد و فرهنگ‌ مخصوصي‌ با هم‌ متفق‌ گرديده‌اند.»(10)

بحث‌ ملت‌ و شقوق‌ و معاني‌ آن‌ از نظر فارابي‌ در كتاب‌ «الملة» و كتاب‌ «الحروف» و كتاب‌ «السياسات» و همچنين‌ در «تحصيل‌ السعاده» مورد نظر قرار داده‌ شده‌ است.

1 - «ملت» به‌ معناي‌ دين‌

فارابي‌ در كتاب‌ «المله» به‌صورت‌ مبسوطي‌ به‌ تعريف‌ «ملت» پرداخته‌ است.(11) از اين‌ تعبير وي‌ چنين‌ برمي‌آيد كه‌ «ملت»، مجموعه‌ عقايد و فعاليتهاي‌ مشتركي‌ است‌ كه‌ در قالب‌ مقررات‌ و قوانين‌ مخصوصي‌ ريخته‌ شده‌ و انبوهي‌ از مردم‌ براي‌ وصول‌ به‌ هدف‌ معيني‌ ملتزم‌ به‌ آن‌ قواعد گرديده‌اند چه‌ مجريان‌ آن‌ قوانين، مردم‌ يك‌ شهر يا مردم‌ يك‌ ناحيه‌ بزرگ‌ يا كوچك‌ باشند. فارابي‌ در اين‌ تعريف، قوانين‌ محدودكننده‌ فكر و عمل‌ را به‌ مقررات‌ ديني‌ يا غيرديني‌ اختصاص‌ نداده‌ و تعريف‌ او شامل‌ هرگونه‌ قانون‌ نظري‌ و عملي‌ مي‌شود كه‌ براي‌ مردم‌ يك‌ هدف‌ مشترك‌ تعيين‌ نموده‌ و افكار و رفتار مردم‌ را به‌سوي‌ آن‌ هدف‌ معين‌ سوق‌ دهد.

همو در جاي‌ ديگري‌ از كتاب‌ با تصريح‌ بيشتري‌ به‌ ماهيت‌ واژه‌ «ملت» پرداخته‌ و نشان‌ مي‌دهد كه‌ مقصود وي‌ از ملت، فقط‌ قوانين‌ ديني‌ نيست، بلكه‌ قوانين‌ اجتماعي‌ را هم‌ از جهت‌ اينكه‌ محدوديت‌ فكري‌ و عملي‌ ايجاد مي‌كند به‌ مقررات‌ ديني‌ تشبيه‌ مي‌كند. مؤ‌يد اينكه‌ فارابي‌ از قوانين‌ ملي، احكام‌ دين‌ صرف‌ را در نظر نداشته‌ اين‌ است‌ كه‌ مرتبة‌ قانون‌گذار را مادون‌ دانشمندان‌ ديگر بشري‌ شمرده‌ و حال‌ آنكه‌ مرتبة‌ پيغمبر را كه‌ قانونگذار شرع‌ است‌ مقدم‌ بر همة‌ طبقات‌ انسانها مي‌داند زيرا پيغمبر از نظر فارابي‌ شخص‌ منحصر به‌ فردي‌ است‌ كه‌ بالاترين‌ مرتبة‌ فعاليت‌ عقلي‌ و اتحاد را با عقل‌ فعال‌ حاصل‌ نموده‌ باشد.(12)

در مجموع، «ملت» در نظر فارابي، محصول‌ تكامل‌ تدريجي‌ فكر انساني‌ و منطق‌ و فلسفه‌ است‌ بنابراين‌ مقصودش‌ از ملت‌ دين‌ نيست‌ بلكه‌ قوانين‌ و مقرراتي‌ است‌ كه‌ عقلأ قوم‌ آن‌ را وضع‌ كرده‌اند و احتمال‌ غير از اين، ضعيف‌ است.(13)

از تعابير فارابي‌ چنين‌ برمي‌آيد كه‌ «ملت»، همان‌ عقايد و آرأ مستدل‌ عرفي‌ است‌ چه‌ درست‌ يا نادرست‌ باشد(14) و مليت‌ انساني‌ را غير از مليت‌ ديني‌ الهي‌ مي‌داند.(15) از نظر وي‌ شخص‌ قانون‌گذار بكارگيرنده‌ فلسفه‌ براي‌ ساختن‌ ملت‌ است‌ و فلسفه، ابزاري‌ براي‌ ساختن‌ ملت‌ از طرف‌ مردم‌ است. بنابراين‌ فارابي، ملت‌ را محصول‌ فكر انسان‌ شمرده‌ و كلمه‌ ملت‌ را در چيزي‌ بكار برده‌ كه‌ غير از دين‌ است‌ زيرا دين‌ را مسلماً‌ محصول‌ فكر انسان‌ نمي‌دانسته‌ است. دليل‌ ديگر بر آنكه‌ ملت‌ در اصطلاح‌ فارابي‌ به‌معني‌ دين‌ نيست‌ اين‌ است‌ كه‌ فارابي‌ قوانين‌ ملي‌ را قابل‌ تغيير و تصرف‌ مي‌داند.(16) و چنان‌ كه‌ از جملات‌ وي‌ برمي‌آيد مقصود فارابي‌ از ملت‌ - كه‌ جزء عملي‌ آن‌ قانون‌ است‌ - دين‌ نيست‌ بلكه‌ ملت‌ در اصطلاح‌ او مجموعة‌  آرا و مقررات‌ مطلقي‌ است‌ كه‌ در بعضي‌ حكومتها ممكن‌ است‌ ديني‌ و يا غيرديني‌ باشد.

2 - «ملت» به‌معني‌ مجموع‌ مسائل‌ تعليمي‌

گفته‌ شد كه‌ اصطلاح‌ ديگر فارابي‌ اين‌ است‌ كه‌ او كلمه‌ ملت‌ را در مطلق‌ علوم‌ و معارف‌ بشري‌ كه‌ شامل‌ مسائل‌ لغوي‌ و ادبي‌ و غيره‌ مي‌شود بكار برده‌ است.(17)

3 - ملت‌ به‌معني‌ مردم‌

اصطلاح‌ ديگر فارابي‌ اين‌ است‌ كه‌ گاه‌ كلمه‌ «ملت» را در مردمي‌ كه‌ مقيد به‌ آرأ و عقايد مخصوص‌ و مشترك‌ و قوانين‌ و سنن‌ و آداب‌ و اخلاق‌ مشترك‌ هستند بكار برده‌ زيرا گاهي‌ ملت‌ را دشمن‌ چيزي‌ خوانده‌ يا انجام‌ دادن‌ كاري‌ را به‌ ملت‌ نسبت‌ داده‌ است؛ و جز آن‌ نمي‌توان‌ فهميد كه‌ از كلمه‌ ملت‌ اجتماعي‌ و مردمي‌ را قصد كرده‌ كه‌ داراي‌ يك‌ عقيده‌ و يك‌ مسلك‌ هستند. فارابي‌ در موارد بسياري‌ اين‌گونه‌ تعبير براي‌ كلمة‌ ملت‌ آورده‌ است.(18) او در مواضع‌ ديگري‌ نيز انجام‌ دادن‌ كارهايي‌ را به‌ ملت‌ نسبت‌ داده‌ كه‌ بايد به‌ مردم‌ نسبت‌ داده‌ شود و گاهي‌ كلمه‌ ملت‌ را با اهل‌ ملت‌ قرين‌ نموده‌ و معني‌ ديگري‌ از آن‌ قصد كرده‌ است‌ مثلاً‌ تخيل‌ كردن‌ خدا و نشان‌ دادن‌ خدا توسط‌ نمونه‌هاي‌ جهاني‌ را به‌ ملت‌ نسبت‌ داده‌ و از كلمه‌ ملت‌ مردمي‌ را قصد كرده‌ كه‌ ايمان‌ نسبت‌ به‌ خدا دارند.(19)

و در جاي‌ ديگري‌ آموزش‌ گرفتن‌ معلومات‌ نظري‌ را از طريق‌ تخيل‌ به‌ ملت‌ نسبت‌ داده‌ است‌ كه‌ ممكن‌ نيست‌ غير از مردم، مفهوم‌ ديگري‌ قصد شده‌ باشد.(20) بنابراين‌ فارابي‌ كلمه‌ مردم‌ را در سه‌ معني‌ بكار برده‌ كه‌ هيچ‌يك‌ منطبق‌ بر دين‌ به‌معني‌ مرسوم‌ و اصطلاحي‌ نيست.(21)

ج‌ - سير مفهوم‌ «ملت» در بستر تحولات‌ سياسي‌ ايران‌

آنچه‌ به‌نظر مي‌رسد با توجه‌ به‌ متون‌ مختلف‌ و متفرق‌ و متنوع‌ قابل‌ جمع‌بندي‌ كلي‌ است‌ و دورنمايي‌ تقريبي‌ را مي‌رساند شايد با تقسيم‌بندي‌ فكري‌ - تاريخي‌ زير تا حدودي‌ نزديك‌ باشد:

اول: «ملت» در مفهوم‌ نظري‌ آن‌ در شكل‌ يك‌ «امت».

دوم: مرحله‌ تشكيل‌ «ملت» در چارچوب‌ مدنيت‌ ديني‌ در چند قرن‌ اول‌ تاريخ‌ اسلام.

سوم: مفهوم‌ «ملت» بعد از فروپاشي‌ خلافت‌ عباسي‌ به‌ سال‌ 656.

چهارم: مفهوم‌ «ملت» در چارچوب‌ فرهنگ‌ اسلامي‌ شيعي‌ در دوران‌ صفويه‌ كه‌ به‌نحوي‌ نوعي‌ از مفهوم‌ صوفيانه‌ به‌ طرف‌ چارچوب‌هاي‌ حقوقي‌ و فقهي‌ در تبديل‌ و تكامل‌ بوده‌ است. در اين‌ دوران، ملت‌ - كشور شيعي‌ صفوي‌ با نوعي‌ مفهوم‌ مقدس‌ توأم‌ و همراه‌ شده‌ است. البته‌ اين‌ قداست‌ اوليه‌ در دوران‌ پس‌ از صفويه‌ در نهادها و شئون‌ و سطوح‌ مختلف‌ تقسيم‌ شده‌ است.

پنجم: در دوران‌ قيام‌ تحريم‌ تنباكو و نهضت‌ مشروطيت‌ كه‌ نوعي‌ تبيين‌ تازه‌ و دربرگيرندة‌ عناصر قبلي‌ ملت‌ با عناصر جديد است‌ صورت‌ خاصي‌ از مفهوم‌ ملت‌ به‌ منصة‌ ظهور مي‌رسد و اين‌ تبيين‌ جديد تا روزگار ما تقريباً‌ با تحول‌ عمده‌اي‌ مواجه‌ نشده‌ است.

براي‌ مثال‌ از دو مورد آخر مي‌توان‌ به‌ متون‌ سياسي‌ دو قرن‌ اخير ايران‌ اشاره‌ نمود و به‌نحوي‌ به‌ اين‌ تحول‌ در قبل‌ و بعد از قيام‌ تنباكو و مشروطه‌ اشاره‌ نمود. براي‌ مورد اول‌ به‌ يك‌ قسمت‌ از رساله‌اي‌ از دوره‌ قاجاريه‌ اشاره‌ مي‌شود اين‌ رساله‌ نوشته‌ محمدصادق‌ هماي‌ مروزي‌ است‌ كه‌ در آن، ملت، مردم‌ و شقوق‌ مختلف‌ آن‌ با اين‌ الفاظ‌ و تعابير در ارتباط‌ با حكومت‌ اينگونه‌ بيان‌ مي‌كند:

«ارادت‌ عامه‌ مردم‌ به‌ سلاطين، بسته‌ است‌ به‌ ارادت‌ سلاطين‌ به‌ علماي‌ متشرعين، چراكه‌ عموم‌ مردم، گوش‌ به‌ نصايح‌ و مواعظ‌ ايشان‌ دارند و رشتة‌ اطاعت‌ وي‌ بر زبان‌ نرانند لاجرم‌ عموم‌ ناس، ارادت‌ شعار آيند و قاطبة‌ مردم، طاعت‌گذار.»(22)

«سلطان‌ اعم‌ از اينكه‌ مرتكب‌ مناهي‌ باشد يا نباشد بازداشتن‌ عموم‌ خلق‌ را از مناهي‌ بر او واجب‌ است‌ تا به‌ بينندگان‌ و شنوندگان‌ بگويند الناس‌ علي‌ دين‌ ملوكهم.»(23)

«مقربان‌ آستان‌ را چندان‌ مبسوط‌ اليد نبايد داشت‌ كه‌ عموم‌ مردم‌ را منشأ بيم‌ و اميد آيند.(24)

«خداوندگاران‌ را به‌ خصوص، التفات‌ عام(25)، ضروري‌ است‌ تا عموم‌ خدم، خدمت‌ طالب‌ آيند و رضاجويي‌ ولي‌ نعمت‌ را جالب.»(26)


-------------------------------------------------------------------------------------------------------
مفاهيم سياسي شناور

دكتر موسي نجفي

همشهري: 17/3/85 ، صفحه 2   


در خبرها آمده بود كه، برگزاركنندگان كنگره «غيردولتي» سده مشروطه با هاشمي و خاتمي ديدار كردند. آنچه به نظر مي رسد مي توان پيرامون اين خبر قابل تأمل يافت تأكيد بر «غيردولتي» بودن جرياني است كه مي خواهد كنگره اي را در مرداد ماه برگزار كند. راقم سطور درصدد اثبات غيردولتي نبودن اين دسته و دولتي بودن دسته ديگر نيست بلكه به نظر مي آيد: اولا اين تأكيد داراي نوعي «ارزش گذاري» است و در ثاني القاي اين مطلب است كه برگزاركنندگان ديگر سده مشروطه دولتي اند.
    در ارتباط با مطلب اول يادم مي آيد دو سال قبل جريان به اصطلاح «غيردولتي» امروز و «دولتي» ديروز در تبريز همايشي به مناسبت بزرگداشت مشروطيت برگزار كرد و رئيس جمهور (رئيس دولت آن روز) هم سخنراني خوبي داشتند، دو روز بعد حقير و جمعي از دوستان غيردولتي آن روز و... امروز هم در قسمت ديگر شهر تبريز سخنراني داشتيم. مسئولان كنگره غيردولتي آن روز به ما اعلام كردند به خاطر آن كه اين مراسم سخنراني رئيس دولت را تحت الشعاع قرار ندهد مسئولان امنيتي شهر به ما اجازه ندادند حتي كوچك ترين پوستر و يا تبليغاتي براي اين مراسم داشته باشيم.
    همچنين در ارديبهشت سال گذشته مراسمي در دانشگاه تهران كه شعبه اي از وزارت علوم است و اين وزارتخانه هم شعبه اي از دولت است مراسمي به مناسبت صدمين سالگرد مشروطيت با سخنراني رئيس دولت آن روز برگزار كرد و آنچه در مراسم آن روز قابل توجه بود، اولا سال
۱۳۸۴ يكصدمين سال برگزاري مشروطه نبود و ظاهراً عجله اي در كار بود كه صدمين سال را يكسال جلو بكشند. علت اين امر انتخابات قريب الوقوع رياست جمهوري بود كه مي توانست اهرم دولت و بودجه عظيم آن را از دست برگزاركنندگان دولتي خارج كند و در ثاني شايعه هزينه سنگين چند صد ميليوني سه سمينار مختلف كه اعضاي علمي و نخبگان فرهنگي وابسته به دولت آن روز براي بزرگداشت دولتي مشروطه مي خواستند هزينه نمايند، از گوشه و كنار شنيده مي شد.
    به نظرم مي آيد از همين گردش روزگار و ناپايداري صحنه سياست و دست به دست شدن دولت ها عبرت بگيريم و ارزش ها و مفاهيم سياسي و اصطلاحات مرسوم و علم سياست را مطابق در قدرت بودن و يا نبودن خود ارزش گذاري نكنيم، قواعد و اصول را رعايت نماييم و اگر حرفي علمي و تحقيقي تاريخي براي ارائه كردن داريم بدون اين جعل عناوين در جريان يك كنگره علمي به طور شفافي ارائه دهيم.


-------------------------------------------------------------------------------

اولين قربانيان معيارهاي دوگانه نقد

دكتر موسي نجفي

منبع: همشهري: شماره  4025  صفحه 2 ،  سه شنبه سيزدهم تير ماه 1385


در بين مطالب سياسي و اجتماعي كشور گاهي مطالبي شنيده مي شود كه هر چند ارتباط مستقيم به هم نداشته و در وهله اول نگاه يكساني نيز نمي توان به آن داشت ولي به نظر مي رسد با نگاه عميق و دقيق تر بتوان خطي را ترسيم نمود كه مي شود به نوعي شناخت و شفافيت را از مطالب به ظاهر غيرمرتبط استنباط كرد.
    مطلب اول: بحثي كه از سوي يكي از جناح هاي سياسي كشور در مورد «انقلابي بودن» فلان فرد و انقلابي نبودن بهمان شخص مطرح مي شود و در مواردي چنان از معيار مبارزه قبل از انقلاب دفاع مي نمايند كه انسان فكر مي كند اين «تراز» جزء اصول لايتغير همه كساني است كه در اين طيف سياسي قرار دارند. البته با نگرش در مجموع معدل كل اين گروه به نظر مي رسد اين ملاك در برخي موارد آن هم براي نقد بعضي از اشخاص مورد استفاده قرار مي گيرد و به ساير ابعاد علمي و اجتماعي شخص مورد انتقاد هم بعضاً كاري ندارند.


    مطلب دوم در قضيه بازنشسته شدن برخي از اساتيد دانشگاه تهران و همچنين استفاده از نيروهاي متخصص و پيران صاحب نظر شنيده مي شود كه دقيقاً با ملاكي عكس «تراز» گفته شده برخورد مي شود و در اينجا از ساحت علم و عالم دفاع كرده و مسئله انقلابي بودن يا نبودن و يا هر مسئله اي ديگر مي بايست با «تسامح و گذشت» مورد اغماض قرار بگيرد.


    بي آنكه بخواهيم ابعاد مختلف اين دعواهاي حل نشدني و گاه جناحي و سياسي نه چندان علمي را بررسي كنيم و با زاويه ديد خاصي كه به هر حال هر كسي دارد طرف يكي را گرفته و طرف يكي را رها كنيم، مي توان به «دوگانگي ملاك هاي نقد و ارزيابي» در بين برخي از گروه هاي سياسي پي برد. امتداد اين نقد و ارزيابي دوگانه و «باز و بسته ديدنهاي موضعي» و چند پهلو در بحث، آزادي، منتقد دولت و يا طرفدار دولت بودن، انتصابي بودن و انتخابي بودن نهادهاي حكومتي، ميزان ديدن رأي مردم، ارزش پارلمان و نهاد مقننه، بحث مشروعيت و مقبوليت، استفاده از مديران باتجربه و يا برعكس به كارگيري نيروهاي جوان، حق انتخاب از پايين يا انتصاب از بالا، لزوم توجه به اقليت و يا برعكس مقبوليت اكثريت... را هم بسته به اينكه آقايان در چه جايي واقع باشند و آخرين موقعيت سياسي شان كدام ملاك را به مصلحت ببيند تعيين مي كند، اگر در قدرت باشند، يك طرف سكه مطلوب مي شود و اگر در قدرت نباشند، طرف ديگر سكه را بايد ميزان و مميز بررسي قرار داد؛ در برابر اين صورت مسئله كه از سوي هر كس، هر گروه و هر جرياني كه باشد بايد گفت «نسبي بودن ملاك نقد» كه در حقيقت به نسبي بودن ارزشهاي اخلاقي و نسبي بودن ساير معيارها مي انجامد نه تنها به «بي تقوايي سياسي» و «حريم شكني هايي» منجر مي شود، دامنه آن كه به يك و دو يا چند جناح سياسي محدود نشده بلكه به كل جامعه آسيب جدي وارد مي كند. ملتي كه نتواند در مواقع حساس از ملاك نقد و ارزيابي و تراز درست در برآورد بررسي مسائل حياتي خود استفاده كند چگونه مي تواند خود را ملتي زنده و پويا و الگو قرار دهد. البته بايد خدا را شاكر بود كه عليرغم اين تلاطم ها و «نسبيت ملاك ها» و روزمره ديدن حقايق، جامعه ايران به طور سنتي و ريشه دار، به يمن پاسداشت شخصيت هاي اصيل و عميق و فكور خود در يك «آهنگ موزون تاريخي» در اغلب موارد در بزنگاهها ، هوشياري و جهت گيريهايي از خود نشان مي دهد كه «ثبات و شفافيت» بر «بحران و تيرگي» غلبه مي يابد.


    اما در آخر به كساني كه ارزشهاي ملي و اخلاقي و معيارهاي حيات جمعي را در مصالح كوچك و دعواهاي روزانه خود مصرف مي نمايند بايد گفت كه معمولاً اولين قربانيان اين سلوك و سيره عمل سياسي و اجتماعي «خودشان» خواهند بود چرا كه به قول يكي از متفكران معاصر كساني كه هر چيزي را وسيله اي براي رسيدن به اهداف خود قرار مي دهند خود نيز وسيله و ابزاري براي اهداف ديگران مي شوند.
    اگر ترديدي در صحت و اصالت اين سخن داريد، كمي تاريخ را عميق تر بخوانيد!

از دکتر موسي نجفي

-------------------------------------------------------------------------------------------

‌فرآيند سكولاريزاسيون‌ مفهوم‌ «ملت» در ايران‌(2)

نويسنده: موسي‌ نجفي‌

منبع: باشگاه انديشه 25/3/1382

 

1 - دو قرائت‌ از واژه‌ «ملت» در يكصد سال‌ اخير

در چند دهه‌ بعد - دوران‌ تحريم‌ تنباكو و عصر مشروطيت‌ - تحول‌ و تكاملي‌ مهم‌ در برداشتِ‌ از مفهوم‌ «ملت» روي‌ مي‌دهد و در اين‌ مورد مي‌توان‌ به‌ دو گرايش‌ و تفسير توجه‌ داشت:

اول: گرايشي‌ كه‌ با توجه‌ به‌ سابقة‌ تاريخي‌ و پيشينة‌ فكري‌ و فلسفي‌ در عصر صفويه‌ و تحولات‌ دوران‌ قاجاريه‌ به‌ ضرورت‌ رشد اين‌ مفهوم‌ توجه‌ نمود و اين‌ ضرورت‌ وقتي‌ بيشتر احساس‌ گرديد كه‌ فاصله‌ و شكاف‌ بين‌ دولت‌ و ملت، بيشتر شده‌ و مفهوم‌ «مقدس» از دولت‌ قاجاريه، هرچه‌ بيشتر فاصله‌ گرفته‌ و اين‌ مفهوم‌ براي‌ شريعت‌ و علماي‌ ديني‌ استعمال‌ مي‌شد. در اين‌ هنگام‌ كه‌ شكاف‌ بين‌ دولت‌ و ملت‌ بيشتر شده‌ و از طرفي‌ دين‌ و دولت‌ هم‌ به‌ نوعي‌ بي‌اعتمادي‌ و سپس‌ تقابل‌ مي‌رسند، به‌ يكباره‌ شاهد ظهور لفظ‌ «اعلاي‌ كلمة‌ ملت» در مكتوبات‌ و رسائل‌ عصر تحريم‌ تنباكو هستيم. به‌نظر مي‌رسد آيت‌ا... ميرزاي‌ شيرازي‌ توجه‌ و دقت‌ زيادي‌ در اين‌ مورد مبذول‌ داشته‌ است. به‌كار بردن‌ لفظ‌ «مصالح‌ عامه» و «ملت» در اين‌ دوران‌ فصل‌ جديدي‌ در تاريخ‌ تحولات‌ سياسي‌ ايران‌ است‌ چراكه‌ ملت‌ در اينجا در سه‌ مفهوم‌ مكمل‌ هم‌ و در كنار يكديگر اطلاق‌ مي‌گردد:

اول: در مفهوم‌ شريعت‌ و دين.

دوم: در مفهوم‌ مردم‌ پيروان‌ شريعت.

سوم: در مفهوم‌ مردم‌ پيرو شريعت‌ در محدودة‌ جغرافيايي‌ كشوري‌ به‌نام‌ ايران.

در حقيقت، مفهوم‌ «مردم‌ ايران‌ اسلامي‌ شيعي»، يك‌ كل‌ بزرگ‌ را تشكيل‌ مي‌داده‌ كه‌ لفظ‌ ملت، اين‌ سه‌ عنصر را يك‌جا مي‌توانست‌ در خود داشته‌ باشد. ميرزاي‌ شيرازي‌ در چند سند و نامه‌ تاريخي‌ به‌ هر يك‌ از اين‌ عناصر اشاره‌ دارد:

وي‌ به‌ سال‌ 1306 در پاسخ‌ به‌ نامه‌ استفتائيه‌ مرحوم‌ آيت‌ا حاجي‌ شيخ‌ فضل‌ا نوري‌ مي‌نويسد:

«در اعصاري‌ كه‌ دولت‌ و ملت‌ در يك‌ محل، مستقر‌ بود چون‌ زمان‌ حضرت‌ ختمي‌ مآب‌ صلي‌ا عليه‌ و آله‌ و سلم، تكليف‌ سياست‌ در اين‌ قسم‌ از امور عامه‌ در عهدة‌ همان‌ شخص‌ معظم‌ بود و حال‌ كه‌ به‌ اقتضاي‌ حكمت‌ الهيه‌ جل‌ ذكره، هر يك‌ در محلي‌ است‌ در عهدة‌ هر دو است‌ كه‌ به‌ اعانت‌ از يكديگر، دين‌ و دنياي‌ عباد را حراست‌ كرده، بيضه‌ اسلام‌ را در غيبت‌ ولي‌ عصر عجل‌ا تعالي‌ فرجه‌ الشريف، محافظت‌ نمايند و تقاعد و كوتاهي‌ از يكي، امر، معوق‌ و رعيت‌ به‌ امثال‌ اين‌ بلاها مبتلا مي‌شوند.»(27)

ميرزاي‌ شيرازي‌ در ادامه‌ مي‌نويسد:

«... مورد مذكور، باب‌ سياسات‌ و مصالح‌ عامه‌ است‌ و تكليف‌ در اين‌ باب، بر عهده‌ ذوي‌ الشوكَه‌ از مسلمين‌ است‌ كه‌ با عزم‌ محكم‌ مبرم‌ در صدد رفع‌ احتياج‌ خلق‌ باشد به‌ مهيا كردن‌ مايحتاج‌ آنها.»(28)

سه‌ سال‌ بعد از اين‌ نامه‌ ميرزاي‌ شيرازي‌ در نامه‌اي‌ به‌ ميرزاي‌ آشتياني‌ در خصوص‌ نتايج‌ قيام‌ تحريم‌ تنباكو و حضور مردم‌ در آن‌ و شكست‌ استعمار خارجي‌ به‌ تشريح‌ دستآوردهاي‌ اين‌ نهضت‌ مي‌پردازد. در حقيقت‌ زماني‌ كه‌ نوعي‌ فاصله‌ بين‌ دين‌ و دولت‌ ايجاد مي‌شود در اين‌ مواقع‌ مهم، تكليف‌ مردم‌ چه‌ مي‌شود؟ به‌نظر ميرزا چون‌ دولت‌ از وظايف‌ خود كوتاهي‌ كرده‌ و از طرفي‌ يك‌ ملت‌ - دولت‌ مقدس‌ يكپارچه، لااقل‌ شبيه‌ به‌ دوران‌ صفويه‌ هم‌ وجود ندارد، لذا دين‌ كه‌ همان‌ ملت‌ باشد با توجه‌ به‌ عنصر مردم‌ و ياري‌ مردم‌ در مقابل‌ دولت‌ مي‌ايستد. به‌ بيان‌ صريح‌تر هرچند كه‌ قبل‌ از قيام‌ تحريم، دين‌ با لفظ‌ «ملت» خوانده‌ مي‌شود ولي‌ بعد از تحريم‌ تنباكو و متولد شدن‌ يك‌ «ملت‌ جديد» جداي‌ از دولت، اين‌ ملت‌ در حقيقت‌ شامل‌ دين‌ مي‌شود كه‌ مردم‌ را هم‌ در بطن‌ خود دارد و مردم‌ در شكاف‌ و اختلاف‌ بين‌ دين‌ و دولت، طرف‌ دين‌ را گرفته‌اند. حدس‌ زدن‌ مابقي‌ ماجرا در تاريخ‌ كار ساده‌اي‌ است‌ چراكه‌ رسيدن‌ به‌ چنين‌ تفكري‌ خيلي‌ زود در عصر مشروطيت‌ ثمر داد و ملت‌ به‌طور يكپارچه‌ در حركت‌ مشروطه‌ و حركت‌ مشروعه‌ كاملاً‌ نظام‌ استبدادي‌ را زير سئوال‌ برد. به‌ تعابير مرحوم‌ ميرزاي‌ شيرازي‌ در نامه‌ به‌ ميرزاي‌ آشتياني‌ تا حدودي‌ مطالب‌ مذكور مستندتر بيان‌ مي‌شود:

«همين‌ كه‌ محقق‌ شد اين‌ اختصاص‌ منافي‌ ملت‌ و بر عموم‌ رعيت، شاق‌ است‌ محض‌ اعلاي‌ كلمة‌ ملت‌ و رفاه‌ عموم‌ رعيت... .»(29)

دوم:  گرايش‌ دوم‌ كه‌ مفهوم‌ ملت‌ را در معنايي‌ صرفاً‌ تقليدي‌ از فرهنگ‌ سياسي‌ مغرب‌ زمين‌ به‌كار برده‌ است‌ در اين‌ مورد مي‌توان‌ به‌ مكتوبات‌ و نگارشات‌ ميرزا ملكم‌ خان‌ كه‌ اتفاقاً‌ معاصر ميرزاي‌ شيرازي‌ است‌ اشاره‌ نمود. وي‌ بدون‌ توجه‌ به‌ اين‌ سابقه‌ تاريخي‌  و فراز و نشيب‌هاي‌ نظري‌ و عملي‌ با نوعي‌ مفهوم‌ سكولار از ملت‌ به‌ نوعي‌ شبيه‌سازي‌ غير عيني‌ و واقعي‌ دست‌ زده‌ است. در همين‌ منظر و افق، برخي‌ جرايد خارج‌ ايران‌ مثل‌ «اختر» نيز مانند ملكم‌ خان‌ در اين‌ سير نظري‌ تقليدي‌ حركت‌ مي‌كردند با توجه‌ به‌ قدرت‌ مرجعيت‌ در عصر ميرزا، تفكر ديني‌ قرين‌ با ملت، غلبه‌ نمود و نهضت‌ ضداستعماري‌ به‌ ابعادي‌ وسيع‌ رسيد اما در عصر مشروطيت، قضية‌ اين‌ دو خط‌ به‌ نوعي‌ تقابل‌ جديد رسيد. جريان‌ مشروعه‌ و برخي‌ آزاديخواهان‌ ديني‌ مشروطه‌ مثل‌ علماي‌ نجف‌ و اصفهان‌ و برخي‌ شهرها از مفهوم‌ ملت، نگاه‌ اولي‌ را مد‌ نظر داشتند. در مقابل‌ بعضي‌ مطبوعات‌ و رسائل‌ منورالفكري‌ به‌ نوعي‌ جداسازي‌ مفهوم‌ دين‌ از ملت‌ توجه‌ نشان‌ مي‌دادند. اما قبل‌ از پرداختن‌ به‌ اين‌ موضوع، جالب‌ است‌ يك‌ قطعه‌ تاريخي‌ را با نگاهي‌ عميق‌ از مرحوم‌ مدرس‌ در مورد قيام‌ تنباكو تكميل‌ نمائيم. مي‌دانيم‌ كه‌ مرحوم‌ سيد جمال‌الدين‌ اسدآبادي‌ در نامه‌اي‌ به‌ ميرزاي‌ شيرازي‌ از مفاسد نفوذ، دخالت‌ اقتصادي‌ بيگانگان‌ سخن‌ به‌ ميان‌ آورده‌ است. مرحوم‌ مدرس‌ در انتقاد از برخي‌ تعابير اين‌ نامه‌ مطلب‌ قابل‌ توجهي‌ دارد كه‌ با توجه‌ به‌ بحث‌ بيان‌ شده‌ در سطور قبلي، قابل‌ تفكر و بررسي‌ سياسي‌ - تاريخي‌ است، وي‌ با انتقاد از نامه‌ سيد جمال‌الدين‌ اسدآبادي‌ مي‌نويسد:

«در نامه‌ سيد به‌ ميرزا رحمة‌ا عليه‌ قسمتي‌ است‌ كه‌ در مورد بانك‌ است‌ و به‌نظر نمي‌رسد كه‌ سيد، بانك‌ را براي‌ مجتهد بزرگ‌ و پيشواي‌ عظيم‌الشأن‌ شيعيان‌ جهان‌ تا اين‌ اندازه، خام‌ و بي‌محتوي‌ معني‌ كند و بگويد:

«بانك، چه‌ مي‌داني‌ بانك‌ چيست؟ بانك‌ عبارت‌ از اين‌ است‌ كه‌ زمام‌ ملت‌ را در يك‌جا به‌دست‌ دشمنان‌ اسلام‌ داده‌ و مسلمانان‌ را بنده‌ آنها نموده‌ و سلطنت‌ و آقايي‌ كفار را بر آنها بپذيرند.»

«سيد جمال‌الدين‌ يا خود اطلاعي‌ از بانك‌ و تعريف‌ آن‌ نداشته‌ و يا خيال‌ مي‌نموده‌ پيشواي‌ شيعيان، ميرزا حسن‌ شيرازي‌ عالم‌ بزرگ‌ اسلام‌ از كلمه‌ فرنگي‌ بانك‌ تا اين‌ اندازه‌ بي‌اطلاع‌ است. سيد اگر به‌ جاي‌ پيشواي‌ دين، پرتو درخشان‌ انوار ائمه، پايتخت‌ ديانت، زبان‌ گوياي‌ شريعت، رئيس‌ فرقه‌ شيعه، پيشواي‌ بزرگ‌ و...، مردم‌ ايران‌ مي‌گذاشت‌ آنوقت‌ نامه‌اش‌ اعلاميه‌اي‌ مي‌شد براي‌ آحاد مردم‌ و هيچگونه‌ اشكالي‌ نداشت‌ كه‌ بنويسد «بانك؟ چه‌ مي‌داني‌ بانك‌ چيست.»(30)

2 - مفهوم‌ «ملت» در متون‌ بعد از مشروطيت‌

بعد از طرح‌ «اعلاي‌ كلمة‌ ملت»، مفهوم‌ ملت‌ به‌ مسيري‌ خاص‌ و براساس‌ پيشينة‌ تاريخي‌ و فكري‌ و ريشه‌هاي‌ آن‌ در ايران‌ جريان‌ يافت. آثار اين‌ مطلب، حدود يك‌ دهه‌ بعد در نهضت‌ مشروطيت‌ خود را نشان‌ داد. يكي‌ از ملاكهايي‌ كه‌ امروز مي‌توانيم‌ جريانات‌ و افكار سياسي‌ آن‌ زمان‌ را دسته‌بندي‌ نموده‌ و گرايشها و سلائق‌ و مباني‌ هر يك‌ را تشخيص‌ دهيم، نگاه‌ آنان‌ به‌ مفهوم‌ «ملت» و شقوق‌ و ريشه‌هاي‌ آن‌ است. به‌طور كلي، جريان‌ غرب‌گراي‌ مشروطيت‌ نه‌تنها براي‌ مفهوم‌ «ملت» بلكه‌ براي‌ مفاهيمي‌ چون‌ آزادي، مشروطيت، پارلمان، قانون، و ترقي‌ و... هم‌ فضا و افقي‌ سكولار و تقريباً‌ تطبيقي‌ را در نظر مي‌گرفت، درحاليكه‌ جريانات‌ ديني‌ و اصيل‌ مشروطيت‌ چه‌ آزاديخواه‌ و چه‌ مشروعه‌خواه، همة‌ اين‌ الفاظ‌ را در ذيل‌ تفكر و تمدن‌ و افق‌ و عقلانيت‌ اسلامي‌ و وحياني، تفسير و تعبير مي‌نمودند.

نكتة‌ مهم‌ ديگر آنكه‌ بحث‌ از محوريت‌ ملت، فقط‌ محدود به‌ متون‌ و نظريه‌هاي‌ سياسي‌ رسائل‌ نمي‌شود، بلكه‌ در صحنة‌ عمل‌ اجتماعي‌ و سياسي‌ نيز نيرو و قدرتي‌ فوق‌العاده‌ به‌ ميدان‌ آورده‌ شد، نيرويي‌ آزاد شده‌ كه‌ هر دو انديشه، مد‌عي‌ حمايت‌ و دفاع‌ از آن‌ هستند. اين‌ مطلب‌ و صورت‌ مسئله، نزاع‌ اصلي‌ و دو طرف‌ دعوايي‌ است‌ كه‌ از صدر مشروطيت‌ تا به‌ امروز، حضور خود را تقريباً‌ در همة‌ تحولات‌ فكري‌ و تاريخي‌ اثبات‌ نموده‌ است. براي‌ استناد بخشيدن‌ به‌ اين‌ تحقيق، به‌ چند نمونه‌ تاريخي‌ از متون‌ سياسي‌ سدة‌ اخير اشاره‌ مي‌شود. در مورد مفهوم‌ اول‌ مي‌توان‌ به‌ كتاب‌ گرانقدر و مشهور «تنبيه‌الامه‌ و تنزيه‌الملة» اشاره‌ نمود و به‌ مفهوم‌ ملت‌ و جايگاه‌ و منزلت‌ آن‌ در مباحث‌ انديشه‌ سياسي‌ نظر انداخت. در اين‌ اثر و ساير آثار مهم‌ دورة‌ مشروطيت‌ نقش‌ محوري‌ «ملت»، معناي‌ مردم‌ پيرو شريعت‌ كه‌ داراي‌ روح‌ جمعي‌ و ملي‌ هستند، در مباحث‌ عمدة‌ فلسفه‌ تاريخ‌ مورد توجه‌ واقع‌ مي‌شوند و صفات‌ و روحيات‌ قوانين‌ و سنن‌ حاكم‌ بر مردم‌ و جامعه‌ در فلسفه‌ تاريخ‌ به‌ دقت‌ مورد بحث‌ واقع‌ مي‌شود. موارد گفته‌ شده‌ را كه‌ در حقيقت، تحولي‌ مهم‌ در مركز ثقل‌ مباحث‌ سياسي‌ در متون‌ فكري‌ ايران‌ است‌ مي‌توان‌ با توجه‌ به‌ چند رساله‌ و كتاب، پي‌ گرفت‌ و به‌ نحوه‌ توجه‌ آنان‌ به‌ نقش‌ مردم‌ و ملت‌ و تعيين‌ اراده‌ آنان‌ در تاريخ‌ و تاريخ‌سازي‌ پي‌ برد. مرحوم‌ آيت‌ا مدرس‌ در تبيين‌ نقش‌ ملت‌ ايران‌ و خصوصيات‌ روحي‌ آنان‌ در بحرانها و سختي‌هاي‌ تاريخي‌ طي‌ تحليلي‌ در قالب‌ فلسفه‌ تاريخ‌ مي‌گويد:

اگر وعاظ، معلمان، اساتيد، نويسندگان، مورخان‌ مي‌خواهند خدمت‌ به‌ ملتشان‌ بكنند و از روي‌ هوا و هوس، عمل‌ ننمايند و نسلهاي‌ آينده‌ را گرفتار نگراني‌ و گمراهي‌ نكنند، صريح‌ مي‌گويم‌ ضروري‌ است‌ كه‌ تاريخشان‌ را درك‌ كنند و خود درباره‌اش‌ سخن‌ بگويند و بنويسند. آخر ما تاريخ‌نويس‌ و تاريخ‌فهم‌ نداشتيم‌ كه‌ هردوت‌ با چنان‌ ديدي، تاريخ‌ ما را تحرير نموده‌ كه‌ كمترين‌ اعتمادي‌ به‌ گفته‌هايش‌ نيست. در جنگ‌ ماراتون، علت‌ اصلي‌ شكست‌ سپاه‌ ايران، شجاعت‌ و تهور يونان‌ و اسپارت‌ نبود، برعكس‌ ايرانيان‌ يك‌ ميليون‌ سپاهي‌ را تا درون‌ مرز آنان‌ با نظم‌ و انضباط‌ فوق‌العاده‌ برده‌ بودند، گذراندن‌ چنين‌ عسكري‌ از كوه‌ و بيابان‌ و دريا، عقلاً‌ تدبير و درايت‌ مي‌خواهد و اين‌ بوده‌ است، منتهي‌ در اين‌ ميان، هدف‌ گم‌ شده‌ و آنان‌ در موقعيتي‌ بوده‌اند كه‌ نمي‌دانسته‌ و نمي‌فهميده‌اند براي‌ چه‌ مي‌جنگند، بي‌هدفي‌ است‌ كه‌ فاجعه‌انگيز است‌ وگرنه‌ شجاعت‌ و هنر جنگ‌آوري‌ و جنگجويي‌ كه‌ با لذات‌ و بالطبيعه‌ براي‌ دفاع‌ از حيات، خود فضيلتي‌ است، به‌معني‌ كامل‌ وجود داشته؛ نگاه‌ كنيد به‌ تواريخ‌ دقيق‌ و مورد اطمينان‌ در كلية‌ جنگهايي‌ كه‌ بدون‌ يك‌ هدف‌ متعالي‌ به‌ وقوع‌ پيوسته، شكست‌ حتمي‌ بوده‌ است. سپاه‌ اسلام‌ چون‌ هدف‌ مشخص‌ و بزرگ‌ دارد با وجود بي‌بهره‌گي‌ كامل، همواره‌ موفق‌ بوده‌ است. در جنگ‌ صفين‌ تا زماني‌ كه‌ هدف‌ مشخص‌ بود پيروزي‌ بود، ولي‌ وقتي‌ هدف‌ اصلي‌ را با حيله‌ در ميان‌ عسكريان‌ مولا7 به‌ زير پرده‌ كشيدند چنان‌ شد كه‌ مي‌دانيد. اين‌ اصل‌ را در كار آتيلا، و بوناپارت‌ و بسياري‌ ديگر مي‌بينيم. امپراتوري‌ عثماني‌ هم‌ با همين‌ بيماري‌ تورم‌ كبدي، متلاشي‌ و جزء جزء خواهد شد.»(31)

اين‌ نگاه‌ به‌نحوي‌ خاص‌ به‌ بحث‌ مفهوم‌ نظري‌ ملت‌ و روحيات‌ و برخي‌ قوانين‌ حاكم‌ بر آن‌ پرداخته‌ است‌ اما متون‌ عصر مشروطيت‌ در اين‌ مورد به‌ افقهاي‌ ديگر هم‌ توجه‌ داشته‌ و در تبيين‌ برخي‌ قوانين‌ حاكم‌ بر جامعه‌ و تاريخ‌ نظريات‌ مهمي‌ ابراز داشته‌اند.

د - «ملت» با قرائت‌ دموكراسي‌

گفته‌ شد در متون‌ سياسي‌ ايران‌ بعد از مشروطيت، نوعي‌ دوگانگي‌ و عدم‌ اشتراك‌ نظر در مباني‌ فكري‌ و فرهنگ‌ سياسي‌ پيش‌ آمد و اين‌ آغاز اختلافي‌ اساسي‌ در يك‌صد سال‌ گذشته‌ گرديد. تا اينجا به‌ تلقي‌ روح‌ كلي‌ بر مفهوم‌ ملت‌ با ديدگاه‌ بومي‌ و ملي‌ پرداختيم‌ مناسب‌ است‌ اين‌ مفهوم‌ را در زاوية‌ ديگر آن‌ يعني‌ با تلقي‌ غربي‌ مسئله‌ و انعكاس‌ آن‌ در يكي‌ از متون‌ سياسي، پي‌ بگيريم. «رساله‌ بيداري‌ دشمن، خواب‌ ما» از صدر مشروطيت‌ با ما اينگونه‌ سخن‌ مي‌گويد:

«دموكراسي‌ چيست؟ روحاً‌ دموكراسي‌ عبارت‌ از آن‌ طبقات‌ مسلوب‌ الحقوقي‌ است‌ كه‌ با يك‌ پليتيك‌ بس‌ متين‌ مشعشعي‌ در جلو عمليات‌ ظالمانه‌ و تعديات‌ غاصبانة‌ آريستوكراسي، مقاومت‌ كرده، فرداً‌ فرد طبقات‌ خود را در پليتيك‌ خود، حق‌ مداخله‌ داده‌ تا بدين‌ وسيله‌ در مقابل‌ تعالي‌جويي‌ و شخصيت‌طلبي‌ و حقوق‌ انحصاري‌ عناصر آريستوكرات، كسب‌ عظمت‌ نموده‌ و بالنتيجه‌ از يك‌ آزادي‌ عمومي‌ متساوي، سرتاسر اجتماعي‌ و محيط‌ خود را متنور گردانيده‌ در تقليد سياست‌ و زمامداري‌ جمعيت، عملاً‌ حقوق‌ عامية‌ خود را اثبات‌  و تصد‌ي‌ نمايد. و از اينجاست‌ كه‌ سياست‌ تشكيلاتي‌ آن‌ ابداً‌ راه‌بردار نيست؛ بدين‌ تقرير كه‌ دموكراسي‌ در طي‌ مراتب‌ تشكيلاتي‌ خود هميشه‌ اختيارات‌ را به‌دست‌ افراد پائين‌تر تشكيل‌ خود (حوزه‌ها) داده‌ كه‌ در يك‌ سير مترقيانه، عناصر جدي‌ و فعال‌ و افراد خاصه‌ و با لياقت‌ را به‌ مرتبه‌ بالا متمكن‌ گردانيده‌ و سپس‌ او امرش‌ را، در حدود اختيار رأيي‌ كه‌ دارد، انقياد نمايند. فلهذا هيچ‌كس‌ را حق‌ تمركز يا تحكم‌ به‌ هيچ‌ يك‌ از افراد در هيچ‌ موقع‌ نيست، مگر آنان‌ كه‌ خود افراد به‌ اختيار كامل‌ بدون‌ «پروپاگاند»، انتخاب‌ و برگزيده‌ باشند.

1 - دموكراسي‌ اجتماعي: وقتي‌كه‌ فلسفة‌ مسلكها را مي‌نگريم‌ به‌خوبي‌ كشف‌ مي‌شود كه‌ اختراع‌ آنها، در حدودي‌ كه‌ مختص‌ به‌ هر يك‌ از آنهاست، براي‌ دو چيز بوده‌ و تنها اين‌ دو چيز بوده‌ كه‌ با بعضي‌ ملاحظات‌ سياسي‌ ديگر علماي‌ فن، حكومت‌ ملي‌ و اجتماعات‌ بشري‌ را به‌ اين‌ قبيل‌ تأسيسات‌ مجبور نموده‌ است: تقويت‌ روح‌ اجتماعي‌ و تربيت‌ سياسي‌ افراد. و از آنجا كه‌ فلسفة‌ اولين‌ به‌ واسطة‌ حالت‌ روحية‌ دموكراسي‌ به‌ نظر ما در دموكراسي‌ اقوي‌ است، ما و اغلب‌ علماي‌ اجتماع‌ به‌ پيروي‌ اصول‌ عامي‌ دموكراسي‌ قيام‌ نموده؛ چرا كه‌ روح‌ اجتماعي‌ در عالم‌ دموكراسي، قوي‌تر و حقوق‌ عامية‌ اجتماعي‌ در حدود آن، بيشتر رعايت‌ شده‌ است.

2 - اجتماع، سياست، اقتصاد: وقتي‌كه‌ از نظر فكرت‌ و سيماي‌ عبرت، ملاحظه‌ كنيم، ديده‌ مي‌شود كه‌ اساس‌ مليت‌ و استقلال‌ هر قوم‌ به‌طور مرتب‌ بر سه‌ چيز استوار شده‌ و هر ملت‌ مستقلي‌ را از داشتن‌ آن‌ سه‌ چيز، ناگزير است. نخستين‌ چيزي‌ كه‌ مثبت‌ موضوع‌ يا مفيد مليت‌ «ملت» است، اجتماع‌ است؛ آن‌ اجتماعي‌ كه‌ در ظل‌ يك‌ حدود و اصولي‌ فراهم‌ شده‌ كه‌ بدان‌ اصول‌ از اجتماع‌ حيوانات، ممتاز مي‌شود؛ و در مراتب‌ خود، رشد سياسي‌ و عقل‌ اداري‌ ابناي‌ خود را مدلل‌ مي‌كند؛ آن‌ اجتماعي‌ كه‌ به‌ واسطة‌ توليد يك‌ حس‌ اجتماعي‌ مساوي‌ در افراد، داراي‌ يك‌ روحي‌ مي‌شود كه‌ همه‌ ابنأ در مقابل‌ آن‌ روح، به‌ مثابة‌ اعضاي‌ يك‌ شخص‌ مي‌شوند؛ آن‌ اجتماعي‌ كه‌ اگر يك‌ سانحة‌ كوچكي‌ به‌ [هر] يك‌ از افراد آن‌ وارد شود علايم‌ تأثر و احساس‌ تنفر در دورترين‌ ابناي‌ آن‌ ديده‌ مي‌شود؛ آن‌ اجتماعي‌ كه‌ پس‌ از دقت‌ در موضوع‌ بحث‌ علماي‌ فن، معلوم‌ مي‌شود كه‌ نظرشان‌ فقط‌ به‌ اجتماع‌ در معيشت‌ بوده، البته‌ به‌ اجتماعات‌ امروزة‌ دنيا بيشتر اهتمام‌ خواهند كرد؛ چرا كه‌ فقط‌ معيشت‌ نيست، در سياست، در پليتيك‌ و بالاخره‌ در ساير مراتب‌ هم‌ هست.

اين‌ اجتماع، اين‌ روح‌ پرقوت، اين‌ روح‌ حيات‌بخش، وقتي‌ در يك‌ ملتي‌ پايدار شد، وقتي‌ در جمله‌ افراد نفوذ كرد، وقتي‌ از گريبان‌ افراد سر به‌در آورد، وقتي‌ در ظل‌ احساسات‌ خود حاكميت‌ خود را به‌ هياكل‌ مختلفه‌ اثبات‌ كرد، وقتي‌ قدرت‌ خود را به‌ مثابه‌اي‌ رسانيد كه‌ اندك‌ حادثة‌ وارده‌اي‌ به‌ يك‌ فرد، ديگران‌ را متأثر ساخت؛ وقتي‌ اغراض‌ را از لوحة‌ خيال‌ افراد، محو نموده‌ به‌ يك‌ نقطه‌ (ملت) متوجه‌ نموده، وقتي‌ روح‌ خود را قوي‌تر از روح‌ افراد كرده، حس‌ اجتماعي‌ را بر حس‌ انفرادي، غلبه‌ داد، آن‌ وقت‌ مي‌توان‌ در محاكم‌ سياسي‌ دنيا عرض‌ اندام‌ نموده، اثبات‌ رشد و بلوغ‌ سياسي‌ خود را كرده‌ و در كلاس‌ سياست‌ قدم‌ گذارده‌ و موقعيتهاي‌ سياسي، حاصل‌ نمايد و وقتي‌ حالت‌ اجتماعيش‌ در بحران‌ است، بديهي‌ است‌ و بر حسب‌ اطلاعات‌ تاريخ‌ به‌ تجربه‌ رسيده‌ كه‌ هيچ‌ وقت، موفقيت‌ سياسي‌ حاصل‌ نمي‌نمايد و وقتي‌ موفقيت‌ سياسي، كه‌ دومين‌ مرحلة‌ حياتي‌ است‌ حاصل‌ نشود، پيوسته‌ دچار فقر و فاقه‌ و بي‌ثروتي‌ خواهد بود. معلوم‌ شد كه‌ روح‌ اجتماع‌ در عالم‌ دموكراسي‌ به‌واسطة‌ اكثريت‌ و اقليت‌ كه‌ در طبقات‌ آنها موجود است، بيشتر مي‌توانند كسب‌ قوت‌ و قدرت‌ نموده، زمينه‌هاي‌ حياتبخشي‌ را براي‌ ملت‌ خود پيش‌ بياورد. و از اينجاست‌ كه‌ ديده‌ مي‌شود يك‌ جمله‌ عناصر آزادي‌ طلب‌ با اطلاعي‌ كه‌ در يك‌ ويرانة‌ سياسي‌ هستند، وقتي‌ به‌ آزادي‌ مي‌رسند سلسله‌هاي‌ دموكراسي‌ را به‌ جنبش‌ درآورده‌ و زمينه‌هاي‌ علمي‌ را تعقيب‌ مي‌كند؛ چرا كه‌ فلسفة‌ ترتب‌ سابق‌الذكر را فهميده‌ و بدين‌ وسيله‌ مي‌خواهند روح‌ اجتماع‌ را قوت‌ داده‌ استفاده‌هاي‌ ديگري‌ در ساير مراتب‌ بنمايند؛ چراكه‌ مي‌دانند تا روح‌ اجتماعي‌ قوت‌ نگيرد، استفاده‌هاي‌ سياسي‌ نمي‌شود؛ چرا كه‌ مي‌دانند روح‌ اجتماعي‌ در زمينه‌هاي‌ مملو از اغراض‌ اريستوكراسي‌ مضمحل‌ و نابود مي‌شود؛ چراكه‌ مي‌دانند قوت‌ و نفوذ اريستوكراسي، روح‌ اجتماعي‌ را فداي‌ خود مي‌نمايد. اين‌ است‌ كه‌ دموكراسي‌ را اختيار نموده‌ و تنها اين‌ زمينه‌ را ماية‌ فلاح‌ و رستگاري‌ سياسي‌ مي‌دانند. اما بايد دانست‌ چيزي‌ كه‌ افراد دموكراسي‌ را جمعيت‌ متحدالفكر مي‌كند؛ چيزي‌ كه‌ افراد مختلف‌الاَّرا را توافق‌ مي‌دهد؛ چيزي‌ كه‌ طبقات‌ متشتته‌ را عنوان‌ وحداني‌ داده‌ آنان‌ را جدي‌ و عملي‌ مي‌نمايد؛ چيزي‌ كه‌ روح‌ اجتماع‌ را در عالم‌ دموكراسي، قوت‌ مي‌دهد، نظام‌ ديسيپلين‌ است. هر فرقه‌ و جمعيتي‌ كه‌ نظام‌ ندارد، فرقه‌ نيست؛ هر فرقه‌ كه‌ اجتماعات‌ ديسيپلينه‌ ندارد زنده‌ نيست. نظام‌ و ديسيپلين، آن‌ نيست‌ كه‌ از هر سر، صدايي‌ و از هر حلقوم، آوازي‌ شنيده‌ شود. ديسيپلين، آن‌ نيست‌ كه‌ افراد يك‌ مسلك‌ در هر شهر به‌ خود تشكيلاتي‌ داده‌ و بر خلاف‌ تاكتيك‌ مركز فرقه‌ و ساير هم‌مسلكان‌ خود حركت‌ كنند. ديسيپلين‌ آن‌ نيست‌ كه‌ بعضي‌ افراد يك‌ شهر به‌ گرد هم‌ جمع‌ آمده‌ ساير افراد را تحت‌ فرمان‌ خود درآورده، اوامر مركز را تمرد نمايند. ديسيپلين، آن‌ نيست‌ كه‌ افراد يك‌ ايالت‌ با داشتن‌ كميتة‌ ايالتي، منفصل‌ از مركز، زندگاني‌ كنند، چه‌ رسد به‌ يك‌ ولايت. اگر اجتماعي‌ ايرانيت‌ هزار است‌ البته‌ دموكراسي‌ آن‌ هم‌ برحسب‌ تقسيم‌ اجمتاعات‌ است‌ و اگر اجتماعي‌ ايرانيت‌ يكي‌ و پروگرام‌ و پيرو يك‌ تاكتيك‌ است. اگر راست‌ است‌ كه‌ عالم‌ دموكراسي، مركزيت‌ جوست‌ و بدين‌ جهت‌ از سوسيال، ممتاز است، بايد همة‌ افراد شهرها پيرو مركز باشند؛ اگر راست‌ است‌ كه‌ بر طبق‌ مندرجات‌ نظامنامة‌ فرقة‌ ما، كميته‌هاي‌ محلي‌ (يعني‌ آن‌ كميتة‌ محلي‌ كه‌ از روي‌ مواد نظام‌ و پروگرام‌ فرقه‌ تشكيل‌ شده‌ نه‌ به‌ نحو بي‌ترتيبي) داراي‌ حدود [و] اختيارات‌ چنداني‌ نيستند و به‌ موجب‌ دستورالعمل‌ مراكز مافوق‌ فرقه‌ يا كميته‌هايي‌ ايالتي‌ بايد عمل‌ كنند و تابع‌ آنها هستند، بايد افراد هر شهر، رعايت‌ ديسيپلين‌ خود را نموده‌ و متابعت‌ كامل‌ از اوامر مركز كرده‌ و كساني‌ كه‌ بر خلاف‌ مقررات‌ فوق‌ هستند، از خود نشناسند. اگر راست‌ است‌ كه‌ - چنانچه‌ مي‌دانيم‌ - جمعيت‌ ما براي‌ يك‌ عملياتي‌ ايجاد شده‌ و براي‌ آن‌كه‌ بتواند مصدر عمليات‌ شود، داراي‌ ديسيپلين‌ شده‌ و صرف‌ اسم‌ و نشستن‌ و برخاستن‌ نيست، پس‌ بايد افراد و اجتماعات‌ شهرها به‌ حركت‌ كميتة‌ محترم‌ تهران، كه‌ در سرآمد اطلاعات‌ است، متحرك‌ شوند.»

با توجه‌ به‌ متن‌ رساله‌ «بيداري‌ دشمن، خواب‌ ما»، مي‌توان‌ به‌ نوعي‌ مفهوم‌ و قرائت‌ غربي‌ از ملت‌ و دموكراسي‌ توجه‌ نمود مشخصه‌هاي‌ اين‌ قرائت‌ چند چيز است:

اول: هيچ‌گونه‌ تلاش‌ بر فهم‌ مباني‌ نظري‌ و تاريخي‌ «ملت» با ديدگاه‌ بومي‌ ندارد.

دوم: بين‌ مفهوم‌ ملت‌ براي‌ يك‌ كشور شرقي‌ يا اسلامي‌ با ساير موارد آن‌ در غرب، فرقي‌ قائل‌ نيست.

سوم: براساس‌ كليشه‌ها و اصولي‌ خشك‌ و غيرقابل‌ انعطاف‌ سخن‌ مي‌گويد.

چهارم: به‌ روح‌ ملت‌ و ارزشهاي‌ نهفته‌ در آن‌ بي‌اعتنا است.

پنجم: ملت‌ را در جهت‌ سياسي‌ و در قالب‌هاي‌ پارلماني‌ و حزبي‌ و گروهي‌ منحل‌ كرده‌ و از آن‌ طريق‌ به‌ بحث‌ مي‌پردازد.

ششم: بين‌ دو مفهوم‌ ليبرال‌ و سيوسيال‌ گاه‌ در فهم‌ ذات‌ و ماهيت‌ ملت‌ دچار خلط‌ و تناقض‌ و يا تطبيق‌هاي‌ نارسا مي‌گردند. تناقض‌ و خلطي‌ كه‌ از يك‌ قرن‌ گذشته‌ تا به‌ امروز همچنان‌ براي‌ عده‌اي‌ در فهم‌ اصول‌ و مباني‌ انديشه‌هاي‌ سياسي‌ در ايران‌ اشكال‌ و پيچيدگي‌ ايجاد كرده‌ و مي‌كند.

 

            ‌پي‌نوشت‌ها

1. در اين‌ مورد توجه‌ به‌ سير جريان‌ و تطور معني‌ واژه‌ «انتلكتوآل» و حتي‌ ترجمة‌ ناقص‌ آن‌ به‌ روشنفكري‌ مي‌تواند مفيد واقع‌ شود. شايد در اين‌ مورد به‌ آثار ميرزا ملكم‌ خان‌ و ميرزا فتحعلي‌ آخوندزاده‌ و سپس‌ ميرزا آقا خان‌ كرماني‌ بتوان‌ رجوع‌ نقادانه‌ نمود و سرنخ‌هايي‌ را استخراج‌ كرد اما به‌طور  قطع‌ سير عملي‌ قضيه‌ را بايد از دوران‌ نهضت‌ مشروطيت‌ با جديت‌ پي‌ گرفت. مطالعه‌ برخي‌ هشدارهاي‌ مرحوم‌ جلال‌ آل‌ احمد در دو كتاب‌ «غرب‌زدگي» و «در خدمت‌ و خيانت‌ روشنفكران» مي‌تواند مدخل‌ مناسبي‌ را در برخي‌ ابعاد فراهم‌ مي‌آورد.

2. محمدجواد مشكور، فرهنگ‌ فرق‌ اسلامي، مشهد، بنياد پژوهشهاي‌ اسلامي‌ آستان‌ قدس‌ رضوي، 1368، ص‌ 6، مقدمه‌ استاد كاظم‌ مديرشانه‌چي.

3. همان، ص‌ 6.

4. همان، ص‌ 7.

5. همان، ص‌ 8.

6. مواردي‌ كه‌ در قرآن‌ كريم‌ «ملت» استعمال‌ شده‌ است‌ عبارتند از:

سوره‌هاي‌ بقره: آيه‌هاي‌ 120، 130، 135. آل‌ عمران: آيه‌ 95. نسأ، آية‌ 125. انعام، آية‌ 161. اعراف، آيه‌هاي‌ 88 و 89. يوسف‌ آيه‌ 37. ابراهيم، آيه‌ 13. نحل، آيه‌ 123. كهف، آية‌ 20. حج، آية‌ 87.

7. مرتضي‌ مطهري، خدمات‌ متقابل‌ اسلام‌ و ايران، قم، انتشارات‌ صدرا، 1373، چ‌ 20، ص‌ 56.

8. همان، ص‌ 57.

9. همان، ص‌ 58.

10. عبدالمحسن‌ مشكوة‌الديني، ملت‌ و اركان‌ پايداري‌ آن‌ در متون‌ فارابي، مشهد، دانشكده‌ الهيات‌ و معارف‌ اسلامي، 1353، ص‌ 12.

11. ابونصر محمد فارابي، كتاب‌ الملة، ص‌ 43، به‌نقل‌ از ملت‌ و اركان‌ پايداري‌ آن‌ در متون‌ فارابي، ص‌ 13.

12. همان، ص‌ 153.

13. كتاب‌ الحروف، ص‌ 153.

14. كتاب‌ الحروف، ص‌ 131.

15. كتاب‌ الحروف، ص‌ 132.

16. كتاب‌ السياسات، ص‌ 50.

17. كتاب‌ الحروف، ص‌ 152.

18. كتاب‌ الحروف، ص‌ 157.

19. تحصيل‌ السعاده، ص‌ 31.

20. كتاب‌ الحروف، ص‌ 132.

21. براي‌ بحث‌ جامع‌ از نظريه‌ ملت‌ در نظر فارابي‌ و اهتمام‌ آن‌ به‌ كلية‌ مباحث‌ و فصول‌ اين‌ كتاب‌ مراجعه‌ شود: عبدالمحسن‌ مشكوة‌الديني، ملت‌ و اركان‌ پايداري‌ آن‌ در متون‌ فارابي.

22. ميرزا محمدصادق‌ هماي‌ مروزي، رسالة‌ شيم‌ عليه، به‌كوشش‌ موسي‌ نجفي‌ چاپ‌ در كتاب‌ ميراث‌ اسلامي‌ ايران، به‌ اهتمام‌ رسول‌ جعفريان، ج‌ اول، قم، كتابخانة‌ آية‌ا... مرعشي‌ نجفي، 1373.

23. همان، ص‌ 567.

24. همان، ص‌ 567.

25. «التفات‌ عام» از الفاظ‌ مهم‌ و كليدي‌ است‌ كه‌ در يك‌ متن‌ تاريخي‌ مربوط‌ به‌ دو قرن‌ قبل‌ در يك‌ رساله‌ تاريخي‌ آورده‌ شده‌ است. به‌نظر مي‌رسد اين‌ پشتوانه‌ فرهنگي‌ و ادبي‌ در بكارگيري‌ مفاهيم‌ سياسي‌ در قبل‌ از مشروطيت‌ از علل‌ و عوامل‌ مهم‌ و اصلي‌ جا افتادن‌ و اقبال‌ مردم‌ در مورد بسياري‌ از شعائر و شعارهاي‌ مردمي‌ و ملي‌ عصر مشروطيت‌ بوده‌ است.

26. رساله‌ شيم‌ عليه، همان، ص‌ 573.

27. نامه‌ ميرازي‌ شيرازي‌ چاپ‌ در دفتر اول‌ «اعلاي‌ كلمه‌ ملت» در كتاب‌ سدة‌ تحريم‌ تنباكو به‌كوشش‌ موسي‌ نجفي‌ - رسول‌ جعفريان، تهران، اميركبير، 1373، ص‌ 89.

28. همان، ص‌ 90.

29. همان، ص‌ 256.

30. كتاب‌ سده‌ تحريم‌ تنباكو، دفتر اول‌ اعلاي‌ كلمه‌ ملت، مقاله‌ نگاه‌ مدرس‌ به‌ واقعه‌ دخانيه، ص‌ 136.

31. سيد حسن‌ مدرس‌ به‌نقل‌ از مقالة‌ «پراكنده‌ نگاهي‌ به‌ كتاب‌ زرد»، نوشته‌ علي‌ مدرسي، مجلة‌ ياد، سال‌ پنجم، ش‌ 20، 1370، ص‌ 84

از دکتر موسي نجفي

کتاب نقد،‌ش22: موسي نجفي، فرايند سكولاريزاسيون مفهوم (ملت) در ايران-دكتر موسي نجفي

کتاب نقد، ش16: اصلاح‌طلبي غربي و فلسفه تجدد ايراني-دكتر موسي نجفي

کتاب نقد، ش14 و 15: انديشه ديني و افتراء (خشونت) (نقد دو سند تاريخي)-دكتر موسي نجفي

کتاب نقد، :: شماره 13: عقلانيت تاريخي و تاريخ‌نگاري معاصر ايران-موسي نجفي

 

 

 

عقلانيت تاريخي و تاريخ نگاري معاصر ايران و«نقد رويكردهاي ناصواب»

موسي نجفي

منبع: http://library.tebyan.net/books1/11642.htm

اشاره :

 

مقاله به بررسي برخي تلاشهاي سازمان يافته از سوي غربگرايان، ماركسيستها و ملّي گراهاي افراطي و نيز مستشرقين و به نقد تاريخنگاري سكولار پرداخته كه عامدانه در صدد تحريف تاريخ معاصر ايران مي باشند. همچنين به نقد مأخذشناسي ها و ارجاع نويسي هاي تاريخي مزبور، به تفصيل پرداخته است.

 

 

1ـ ارزش ديدگاههاي تاريخي

 

توجه به تاريخ امروز در كليه زمينه ها و رشته هاي علمي سكه رايج زمان شده است، تاريخ عقايد اقتصادي، تاريخ انديشه هاي سياسي، تاريخ جنبشها و انقلاب هاي معاصر، تاريخ علم و فلسفه و دهها عنوان ديگر بخوبي مؤيد اين نكته است كه توجه به سرچشمه ها و پيشينه هاي تاريخي نه تنها نقطه شروع و هسته هاي اوليه هر علمي را معلوم مي دارد بلكه اين توجه سير تحولات و كاستيها و فزونيهاي موضوعي و علمي و مسئله سازيهاي بعدي را در هر رشته تا دوران ما مبرهن و معلوم مي دارد.

 

البته هر چه در تاريخ علوم مختلف به طرف علوم انساني به طور اعم و علوم اجتماعي به طور اخص نزديكتر شويم، صورت مسئله حساس تر و ظرافت كار بيشتر و عوامل تحريف و اختلاف افزونتر مي گردد. يك علت مهم اين امر اين است كه بعد از انقلاب مشروطيت كه دو نيروي سكولار و غير سكولار در اين جنبش اجتماعي و سياسي شركت داشتند، با توجه به عوامل مختلف سياسي و اجتماعي، نيروهاي مذهبي و انديشه هاي ديني بعد از دو دهه مجبور به عقب نشيني شده و در غالب سنوات دوران پهلوي اول و دوم از نظر حاكميت سياسي (و نه تاثير اجتماعي و سياسي) در حاشيه قرار گرفتند، اين امر يعني حاكميت رسمي فرهنگ غيرديني باعث شد حوادث دور و نزديك تاريخ تحولات ايران براساس ديدگاهي غير ديني و به عبارت ديگر نظريه هاي سكولار نوشته شود و سه طيف ماركسيست ها و ليبرالهاي غربگرا و مدعيان نگارش تاريخ علمي براساس نوعي جهان بيني مادي و غير الهي و با توجه به تحليلهاي دنيوي و در چارچوب تك بعدي ديدن انسان به تاريخ نگاري دست يازيدند. در اين كتب، بسته به ميزان علائق و يا منافع و گاه تقرب به قدرت حاكمه و فرهنگ سكولار آن، حوادث در التقاطي آشكار و پنهان، تحريفي ظريف و سانسوري مرموز به روح و جهتي پيش مي رفت كه به جهان بيني ها و ايدئولوژيها و شناخت شناسي هاي سه طيف و منشعبين آنها ربط داده مي شد. از نظر موضوع شناسي براي هر يك از اين ديدگاهها و جريانات مسائلي خاص حساس شده و برعكس مسائلي ديگر در حاشيه قرار مي گرفت، هر چند مقاطعي تاريخي مانندانقلاب مشروطيت و يا برخي تحولات مهم مانند سقوط قاجاريه و يا شهريور 20 و يا تحولات سنوات 1320 تا 1332 لااقل از جنبه موضوعي قدر مشترك و يا علائق مرتبط بين همه اين طيفها محسوب مي گشت.

 

2ـ مشخصات تاريخ ايران در كتب ايران شناسي (شرق شناسي غربيها، ايران شناسي روسي)

 

از نظر تاريخي شايد بتوان كمي به عقب برگشت و ريشه برخي از اين نوشتارهاي تاريخي را در جريانات و شاخه هاي ديگر در خارج از مرزهاي ايران جستجو كرد. در اين مورد مي توان به دو ديدگاه عمده ايران شناسي با دو گرايش غربي و شرقي اشارت داشت، دو ديدگاهي كه عليرغم اختلاف نظرات زياد لااقل از جنبه موضوعي و طرح مسئله يعني نگارش تاريخ و سير حوادث ايران داراي اشتراكاتي بوده اند هر چند اين دو جريان امروز كاملا از بين نرفته است ولي بهر حال صورت مسئله تماما مانند قرن 19 و اوايل قرن 20 هم نبوده، كاستيها و فزونيهاي قابل توجهي هم يافته است چرا كه با برخي نحله ها و مكاتب و ديدگاههاي فكري و سياسي جديد ممزوج شده و در شاخه ها و فروعاتي افتاده است كه براي يك قرن و يا حتي دهه هاي پيشين قابل تصور و طرح نبوده است. با توجه به تمهيدات فوق مناسب است اين دو ديدگاه ايران شناسانه را با مشخصات كلي آن به بحث بگذاريم تا با رويكردي تاريخي بسراغ متون تاريخ نگاري معاصر رفته باشيم.

 

3 ـ سياست ايران شناسي غربي (شاخه اي از شرق شناسي غرب)

 

در تاريخ سده اخير، كتابهاي متنوعي بويژه در زمينه تاريخ، سياست و جامعه شناسي ايران نوشته شده است كه نويسندگان آنها بطور عمده ايران شناسان غربي بوده اند. ايران شناسي، شاخه اي خاص است كه در زمان قاجاريه از سوي دولتهاي اروپايي براه افتاد و قسمتي از مطالعات آنها را شامل مي شد. نكته مهمي كه درمورد ايران شناسي بايد توجه داشت، اين است كه اين مطالعات كاملاً درجهت سياست استعماري اروپا بوده است و ايران شناساني كه روي تاريخ ايران مطالعه كرده اند، بطور قطع با سياست و مسائل سياسي كار داشته اند و معمولاً با انگيزه سياسي به اين تحقيق دست مي زده اند. از طرف ديگر، ايران شناسي، شاخه اي از شرق شناسي در غرب محسوب مي شده است.

 

بجز ايران شناسي، سه جريان ديگر در تاريخ نگاري ايران در دوره قاجاريه وجود داشته است كه تاريخ را با آن ملاكها مطالعه مي كرده اند؛ و اينها عبارتند از:

 

1. تاريخ نگاري ماركسيستي، 2. تاريخ نگاري ناسيوناليستي، 3. تاريخ نگاري علمي.

 

3 ـ الف : مشخصات استعمار در تاريخ ايران

 

بطور كلي تاريخ حضور مرئي و نامرئي استعمار در كشورهاي مختلف، به يك شكل، با يك سطح و در يك زمينه نبوده و آنچه در اين باره در ايران قابل تحقيق و بررسي است، ويژگيهايي به شرح زير دارد:

 

الف ــ صدمات فراواني از ناحيه استعمار به ايران وارد شده است.

 

ب ــ ايران مستقيما تحت سلطه استعمار قرار نگرفت؛ به عبارت ديگر، استعمار در ايران نفوذ داشته، امّا اين نفوذ، هيچگاه بصورت سلطه مستقيم سياسي غرب نبود و ايران هرگز بصورت مستعمره رسمي درنيامد. از اين رو كمتر رابطه و وضعيت ما نسبت به غرب در تاريخ سنجيده شده است و يا دست كم نفوذ فرهنگي غرب، كمتر از نفوذ سياسي و اقتصادي آن به بحث گذاشته شده است.

 

ج ـ برخي روشنفكران ما در برابر استعمار، دچار نوعي تناقض بوده و هستند. اين تناقض به سبب كين و مهر ايشان به غرب بوده است: كين به استعمار غربي و مهر به انديشه هاي غربي. ايران از استعمار ضربه خورد؛ امّا هيچگاه همانند الجزاير و مصر و عراق به اشغال خارجي درنيامد. لذا ايران شناسي كه شاخه اي از شرق شناسي بوده، با مصرشناسي كه آن هم شاخه اي از شرق شناسي بوده، فرق مي كرده است؛ يعني ديدگاه افراد در ايران درباره استعمار، با ديدگاه مردم كشوري مثل الجزاير تفاوت داشت، و روشنفكري در ايران با تجددخواهي و فرنگي مآبي مترادف شد. در ايران چون استعمار بطور رسمي وجود نداشت، روشنفكران روابط معنوي ـ فرهنگي خود را با غرب نسنجيدند (مثل پناهنده شدن مشروطه خواهان به سفارت انگلستان). البته اشغال ايران در جنگ بين الملل اول و دوم، تاحدودي بر هوشياري ملي ايرانيان افزود؛ به عبارت روشنتر، آزاديخواهان ايران تا حدودي احساس خطر كردند و فهميدند كه خارجيان وقتي منافع خود را بدست آوردند، خيانت مي كنند. شرق شناسي درمورد ايران زماني شروع شد كه در اروپا دو جريان پوزيتيويسم و پراگماتيسم غلبه داشت. به اين مطالب مي توان چند مورد و مشخصه ديگر هم افزود:

 

الف ــ تجدد و ترقي و فرنگي مآبي باهم در ايران رواج يافتند و مترادف همديگر خوانده شدند.

 

ب ــ در رابطه فرهنگي و معنوي با غرب، تفكر و تعمقي نمي شد.

 

ج ــ انحطاط عصرطلايي ايران، با انقلاب صنعتي اروپا مصادف شد.

 

ايرانيان در جنگ جهاني اول و دوم كه ايران مستقيما اشغال شد، متوجه استعمار شدند.

 

3ـ ب: منابع ايران شناسي:

 

1. ديپلماتها (كارمندان دولتي)،

 

2. تجار،

 

3. افراد ماجراجو،

 

4. ثروتمندان جهانگرد،

 

5. ميسيونرهاي مذهبي.

 

3ـ ج: عيوب شرق شناسي (ايران شناسي)

 

در كتابهايي كه ايران شناسان غربي نگاشته اند، بطور عمده معايبي به شرح زير مشاهده مي شود:

 

1. در اين كتابها، ديدگاه غربي و غيرايراني بوده است؛ كه از يك جنبه ممكن بود خوب باشد، زيرا اين امكان وجود داشت كه مجموعه مسائل سياسي و فرهنگي بدون تعصّب و ديدگاه ايراني تجزيه و تحليل شود. اما عيب آشكارش اين است كه شناختش سطحي بود و مجموعه مسائل ايران در كل بطور ريشه اي شكافته نمي شد و روابط درون آن بخوبي درك نمي شد.

 

2. ايران شناسي غربي با نوعي غرور و تكبر اروپايي همراه بوده؛ درحاليكه در كتابهاي غربي، ايجاد و ترويج تفكر برتري ابدي غرب بر شرق دنبال مي شده و اين مسئله غربيان را تاحدودي از درك حقايق تاريخ ايران محروم مي كرده است.

 

3. ايران شناسي چون با استعمار همراه بود، مي كوشيدند كه در آن اقليتهاي مذهبي و ملي ايران را تحريك كنند تا در مواقع لزوم، آنان را درجهت منافع خود سوق دهند؛ مثلاً حتي در كتابهايي مثل يكسال در ميان ايرانيان نوشته ادوارد براون، مطالب دروغ و مظلوم نماييهاي كاذب زيادي در مورد بهائيت، بابيت و غيره نوشته شده است. اينان نقش اقليتها را مهم جلوه مي دادند و تعداد و تأثير آنان را بيشتر از حدي كه بوده بيان مي كردند.

 

4. براي سست كردن رابطه ملي و مذهبي، بخصوص در چند مورد زير، بر عناصر غيرمذهبي و ملّي و ناسيوناليستي تأكيد مي كردند:

 

الف ــ رابطه دين و سياست،

 

ب ــ وحدت فرهنگي ملتها،

 

ج ــ رابطه هر يك از كشورهاي اسلامي با كل جهان؛ و لذا گاه اين ديدگاه باعث مي شده است كه شرق شناسان روي جزئيات خاصي دست بگذارند.

 

5. از درك كليت تاريخ ايران عاجز بودند و به همين دليل، بسياري از نقاط كليدي را درك نكردند.

 

6. سياست ايران شناسي غربي با سياست اسلام شناسي مخلوط شد. غربيها بيشتر سني شناس بودند تا شيعه شناس؛ بنابراين، چون مطالعه اي درباره شيعه نداشتند، نمي توانستند مفاهيم و عمق مفاهيم مذهب شيعه را از مذهب سني تشخيص دهند و مفاهيمي چون توكل، تقيه و انتظار هرگز براي آنها تبيين نشد. شرق شناسان بعدها فهميدند كه شيعه، فرقه اي عدالت طلب و عقلگرا بوده و در بسياري از جنبشهاي اسلامي نقشي مؤثر داشته است.

 

آنچه در كتابهاي ايران شناسي از ديد غربيها درباره ايران نوشته شده است را مي توان بطور كلي در موارد زير خلاصه كرد:

 

1. ايرانيان از انديشه و انديشيدن محرومند، 2. ايرانيان خاموشند و مطيع حاكمان، 3. ايرانيان، چاكرمنش و متملق اند، 4. ايرانيان از نقد، اجتهاد و انتخاب محرومند، 5. ايرانيان، ملتي مرده اند.

 

پس در كل مي توان نتيجه گرفت كه كتابهاي ايران شناسي غربي غيرقابل اعتماد، تحقيركننده و تحريف آميز بوده اند و هستند؛ بنابراين، كساني كه مي خواهند از اين كتابها استفاده كنند، حتما بايد منابع ديگر را هم مدنظر داشته باشند. موارد غير قابل اعتماد، درخصوص نتايج دوره قاجار، بيشتر محسوس است.

 

4 ـ ايران شناسي روسي (شرق شناسي ماركسيستي)

 

در كتابهاي ايران شناسي روسي، جنبه هاي مثبت كمتر و جنبه هاي منفي زيادتر بوده است؛ كه به چند مورد اشاره مي شود:

 

1. از ويژگيهاي اين كتابها اين است كه به ريشه هاي اقتصادي و اجتماعي ايران، توجهي جدّي دارند. از طرفي روسها در همان فضاي فكري غربيان سير نمي كردند. آنها به روستاها مي رفتند و يا از جاهايي ديدن مي كردند كه نگاه غربي معمولاً به دنبال آن نبود؛ منتها اين مطلب را به افراط مي كشاندند، چنانكه بررسي ريشه هاي اجتماعي و اقتصادي بطور افراطي و يك بعدي صورت مي گرفت، مثلاً نقش تجار تنباكو را در نهضت تحريم بسيار برجسته و در نهايت، طبقه تجار را موجد و رهبر اين نهضت معرفي كردند و دست آخر هم گفتند طبقه تجار بود كه نهضت تنباكو را بوجود آورد؛ و با همين نتيجه گيري، كل حركت تنباكو در كتابهاي ايران شناسي روسي نفي مي شود.

 

2. ويژگي ديگر اين كتابها اين است كه نقش توده مردم در انقلاب و جنبش و مخالفت آنان با قدرتهاي زمان برجسته مي شود (بعنوان مثال، به مبارزات مردم عليه سلاطين بيشتر توجه مي شود تا شرح سلطنت حاكمان).

 

3. ويژگي سوّم عبارت است از: مناقشه، مخالفت و زير سؤال بردن ايران شناسان غربي؛ كه اين تاحدودي از محاسن اين كتابها است. در اين كتابها، به روايتهاي رسمي ايرانشناسهاي غربي به ديده ترديد نگريسته مي شود.

 

و امّا از عيبهاي جدي اين مطالعات، عبارت است از:

 

4. ديدگاه در اين مطالعات، غيرايراني و ماركسيستي بود. ماركسيستها در مطالعات تاريخي، دو گروه بوده اند و هستند:

 

الف ـ ارتدوكس به معناي جزم گرا و بي انعطاف؛ كه ماركسيستهاي متعصب در اصول ماركسيسم ـ لنينيسم، در اين گروه قرار مي گرفتند.

 

ب ـ چپ جديد كه طرفداران آن بعضي مفاهيم ماركسيستي را حفظ كردند اما خود را به همه اصول ماركسيسم پايبند نمي دانستند و نمي دانند. بنظر مي رسد بررسي تاريخ ايران از ديدگاه هر دو گروه، اشتباهات و انحرافات جدي تاريخي و فكري داشته است. دهها كتاب و مقاله چپهاي قديمي مانند توده ايها و يا چپهاي جديد در قالبهاي جامعه شناسي سياسي و غيره، بدون درنظر گرفتن واقعيات تاريخي و مبتني بر ذهنيات كليشه اي است (تحميل ذهنيات طبقاتي و ماركسيستي به تحولات و واقعيات تاريخي).

 

5. از ايرادهاي ديگر شرق شناسي روسي اين است كه همه فجايع را به گردن سرمايه داران غربي مي انداختند و وقتي مي خواستند بدبختيهاي تاريخ ايران را بشناسانند، مي گفتند همه بدبختيها از اشراف و سرمايه داران بوده است. و اين ديدي يك بُعدي و اقتصادي صرف است كه از درك بسياري از ظرايف و اصالتها عاجز است؛ مثلاً يك تاجر اصفهاني كه دوازده هزار كيسه تنباكوي خود را در راه استقلال كشور و مبارزه با امتياز رژي و عمل به حكم تحريم، آتش مي زند، با اينكه از تجار سرمايه دار است، ديد طبقاتي و منافع اقتصادي خود را كنار مي گذارد و با نوعي احساس تكليف شرعي، به استقلال كشور كمك مي كند. اينگونه ايثارها و فداكاريها را نمي توان با تحليل ماركسيستي درك كرد.

 

6. ديدگاه شرقي (روسي)، نوعي دگماتيسم افراطي بوده است؛ به عبارت ديگر، اين ديدگاه، با نگرش تك بعدي و تك عاملي پيش مي رود و با تعصب شديد انحرافي همراه است (اين است و جز اين نيست). طرفداران اين ديدگاه درپي آن بودند كه بينش جدلي ديالكتيك را ازنظر فلسفي، معيار سنجش تاريخي قرار دهند و براساس تز، آنتي تز و سنتز، تاريخ ايران را شرح دهند. به همين دليل بود كه اين معيار، ايرانشناسيهاي شرقي را به «جزميت» مي رساند و اين ايراد، به ديدي تك بعدي، آنهم بُعد مادي منجر مي شد و طرفداران اين ديدگاه، بيشتر ارزشها را در تاريخ ذبح مي كردند يا در جايگاه خود قرار نمي دادند.

 

7. موضوعهايي كه طرفداران اين ديدگاه بيشتر به آنها علاقه داشتند، عبارت بودند از: مشروطيت، قيام جنگل و توطئه پيشه وري و نيز وقايعي كه به نحوي به منافع روسيه مربوط مي شد.

 

8. در حمله به تزار در وقايع ايران، در نوشته هاي روسي قصد اين بود كه به نوعي خود را از مظالم تزاري تبرئه كنند (البته اين تبرئه تا آنجا پيش نمي رود كه اشغالگران غنايم تزارها را به صاحبانش برگردانند).

 

9. ديدگاه ماركسيستي، همانند ديدگاه ليبراليستي، درنهايت مادي و منفعت طلبانه و بدور از تحليل ارزشها و عوامل غيرمادي بوده است؛ و طرفداران اين ديدگاه هيچگاه نتوانسته اند ارزشها و عواملي را كه در لابلاي سطور تاريخ ايران هميشه زنده بوده و باعث حيات ايران و ايراني مي شده است، ببينند.

 

بنظر مي رسد آنچه در تاريخ نگاريهاي امروز درمورد دو دهه اخير انجام مي گيرد، نه تنها تلفيق دو جريان مزبور است، بلكه به نوعي برداشتهاي تاريخي با ديدگاههاي غربي چپ جديد و يا راست جديد و يا نوعي تفسيرهاي جامعه شناختي در تاريخ است؛ كه البته در اكثر اين نوشته ها، تاريخ نه موضوعيت بلكه به نحوي طريقت اين نكته را دارد كه نظريه ها و قالبهاي ازپيش تعيين شده نويسندگان مزبور را اثبات كند.

 

بنظر مي رسد هرچند كه ارتباط تاريخ سياسي با انديشه سياسي و يا جامعه شناسي سياسي و ساير مباحث جديد ممكن است در فهم تاريخي و يا تاريخ فهمي امروز ما بسيار مؤثر باشد و در اين دادوستد و رفت وبرگشت، روشناييهاي مفيدي هست، اين مهم نبايد باعث شود كه تاريخ فقط وسيله اي براي اثبات فرضيه ها و يا نظرياتي باشد كه بيش از آنكه در حوزه تاريخي باشند، در حوزه سياست و يا حوزه هاي غير تاريخي ديگر قبلاً تكليفشان معلوم شده باشد.

 

5 ـ جزء و كل و عقلانيت در سه گرايش و سطح بررسي تاريخ (نقلي، تحليلي، فلسفه تاريخ)

 

اما تأثير ايران شناسي غربي و شرقي به نظر مي رسد در دو جهت هم در متن و ماده تاريخي و هم در صورت تاريخ و تحليل آن در مقاطعي خود را نشان داده است از اين جهت براي روشن شدن مسئله مناسب است با ديدگاه و تقسيم بندي استاد متفكر و فيلسوف اسلامي معاصر مرتضي مطهري بسراغ مسئله رفته و از مطلب ايشان به عنوان تمهيدي براي ورود به بحث خودمان استفاده نمائيم. استاد در مباحث خود ضمن تقسيم بندي تاريخ به سه شاخه و زير مجموعه تاريخ نقلي، تاريخ تحليلي و فلسفه تاريخ معتقدند كه:

 

تاريخ را سه گونه مي توان تعريف كرد. در حقيقت سه علم مربوط به تاريخ مي توانيم داشته باشيم كه با يكديگر رابطه نزديك دارند.

 

1ـ علم به وقايع و حوادث و اوضاع و احوال انسانها در گذشته، در مقابل اوضاع و احوالي كه در زمان حال وجود دارد. هر وضع و حالتي و هر واقعه و حادثه اي تا به زمان حال، يعني زماني كه درباره اش قضاوت مي شود، تعلق دارد، «حادثه روز» و «جريان روز» است و ثبت چنين وقايعي از قبيل «روزنامه» است. اما همين كه زمانش منقضي شد و بگذشته تعلق يافت جزء تاريخ ميگردد و به تاريخ تعلق دارد. پس علم تاريخ در اين معني يعني علم به وقايع و حوادث سپري شده و اوضاع و احوال گذشتگان. زندگينامه ها، فتحنامه ها، سيره ها، كه در ميان همه ملل تأليف شده و ميشود از اين مقوله است.

 

علم تاريخ، در اين معني، اولا جزئي يعني علم به يك سلسله امور شخصي و فردي است نه علم به كليات و يك سلسله قواعد و ضوابط و روابط، ثانيا يك علم «نقلي» است نه عقلي، ثالثا علم به «بودن»ها است نه علم به «شدن»ها. رابعا به گذشته تعلق دارد نه به حاضر. ما اين نوع تاريخ را «تاريخ نقلي» اصطلاح ميكنيم.

 

2ـ علم به قواعد و سنن حاكم بر زندگي هاي گذشته كه از مطالعه و بررسي و تحليل حوادث و وقايع گذشته بدست مي آيد. آنچه محتوا و مسائل تاريخ نقلي را تشكيل ميدهد، يعني حوادث و وقايع گذشته، به منزله «مبادي» و مقدمات اين علم بشمار ميروند. و در حقيقت آن حوادث و وقايع براي تاريخ به معني دوم، در حكم موادي است كه دانشمند علوم طبيعي در لابراتور خود گرد ميآورد و آنها را مورد تجزيه و تركيب و بررسي قرار مي دهد كه خاصيت و طبيعت آنها را كشف نمايد و به روابط علي و معلولي آنها پي ببردو قوانين كلي استنباط نمايد. مورخ به معني دوم، در پي كشف طبيعت حوادث تاريخي و روابط علي و معلولي آنها است تا به يك سلسله قواعد و ضوابط عمومي و قابل تعميم به همه موارد مشابه حال و گذشته دست يابد. ما تاريخ به اين معني را «تاريخ علمي» اصطلاح مي كنيم.

 

هر چند موضوع و مورد بررسي تاريخ علمي حوادث و وقايعي است كه به گذشته تعلق دارد، اما مسايل و قواعدي كه استنباط مي كند اختصاص به گذشته ندارد، قابل تعميم به حال و آينده است. اين جهت تاريخ را بسيار سودمند ميگرداند و آنرا بصورت يكي از منابع «معرفت» «شناخت» انساني در ميآورد و او را بر آينده اش مسلط مي نمايد.

 

فرقي كه ميان كار محقق تاريخ علمي با كار عالم طبيعي هست اينست كه مواد بررسي عالم طبيعي، يك سلسله مواد موجود حاضر عيني است و قهرا بررسيها و تجزيه و تحليلهايش همه عيني و تجربي است. اما مواد مورد بررسي مورخ در گذشته وجود داشته و اكنون وجود ندارد، تنها اطلاعاتي از آنها و پرونده اي از آن ها در اختيار مورخ است. مورخ در قضاوت خود مانند قاضي دادگستري است كه بر اساس قرائن و شواهد موجود در پرونده قضاوت ميكند نه براساس شهود عيني. از اينرو تحليل مورخ، تحليل منطقي و عقلاني است كه در لابراتوار عقل با ابزار استدلال و قياس انجام ميدهد نه در لابراتوار خارجي و با ابزاري از قبيل قرع و انبيق. لذا كار مورخ از اين جهت به كار فيلسوف شبيه تر است تا كار عالم طبيعي.

 

تاريخ علمي مانند تاريخ نقلي به گذشته تعلق دارد نه به حال و علم به بودنها است نه علم به «شدنها» اما بر خلاف تاريخ نقلي، كلي است نه جزئي، عقلي است نه نقلي محض.

 

تاريخ علمي در حقيقت بخشي از جامعه شناسي است، يعني جامعه شناسي جامعه هاي گذشته است. موضوع مطالعه جامعه شناسي اعم است از جامعه هاي معاصر و جامعه هاي گذشته. اگر جامعه شناسي را اختصاص بدهيم به شناخت جامعه هاي معاصر، تاريخ علمي و جامعه شناسي دو علم خواهند بود اما دو علم خويشاوند و نزديك و نيازمند به يكديگر.

 

3ـ فلسفه تاريخ، يعني علم به تحولات و تطورات جامعه از مرحله اي به مرحله ديگر و قوانين حاكم بر اين تطورات و تحولات. به عبارت ديگر: علم به «شدن» جامعه ها نه «بودن» آنها.

 

6ـ نقد تاريخ نگاري معاصر با تقسيم بندي ماده و صورت تاريخي

 

با توجه به تقسيم بندي مورد بحث كه توسط استاد مطهري انجام شده مي توان اذعان داشت كه در هر سه مورد و فراز مورد تقسيم در تاريخ نگاريهاي سده اخير تفكرات و ايدئولوژي ها و ايسم هاي سكولار خود را بر تاريخ نگاري در ايران تحميل و گاه حاكم گردانيده اند بخصوص اين مهم در صورت تاريخ و يا به اصطلاح استاد در تاريخ علمي و تحليلي بيش از ماده تاريخ خود را نشان مي دهد و معمولاً جهان بيني ها و شناخت شناسي هاي مكاتب و علوم اجتماعي با حضور در صورت تركيبي تاريخ، ماده تاريخ و جزئيت تاريخ را جهت خاصي مي دهند. اين دو مهم در قسمت سوم بحث يعني فلسفه تاريخ بسيار مهمتر و داراي ابعاد وسيع تري شده و روح حاكم بر تاريخ، قوانين و سنن و قواعد حركت و تكامل، علل تحولات و فلسفه تطور و حركت جامعه و تاريخ را به گونه اي تفسير و آرايش و جهت مي دهد كه ماده تاريخ و صورت آن در قالب تاريخ نقلي و تاريخ تحليلي و يا علمي بعنوان اجزايي كوچك آن فضا و روح كلي جهت و تبيين مي شوند و از اين نظر بايستي به جرأت ادعا نمود كه سكولاريزم حاكم بر ايران در بعد از انقلاب مشروطه، بخصوص در دانشگاهها و رشته هاي علوم اجتماعي شامل تاريخ، علوم سياسي و جامعه شناسي در اين سير و فضا و روح كلي، به قالبها و ديدگاهها و جهت سازيهايي رسيده اند كه هر يك در جاي خود قابل نقد و بررسي مي باشند و اما درباره تاريخنگاري سده اخير ايران و تاريخنگاري بعد از انقلاب بايد اين نكته را يادآوري نمود كه تاريخنگاري بعد از انقلاب از اين جهت ارزش دارد كه يك تاريخ براي عامه مردم بوده است و طبعا همه مردم به جهت مشاركت در انقلاب اسلامي علاقه داشته و دارند تا حوادث را دقيق تر و محسوس تر از قبل بدانند و بشناسند و گذشته خود را بهتر تحليل كنند. بعد از انقلاب اسلامي، اين ذوق و شوق در مردم بيشتر شد؛ چرا كه اين احساس در وجدان ملي پديد آمد كه تاكنون حقايق زيادي درباره رژيم شاهنشاهي و حكومت پهلوي وجود داشته كه از مردم مخفي مانده است هر چند بخشي از اين حقايق، اول انقلاب برملا شد و مردم احساس نمودند مطالب زيادي در گذشته آنها وجود داشته كه نمي دانند و بايد بدانند و اين خود عامل مضاعفي در ميل به دانستن هر چه بيشتر تاريخ گرديد.

 

امّا از بعد دانشگاهي و تاريخ علمي، بنظر مي رسد محدوده رشته تاريخ و علم تاريخ، به درسي به نام تاريخ محدود نمي شود؛ بلكه در اكثر رشته هاي علوم انساني، تاريخ نقش مؤثري دارد و رشته هاي علوم سياسي، علوم اجتماعي و حتي فلسفه، رشته هايي هستند كه به اين رشته مربوط مي شوند؛ يعني در همه اينها، تاريخ نقش مؤثري دارد يا دست كم «ماده» آن از تاريخ گرفته شده است و «صورت» مسئله در حوزه همان علوم و رشته ها به بحث گذارده مي شود. بنابراين، تاريخ در بعضي رشته هاي علوم انساني مانند علوم سياسي و جامعه شناسي، جزو شاهراهها و گذرگاههاي اصلي است و در برخي مواقع، تنها گذرگاهي است كه بعنوان ماده كار، مي توان از آن استفاده كرد. اين مسئله بعد از انقلاب، بيشتر شناخته شده و مورد توجه قرار گرفته است.

 

با توجه به بحث استاد مطهري و مطالبي كه عنوان نموديم كه وقتي از تاريخ نقلي و تحليلي صحبت مي كنيم. تاريخ نقلي و تحليلي، همان ماده تاريخ و صورت تاريخ هستند.

 

ماده تاريخ، همان اصل واقعه است كه معمولا هم نبايد در آن اختلاف باشد. مثلاً اينكه آقا محمدخان قاجار در چه سالي به سلطنت رسيد، قيام مشروطيت در چه سالي واقع شد، و انقلاب اسلامي در چه سالي پيروز شد، اينها همه ماده تاريخ است. به طور حتم تحليل اين وقايع، بحث ديگري است كه معمولاً وقتي به آن قسمت مي رسيم، اختلافات شروع مي شود.

 

منتها در تاريخ ايران، بخصوص بعد از مشروطه، در همان ماده تاريخ هم اختلاف بوده و به عبارت ديگر، در اصل بعضي از وقايع مشكل و اختلاف نظر جدي وجود دارد. امام خميني معتقد بودند كه انقلاب مشروطيت را مردم و علما انجام دادند ولي تاريخ آن را امثال «كسروي»ها نوشتند. اين بزرگترين دشواري تاريخ نويسي ايران طي دهه هاي اخير بوده است؛ چون فضاي سكولار به نحوي است كه مي خواهد انقلاب مشروطه و بطور كلي تحولات سده اخير ايران را براساس قالبهايي كه خود دارد، تحليل نمايد. بسياري از تاريخنگاران دهه هاي قبل و مورخان بعد از انقلاب، يا تاريخنويساني كه به نحوي غيرديني فكر مي كنند، چنين اظهار مي دارند كه ما فقط اسناد چاپ مي كنيم و مي خواهيم تاريخ علمي بي خط و بدون قضاوت بنويسيم.

 

بنظر مي آيد اين حرف وقتي خوب تحليل شود، تنها شعاري بيش نيست؛ چرا كه اينان در همان اسناد منتشر كردن ها و در همان ماده تاريخ بحث كردن ها، دستبردهايي در متن انجام مي دهند به چند عنوان از اين دستبردها و كوتاه و بلندكردنهاي تاريخي اشاره مي نمائيم:

 

اولاً در برخي كتب تاريخي وقتي مي خواهند اسناد ارائه دهند، اسناد را گزينش كرده و مي كوشند اسنادي را بدست دهند كه خودشان مايل به چاپ آن هستند. ممكن است راجع به يك شخص يا يك جريان ده سند و يا بيشتر وجود داشته باشد و همه آنها هم سند باشد؛ ولي در اين كتب فقط سندي خاص را ارائه مي دهند. چرا؟ چون نكاتي در ساير اسناد و مدارك مكمل سند اول وجود دارد كه جريانات تاريخنگار نمي خواهند منتشر شود.

 

از طرفي، گاه همين اسناد گزينش شده را هم تماما ارائه نمي دهند؛ از جمله كسروي در تاريخ مشروطيت نامه اي از مرحوم شيخ فضل الله نوري را به مرحوم آقانجفي اصفهاني نقل مي كند، اما عجيب اينجاست كه قسمتي از آن نامه را مي آورد. بعضي از اسناد مرحوم شيخ فضل الله نوري در دوره هاي بعد به اين دسته از تاريخنويسان منتقل شد و به دست امثال كسروي و سناتور ملك زاده افتاد. ولي مي بينيم بعضي از اين اسناد، قبل و بعد دارد؛ يعني حتي آن اسناد نقل شده، سانسور شده است و اين شگفت انگيز است؛ زيرا اگر آنان آنطور كه خودشان را بيطرف معرفي مي كردند، چرا همه سند را ارائه نداده اند؟

 

از سوي ديگر، در برخي كتب تاريخي بعضي وقتها اسناد را با زمينه هايي خاص منتشر مي كنند و در جايگاهي قرار مي دهند كه در آن زمينه و جايگاه، سند بزرگ يا كوچك مي شود. مورخ مي تواند با شگردهاي علمي و فوت و فني كه در اين كار دارد، يك سند بسيار حساس را مثلاً در پاورقي و حاشيه متن بياورد كه اصلاً ارزش آن مشخص نشود؛ به عبارت ديگر، مي تواند اسناد را بزرگ و كوچك كند و در جاهايي قرار بدهد كه ارزش آن آنطور كه بايد و شايد معلوم نشود و وقتي هم اعتراض شود كه اين سند مهم و با اين محتوا، چرا در اينجا قرار داده شده است، اين پاسخ شنيده مي شود كه اصل سند آورده شده است و قضاوت به عهده خواننده خواهد بود درحاليكه اصل واقعه و حركت اينطور بوده است، مورخ مي تواند عين سند و متن تاريخ را بي آنكه در آن دستي ببرد، در جايي در كتابش قرار دهد كه القاي نظر كند.

 

مطلب ديگري كه متأسفانه قبل از انقلاب بطور مطلق مطرح بوده ولي بعد از انقلاب بصورت نسبي درآمده، اين است كه بسياري از اسناد در انحصار بعضي افراد است؛ يعني برخي از افراد و خانواده ها، اين اسناد را در انحصار خودشان گرفته اند و اصل اسناد بسياري از وقايع را منتشر نمي كنند. البته بعد از انقلاب، مراكز اسنادي در ايران پا گرفت و متكفل اينگونه امور شد و اسنادي از خانواده رژيم پهلوي و فراريان در خارج نشسته بدست آمد ولي به دليل اينكه در برخي سنوات در اين مراكز از مورخان مسلمان يا مسئولان متعهدي كه تاريخ شناس باشند، كمتر استفاده شد، بعد از مدتي دوباره از همان طيف هاي ذتينفع غيرديني دعوت گرديد تا اين اسناد را طبقه بندي كنند و اين خود براي مدتي به صورت مسئله اي تأسف انگيز در آمد؛ تا حدّي كه امروز شاهديم در برخي از اين مراكز، همان مورخان سابق فعاليت مي كنند و يا از مورخاني استفاده مي شود كه به نحوي به انحطاط گذشته جامعه ايران وابستگي و يا ارادت دارند؛ در نتيجه اگر عين اسناد را هم منتشر كنند، گزينش و كم و زياد كردن مطالب و در جايي خاص قرار دادن اسناد، همچنان وجود دارد و اينان در واقع اسناد تاريخي را در آن جايگاه اصيل خود مطرح نمي كنند.

 

7ـ جابجايي سرفصل ها، رجال شناسي و تقسيم ادوار و موضوعات تاريخي

 

بحث جالب ديگري كه درخصوص مورخان و تاريخنگاريهاي سده اخير ايران وجود دارد و بعد از انقلاب توجه به آن رايج گرديد و اولين كسي هم كه جامعه را متوجه كرد، امام خميني بودند، اين است كه جريان تاريخنگاري سكولار ايران، تحولات و سرفصلهاي تاريخ ايران را مطابق آنچه خود مي خواسته، تحليل كرده اند. يعني وقتي مي خواستند تاريخ را تقسيم بندي و سرفصلهاي هر مقطع از تاريخ را مشخص كنند، علايق و سلايق شخصي خود را نيز دخالت مي دادند؛ مثلاً تاريخ صفويه، قاجاريه و وقايع دوره پهلوي را چنان تقسيم بندي كردند كه با دستگاه فكري، حُب و بغض ها، سود و زيانها خود آنها كاملاً همساز باشد.

 

راجع به رجال سياسي كشور هم مي كوشيدند براساس كليشه ها و علائقي كه خود دارند، نظر بدهند، چه مثبت و چه منفي.

 

به عنوان مثال بعد از انقلاب، رجال دوره پهلوي اغلب منفور بودند و انقلاب هم روي آنها حساسيت قابل توجهي نشان مي داد. درمقابل، علماي آن دوره، همچون مرحوم مدرس، مثبت ارزيابي مي شدند. اما اگر قدري عقبتر برويم، مي بينيم كه اين حساسيت ديگر وجود ندارد. يعني به شاهان قاجار هنوز از ديد مورخ دوره پهلوي نگاه كرده مي شود؛ و به صفويه و شاه عباس يا شاه طهماسب، باز هم از ديد مورخان غربي نظر افكنده مي شود. از اين مورد مي توان به عنوان نمونه به تحليل شخصيت مذهبي و سياسي شاه طهماسب نظر كرد كه بخاطر عدم قبول درخواست فرستادگان اروپايي در دربار قزوين و تحقير آنان در كتب مورخين غربي و يا غربگرا مورد طعن و تخفيف و تحريف شخصيت واقع مي شود.

 

به رجال مثبت آن ادوار هم گاه به همين صورت نگريسته مي شود؛ مثلاً وقتي كسي بخواهد به جنبه هاي مثبت در شخصيت مرحوم قائم مقام فراهاني و اميركبير و سيدجمال الدين اسدآبادي و امثال آنها اشاره نمايد، روي همان زاويه هايي دست مي گذارد كه جريان يكسويه تاريخ نگار روي آن دست مي گذاشتند؛ درحاليكه بعضي از آن زوايا ممكن است از نظر واقعيت منفي باشد و زواياي ديگري در اين رجال براي جامعه ارزش بيشتري داشته باشد.

 

شايد امروز براي جامعه ما اين يك ارزش باشد كه فرزند يك فرد از قاعده هرم و از متن مردم فرزند يك آشپز ــ يعني مرحوم اميركبير ــ به پست صدارت رسيده است. امّا مورّخان دوره پهلوي نمي خواستند به آن ابعاد بها بدهند كه چطور قاعده بسته دوره قاجار تحمل نموده كه يك بچه آشپز به صدراعظمي برسد؟ از آنجا كه قصد و نيّت مورخ دوره پهلوي اين بود كه دوره قاجاريه و صفويه را سياه نشان دهد و بگويد همه پيشرفتهاي ايران مربوط به دوره رضاخان و محمدرضا است، با اين نگرش بسياري از جنبه هاي تاريخ گذشته را خراب مي كند. اين مورّخان بر روي كمتر نكته و نقطه اي كه كليت تحليل آنها را برهم بزند، دست مي گذارند. البته در تاريخنگاري دوره پهلوي و نيز سكولاريسم تاريخنگاري معاصر چند استثنا هم وجود دارد، غير از يك دوره، يعني دوره هخامنشيان و دوره ايران قبل از اسلام؛ چون مي خواستند از هزار و چهارصدسال اسلامي بگذرند و با نوعي جهش به دوره ايران باستان برسند.

 

متأسفانه بعد از انقلاب، تاريخنگاريهاي آن دوره، در قالبهاي ديگري زنده شد. در دوره قبل از انقلاب و در اوايل انقلاب، فقط نام دو تن از رهبران مشروطه و عكس دو نفر از آنها، يعني مرحوم آيت اللّه بهبهاني و طباطبايي كه هر دو از بزرگان بودند، در كتابهاي درسي انعكاس قابل توجه يافت. ولي امروز مي دانيم كه در مشروطه، رهبراني كه مؤثرتر بوده اند و در انديشه هاي سياسي و اجتماعي عميقتر از اينها مي باشند هم وجود داشته است. در اينكه آيت اللّه بهبهاني و طباطبايي هر دو از رجال بزرگ تاريخ ايران بوده اند، شكي نيست؛ اما انقلاب مشروطه ارزشهاي ديگري هم داشته؛ ازجمله جنبه ضدغربي و ضداستعماري آن كه اين در لايه دوم رهبران انقلاب مشروطه بوده است، مطلبي كه همه رهبران مشروطه به آن پي نبرده بودند. مرحوم شيخ فضل اللّه نوري و مرحوم آخوند ملامحمد كاظم خراساني و يا مرحوم حاج آقانوراللّه اصفهاني و برخي علماي نجف از آن افرادي بودند كه متوجّه اين لايه دوم شدند. بسياري از رهبران محلي و منطقه اي مشروطه هم اينچنين اند. مورخان سكولار، دوره مشروطه را منحصرا به دو جناح تقسيم مي كردند: جناحِ آزاديخواه ضدمحمدعليشاه ضداستبداديِ طرفدارِ انگليس و جناح استبداد وابسته به روس؛ يعني در تقسيم بندي آنها، هر كس مشروطه خواه و انگليسي نبود، حتما متمايل به روسها و طرفدار استبداد بوده است.

 

امروز به طور علمي مي توانيم بگوييم كه ما آن قالب ها را مورد نقد قرار مي دهيم. با نگاه دقيقتر به اين قالبها، متوجّه مي شويم كه در جناح مستبدين، اشخاص مختلفي بوده اند و در جناح مشروطه خواهان هم مي توان چهارپنج خط و تفكر فقط در گروه روحانيت مي توان تحقيق و رده بندي نمود. در بين اين دو جناح روحانيت و روشنفكران، دهها حزب و گروه و شخص هم مي توان يافت كه جنبه هاي بينابيني شان خيلي زياد بوده است.

 

در همان قالبهاي دوره مشروطه هم مي توان جناحهاي اصيل مشروطه خواه، آزاديخواه ضداستبدادي و ضداستعماري را شاهد بود، مثل مشروطه نجف كه در كمتر كتابي به طور جدي و در موضع اصيل ديني و ضدغربي و با گرايشهاي مردمي، اسمي از آنها برده شده است. در جنگ جهاني اول، ورود اكثر روزنامه هايي كه در كربلا و نجف عليه انگلستان و استبداد همزمان و توأمان مطلب مي نوشتند، به ايران ممنوع مي شود و انگليسيها وقتي وارد عراق مي شوند، دنبال گردانندگان اين جرايد بوده اند؛ ولي از طرفي، در همان زمان جناحهاي مشروطه خواه طرفدار خودشان را در ايران تقويت و تأييد مي كنند. به عنوان مثال: وقتي مي خواهند امثال تقي زاده را بزرگ كنند، مي گويند ضد روس و ضداستبداد است؛ درصورتيكه در همان زمان، رجالي بودند كه ضدروس و در عين حال ضدانگليسي و ضدغربي و ضد استبدادي هم وجود داشته است. و اينها اگر مطرح مي شدند، امثال تقي زاده ها آنطور در تاريخ بزرگ نمي شدند. مورخان آن دوره، اين جريانهاي اصلي مشروطيت را به عمد فراموش كردند و برخي مورخان دوره بعد از انقلاب هم به دليل اينكه وامدار آن جريانات غرب گرا بودند، حاضر نشدند به اينها بها بدهند.

 

8 ـ نقدي بر مأخذشناسي و ارجاع نويسي تاريخي

 

كتابهايي كه در اوايل انقلاب اسلامي نوشته شده، كتابهايي را ماده تاريخ قرار دادند كه تحليل تاريخي بودند، نه ماده تاريخ. بعنوان مثال، كتاب حيات يحيي نوشته يحيي دولت آبادي را نمي توان ماده تاريخ قرار داد، چرا كه يحيي دولت آبادي منسوب به فرقه بابيه و نويسنده آن جزو رؤساي فرقه ضالّه بوده و كتابش هم كتابي با ديدگاه سكولار و نه تنها غير ديني كه ضد شيعي است. اين كتاب بعد از انقلاب، تجديد چاپ شد. در اول كتاب عكس يحيي دولت آبادي با لباس روحانيت مشاهده مي شود و وقتي كتاب را مورد دقت قرار مي دهيم، مي بينيم به ميرزاي شيرازي و مدرس و شيخ فضل اللّه نوري و سيّدمحمدكاظم يزدي و بسياري از علما، اهانت كرده و ناسزا مي گويد. به كتاب چنين شخصي قطعا نمي توان استناد كرد. دولت آبادي كه خود در وقايع آن زمان درگير بوده و موضع داشته نمي تواند منبع استناد تاريخي قرار گيرد. دختر او جزو اولين بانوان بي حجاب و مناديان كشف حجاب در ايران بوده است. وي از افرادي است كه بشدّت از اصلاحات رضاخان تمجيد مي كند؛ و وقتي به اروپا مي رود، در كنگره صهيونيستها شركت داشته است. با اين سابقه خرابي كه اين فرد داشته، چگونه مي توان پذيرفت كه كتاب او، امروز ماده تحليل تاريخي قرار بگيرد؟ اين كتاب نه يك سند تاريخي است و نه نويسنده آن فردي بوده است كه وضع و سوابق خوبي داشته باشد. متأسفانه الآن اينطور رايج شده است كه معمولاً در آخر هر مقاله اي، نام دهها كتاب را در پاورقي عنوان مي كنند و خوانندگان كم اطلاع فكر مي كنند اينطور استناد دادن دليل بي شبهه بودن مطالب و محتواي آنهاست و ذكر پاورقيهاي متعدد را، دليل بر صحت استنادهاي نويسنده مي گيرند، در حاليكه كه خودِ صورت مسئله اشكال دارد.

 

9ـ گرايشات بين رشته اي با «ماده تاريخي» و صورت «علوم غيرتاريخي» و نقد رويكردهاي ناصواب

 

نكته مهم ديگر كه بايستي در نقد كتب تاريخي بخصوص بعد از انقلاب مورد توجه قرار گيرد شاخه ها و فروعاتي است كه در تاريخ نگاري سكولار پيدا شده است. بعنوان مثال:

 

الآن جريان چپ و ايران شناسي غربگرايانه شايد به آن صورت سابق نباشند؛ ولي بنظر مي رسد كه گروهي از روشنفكران، التقاطي از مواد تاريخي آن دو گروه را انتخاب كرده اند و سعي مي كنند اينها را در قالبها و نظريات جامعه شناسي و نظريه ها و انديشه هاي سياسي جديد و بصورت تحليل پيچيده تري ارائه دهند و تاريخ ما را به نحو متجددمآبانه تحليل كنند و همان حرفهاي سابق را در قالبهاي جديد دوباره مطرح كنند و اين مسئله البته فريبنده و گمراه كننده است.

 

امروز در مباحث «نوسازي و توسعه»، اين انحراف دقيقا به همان صورت و با همان مواد كار، قابل بررسي و دقت است مورخين و اشخاص دقيق با تعمق جدي تاريخي در اين قسمت بايد نقدي جدي داشته باشند. متأسفانه اين جريان در دانشگاههاي ما در رشته هاي علوم سياسي و علوم اجتماعي و حتي تاريخ، كم كم رشد نموده است. اين نوشته ها، نسبت به متون قبلي پيچيده تر و با التقاطهاي ظريفتري همراه است و كمتر مي توان به اشكالات آن پرداخت. اين جريان همچنين از طريق مطبوعات جديد پخش شده و متأسفانه بعضي از اينها در مجموعه هاي تخصصي تاريخي ما كه از مراكز و بنيادهاي رسمي تاريخنگاري منتشر مي شوند حضور فعال داشته اند. دانشگاهها در مقاطع تحصيلات تكميلي پايان نامه هاي دانشگاهي كارشناسي ارشد و رساله هاي دكتراي گاه از اين جريان ها اثر مي پذيرند؛ و اينها بعدا منشاء يك سلسله كج فهميها و سردرگميهاي فكري و اجتماعي خواهند شد كه تشخيص و كالبدشناسي اينها هم بعدها بسيار مشكل خواهد بود. بنظر مي رسد كه بايد اين جريان را بصورت منطقي، هم در ماده تاريخ، هم در صورت تاريخ و هم در فضاهاي جديدي كه ايجاد مي كنند، نقد نمود و با آن برخورد علمي داشت. بايد به بعضي از مراكز اسناد رسمي كشور، هشدار داد كه بجاي ترويج اين خط و مسير تحميلي، بهتر است سنتهاي تاريخي اصيلتري را كه ما خود دارا هستيم، بررسي و تفسير كنند و صرفا به شعار تاريخ علمي اكتفا نكنند، بلكه با يك نوع محاوره عميقتر، اين حركت را كه امروز بصورت پيچيده اي ازسوي غرب و تحصيلكردگان غرب ترويج مي شود، نقد كنند.

 

امروزه در نوشته هاي تاريخي جديد شاهديم كه در آنها از برخي از جريانات سكولار غربي اعاده حيثيت مي شود. اين افراد، اين روزها اين بحث ها را در دانشگاهها بخصوص در رشته هاي علوم سياسي و تاريخ مطرح مي كنند كه نمي توان ملاكي به نام خدمت و خيانت داشت؛ بلكه هر رژيم و هر دستگاهي، ملاك خدمت و خيانت را خود تعيين مي كند به نظر، اين شعارها و خط تحليلي ترويج، «نسبيت ارزشها» است. نسبيت ارزشها در حوزه تاريخ نگاري، خطر بزرگي است كه ما را از داشتن «وجدان تاريخي» محروم مي كند و باعث مي شود كه بسياري از سياستمداران و كساني كه در پست هاي اجرايي امور بوده و هستند، به ذهنشان بيايد كه مفهوم خدمت و خيانت در آينده به نحوي لوث مي شود، پس مي شود با دقت و ظرافت حركت ننمود. با توجه به اين خط سير بايد تاريخ آينده را علاقه مندان و دردمندان بنويسند، نه آن جريان سكولار و التقاطي و جريانهايي كه مي خواهند خود را به غرب نزديك كنند. و ارزشهاي ملي و مذهبي و استقلال خواهانه و هويت زا را كم رنگ كرده در پرتو مسائل فرعي از بين ببرند در تاريخ نگاري و وجدان تاريخي ما بايد به نقطه اي برسيم كه تيغ تند انتقاد نيروهاي مسلماني كه به غرب و به استعمار حساسيت دارند، در قالب تاريخنگارهاي آينده، بر نوشتادها و اعوجاجات و التقاطات آنان فرود خواهد آمد. متأسفانه در بسياري از مسئولين و مديران اجرايي كشورمان بخصوص در دانشگاهها، ترس و وحشتي را مي بينيم؛ به عبارت ديگر، اينها احساس مي كنند كه تاريخ آينده را روشنفكران يا سكولارها مي نويسند و از اين رو مي خواهند در تاريخ آينده اي كه آنها مي نويسند، خود را آدمهاي موجهي جلوه دهند، يعني مي كوشند به گونه اي عمل كنند كه خودشان را از تيغ تند انتقاد و نيش قلم آنها در امان دارند و در منظر آيندگان كه حوزه خطاب مورخان سكولار است و آنان فكر مي كنند همان وجدان ملي است، موجه باشند. اين يك اشتباه بزرگ است. انشاءاللّه جريان تاريخنگاري اصيل اسلامي در اين انقلاب رشد مي كند و قضاوت نهايي را در وجدان عمومي جامعه شيعه، مورخان مسلمان خواهند كرد. همانطوري كه اين جريان در بطن حوزه ها و محافل مردمي و ديني طي ساليان حاكميت استبداد پهلوي نگذاشت اصالتها و ارزش ها و جايگاه هاي حقيقي تاريخ به طور كلي به دست تطاول و غبار نسيان سپرده شود و زحمات و كنايه و رمزهاي نوشتاري آنان بعد از انقلاب سر نخ هاي مهمي را به ما در ارائه فصول جديد ارزاني داشت.

 

10ـ تكوين افق هاي جديدي و آزمونهاي علمي در سنت اسلامي تاريخ نگاري ايران

 

اما بصورت علمي اگر بخواهيم يك جريان اصيل و بومي در سنت تاريخ نگاري معاصر داشته باشيم و اگر بخواهيم درست جلو برويم، تكليف نخست ما اين است كه ماده تاريخ خود را اصلاح و اسنادي را كه در اين مقاطع زماني هست درست ارائه دهيم، طبقه بندي علمي و حقيقي كرده و از عوامل تحريف، پالايش كنيم. امروز براحتي مي توانيم درباره انقلاب اسلامي، نقاط حساسي را مشخص كنيم و سرفصلهاي تاريخ خود را براساس مقاطع مهم بومي و ارزشي خود، شناسايي كرده و به مواردي كه در آن دوره به آنها توجهي نداشتند و مورخان غيرديني اصلا" به آن توجه نمي كردند، عنايت جدي داشته باشيم. در شناسايي سرفصلها، امام راحل انديشه هاي زيادي دارند و حتي اظهار داشته اند كه اگر مي خواهيد تاريخ سده اخير ايران را بخوانيد، از ميرزاي شيرازي شروع كنيد. اين درسي است كه امام بعنوان يك متفكر تاريخ شناس و باتجربه سياسي و تاريخ فهم و جريان شناس اظهار مي دارند و مي خواهند اصالت ها را به ما گوشزد كنند. امام همچنين از جريانات، خطوط و ظرافتهايي صحبت مي نمايند كه از نظر تاريخي قابل توجه است.

 

امّا الآن جرياني هست كه تاريخ معاصر ايران را از مرحوم سيدجمال الدين اسدآبادي شروع مي كند. شخصيت سيدجمال علي رغم ارزشهاي زيادش، درمقابل شخصيت ميرزاي شيرازي، در خيلي از مواقع محو است. مرحوم شيخ فضل اللّه نوري، يكي از سرفصلهاي مشروطه است و امام هم روي ارزشهاي ايشان دست مي گذارد؛ يا در دوره رضاخان اسم تعدادي از علما و بزرگان را مي آوردند و روي آنها تأكيد مي كنند. از آيت الله حائري مؤسس حوزه گرفته تا مرحوم مدرس و حاج آقا نورالله اصفهاني و شيخ محمدتقي بافقي و سيد صادق تبريزي و علماي ديگر كه هنوز ابعاد شخصيت و ارزشهاي تاريخي آنان بعد از دو دهه از شروع انقلاب به درستي نوشته و منتشر نشده است.

 

امروز قيامها و نهضتهايي مطرح هستند كه قبلا" مطرح نبودند. امروز وقتي به قضيه «گريبايدوف» نگاه مي كنيم، با توجه به قضيّه 13 آبان و اشغال لانه جاسوسي، ارزشهايي را در آن مي بينيم. درواقع، يك روز مردم تهران بر اثر فشاري كه قرارداد تركمن چاي بر آنها وارد آورده بود و به جهت نفرتي كه از رفتار متكبرانه سفير روس داشتند، و مسأله ناموس، كه بهانه اي در اين ماجرا شد، به سفارت روس ريختند و همه مأمورين سياسي روس را كشتند. برخي مورخان دوره بعد سعي كردند از اين كار، اعلام برائت كنند و بگويند كه اين، حركت كوري بود كه تعدادي متعصب آن را انجام دادند. اما امروز مي توانيم آن را يك حركت مثبت و با ابعاد ملي ارزيابي كنيم. البته نقطه ضعف هم در هر حركتي وجود دارد كه شايد در مقايسه با قيام تنباكو بتوان آن را شورش بحساب آورد؛ ولي به هرحال، وقتي اين وقايع را پشت سرهم مي گذاريم، تصوير روشني از تاريخ ايران بدست مي آيد.

 

با مراجعه به عصر بي خبري، پي مي بريم كه مورخان سكولار، مرحوم حاج ملاعلي كني را كه از علماي بزرگ و ضدفراماسون و ضد قرارداد رويتر بوده است، فردي فناتيك و متعصب مطرح مي كنند. مرحوم سيد شفتي از علماي بزرگي است كه در قضيه هرات و در قضاياي ضدانگليسي، نقش مهمي داشته؛ امّا برخي مورخان سكولار در كتابهاي شهريور 1320 به بعد، به ايشان حمله مي كنند و به ايشان مي گويند «سيد خونريز»، چرا كه او به خاطر نفوذ ديني و غيرت اسلامي اجراي حدود شرعي مي نمود. ما امروز به ايشان به آن ديد منفي و ضدديني نگاه نمي كنيم. همين موارد و مشابه آن، درباره نقش ساير علما در جنبش مشروطه، عنوان شده است و با مواد تاريخي ضعيف دست چندم به مرحوم حاج ملاعلي كني و مرحوم سيدشفتي و آقانجفي اصفهاني و بسياري از علما و بزرگان حمله مي شود. مرحوم آقاي دكتر عبدالهادي حائري نيز عليرغم نوشته هاي محققانه خود، در اين خصوص داراي نقاط ضعف علمي بسيار است و ديدگاه يك طرفه و متأسفانه گاه مغرضانه وي باعث نوعي آشفتگي جدي در شناخت نقاط عطف تاريخي و ارزشهاي ملي و ديني شده است. بايد در اين زمينه، هوشياري زيادي بخرج دهيم تا دوباره تاريخ گذشته ما را با ملاكهاي بيگانه ننويسند؛ و به هر حال بايد قالبهاي انديشه سياسي و نظريه هاي جامعه شناختي بومي و ملي و مذهبي خود را در اين تحليلها بكار ببريم.

 

روشي كه متفكر مسلمان ابن خلدون بكار گرفته بود، شايد با قدري وسعت ديد، براي امروز جامعه اسلامي و تمدن جديد اسلامي مفيد باشد. يعني در مرحله اول خود تاريخ را در شرايطي كه هست، بررسي كنيم. درمرحله دوم به نقد تاريخي بپردازيم و سره را از ناسره تشخيص بدهيم و لااقل آن قله هاي اصلي را بشناسيم. و در مرحله سوم، با استفاده از اين عناصر، به نوعي «انديشه تاريخي» در قالب «فلسفه تاريخ» برسيم؛ و قالب بنديهاي تاريخي خود را براساس «اعتلا و انحطاط» شكل دهيم و حتي اين مباحث جديد مثل تجدد، سنت، نوسازي، توسعه و مدرنيسم و بسياري از اين مفاهيم را در قالب آن انديشه تاريخي اسلامي، در يك نگرش جديد، بازيابي كنيم. امّا در ايران به فلسفه تاريخ بهاي زيادي داده نمي شود و اين مبحث در خود رشته تاريخ هم ارزش زيادي ندارد و عقلانيت و قانون مندي در نزديكي بين فلسفه و تاريخ به درستي وجود ندارد. روح پوزيتيويستي و سطحي نگري ايران شناسان و تحصيلكردگان از فرنگ برگشته همچنان حضور خود را در ادامه اين سطحيت تاريخ نگاري بطور محسوس نشان مي دهد الآن ادعاي فضل و برتري در كارهاي تاريخ به اين صورت بروز كرده است كه مرتبا پاورقي و ارجاعات بيشتري مي دهند. گاه در يك صفحه كتاب، پنجاه ارجاع داده مي شود. ارجاع دادن، كار بسيار درستي است؛ ولي ارجاع، زماني ارزش بيشتري پيدا مي كند كه ابتدا نقدي بر منابع صورت گيرد و در يك زمينه سازي كلي تر، حرف اصلي مطرح شود، والّا اين ارجاعات، مشكلي را حل نمي كند. زيرا در بعضي اوقات، مواد يك طرفه و غير مستند كتب تحليلي دهه هاي قبلي تاريخي ممكن است همه چيز را به هم بزند ولي محقق متوجه نشود كه در كجا اشتباه كرده است. امروز مي توان حالت بين رشته اي جديدي از تاريخ، علوم سياسي و جامعه شناسي بوجود آورد. يعني مي توان كاري را كه ابن خلدون در چندين قرن پيش شروع كرد، به نحوي، دوباره در تاريخنگاري و مباحث علوم اجتماعي آغاز كرد. بنظر مي رسد در اين زمينه كارهاي مفيد و در خور توجهي هر چند كم صورت گرفته است؛ ازجمله استاد مطهري، فتح بابي در فلسفه تاريخ داشتند و به رگه هايي از فلسفه تاريخ اسلامي از ديدگاه فلسفي هم رسيده اند كه امروزه مي تواند شروع مناسبي باشد. در هر حال، گرايشهاي بين رشته اي و تجارب علمي تاريخ تمدن اسلامي مي تواند آغاز خوبي باشد؛ ولي همه اينها تا زماني ثمربخش خواهد بود كه در نگرشي جديد و تفسيري نوين در دستگاه ذهني منسجم و منظم بتواند پاسخگو و بارورنده بخشهايي از علوم اجتماعي و علوم سياسي و تاريخي ما باشد.

 

ادامه مقاله‌ها و مصاحبه‌هاي جناب موسي فقيه حقاني

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

مروري بر وقايع پيشيني و پسيني سخنراني امام در عصر عاشوراي 1342

منبع: http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=34493&t=fp

موسي فقيه حقاني

محرم 1383قمري / 1342 شمسي اندک اندک از راه مي رسيد و ايران اسلامي در شرايطي ويژه و خاص خود را براي استقبال از ماه خون و شرف آماده مي کرد.محرم سال 1342شمسي ، حال و هوايي عاشورايي داشت.

آقا سيد روح الله که از ددمنشي و وطن فروشي حاکمان آلت دست بيگانه ملول بود، سر به جيب تفکر فرو برده و با نگراني تحولات ايران و جهان اسلام را مرور مي کرد. نفوذ خزنده صهيونيسم در ايران اسلامي و جسارت آنان به ساحت قدس شريف و مسلمين ، مداخله بي محاباي امريکا در امور ايران ، سرسپردگي رژيم به بيگانگان و مقابله آن با مردم ايران ، خدشه دار شدن استقلال سياسي ، اقتصادي و فرهنگي ايران و دهها مشکل ديگر فکر و ذهن زعيم نهضت اسلامي را به خود مشغول کرده بود. از ابتداي دهه 40شمسي امپرياليسم امريکا و صهيونيست هاي غاصب به عوامل داخلي خود امر کرده بودند تا با انجام بعضي تغييرات سياسي ، اقتصادي و فرهنگي به بهانه مبارزه با کمونيسم ، موجبات بسط سلطه آنها را فراهم کنند. لايحه انجمن هاي ايالتي و ولايتي و اصلاحات ارضي اقداماتي بود که به همين منظور شکل گرفت.

مقاومت جانانه مردم و علما به رهبري امام خميني با دسيسه هاي دشمن و عوامل داخلي آنها، آنان را که مي پنداشتند مي توانند براحتي به اهداف خود برسند با مانع سختي مواجه کرد. مرجعيت شيعه يک بار ديگر در مقابل امتحاني سخت به منظور دفاع از کيان اسلام ، تشيع و استقلال ايران قرار گرفته بود و مي بايست همچون گذشته به وظيفه خود عمل کند. مخالفت قاطع امام خميني و علما با لايحه انجمن هاي ايالتي و ولايتي و اصلاحات ارضي ضربه سختي بر پيکر امپرياليسم و رژيم پهلوي وارد آورد و آنان را به فکر چاره انداخت.

دشمن مصمم بود که برنامه هاي خود را محقق سازد و در اين راه بزرگترين مانع را روحانيت آگاه شيعه و مردم غيرتمند ايران مي دانست.

با نزديک شدن نوروز 1342، امام خميني اعلام داشتند که ملت ايران به دليل صدماتي که از ناحيه امريکا، اسرائيل و رژيم پهلوي بر استقلال آن وارد شده است ، عيد نداشته و عزادار خواهد بود. عکس العمل رژيم شاه ، حمله به فيضيه قم و طالبيه تبريز بود که تلفات زيادي بر جا گذاشت.

حرکت ددمنشانه دشمن نشان داد که آنان حاضرند ملت خود را مقابل پاي بيگانگان قرباني کنند. اعضاي «گروه بي پدران» که مسووليت حمله به فيضيه را به عهده داشت ، با مجبور کردن طلاب به دادن شعار مرگ بر اسلام نيات واقعي شاه و اتباع او را آشکار ساخت.

رژيم گمان مي کرد که با ددمنشي اي که عوامل او در قم و تبريز از خود نشان داده بودند، ديگر کسي جرات مخالفت با دستگاه ديکتاتوري پهلوي و بيگانگان حامي او را نخواهد داشت ؛ اما همان شب قائد نهضت لب به سخن گشود و فرمود :... ناراحت و نگران نشويد، مضطرب نگرديد ، ترس و هراس را از خود دور کنيد. شما پيرو پيشواياني هستيد که در برابر مصايب و فجايع صبر و استقامت کردند... پيشوايان بزرگ ما حوادثي چون روز عاشورا و شب يازدهم محرم را پشت سر گذاشته اند و در راه دين خدا يک چنان مصايبي را تحمل کردند. شما امروز چه مي گوييد. از چه مي ترسيد؟ براي چه مضطربيد؟ عيب است براي کساني که ادعاي پيروي از حضرت امير (ع) و امام حسين (ع) را دارند در برابر اين نوع اعمال رسوا و فضاحت آميز دستگاه حاکمه ، خود را ببازند... دستگاه جبار با دست زدن به اين فاجعه ، شکست و نابودي خود را حتمي ساخت ، ما پيروز شديم.

..

اين سخنان ، روح تازه اي در کالبد مبارزان دميد. رهبري نهضت در پي اين سخنان با صدور اعلاميه کوبنده اي مشروعيت رژيم پهلوي را به دليل جنايت عليه مردم و اسلام زير سوال برد. شاه دوستي يعني غارتگري ، هتک اسلام ، تجاوز به حقوق مسلمانان و تجاوز به مراکز علم و دانش.

 

شاه دوستي يعني ضربه زدن به پيکر قرآن و اسلام.

.. حضرات آقايان توجه دارند اصول اسلام در معرض خطر است ، قرآن و مذهب در مخاطره است.

با اين احتمال ، تقيه حرام است و اظهار حقايق واجب «ولو بلغ ما بلغ»

در پي اين فتوا، تمام گروههاي اجتماعي به حرکت درآمدند. علماي بلاد، دانشگاهيان و عشاير به دفاع از امام پرداختند. ائمه جماعت برخي شهرها دست به اعتصاب زدند و از شرکت در نماز جماعت خودداري کردند. بازاريان با بستن مغازه هاي خود به خيل معترضان پيوستند. در مقابل اعتراضات گسترده عليه رژيم ، شاه که ماموريت اضمحلال ايران را به عهده داشت ، اعلام کرد که براي رسيدن به مقصود خود حاضر است انقلاب سفيد خود را با خون مردم مظلوم ايران رنگين سازد. با نزديک شدن ماه محرم رژيم شاه که به تاثير عزاداري سيدالشهدائ بر مردم انقلابي ايران واقف بود، به احضار و تهديد گسترده علما و مردم مبادرت کرد و تاکيد نمود که از طرح مباحث روز و مسائل سياسي در منابر و مجالس خودداري شود، از آيت الله خميني و واقعه فيضيه بحث نشود، از لوايح ششگانه انتقادي نشود، عليه شخص اول مملکت و اسرائيل سخني گفته نشود و از خطراتي که اسلام را تهديد مي کند، بحث نکنند. امام خميني که با شورآفريني و پيام رهايي بخش عاشورا، بخوبي آشنا و خود تربيت يافته مکتب شهادت بود، ماه محرم را بهترين فرصت براي افشاي دشمن و دفاع از کيان اسلام تشخيص داد و طي اطلاعيه اي خطاب به عموم مبلغان و خطبا و هيات هاي عزاداري اعلام کرد:

به تذکرات ضدديني رژيم وقعي ننهاده و... خطر اسرائيل و عمال آن را به مردم تذکر دهيد. در نوحه هاي سينه زني از مصيبت هاي وارده بر اسلام و مراکز فقه و ديانت و انصار شريعت يادآور شويد... دين خدا را ياري کنيد... از اخافه و ارعاب سازمان ها و دستگاه شهرباني هراسي به خود راه ندهيد...

موکب هاي عزا در سراسر ايران به راه افتاد و امر قائد نهضت از سوي عزاداران حسيني امتثال شد. در نوحه ها، قم و فيضيه با قتلگاه کربلا همسان شد و اسرائيل و عمال آن به باد حمله گرفته شدند. ترس بر جان مزدوران مستولي گشت.

بيت امام براساس سنت هميشگي سياهپوش شد و هر روز در آنجا اقامه عزا مي شد. رهبر نهضت ، همچنين هر شب در تکايا و هيات هاي محلات قم حضور به هم مي رسانيد. با نزديک شدن عاشورا، شور و حرارت قيام مردم بيشتر مي شد. عاشوراي تهران تبديل به تظاهراتي ديني سياسي شد. حدود صد هزار نفر با شعار «خميني خدا نگهدار تو ملت طرفدار تو» به خيابان ها ريختند و تظاهراتي عظيم برپا شد، مردم سينه زنان مي گفتند

گفت عزيز فاطمه نيست زمرگ واهمه

تا به تنم توان بود

زير ستم نمي روم

موج خروشان ملت به نزديکي کاخ ديکتاتور رسيد و مردم با شعارهاي کوبنده ، شاه را مورد خطاب قرار دادند.

مرگ بر اين ديکتاتور

ديکتاتور برو گمشو

شب همان روز دانشجويان نيز طي تظاهراتي پرشور حمايت خود را از نهضت امام اعلام کردند. تظاهرات گسترده مردمي در شهرهاي ديگر نيز در جريان بود. عصر عاشورا قائد نهضت ، عزم حضور در قتلگاه فيضيه را کرد. صبح عاشورا ماموران ساواک از سوي شاه امام را تهديد کردند که در صورت حضور و سخنراني در فيضيه کماندوهاي شاه آنجا را به آتش و خون خواهند کشيد. پاسخ قاطع و توام با خونسردي امام ، تن آنان را لرزاند: «ما هم به کماندوهاي خود دستور مي دهيم که فرستادگان اعلي حضرت را تاديب کنند.» فيضيه و خيابان هاي اطراف مملو از جمعيت بود. روح خدا با اطمينان و صلابت آغاز به سخن کرد:

«.

.. الان عصر عاشوراست

گاهي که وقايع روز عاشورا را از نظر مي گذرانم ، اين سوال برايم پيش مي آيد که اگر بني اميه و دستگاه يزيد بن معاويه تنها با حسين سر جنگ داشتند، آن رفتار وحشيانه و خلاف انساني چه بود که در روز عاشورا نسبت به زنهاي بي پناه و اطفال بي گناه مرتکب شدند؟! زنان و کودکان چه تقصيري داشتند؟ طفل 6ماهه حسين چه کرده بود؟ به نظر من آنها با اساس کار داشتند... همين سوال اينجا مطرح مي شود که دستگاه جبار ايران با مراجع سر جنگ داشت ، با علماي اسلام مخالف بود، به قرآن چکار داشتند...؟ به اين نتيجه مي رسيم که اينها با اساس کار دارند، با اساس اسلام و روحانيت مخالفند... اسرائيل نمي خواهد در اين مملکت قرآن باشد... علماي اسلام باشند... احکام اسلام باشد... اسرائيل مي خواهد اقتصاد شما را قبضه کند، مي خواهد تجارت و زراعت شما را از ميان ببرد، مي خواهد ثروتها را تصاحب کند.... قرآن سد راه است بايد برداشته شود، روحانيت سد راه است بايد شکسته شود.»

گزارش ماموران ساواک حاکي از حضور جمعيت 200هزار نفره اي در قم بود که براي استماع سخنراني امام اجتماع کرده بودند. تظاهرات مردمي در روز 14خرداد (مطابق با 11محرم1342) نيز ادامه يافت.

اهانت ها و حملات رژيم پهلوي به اساس اسلام چيزي نبود که بتوان بسادگي از کنار آن گذشت.

رونق مراسم عزاداري در اين سال به حدي بود که ماموران ساواک را مضطرب و متعجب کرد. براساس ارزيابي آنها وضع عزاداري در تهران در سال 1342 بسيار بي سابقه بوده و در بيشتر مجالس به دولت و هيات حاکمه حمله مي شده است.

ماموران ساواک همچنين از دسته 5هزار نفري طيب حاج رضايي که به نفع امام خميني شعار مي دادند گزارش مي دهند. به روايت حاضران عکسهاي امام خميني روي علامت دسته طيب نصب شده بود و او با وجود هشدارهاي اسدالله علم که از سوي رسول پرويزي به او ابلاغ مي شد، از برداشتن عکسها خودداري کرد. ماجراي خريد عکس و چسباندن آن روي علامت از سوي شهيد حاج مهدي عراقي نيز تاييد مي شود. رژيم شاه که از پيش نيز علما و مردم را به خشونت و خونريزي تهديد کرده بود، از ترس اين که شرايط عاشورايي ايران بساط آنها را برچيند، با اين تفکر که با سرکوبي گسترده مي توان امواج خروشان نهضت را مهار کرد، دست به کار شد. نيمه شب 15خرداد با هجوم کماندوهاي رژيم به منزل امام ، رهبر نهضت دستگير و به تهران منتقل شد. همچنين در شهرستان ها نيز پيروان امام در سطح گسترده اي دستگير شدند. با انتشار خبر دستگيري امام ، صبح روز 15خرداد قم ، تهران ، ورامين ، شيراز، کاشان و... يکپارچه آتش شد. رژيم پهلوي که به بيگانه اتکا داشت و بقاي خود را در گرو سرکوب مردم مي ديد با صحنه گرداني اسدالله علم حمله گسترده اي را به مردم بي دفاع آغاز کرد. راديوي رژيم در اقدامي عوامفريبانه اقدام به پخش نوحه هاي مذهبي کرد و همزمان ماموران شاه عزاداران حسيني را به گلوله بستند. مقاومت جانانه مردم ، رژيم را مجبوربه اعلام حکومت نظامي کرد. ماموران با هدف کشتار مردم ، اقدام به تيراندازي مي کردند و زخمي ها نيز از سوي آنان به نقاط نامعلومي انتقال داده مي شدند. کشاورزان وراميني و کارگران کرجي که براي دفاع از رهبر مظلوم خود عازم تهران بودند، در راه از سوي ماموران دولتي به خاک وخون کشيده شدند. مقاومت مردمي همچنان ادامه داشت و دشمن نيز با سبعيت تمام به قتل و غارت مشغول بود. براساس گزارش هاي ماموران ساواک ، نيروهاي حکومت نظامي هنگام عبور از خيابان ها در روز شانزدهم خرداد به سوي مردم شليک مي کردند. مقاومت در روزهاي بعد نيز ادامه داشت ؛ ولي به دليل دستگيري قائد نهضت و عدم وجود نيروي هدايت گر، نيروهاي انقلابي نتوانستند نتيجه لازم را از قيام مردم به دست آورند. با اين همه نهضت اسلامي 15خرداد آغازي بود بر دور تازه اي از مبارزات ضد استبدادي - ضد استعماري مردم ايران با محوريت اسلام ، امام و امت که تحت تاثير قيام خونين عاشورا شکل گرفت.

فرداي کشتار مردم در 15خرداد شيخ محمد حسن سنگلجي که مانند برادرش ، شريعت سنگلجي ، بر اساس گرايش به پاره اي از آموزه هاي وهابيت سالها در خدمت رژيم پهلوي عليه تشيع و اهل بيت (ع) قلم مي زد و سخن مي راند، با حضور در راديو به تخطئه شعائر اسلامي و عزاداري سيدالشهدا پرداخت.

غافل از اين که قيام عاشورا الي الابد موتور محرک جوامع شيعي در نهضت هاي ضداستبدادي و ضداستکباري است.

امام خميني که تا پايان عمر داغدار شهداي پانزدهم خرداد بود و انتظار فرج از آن داشت ، عزاداري سيدالشهدا را مبناي آن قيام و مبدا نهضت اسلامي ايران و سرلوحه پيروزي اسلام و ملت خواند. 19 سال پس از قيام 15خرداد و با پشت سر گذاشتن حوادث و وقايع بزرگي نظير انقلاب شکوهمند اسلامي ايشان در 30خرداد 1361 فرمود :

«شما گمان نکنيد که اگر اين مجالس عزا نبود و اگر اين دستجات سينه زني و نوحه سرايي نبود، 15خرداد پيش مي آمد. هيچ قدرتي نمي توانست 15خرداد را آن طور کند، مگر قدرت خون سيدالشهدا»

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------

بازکاوي پرونده کودتاي

سوم اسفند 1299  قسمت 1

منبع: http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=30034&t=fp

موسي فقيه حقاني

 

کودتاي سوم اسفند 1299 که با رهبري سفارت انگلستان و بهره گيري از کليه امکانات (نظير بانک شاهنشاهي ، کميته زرگنده و...) توسط سيدضياء و رضاخان ميرپنج به وقوع پيوست در زمره رويدادهاي تلخي است که تاثير مستقيم و غيرقابل انکاري در تاريخ معاصر ايران بر جاي گذارده است.

هرچند تحقيق و مطالعه در اين کودتا، تلخ و ناگوار است لکن کندوکاو در آن چراغي فروزان فراروي نسل حاضر و آينده کشورمان قرار مي دهد. مقاله حاضر با همين ضرورت تقديم خوانندگان گرامي مي شود :

 

ظهر يکي از روزهاي گرم تابستان حبيب الله خان رشيديان مخفيانه از درب پشتي سفارت انگلستان در تهران خارج شد و به سمت نقطه نامعلومي حرکت کرد. او معمولا اخبار و گزارشهاي جديد خود را به مقامات سفارت تسليم مي کرد و مجددا جهت تهيه گزارش و اطلاعات به مراکز مورد نظر آنها سر مي کشيد. مدتي قبل کلنل فريزر از او خواسته بود با حضور در خانه حبيب الله خان عين الملک که از سران بهاييان بود از مسائل و اتفاقاتي که در آنجا رخ مي داد براي او گزارش هايي تهيه کند.عين الملک فرزند محمدرضاي قناد مباشر و کاتب آثار عباس افندي معروف به عبدالبهائ بود و در زمره اصحاب راز او به حساب مي آمد. چيزي از ورود رشيديان به منزل عين الملک در خيابان کوشک و آغاز صحبت هاي آنها نگذشته بود که پيشخدمت پيغام آورد که فردي به ظاهر هندي خواهان ملاقات با عين الملک است.

با ورود آن فرد، عين الملک او را به رشيديان معرفي کرد: جناب اردشير جي از دوستان و همکاران صميمي ما مي باشند و به اين ترتيب باب آشنايي آن دو با يکديگر گشوده شد. در يکي از جلسات مشترک اين سه تن روزي اردشير جي از عين الملک خواست که ضمن مشورت با محفل بهاييان ، صاحب منصب بلند قامتي را از بين نيروهاي قزاق که شيعه اثني عشري خالص نباشد به او معرفي کند. اردشيرجي مجددا تاکيد کرد که «آن فرد نبايد شيعه اثني عشري خالص باشد». عين الملک مي دانست که در چنين مواردي انگليسي ها دنبال کسي مي گردند که با او از نزديک همکاري کنند، چرا که معمولا کارکنان سفارت انگليس و نزديکان به سياست آنان از بين غيرمسلمانان و غيرشيعيان انتخاب مي شدند. عين الملک پس از بررسي و مشورت با محفل بهاييان ، قزاقي به نام رضا را مناسب ترين فرد براي معرفي به اردشير جي يافت.

فرد نامبرده علاوه بر اين که قزاق بود، در محله باجمالوها که ساکنان آن عمدتا علي اللهي بودند سکونت داشت و در مجالس حاجي آخوند بابي نيز حاضر مي شد. اردشير جي در اولين برخورد، وي را فردي مناسب براي منظور خود يافت و تعليم و تربيت او را آغاز کرد. وي در وصيت نامه خود مي نويسد: «در اکتبر سال 1917بود که حوادث روزگار مرا با رضاخان آشنا کرد... از مدت ها قبل من جزييات مربوط به کليه صاحب منصبان ايراني واحدهاي قزاق را بررسي کرده و تعدادي از آنها را ملاقات نموده بودم.

.. به زباني ساده تاريخ و جغرافيا و اوضاع سياسي و اجتماعي ايران را برايش تشريح مي کردم.

.. اغلب تا ديرگاهان به صحبت من گوش مي داد و براي رفع خستگي چاي دم مي کرد که مي نوشيديم.

» اردشير جي ضمن تشريح مذاکرات خود با رضاخان به بي اثر شدن قرارداد 1919 و زمينه سازي هاي خود در خصوص کودتاي نظامي در ايران اشاره کرده و اذعان مي دارد که او معرف رضاخان به آيرونسايد بوده است.

با سقوط امپراتوري تزاري در روسيه و عقب نشيني موقت آنها از عرصه سياسي ايران ، انگلستان که از دير باز در پي سلطه مطلق بر کشور ما بود موقعيت را براي تحقق ايده هاي سلطه طلبانه خود مساعد ديد. به اين منظور ابتدا لرد کرزن وزيرخارجه انگلستان طرح مستعمره کردن ايران را با پيش کشيدن موضوع قرارداد 1919 مطرح کرد. براساس اين قرارداد ماليه و قشون ايران در ازاي وام اندکي در اختيار انگلستان قرار مي گرفت.

تحقق قرارداد مستلزم حضور نيروهاي انگليسي در ايران و انجام هزينه هايي در راستاي بازسازي قشون و ماليه ايران بود که در آن شرايط از ديد برخي مسوولان هيات حاکمه انگلستان عملي نبود. به همين جهت مباحث مختلفي در کميته شرق و کميته ايران پيرامون قرارداد 1919 و راه حل هاي ديگر مطرح شد که با شکست قرارداد 1919منجر به پيگيري ساير راهها گرديد. مخالفان طرح کرزن که پايگاهي قوي و قديمي در ايران داشتند معتقد به انجام يک کودتاي نظامي توسط نيروهاي ايراني بودند. محاسن اين طرح براي انگليسي ها عبارت بود از :

1- عدم حضور آشکار در ايران و اجراي مقاصد خود توسط عوامل ايراني (بديهي است که اين امر مانع از بروز رشد احساسات ضدانگليسي در ايران مي شد).

2- صرفه جويي اقتصادي به جهت بهره برداري از منابع مالي ايران جهت سرو سامان دادن به اوضاع کشور و تامين امنيت غارتگران بين المللي.

3- رهايي از هزينه هاي سرسام آور ناشي از حضور نيروهاي انگليس در ايران.

4- تضمين سلطه درازمدت خود بر ايران با اتکائ بر رژيمي وابسته.

منافعي که انگليسي ها به شدت در جهت حفظ آن در ايران تلاش مي کردند عبارت بود از :

الف ) جلوگيري از بسط نفوذ کمونيسم در سرزمينهاي تحت سلطه آنها و مناطقي نفتي خاورميانه.

ب ) حفظ شعبه تلگراف هند و اروپا و کمپاني تلگراف هند و اروپا.

ج ) بانک شاهنشاهي.

د ) تجارت دريايي در خليج فارس.

ه ) شرکت نفت ايران و انگليس.

و ) امتياز شرکت لينچ بروس در کارون و جاده اهواز به اصفهان.

ز ) امتياز سنديکاي راه آهن در ايران.

 

باتوجه به امتيازات فوق ، دستگاه هاي رسمي و غيررسمي وابسته به انگلستان در ايران به کار افتاد تا زمينه هاي انجام کودتا را فراهم کند. گام اول براي انجام کودتا، يافتن يک نظامي مطمئن براي سپردن رهبري ظاهري کودتا به دست او بود که با يافتن رضاخان عملي شد. شرط اردشير جي با عين الملک هويدا در خصوص مشخصات اين فرد قبلا ذکر شد (قزاق بودن و شيعه اثني عشري خالص نبودن) دقت در اين دو شرط، پرده از روي نقشه هاي انگلستان در ايران برمي دارد. در بين قواي نظامي موجود در ايران ، نيروهاي قزاق از اساس نيرويي وابسته به بيگانه بودند و نفوذ روس و انگليس در آنها در حد بالايي به چشم مي خورد. اين وضعيت در نيروهاي ژاندارم که هم تحصيلکرده بودند و هم از روحيات و تعصبات ملي بيشتري برخوردار بودند، حاکم نبود. بنابراين قواي قزاق راحت تر سلطه بيگانه را مي پذيرفتند و گوش شنوايي در مقابل فرامين آنها داشتند. همچنين از آنجا که اسلام و تشيع محکمترين مانع بر سر راه نفوذ انگلستان در ايران بود و مي بايست براي سلطه کامل بر ايران ابتدا بساط تشيع را برچيد، شرط دوم مطرح شد. مجري اين سياست نه تنها بايد فاقد هر نوع تربيت ملي و ديني باشد بلکه به واسطه انحرافات اخلاقي و ديني مي بايست آمادگي فروش کشور به بيگانه و نابودي فرهنگ ديني را داشته باشد. نگاهي به پيشينه رضاخان نشان مي دهد که او از همه لحاظ حايز شرايط فوق بود. پرونده رضاخان از لحاظ اخلاقي مشحون از اقدامات زشت و ناپسند نظير دزدي ، باج گيري ، ميگساري و ايجاد مزاحمت براي نواميس مردم بود. چنين فردي براي رسيدن به تمايلات نامشروع خود تن به هر کاري مي دهد. مضافا اين که از لحاظ ديني نيز مشکوک به ارتباط با بهاييت و يا علي اللهي گري بود که اباحي گري خمير مايه اصلي آموزه هاي آنان است.

حضور رضاخان در جلسات حاجي آخوند بابي و اقدامات عملي او عليه مذهب و تعاليم ديني بهترين مويد اين نظريه است که او تعلق خاطري به تشيع اثني عشري و اساسا اسلام نداشت.

تحميل اين فرد بر کشوري نظير ايران با هفت هزار سال سابقه تمدني و حضور هزار و سيصد ساله اسلام با هزاران چهره برجسته تاريخي ، اهانتي بزرگ به ملت ايران بود که توسط انگليسي ها صورت گرفت.

کودتا در کشوري که 15سال قبل نهضت ضد استبدادي بزرگي را در منطقه تجربه کرده بود آسان نبود، لذا مي بايست زمينه هاي آن به دقت فراهم مي شد. ايجاد ناامني در کشور، تشديد بحران هاي اقتصادي ، تبليغ ايجاد حکومت ديکتاتوري براي سر و سامان دادن به اوضاع ايران تحت عنوان ديکتاتوري منور از طريق مطبوعات و احزاب وابسته ، نفوذ در قواي نظامي و انتظامي نظير قواي قزاق ، ژاندارمري و نظميه ، نفوذ در دولت و ديگر دستگاه هاي اجرايي و مجلس و... به همين منظور انگليسي ها همان طور که ذکر شد از تمامي وسايل آشکار و پنهان خود استفاده کردند اين وسايل عبارت بود از :

1- سفارت انگلستان در ايران سفير انگلستان در ايران مقارن با کودتاي 1299 فردي است به نام هرمن کامرون نرمن.

او در زمره اشخاصي بود که مخالف اجراي قرارداد 1919 و موافق کودتا بود. نرمن درحالي که به دروغ ادعا مي کرد هيچ اطلاعي از کودتا ندارد، صبح سوم اسفند به ديدار احمدشاه رفته و از او مي خواهد به کليه خواسته هاي کودتاگران در اسرع وقت تن بدهد و در پايان تهديد مي کند که شايد فردا دير باشد. او ضمن گزارشي که براي وزارت خارجه انگلستان در همان روز ارسال مي کند، از اندرز دادن شاه براي پذيرش خواسته هاي کودتاگران و صدور فرمان رئيس الوزرايي سيدضيائ صحبت مي کند. ژرژ دوکرو وابسته نظامي فرانسه در ايران درخصوص ادعاي بي خبري نرمن از وقايع ايران ، او را دروغگو مي خواند و مي نويسد: «کودتا به وسيله عناصري بسيار مطمئن رهبري شد، عمليات سريع و تغيير ناگهاني آن شبيه صحنه تئاتري بود که از قبل تمرين و برنامه ريزي شده باشد...» به هر حال پذيرش کودتا و آرامش و سکوت انگليسي ها نشاندهنده آن است که چنين حرکتي منافع انگليس را مورد تهديد قرار نمي دهد. با وجود آن که اين کودتا قرارداد 1919 را منحل اعلام نمود و با روسيه رابطه برقرار کرد، مقامات بريتانيا بلافاصله پيروزي کودتا را... به رهبران کودتا تبريک مي گويند. نرمن ، به وسيله حبيب الله رشيديان قبل از کودتا با سيدضياءالدين طباطبايي گفتگو مي کند. جلسات آنها ادامه پيدا مي کند و در دي ماه 1299 نيز جلسه اي بين آن دو با شرکت آيرونسايد، ديکسن و کلنل اسمايس درخصوص کودتا برگزار مي شود. نرمن به علت مخالفت با خواسته هاي کرزن ، بعد از کودتا از سفارت انگليس در ايران برکنار وبه کشور خود فراخوانده مي شود. حمايت هاي نرمن از سيدضياء الدين طباطبايي ، به قدري ناشيانه بود که پرده از روابط پنهاني او با رئيس الوزراي کودتا برمي داشت.

او براي تحکيم موقعيت سيدضيائ به لرد کرزن پيغام مي دهد که «الغاي قرارداد واجد معنايي نيست ؛ چراکه سيدضياء محتواي قرارداد را از طريق افسران و مستشاران مالي انگلستان به اجرا مي گذارد و قزاقخانه را با افسران انگليسي تجديد سازمان مي دهد.» فرد ديگري که از سفارت انگلستان در کودتا دخالت داشت ، والتر الکساندر اسمارت بود. او از دوره مشروطه در ايران بود و در زمان کودتا به عنوان دبير دوم سفارت فعاليت مي کرد. همکاري او با عناصر افراطي مشروطه خواه زبانزد بود و در جريان کودتاي 1299 با همکاري کلنل هيگ و هنري اسمايس امور کودتا را هدايت مي کرد. ملک الشعراي بهار مدعي است قبل از کودتا، اسمارت نزد او رفته و نظرش را درخصوص روي کار آمدن يک دولت قوي و ديکتاتور جويا شده بود. 13شب قبل از کودتا او، وستداهل رئيس سوئدي نظميه و از اعضاي کميته آهن را احضار و به او گوشزد مي کند که در صورت ورود قواي قزاق به تهران ، نبايد در مقابل آنها مقاومت کنند. سرهنگ هنري اسمايس افسر رابط ميان نيروهاي قزاق و نيروهاي انگليسي مستقر در شمال ايران سومين عضو سفارت انگلستان بود که دخالت آشکاري در کودتا داشت.

امور قزاقخانه پس از قبضه شدن امور آن به نفع انگليس ، کلا در اختيار او بود. او همچنين جزو کميته اي بود که به «کميته کودتا» موسوم شد. يحيي دولت آبادي معتقد است : اسمايس انگليسي ، دستوردهنده و اداره کننده اين جنبش است.

سيدضياءالدين طباطبايي و رفقاي کميته اي او، قوه ايراني سياسي او هستند و رضاخان ، سرتيپ قزاق قوه اجراکننده نظامي وي.

اسمايس با حضور در قزوين موجبات سپردن فرماندهي قواي قزاق به سردارسپه را فراهم کرد و با همکاري آيرونسايد، توانست نيروي قزاق را براي انجام کودتا آماده کند. اسمايس و رضاخان از دوستان صميمي هم بودند.

 

---------------------------------------------------------------------------------------

باز کاوي پرونده

کودتاي سوم اسفند 1299          قسمت دوم

منبع: http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=30109&t=fp

موسي فقيه حقاني

 

در بخش نخست ، نحوه آشنايي اردشير جي ريپورتر با رضا خان و نقش عين الملک هويدا و محفل بهائيان در اين ميان بيان شد.در ادامه به بيان چرايي لزوم لغو قرارداد 1919 و انجام کودتا و محاسن و منافع انجام آن براي انگلستان اشاره کرديم.

همچنين با بيان مستنداتي ، نقش مستقيم و حضور فعال کارگزاران سفارت انگليس (نظير نرمن ، والتر الکساندر اسمارت و سرهنگ هنري اسمايس ) گفته آمد. در اين قسمت نقش عوامل ديگر انگلستان (نظير آيرونسايد) در کودتاي سوم اسفند بيان مي شود و سپس چگونگي بهره گيري انگليس از کليه امکانات موجود (نظير بانک شاهي و کميته آهن) ذکر مي گردد و بالاخره نقش آفريني بازيگران داخلي نظير سيد ضيائ به منظور موفقيت کودتا مورد بررسي قرار مي گيرد. سر ادموند آيرونسايد ژنرال ارتش بريتانيا که وظيفه خارج کردن نيروهاي انگليس از ايران و اجراي کودتا را برعهده داشت ، ديگر انگليسي اي است که در کودتا نقش مهمي دارد. او در خاطراتش صراحتا از نقش خود و نرمن در برکناري استاروسلسکي ، فرمانده روسي قزاقخانه که مانع تسلط انگليسي ها بر قزاقخانه بود ، و گماردن رضاخان به جاي وي صحبت مي کند. آيرونسايد درخصوص کودتا و نامرئي کردن حضور انگلستان در ايران مي گويد: «من هميشه چنين فکر مي کردم حضور دولت ها مشکلي بود که مي بايست از ميان برداشته مي شد. فکر مي کنم وقتي کرزن بدون هيچ گونه حادثه ناخوشايند در برابر يک عمل انجام شده قرار گيرد، براعصاب خود مسلط خواهد شد.» همچنين صراحتا مي گويد: «فقط ديکتاتوري نظامي مشکلات ما را حل خواهد کرد.» آيرونسايد ، مجري سياستي بود که حامي صهيونيست او چرچيل ، در زمره طراحان آن به حساب مي آمد. بنابراين وقتي از ديکتاتوري نظامي صحبت مي کند، خواسته هاي افراد مافوق خود را بر زبان مي راند. خاطرات آيرونسايد آکنده از اطلاعات مربوط به هماهنگي او و اسمايس با رضاخان براي انجام کودتاست.

او خود را معمار کودتاي 1299 مي داند. غير از نامبردگان فوق ، افراد ديگري نظير کلنل هيگ و هادلستون نيز در کودتا شرکت داشتند که بعد از کودتا مورد تشويق قرار گرفتند. در ميان اين افراد، مهمترين و مرموزترين چهره ، سراردشير جي سرجاسوس انگلستان در ايران بود که نقش مهمي در انتخاب و تقويت رضاخان براي رسيدن به فرماندهي قزاقخانه و کودتاي 1299 ايفا کرد. او براي سازماندهي شبکه جاسوسي انگلستان در اواخر دوره ناصري به ايران آمد و از آن زمان تا پايان عمر، نقش فعالي در تحولات ايران به نفع سياست انگلستان برعهده داشت.

انحراف نهضت مشروطيت از اهداف ديني و ملي ، تاسيس لژ بيداري و ترويج بهائي گري در ميان زردشتيان ايران ، از جمله اقدامات اين جاسوس کهنه کار است که در صعود رضاخان به قدرت نقش ويژه اي داشت.

با آمدن آيرونسايد به ايران ، به دستور وزارت جنگ که در راس آن چرچيل قرار داشت ، و اردشير جي همکاري نزديک خود را براي اجراي کودتا با او آغاز مي کند و در همين ارتباط ، رضاخان را به او معرفي مي کند. آيرونسايد نيز با اعتماد به اردشير جي ، براي انجام کودتا با رضاخان همکاري مي کند.

بانک شاهي

نقش مخرب اقتصادي بانک شاهي در غارت ايران بر اهل نظر پوشيده نيست.

اين ارگان مالي انگليسي ها که وابسته به خانواده يهودي ساسون بود، در طول دوران فعاليت خود در ايران علاوه بر غارت اقتصادي ، از ابزار اقتصاد در جهت تامين خواسته هاي نامشروع سياسي بريتانيا نيز استفاده مي کرد. بارزترين نمونه اين عملکرد، در کودتاي 1299 به چشم مي خورد. ايجاد مشکلات مالي براي دولت هاي ايران قبل از کودتا از سوي بانک ، باعث بروز آشفتگي هاي سياسي ، اجتماعي و امنيتي در کشور شد. عدم پرداخت به موقع حقوق کارکنان دولت و اجزاي قزاقخانه و ژاندارمري ، باعث تشديد نارضايتي ميان آنان و ديگر اقشار مردم شد. اين بحران مالي ، سقوط پي درپي دولت ها را به دنبال داشت و اداره سياسي جامعه را با مشکل مواجه مي کرد. علاوه بر اين ، بانک شاهي که نبض اقتصاد ايران را در دست داشت ، در آستانه کودتا باب دادوستد را بر روي مردم بست و با اعلام اين که بانک ، شعبه هاي خود را تعطيل کرده ، از مردم خواست براي دريافت امانت هاي خود به بانک مراجعه کنند و اسکناس هاي خود را به طلا تبديل کنند. حمل صندوق هايي به عنوان ذخاير مالي بانک در روز روشن به بنادر، باعث اضطراب مردم شد و آنان را نسبت به آينده خود و کشور نگران مي کرد. علاوه بر اقدامات فوق ، تامين مالي کودتاچيان از طريق سيدضياءالدين طباطبايي که رابط دولت با بانک شاهنشاهي بود، باعث تقويت قواي قزاق و آماده سازي آنها براي انجام کودتا شد. در مراحل مختلف از آماده سازي زمينه هاي کودتا تا ورود کودتاچيان به تهران و تشکيل دولت ، کمک هاي مالي بانک شاهنشاهي که رئيس آن مک موراي از دوستان نزديک رضاخان بود، گره گشاي مشکلات کودتاچيان شد.

کميته آهن يا کميته زرگنده

يکي ديگر از سازمان هاي وابسته به انگلستان که در کودتاي 1299 و تحولات مربوط به آن نقشي اساسي ايفا نمود، کميته آهن بود که شعبه تهران آن به دليل فعاليت در منطقه زرگنده به کميته زرگنده معروف شد. کميته مزبور ابتدا توسط کلنل هيگ انگليسي در اصفهان تاسيس شد. همکار ايراني او حسين کي استوان بود. با توجه به نفوذ فوق العاده انگلستان در ايران و نقش آنها در عزل و نصب مقامات ، کميته آهن خيلي زود توانست تعداد زيادي از افراد جوياي نام و مقام را به عضويت خود درآورد. اندکي بعد از تاسيس کميته ، يحيي دولت آبادي از سران متنفذ بابيه به کميته مزبور پيوست و مسووليت تاسيس شعبه تهران به او محول شد. به دلايل نامعلومي نام دولت آبادي حذف و شعبه تهران کميته ، موسوم به کميته زرگنده ، توسط سيد ضياءالدين طباطبايي ، نصرت الدوله فيروز و چند تن ديگر تاسيس شد. کميته زرگنده يا آهن ، با دو هدف عمده آغاز به کار کرد :

1- نابودي جنبش جنگل.

2- نفوذ در دولت و قواي نظامي براي به دست گرفتن اداره کشور.

ارتباط نزديک سران کميته با مقامات سفارت انگليس نظير مستر هاوارد و اسمايس ، حاکي از هماهنگي کامل آنها در اجراي نقشه هاي منتهي به کودتاي 1299 است.

يحيي دولت آبادي در اين خصوص مي نويسد: «در تهران سفارت انگليس و کارکنان ايراني آنها که کميته زرگنده در راس ايشان واقع شده است ، انتظار کودتا را دارند و در قزوين اسمايس انگليسي مي داند آگاه است.» نفوذ اعضاي کميته در دولت ، قواي نظامي و انتظامي ، ادارات ، مجامع و گروه هاي سياسي ، حکايت از گستردگي اقدمات و فعاليت هاي آنها دارد. صعود فتح الله خان اکبر بر مسند رئيس الوزرايي در آستانه کودتا و تشکيل دولت محلل از برنامه هاي کميته بود و فتح الله خان اکبر، خود از اعضاي کميته به شمار مي آمد. عزل استاروسلسکي از فرماندهي قواي قزاق و جايگزيني رضاخان به جاي او نيز از اقدامات کميته بود که با موفقيت به انجام رسيد. در آستانه ورود قواي قزاق به تهران وستداهل رئيس سوئدي نظميه که خود از اعضاي کميته آهن بود، نيروهاي دفاعي تهران را تشويق کرد تا در مقابل کودتاچيان مقاومت نکنند. کاظم خان سياح و مسعودخان کيهان از ديگر اعضاي کميته زرگنده بودند و با نفوذي که در قواي ژاندارم داشتند ، توانستند امکان هر نوع مقاومتي را در مقابل کودتاچيان در ميان نيروهاي ژاندارم از بين ببرند. اين دو که از افسران ژاندارمري بودند با همکاري اسمايس انگليسي توانستند قواي قزاق را به نفع انگليسي ها تصفيه کنند و نيروهاي مستقر در قزوين را براي کودتا آماده سازند.کاظم خان سياح در روز سوم اسفند به عنوان فرمانده نظامي تهران وظيفه داشت رجال سياسي ، مذهبي را براي پيشگيري از وقوع هر نوع مخالفت و مقاومتي دستگير کند. مسعودخان کيهان نيز به وزارت جنگ کابينه سيدضياء رسيد که البته دولتش مستعجل بود و زودتر از سيدضياء از کار برکنار شد. کميته مزبور که هيچ شکي در انتساب آن به انگليسي ها وجود ندارد، با برنامه اي دقيق توانست زمينه را براي کودتا و به دست گرفتن زمام امور مهيا کند. ايوانف مورخ روسي درخصوص کميته آهن مي نويسد: «انگليس ها در تهران براي انجام کودتاي دولتي فعالانه کوشش مي کردند. به اين منظور کميته اي بسيار مخفي و به اصطلاح آهنين به رياست سيدضياءالدين طباطبايي که روابط نزديکي با انگليسي ها داشت و روزنامه رعد را منتشر مي ساخت و با شرکت فيروز ميرزا نصرت الدوله تشکيل دادند. احسان طبري نيز به نقل از لنچوسکي مولف امريکايي مي نويسد: «سيدضياءالدين ، مدير رعد، در تماس نزديک با ميسيون انگليسي بود. کميته آهن سازمان مناسبي بود که توانست بين سيد ضياءالدين و آن خونتاي نظامي قزاق که از رضاخان سردارسپه حرف شنوي داشتند ، پيوند ايجاد کند. منطقه امن زرگنده که منزل سيدضيائ در آن قرار داشت و تحت الحمايه انگليس بود، محيط مناسبي براي انعقاد جلسات اعضاي کميته ايجاد کرد. پاره اي از جلسات نيز در ولي آباد ، منزل آبکار ارمني برقرار مي شد. ايپکيان ارمني ، آبکار ارمني ، ماژور اسفنديارخان ، عدل الملک دادگر ، سلطان محمد عامري ، ميرموسي خان ، ميرزا کريم خان رشتي ، ماژور مسعودخان کيهان ، کاظم خان سياح ، معززالدوله ، غفارخان سالار منصور قزويني ، دکتر منوچهرخان ، سلطان اسکندرخان ، منصورالسلطنه ، مودب الدوله نفيسي ، سيدمحمد تدين ، محمود جم از اعضاي کميته آهن بودند. محمدتقي بهار (ملک الشعراء) هم گاهي در جلسات کميته شرکت مي کرد.

سيدضياءالدين طباطبايي

پس از وقوع کودتا ، احمدشاه بناچار فرمان رئيس الوزرايي سيدضياءالدين طباطبايي را امضا کرد. سيدضيائ اصرار داشت شاه او را به عنوان ديکتاتور ايران منصوب کند که شاه اين واژه را در فرمان نگنجاند. سيدضياء ، فرزند سيدعلي يزدي ، از روحانيون عصر مظفرالدين شاه و محمدعلي شاه است که بين مشروطه خواهي و مخالفت با آن در نوسان بود. او در نوجواني به انجمن ها و کميته هاي مخفي نظير کميته جهانگير پيوست.

در جريان استبداد صغير نامبرده به جرم بمب گذاري در بازار تهران تحت تعقيب قرار گرفت و نهايتا به سفارت اتريش پناهنده و شش ماه در آنجا بست نشست.

پس از فتح تهران توسط مشروطه خواهان ، او نيز مجددا در عرصه سياسي ظاهر شد و جريده شرق را منتشر کرد. به دليل مواضع ضدديني جريده شرق ، اعتراض علما و مردم مسلمان برانگيخته شد که به تعطيلي آن منجر شد. او اندکي بعد روزنامه برق را منتشر کرد و پس از توقيف برق به انتشار روزنامه رعد مبادرت کرد. حمايت آشکار سيدضيائ از سياست هاي انگلستان به ويژه قرارداد 1919 ، او را به عنوان چهره اي انگلوفيل مشهور کرد. چاپ 9مقاله در تاييد قرارداد 1919 اقدامي متهورانه در موافقت با مستعمره شدن ايران بود که توسط سيدضياء صورت گرفت.

همکار صميمي سيدضياء در رعد عين الملک هويدا از سران بهائيت در ايران و پدر اميرعباس هويدا بود. با مطرح شدن تاسيس شعبه کميته در تهران ، سيدضياء نامزد اصلي تاسيس کميته زرگنده در تهران بود. با تشديد فشارهاي اقتصادي بانک شاهنشاهي نسبت به دولتهاي ايران ، او از سوي انگليسي ها به عنوان رابط دولت با بانک شاهنشاهي معرفي شد. اين امر کمک بزرگي به پيشبرد طرح کودتا کرد. جلسات مکرر او با نرمن ، اسمايس ، اسمارت ، آيرونسايد و اردشير جي قبل از کودتا آنان را متقاعد کرد که وي را به عنوان رئيس سياسي کودتا انتخاب کنند. از آن پس رفت و آمد مکرر سيدضياء به قزوين براي گفتگو و هماهنگي با رضاخان و رساندن کمکهاي مالي بانک شاهنشاهي به کودتاگران ، منجر به بازسازي قواي قزاق و عزيمت آنان به تهران شد. او نه تنها نزد ايرانيان ، بلکه نزد ناظران خارجي نيز به عنوان فردي انگلوفيل شهرت داشت.

کالدول وزيرمختار امريکا در ايران درباره سيدضياء مي نويسد: «ساعت به ساعت با سفارت انگليس رايزني مي کند... درحقيقت همه مي دانند که وقتي سردبير روزنامه رعد بود مرتب از انگليسي ها مقرري دريافت مي کرد... شهرت دارد که او آلت دست صرف سياست انگليس است.

» اردشير جي نيز در وصيت نامه خود ضمن تقدير از سيدضياء اظهار مي دارد: «پيش از آنچه لازم و يا مطلوب بود تظاهر به همگامي با سياست انگليس مي کرد.» حضور سيدضياي آشنا با سياست در کنار رضاخان ، براي موفقيت کودتا لازم بود ، اما از آنجا که انگلستان قصد داشت با کودتا يک دولت نظامي در ايران مستقر کند ، دولت سيدضياء بيش از سه ما نپاييد؛ او ايران را به قصد اروپا ترک کرد و سپس در فلسطين مستقر شد. مروري بر آنچه ذکر شد به خوبي نشان مي دهد کودتا ساخته لندن بود و به منظور حفظ منافع بريتانيا در ايران صورت گرفت.

حسين مکي در اين خصوص مي نويسد: «کودتا مسلما و بي ترديد ساخت لندن بود. لندن براي ساختن کودتا دستگاهي منظم و وسيع به وجود آورد و نقشه جامعي که هم آهنگ با سياست عمومي لندن در شرق باشد طرح کرده بود. دستگاهي که کودتا را به وجود آورد، به قدري منظم و ماهرانه و بي صدا کار مي کرد که هيچ کس جز سازندگان کودتا از اين ابداع مطلع نشدند و چنان نعل وارونه زدند که حريف هم از ظواهر امر کار، فريب خورد.» با استقرار رژيم کودتا در ايران ، سايه شوم ديکتاتوري به مدت 57سال بر ايران سايه انداخت و براي اولين بار در کشور ما رژيمي به قدرت رسيد که منشائ قدرت او بيگانه اي متجاوز بود. طي سلطه رژيم پهلوي بر ايران ، استقلال فرهنگي ، سياسي ، اقتصادي کشورمان دستخوش اميال بيگانگان شد و هزاران زن و مرد ايراني به جرم مقابله با سلطه بيگانه به شهادت رسيدند. ميراث رژيم پهلوي براي ايران وابستگي به بيگانگان در تمامي زمينه ها بود که جز با تکيه بر استعمارگران تحقق پيدا نمي کرد و اين نکته اي بود که تا پايان عمر رژيم پهلوي ادامه داشت.

 

 

------------------------------------------------------------------------------------------------

جريان‌شناسي نهضت مشروطيت

منبع: http://sattarkhan2.blogfa.com/8409.aspx

 

 

*دكتر موسي نجفي

*موسي فقيه حقاني

نهضت مشروطيت، حركت مهمي در تاريخ ايران به شمار ‌مي‌رود. اين نهضت ابعاد سياسي، اقتصادي، فرهنگي و فكري و اجتماعي مختلفي داشته كه پژوهش‌ِ هر يك از ابعاد آن، محتاج سالها تحقيق و مطالعه است. در اين نوشتار قصد داريم نگاهي گذرا بر جريانات فكري مشروطه و دلايل بروز اختلاف در بين رهبران نهضت بيندازيم.

نهضت مشروطيت با تمام فراز و نشيب‌هاي آن بالاخره در جمادي الثاني 1324 به ثمر نشست. موضوع نظام سياسي آينده و تشكيل مجلس بلافاصله مطرح مي‌شود. همين موضوع با توجه به آشكار شدن تدريجي اهداف ضد ديني برخي مشروطه‌خواهان زمينه را براي بروز اختلافات جدي فراهم مي‌‌نمايد.

 

قانون اساسي و متمم آن و نقش جريانات فكري و سياسي درتدوين آن

 

در تاريخ 14 ذي‌القعده  1324 قمري قانون اساسي مشروطه كه ابتدا نظامنامه اساسي خوانده مي‌شد و در 51 ماده توسط مجلس  شوراي ملي تدوين شده بود به امضاء مظفر‌الدين شاه رسيد. اين قانون مشتمل  بر وظايف و تكاليف مجلس و حدود و روابط آن نسبت به ادارات و دولت بود، اما مسئله قوانين، اختيارات حكام و ساير مسايل مهم محتاج به وضع قوانين جديد و روشن بود و لذا مسئله تكميل قانون اساسي مطرح شد. در اين مورد نظراتي چند ابراز شد،گروهي از روشنفكران مسئله ترجمة صرف و تقليد بي‌چون و چرا را مطرح نمودند ؛ چنانكه در تاريخ آمده است سعد‌الدوله از تقي‌زاده پرسيد:

«شما اين ترتيبات و قواعد اساسي را مي‌خواهيد در اينجا اختراع بكنيد، يا تقليد مي‌كنيد آنچه را كه در ممالك متمدنه است؟

تقي‌زاده پاسخ داد:

آنچه كه در ممالك متمدنه است.

سعد ‌الدوله مي‌گويد:

البته در بين مردم اين مسئله با اين صراحت مطرح نمي‌شد. در بين مردم اين گونه تبليغ مي‌شد كه قانون اساسي بايستي بر اساس قوانين سلطنت مشروطه و موافق با قانون شرع هم باشد.

اين تناقض در گفتار و نوشتار تا قبل از تدوين قانون اساسي در حد بحث و فحص محفلي و اما و اگرهاي سياسي در حوزة نظر بود ولي به محض اينكه  قرار شد مطلب مصوب و عملي روي كاغذ بيايد و اجرا شود مسئله ابعاد مهمتري به خود گرفت.

در هر حال در كميسيون تكميل قانون اساسي فقط از يك طيف و تفكر سياسي يعني فرنگ رفتگان استفاده شد و شرط دانستن «زبان خارجه» و «تتبع و بصيرت» در امورات داخله از جمله شرايط اعضاء تعيين شد. اعضاي اين كميسيون آقايان سعد الدوله، تقي‌زاده، مشاور الملك، حاجي ‌امين‌الضرب، حاجي سيد نصر‌الله تقوي و مستشار ‌الدوله بودند.

اين اشخاص غالباً  از اعضاي انجمن باغ سليمان خان ميكده و از اعضاي شيفته و علاقه‌مند به غرب بودند و لذا اين تركيب يكدست و همگون و نسبتاً سكولار سرنوشت فاجعه باري را براي مشروطه رقم زد. در اين كميسيون كه عمر آن دو ماه به طول انجاميد متمم قانون اساسي بر مبناي قانون اساسي بلژيك و فرانسه تهيه شد.

در مورد تقليد از قوانين اساسي كشور فرانسه و بلژيك در همان زمان و ازمنة بعدي حتي بين خود غرب‌رفتگان اختلاف افتاد چنانكه مخبر‌السلطنه هدايت دركتاب خاطرات و خطرات مي‌نويسد:

قوانين اساسي  فرانسه يا بلژيك را ما هم خوانده بود. مملكتي كه تازه پا به سازماني غيرآشنا مي‌گذارد بايد آهسته پيش برود. متأسفانه به حكم عادت سياسي، قانون اساسي بلژيك را مصدر قرار داده‌اند كه بر اساس فرانسه بود. مردم  فرانسه آتش مزاج همان قانون كنستيتوسيون را هم مجري نكرده‌اند، كنوانسيون سابق  را از ريشه برآورده، اوباش غلبه كردند و خرابي‌ها به بار آوردند وما همان رشته را دنبال كرديم. اگر ملاحظات سياسي نبود مي‌بايست تقليد از انگليس كرده كه هميشه اصول قديمي  را ملحوظ مي‌دارد و نواقص را اصلاح مي كند. اگر چه قانون اساسي ما بر بنيان محكم شرع  است، تندرويها ما را از جاده صلاح بيرون برده و به مقصد نرسيديم.

بحث از تطبيق مواد قانون اساسي با شرع از همان اول كار مطرح شد و به خصوص در چند ماده از قانون اين مسئله صورت جدي‌تري به خود گرفت و لذا يك «مجلس فوق‌العاده» تشكيل شد كه در آن عده‌اي از علماء هم شركت كردند. آيت الله حاج شيخ فضل‌الله نوري از علماي مدعو در اين جلسه است كه در نامة 24 ربيع‌الاول به فرزندش ضيا‌ء الدين نوري كه در نجف اشرف بوده مي‌نويسد:‌«داعي هم مي‌روم براي اصلاح و مشغول، خدا كند متخربين مقصد خود را از پيش نبرند» ايشان بعدها درمورد مجلس فوق‌العاده مي‌نويسند: «تا آنكه آن دستور ملعون كه مسمي به قانون اساسي است نوشته شد و خواهش تطبيق آن را با قواعد اسلاميه نمودند. داعي با يأسي كه از فلاح اين ترتيبات داشتم مماشاتاً مساعدت نمودم و وقتي را صرف اين كار با جمعي از علما كردم و به قدر ميسور تطبيق به شرع يك درجه شد.»

بعد از بررسي مختصر روند تصويب قانون اساسي و اختلاف در متمم آن، جا دارد به بحث مختصر ديگري در مورد وقايع مشروطيت اشاره كنيم. در ابتداي حركت، مسئله اصلي، عدالتخانه‌ و عدالتخواهي بود و به همين دليل نهضت مشروطه را در ابتدا نهضت عدالتخانه مي‌گفتند. بااوجگيري نهضت ، به تدريج مسئله پارلمان و مجلس و محدود كردن قدرت شاه مطرح شد.

بعد از مشروطيت، به علت افراط در تجدد،كم‌كم برخي مشروطه خواهان منور‌الفكر شروع به توهين و هتاكي به اصول اعتقادي تحت عنوان خرافات و سپس اهانت به علما و ديانت كردند تا اينكه استبداد محمد علي شاه برقرار شد.

در سال 1327 قمري آزاديخواهان تهران را فتح كردند؛ بعد از فتح تهران و سوء استفاده دولتهاي خارجي و شهادت آيت الله حاج شيخ فضل‌الله نوري و غلبة جريان سكولار بر كشور، عناصر وابسته به بيگانه‌ كم كم متدينين و مليون و آزاديخوهان واقعي و ضد اجنبي را از صحنه طرد و منزوي كردند و انقلاب مشروطه با خالي شدن از محتواي ديني و اسلامي اولية خود به طرف  سكولاريزم عصر پهلوي حركت كرد، عصري كه استبداد از يك سو و وروشنفكري ضد مذهبي از سوي ديگر با شعار تجدد و ناسيونالييزم و سكولاريزم، ايران را از هويت ملي، بومي و سنتي خود جدا كردند و هر چه بيشتر به سمت مغرب زمين و اهداف سياسي آن پيش بردند.

 

مهمترين دلايل به وجود آمدن اين وضعيت عبارتند از:

 

الف) كم رنگ كردن رهبري ديني

نهضت مشروطيت قبل از تأسيس مجلس شوراي ملي به همت و پايداري علما و مراجع نجف اشرف و ايران رشد يافت و فتاوا و اعلاميه‌هاي آنان بود كه مردم را ترغيب  و تشويق به حضور فعال در آن نهضت مي‌نمودند اما با پيروزي اوليه، انجمن سري و محافل غربگرا و غيرديني در صدد جايگزيني اين رهبري ديني برآمدند و در جهت تضعيف آن سعي فراواني نمودند. يكي از برنامه‌ها، رهبر تراشي‌هاي كاذ ب از غيرعلما و بزرگ‌نمايي‌هايي بود كه در آن زمان و در تاريخ نويسي بعد از مشروطيت انجام يافت.

 

ب) نفوذ عناصر فرصت‌طلب در  نهضت

 

نهضت مشروطيت مانند بسياري از انقلاب‌ها و نهضت‌ها از آفات نفوذ اشخاص و افكار غيرصالح مصون نماند و به خصوص در دوران بعد از پيروزي و در موقع بازگشايي مجلس و بعد از آن، عده‌اي به دليل نيت‌هاي غيرصادقانه به منظور قدرت‌طلبي و رياست خواهي و دنيا مداري به ميدان آمده، آزادي خواه و مشروطه طلب و انقلابي شدند.

اين افراد در راه رسيدن به مقصود از هيچ كوششي فروگذاري نكردند. تهمت زدن به اشخاص محترم، جو سازي برخي از مطبوعات و شبهه ايجاد كردن، ايجاد شايعات بي‌اساس و ترور شخصيت‌ها و بي‌تقوايي سياسي، نشان دادن ارتباط با سفارت خانه‌هاي بيگانه و همچنين مسئله‌سازي و ايجاد هيجانات ساختگي،گوشه‌اي از كارهايي بود كه اين گروه در راه رخنه در مشروطيت در اختيار داشتند، محيط آن روز ايران در سردرگمي و تشتت آرا به سر مي‌برد.

 

ج ـ نقش تخريبي انجمن‌هاي سري و گروه‌هاي وابسته به سفارت‌خانه‌هاي خارجي

 

 تا زماني كه آحاد مردم در صحنه بوده و با شور و عشق و ايمان و اخلاص به رشد و تكامل  مشروطيت ياري مي‌رساندند، نهضت گام‌هاي خود را درست برمي‌داشت ولي از زماني كه احزاب و دسته‌هاي سياسي، قيم و وكيل و سخن‌گوي مردم شدند اشخاص غيرصادق و غيرصالح و مرام‌هاي افراطي توانستند مسير نهضت را در جهت خواسته‌هاي خود منحرف كنند.

حكايت اختلافات و درگير‌هاي دو حزب اعتدال و دمكرات و دسته‌بندي‌هاي مختلف در محيط‌هاي سياسي را مي‌توان از جمله اين موارد برشمرد. همچنين فعاليت‌وسيع انجمن‌هاي فراماسونري به خصوص لژ ‌بيداري و برخي از انجمن‌ها و اشخاص نزديك به سفارت‌خانه‌هاي بيگانه نيز در اين مورد قابل ذكر است. اين مسئله كه بيگانه در يك نهضت بزرگ حامي  مردم شود، از جمله مصائب و اشكالاتي بود كه درآغاز نهضت وارد مشروطيت شد و به جنبة ضد استعماري آن ضربة جدي زد. زيان استمداد از بيگانه ـ ولو براي ترويج اهداف ملي ـ در دراز مدت بيش از سود آن خواهد بود زيرا بيگانگان در هر حال منافع خود را بر منافع ملي ترجيح مي‌دهند و به علاوه اين مسئله به نوعي تحقير آميز است و باعث به فراموشي سپرده شدن مشكل بزرگ‌ترـ يعني خود استعمارگران ـ مي‌شود. از طرفي، سادگي، و خوش‌بيني  بيش از حد باعث شد كه كار احزاب ،برخي لوايح مجلس و مسير فرهنگي مطبوعات و در نهايت حتي  نگارش قانون اساسي به سمت  و سويي برود كه در شأن يك هضت بيدادگرانة اسلامي با هدف تحقق يك جامعه ديني نبود.(1)

 

د- كم رنگ نمودن انديشه‌هاي ديني در قانون اساسي

 

مشروطيت با تلاش‌هاي علماي ديني به پا شد و ايمان ديني مردم آن را به پيش برد ولي در مرحلة ساختن نظام و جامعة بعد از مشروطيت عناصر و نيروهاي طرفدار و متمايل به غرب با تطبيق ناقص جامعة ايران با اوضاع و تحولات غرب براي جامعه ايران نسخه‌اي تدارك ديدند كه كم‌تر اثري نمي‌توانست داشته باشد. در قانون اساسي بسياري از شرايط و امكانات و زمينه‌هاي مناسب براي حاكميت مردم و رشد جامعه پيش‌بيني شده بود ولي نظريه‌هاي ديني و ضمانت اجرايي در آن كم تر حضور داشت و به عبارتي، دين و دين‌مداري محور حركت آيندة جامعه معرفي نشد و صورت مسئله درهاله‌اي از ابهام قرار گرفت. فقط در اثر پايداري و همت شهيد  حاجي شيخ فضل‌الله نوري در متمم دوم قانون اساسي قرار بر اين شد كه پنج نفرمجتهد طراز اول به عنوان ناظر در مجلس حضور داشته باشندكه البته به غير از دوراني محدود ، اين اصل درعمل اجرا نشد و يكي از مواردي كه علماي بزرگ و حتي امام خميني در دهة‌هاي بعدي، حكومت هاي بعد از مشروطه را غير مشروع و غيرقانوني مي‌دانستند عدم اجراي اين اصل بود.

 

 

هـ  ـ اختلاف دو انديشة ديني و غيرديني

 

نهضت مشروطيت بعد از كنار زدن استبداد و تأسيس مجلس شوراي ملي در جهت اهداف و آمال و آينده جامعه و نهادي مدني و روند حركت كشور دچار دوگانگي مهمي شد؛ گروهي، اسلام و احكام ديني را نجات بخش و رهايي  دهندة كشور و نهضت از استعمار و استبداد مي‌ديدند و گروهي ديگر، الگوها و مرام‌هاي غرب ـ يعني انديشه ها و آمال غيرديني ـ را براي نهضت‌ و نظام مشروطيت خواستار بودند. اختلاف اين دو طرز تفكر و عقيده در زمينه‌هاي مختلف اجتماعي، سياسي و فكري خود را نشان داد.

در نگارش قانون اساسي و متمم‌هاي آن در دسته‌بندي‌هاي مجلس شوراي ملي وايجاد فراكسيون‌هاي‌ آن، در مطبوعات، جرايد و كتب، رسايل و اعلاميه‌ها و گرايش‌سياسي آنها در مورد ارتباط با دولت‌هاي  خارجي و حضور يا عدم حضور آنان در مسائل ايران در احزاب و گروه‌ها و دسته‌هاي سياسي درتفسير از قانون خواهي و انقلاب، در هيجانات ملي و تظاهرات ملي و تظاهرات عمومي، در اجراي احكام شرعي مانند قصاص و ديات و قوانين حقوقي ديگر در مورد مسائل مهم ملي و تحولات و بحران‌ها مانند اولتيماتوم روس‌ها يا پناه بردن به سفارت‌خانه‌هاي خارجي، قراردادهاي 1906، 1915، 1919 و...

مردم به چند دليل به انديشه‌هاي غيرديني  در مشروطيت بي‌اعتنا شدند:

اول ـ مردم ايران مسلمان و شيعه مذهب بوده و هستند و اگراهداف ملي در ساية تشيع و دين تفسير و تعيين نشود، شور،حرارت و ايمان خود را كم‌تر به عرصه عمل مي‌آورند. نهضت ‌مشروطه تا زماني كه ديني، مقدس‌و الهي تفسير مي‌شدند حضور مردم را به همراه داشت ولي بعد از ‌آن طور  نشد؛ زيرا فضا، در زمينه‌ها و آمال برخي مشروطه‌خواهان با دين و دينداري و دين‌مداري فاصله ايجاد نمود.

دوم ـ كلام، منطق و گفتار آنان براي تودة مردم نامأنوس و نامفهوم بود؛ زيرا از دل سنت و فرهنگ مردم برنيامده بود و لذا نمي‌توانست به طور عميق و دراز مدت در آنها تأثير كرده و آنان را در صحنه نگاه دارد.

سوم‌ـ افراط و تفريط، قدرت طلبي و عدم انسجام و بدنام بودن برخي از چهره‌هاي غيرديني  باعث شد نه تنها مردم نسبت به آنان بي‌اعتنا شوند بلكه در مقطعي نسبت به روند مشروطيت و ارزش‌هاي آن احساس دلسردي و سپس  بدبيني كنند.

و ـ از برداشت‌هاي  مختلف  ديني در مشروطيت تا زمينه‌هاي اختلاف

 

نهضت مشروطيت موج‌بزرگي بود كه همة ابعاد جامعه را تحت الشعاع قرار داد و حوزه‌هاي ديني نيز از ثمرات و عوارض آن نمي‌توانستند بركنار باشند و با توجه به اين كه خود زعما و پيشوايان روحاني مؤسسان اوليه نهضت  عدالت‌خانه و مبارزه عليه دربار و حكومت قاجار بودند، لذا بعد از صدور فرمان مشروطيت و تأسيس مجلس، بحث‌هاي حقوقي، فكري و سياسي مشروطيت وارد حوزه‌هاي داخلي گرديد و علماي بزرگ را در مورد مفاهيم جديد به  تأمل انداخت و اجتهادهاي گوناگون به منصة ظهور رسيد. در اين بين گروهي از علما از همان اوان كار  و به خصوص با ورود انگلستان و برخي بدبينانه از همكاري با مشروطه‌طلبان سرباز زدند. دستة ديگري  از مقدسان و علماي بزرگ نيز مرام بي‌طرفي پيش گرفته و نه مخالف و نه موافقت نموده با سكوت به خود سياستِ نه تأييد و نه تكذيب روي آوردند اما بيش‌تر علماي بزرگ و حوزه‌هاي فكري شيعه با علاقه مسايل و تحولات مشروطه را پي‌گيري نمودند و ضمن دعوت مردم براي حضور در مشروطيت در امور مختلف نيز وارد شدند. اين دسته از علما نيز به دو گروه تقسيم مي‌شدند:

1-              علماي مشروعه خواه مشروطه كه در رأس آنها شهيد آيت الله حاجي شيخ فضل‌الله نوري قرار داشت. او در مراحل اولية نهضت مشروطيت عليه استبداد، در برقراري قانون و ضرورت عدالت‌خانه با نهضت همگام بود، بعد از ورود افراد ناصالح و غيرخوش‌نام به نهضت و با توجه به افراط برخي مطبوعات و همچنين اشتباهات مكرر مشروطه خواهان غربگرا،خواهان انجام اصلاحات اسلامي و ديني براي احتراز از غربي‌شدن مشروطه بود  و اعتقاد داشت كه چون مشروطه و آزادي در ايران سابقة نداشته و استعداد، تفسيرها و برداشت‌هاي غيرديني در آنها وجود دارد لذا بايد به لفظ مشروطه،مشروعه نيز افزوده شود.

2-              علماي مشروطه‌خواه؛ اين گروه از علما كه داراي بيشترين نفوذ در بين مردم بودند، همواره از مشروطيت پشتيباني مي‌كردند و به سرنوشت آن در تحقق اهداف ديني  خوش‌بين و اميدوار بودند. علماي طراز اول و مراجع بزرگ كه با اين ديدگاه در مراحل مختلف مشروطيت حضور داشتند، بيشترين ضربات را بر استبداد و ظلم وارد آوردند از طرفي در دورة مشروطيت نيز همواره خطر نفوذ خارجيان و عوامل و افكار آنان را آفتي مهم در راه رسيدن مشروطيت به اهداف خود قلمداد مي‌كردند. علماي بزرگي كه در اين گروه قرار مي‌گيرند، عبارت‌اند از آيت الله آخوند ملامحمد  كاظم خراساني، زعيم مذهبي ـ  سياسي نهضت مشروطيت در نجف اشرف به همراه دو نفر از مراجع بزرگ، مرحوم آيت الله شيخ عبدالله مازندراني و ميرزا حسين تهراني. همچنين آيت الله ميرزا محمد حسين نائيني مشهور به علامه نائيني نيز از جمله مجتهدان و علماي بزرگي بود كه در آن زمان با نوشتن رسالة مشهور «تنبيه الامه وتنزيه المله» كوشيد كه مفاهيم مشروطيت و آزادي را به نحو مؤثري با مباني ديني مورد بررسي قرار دهد. به همين دليل از ايشان به عنوان نظريه پرداز نجف در مشروطيت نام برده مي‌شود.

   آيت الله حاج آقا نورالله اصفهاني زعيم مشروطه خواهان از اصفهان و بختياري همچنين آيت الله سيد عبدالحسين لاري در خطة فارس و لارستان نيز مي‌توانند در اين گروه مورد بررسي قرار گيرند. دو رهبر مشروطه خواه تهران يعني آيت الله سيد عبدالله بهبهاني و سيد محمد طباطبايي را نيز در موضعي نزديك و تقريباً مشابه با اين گروه مي‌توان بررسي و مطالعه كرد.

آيت الله سيد حسن مدرس نيز كه در دهة دوم مشروطيت پرچم مقابله با استعمار  و چند سال بعد، عَلَم مبارزه با رضاخان پهلوي را برافراشته، به نحو مؤثري به نجف  و به اين تفكر مرتبط  و متصل مي‌باشد.

از نظر علماي نجف، مشروطيت مي‌بايست مبتني بر اصول  شريعت اسلام باشد. در همين ارتباط به يكي از اعلاميه‌هاي علماي نجف در تأييد مشروطه توجه كنيد:

«اما غرضي جز تقويت اسلام و حفظ دعاي مسلمانان و اصلاح امور عامه نداريم علي هذا مجلسي كه تأسيس آن براي رفع ظلم و اغاثة مظلوم و اعانت ملهوف و امر به معروف و نهي از منكر و تقويت ملت و دولت و ترفيه حال رعيت و حفظ اسلام، قطعاً و عقلاً و شرعاً و عرفاً، راجح بلكه واجب است.»

شهيد شيخ فضل‌الله نوري، نيز هميشه در اعلاميه‌ها  و بيانيه‌هاي خود اذعان مي‌داشت كه مسئله اختلاف بيين علما، امري ريشه‌اي و مهم نيست و آنها در كليات با هم اختلاف جدي ندارند. وي در اين باره مي‌نويسد:

من همان مشروطه و مجلس را مي‌خواهم كه جناب آخوند خراساني مي‌خواهد ولي اختلاف بين ما و لامذهب‌هاست كه از عناوين مقدس سوء استفاده مي‌كنند. اي مسلمانان، كدام عالم است كه مي‌گويد مجلسي كه تخفيف ظلم نمايد و اجراي احكام اسلام كند، بد است و نبايد باشد؟ تمام كلمات راجع است به چند نفر لامذهب بي‌دين آزاد طلب كه احكام  شريعت قيدي است براي آنها. مي‌خواهند نگذارند كه رسماً اين مجلس مقيد شود به احكام اسلام و اجراي آن، هر روز به بهانه‌اي القاي شبهات مي‌نمايند.

 

 

 


1-          امام خميني در اين مورد تحليل حكيمانه و قابل توجهي دارند و معتقدند كه:

«جنبش مشروطيت هم همين ‌طور بود كه از روحانيون نجف و ايران شروع شد، مردم تبعيت كردند و كار را تا آنجا كه توانستند آن وقت انجام دادند و رژيم استبداد را به مشروطه برگرداندند ليكن خوب نتوانستند مشروطه را آن طور كه هست درستش كنند، باز همان بساط بود» 30/4/58

«از اول كه مشروطه را اينها درست كردند، اين شياطين كه متوجه مسائل بودند، روحانيون و مؤمناني كه تبع آنها بودند بازي دادند اينها را، خدعه كردند متمم قانون اساسي را قبول كردند و اينها وقت عمل، عمل نكردند به متمم قانون اساسي، يعني پنج نفر مجتهد در مجلس نياوردند.» 18/8/57

 

 

منابع:

براي مطالعه بيشتر به منابع زير مراجعه كنيد:

1-              ابراهيم صفايي، اسناد مشروطه.[بي‌جا]،[بي‌نا]، 1348

2-              عقيقي بخشايشي، يكصد سال مبارزه روحانيت مترقي.قم نويد. 1358

3-              علي ابوالحسني. سلطنت علم و دولت فقر، قم. دفتر انتشارات اسلامي، 1374

4-              علي ثقه‌الاسلام،مجموعه آثار قلمي ثقه اسلام شهيد تبريزي، به كوشش نصرت‌الله فتحي. تهران. انجمن آثار ملي ،1355

5-              موسي نجفي، انديشه سياسي در تاريخ نهضت حاج‌آقا نورالله اصفهاني. تهران، مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، 1378

6-              ـــــ . جريان شناسي و فلسفه سياسي و تاريخ معاصر ايران، مشهد، دانشگاه علوم اسلامي و رضوي. 1379

7-              مهدي انصاري، شيخ فضل‌الله نوري، و مشروطيت، تهران، اميركبير، 1369

8-              نامه‌هاي تبريز، به كوشش ايرج افشار. تهران فرزان روز، 1378

9-              نصرت‌الله فتحي، زندگينامه شهيد نيكنام ثقه‌الاسلام تبريزي، تهران، بنياد نيكوكاري نورياني، 1352

 

---------------------------------------------------------------------------------------


علل و عوامل مظلوميت و شهادت شيخ فضل‌الله نوري

 

منبع: http://sattarkhan2.blogfa.com/8410.aspx 

 

* دكتر موسي نجفي ـ موسي فقيه حقاني

 

(اتحاد موقت سكولاريزم و تسامح عليه اصولگريان ديني

و ورود خط التقاط و تساهل در انقلاب مقدس ملي)

 

 يكي از بحثهاي مهم تاريخ مشروطيت، بحث دربارة شيخ‌فضل‌الله نوري است. شيخ فضل‌الله نوري از شخصيتهايي است كه در دهة سوم انقلاب، بهتر مي‌توان راجع به او سخن گفت؛ زيرا نقش برجسته‌ شيخ مربوط به مسايل فرهنگي است. مباحث مربوط به مشروطه را از جنبه‌هاي مختلف مي‌توان مورد ارزيابي قرار داد؛ ولي اين بحث در بعضي جاها بسيار عميق مي‌شود، از جمله در قسمت مربوط به تهاجم فرهنگي كه از بخشهاي حساس و پيچيده آن است. همچنين در مشروطه هم نقاط مثبت، حاكي از رشد و ترقي وجود دارد وهم قسمت‌هاي پر رمز و راز و مخفي. تهاجم فرهنگي و انحطاط نهضت مشرطيت، از مباحث بسيار مهم انقلاب مشرطه است كه با دهة سوم انقلاب ايران سنخيت زيادي دارد. در بحث از شهادت حاج فضل‌الله نوري ساده‌‌ترين استدلال اين است كه بگوييم سكولارها و روشنفكران غرب‌زده، شيخ را دار زدند. امّا به همين مختصر نمي‌توان اكتفا كرد. ساده‌ انديشانه است اگر بپذيريم روشنفكران آنقدر قدرت داشتند كه بتوانند فردي چون شيخ فضل‌الله را كه مجتهدي صاحب مقامات و داراي نفوذ مردمي بوده و به قول خودش، چندين هزار خطبة عقد در تهران خوانده ـ يعني تا اين اندازه به مردم تهران نزديك بوده ـ است را بالاي دار ببرند و جو عمومي چنان باشد كه مردم دست بزنند. لاجرم به اينجا مي‌رسيم كه در اعدام شيخ، يك جريان نفوذي شبه ديني دست داشته است. يعني علاوه بر سكولارهاي غربگرا، سكولارهاي شبه‌ديني نيز در اين ماجرا دخالت داشتند. اعتقاد انجمنهاي سري هم اين بود كه حرفهاي ما را مردم نمي‌پذيرند، پس بايد حرفهاي خود را از زبان روحانيون نقل كنيم. به همين دليل تلاش كردند با برخي از روحانيون ارتباط برقرار كرده و با فريفتن آ‌نها اهداف خود را محقق سازند.

زندگي شيخ فضل‌الله از چند جنبه ارزشمند است:

يكي از جنبة تاريخ روحانيت شيعه، چرا كه او يكي از چهره‌هاي درخشان روحانيت بوده است. يعني تحقيق در زمينة مبارزات سياسي روحانيون شيعه،خواه‌ناخواه به شيخ فضل‌ا‌لله مي‌رسد. مبارزات شيخ‌فضل‌الله نقطة عطفي درتاريخ روحانيت است كه نمي‌توان آن را ناديده گرفت.

نقش مهم شيخ فضل‌الله در تاريخ تحولات ايران دومين جنبه از  زندگي و شخصيت ايشان است.شيخ فردي  مؤثر در مشروطيت و تحريم تنباكو بود، بنابراين از جنبة تاريخ تحولات ايران هم نمي‌توان شيخ را ناديده گرفت. عبور از شيخ و ناديده گرفتن او سبب مي‌شود كه بخشي از تاريخ ايران خوب درك نشود.

انديشة سياسي شيخ‌فضل‌الله نوري در دو نهضت اسلامي شيعي تحريم تنباكو و مشروطه؛ به خصوص در نهضت مشروطيت، كه انديشة مشروطة مشروعه را طرح كرد سومين جنبة زندگي ايشان است. بنابراين ،شيخ فضل‌الله در طراحي و پيگيري انديشه سياسي شيعه هم ـ كه يكي از آنها نظرية ولايت فقيه است ـ نقشي مهم داشت. شيخ فضل‌الله نوري وقتي در روند مشروطه انحراف ديد، به حضرت عبدالعظيم (ع) مهاجرت نمود و در آنجا لوايحي منتشر كرد كه از روي آنها مي‌توان به افكار سياسي  ايشان پي‌برد. ايشان در اين لوايح ـ كه بسيار هم خواندني است ـ دربارة انحراف در يك جنبش از زاويه فرهنگي و تهاجم فرهنگي بحث مي كند.

چند ويژگي جالب توجه دربارة شيخ هست: ايشان از جمله رهبران مشروطه بوده كه در قيام تنباكو فعالانه شركت داشته است. بسياري از رهبران تحريم تنباكو در زمان مشروطه در قيد حيات نبودند از جمله مرحوم ميرزاي شيرازي، ميرزا جواد آقاي تبريزي (رهبر روحاني تبريز)، ميرزا حسن آشتياني و مرحوم آقا سيد علي اكبر فال اسيري فوت كرده بودند. دو نفر از زعماي تنباكو در نهضت مشروطه حضور داشتند كه موضع هر دو شريعت خواهانه و نقششان  كاملاً برجسته بود؛ و به هر دوي آنها در تاريخنگاري سكولارها اهانت زيادي شده است! اين دو نفر يكي مرحوم شيخ فضل‌الله نوري در تهران و ديگري مرحوم آقا نجفي اصفهاني در اصفهان است. شيخ فضل‌الله، هم قبل از شهادتش، هم موقع شهادتش و هم بعد از شهادتش مظلوم است؛ و اين امر مهمي است. چرا كه اگر ايشان را مثلاً با شهيد مظلوم بهشتي مقايسه كنيم، پي‌‌مي‌بريم كه شهيد مظلوم بهشتي در زمان حياتشان مظلوم بودند ولي روز بعد از شهادت، با آن تعابيري كه امام فرمودند، به يك اسطوره و قهرمان ملي تبديل شدند. اما در تاريخ‌نگاري سكولار مي‌بينيم كه مظلوميت شيخ از ابعاد مختلف هنوز ادامه دارد. ويژگي ديگر اينكه شيخ فضل‌الله نوري با سابقه مبارزاتي وارد نهضت مشروطه شد. مهم است كه در يك جنبش بزرگ، رهبران يا رهبر، و كساني كه داعية رهبري دارند، سابقه مبارزه داشته باشند يا نه. البته مقصود اين نيست كه بودن يا نبودن فرد سابقه دار در مبارزه تعيين كننده است؛ اما بينش سياسي و اجتماعي كسي كه داراي سابقة فعاليت اجتماعي ـ سياسي است، با ديگران فرق دارد. شيخ در مقايسه با رهبران ديگر مشروطه، بويژه در تهران، از سابقة مبارزاتي بيشتري برخوردار بود؛ لذا فريب شعارها و آب و رنگها را نمي‌خورد. شيخ از دورة تحريم تنباكو كه فشار استبداد و استعمار بسيار زياد بود، مبارزه مي‌كرده و بنابراين حدود 15 تا 20 سال از همة  رهبران مشروطه داراي سابقة مبارزاتي بيشتري بوده است و آنچه برخي مورخان و سياسون سكولار نوشته و گفته‌اند كه شيخ مبارز نبوده، بلكه مرتجع و عافيت‌طلب بوده، صحت نداشته است؛ و در جواب آنها بايد گفت چگونه يك آدم عافيت‌طلب، بر سر دو راهي مرگ و زندگي، مرگ را انتخاب مي‌كند.

از ويژگيهاي مهم ديگر شيخ اين است كه از منظر فرهنگي به مسايل نگاه مي‌كند؛ چنين فردي، با كساني كه به مسايل نهضت از منظر سياسي، اقتصادي و يا از زاويه توسعة و ترقي مي‌نگرند، فرق دارد آنكه با مرزبنديهاي  عقيدتي و فكري وارد مبارزه سياسي نمي‌شود، نمي‌تواند با هر كسي ائتلاف سياسي موقت كند،چرا؟ چون زاويه مبارزاتي او ايدئولوژيك و داراي جاذبه و دافعه است، همچنين يك فكر منسجم نظام‌‌مند دارد و اين طور نيست كه فقط  مخالف يا موافق مشروطه باشد. او مي‌داند كه چقدر بايد موافقت كند و چگونه بايد مخالفت كند. در نظام فكري او جاذبه‌هاي مذهبي و شيعي تعيين كننده است.

يكي ديگر از صفات شيخ، شجاعت است، و اصلاً پرده پوشي نمي كند؛ اعتقادش آن است كه خداوند دراين زمان براي او مأموريتي درنظر گرفته است كه در اجراي آن،اميد شهادت هم دارد. از اين رو به هنگام خطر، هيچ تقيه و پرده پوشي نمي‌كند و حتي موقعي كه تنهاي تنها است، حرفش را مي‌زند.

شيخ در نامه‌اي براي مشير‌الدوله صدراعظم مي‌نويسد: «اين پير دعاگو، آفتاب لب بام هستم؛ ديگر هوس زندگي ندارم و آنچه را كه در دنيا بايد ببينم، ديدم. لكن تا هستم، در همراهي اسلام كوتاهي نخواهم كرد» و در آنجا هم به ايشان پيشنهاد مي كنند «به سفارتخانه‌هاي خارجي پناهنده شويد»، پاسخ منفي مي‌دهد و زير بار نمي‌رود و مي‌گويد: «فرض كنيد دو سه خروار گندم هم بيشتر خوردم؛ چه مي‌شود؟ من حاضر نيستم مرگ شرافتمندانه را با زندگي يا خوردن دو سه خروار گندم بيشتر عوض كنم» مسئله مهم ديگر در مورد موقعيت شيخ درتهران است. او عالم درجه يك پايتخت بود: يكي به لحاظ اينكه شاگرد برجسته ميرزاي شيرازي بود و اين برجستگي علمي را همة كساني كه در مكتب ميرزاي شيرازي درس مي‌خواندند و يا آنان كه مطلبي در اين مورد شنيده بودند نقل مي‌كردند؛ ديگر اينكه شيخ فقط در فقه و اصول مجتهد نبود، بلكه معلومات ديگري هم داشت كه روحانيون ديگر از آن برخوردار نبودند. اين تأكيد براي آن است كه يكي از خطهاي تبليغاتي دورة مشروطه اين بود كه شيخ عالم روز نيست، بلكه مرتجع و ضد ترقي است . مرحوم ضياء ‌الدين دُري مي نويسد كه معلومات شيخ به فقه و اصول منحصر نبود و قطع‌‌نظر از جنبه فقاهتي، از بقيه علوم نظير تاريخ و جغرافيا كه غالب علما از اين دو علم بي‌بهره‌اند، اطلاع كافي داشت.حتي در اواخر عمر از مرحوم ميرزا جهان‌بخش منجم، علوم نجوم و اسطرلاب را فرا مي‌گرفت. يك بار به ايشان عرض كردم: «جناب آقا! در اين آخر عمر براي چه علم نجوم تحصيل مي‌كني؟» فرمود: «من از اين علم بهره نداشتم و اين براي علما بد است كه به كلي از علمي بي‌بهره ‌باشند. بميرم  و اين علم را بدانم بهتر است از اينكه  بميرم و ندانم».

در معارف‌الرجال درج است كه شيخ اديب و شاعر هم بود؛ و اشعاري به زبان تازي و فارسي از وي نقل شده است. از قول سيد محمد علي شوشتري روايت شده است كه شيخ در حوزة درس ميرزاي بزرگ شيرازي بر همة فضلا برتري داشت، از نظر  دانش و فضل در اصول، مجتهد درجة اول و در فقه محقق تامه بود و نظرياتش مورد استناد فقهاي ديگر قرار مي گرفت. در رشته حكمت و كلام، كسي را ياراي مجادله يا بحث با ايشان نبود، و در رشته‌هاي ادبي ضروري ديگر، جامع جميع كمالات بود.

حال چه اتفاقي افتاده است كه شيخ با اين عظمت علمي مورد تهاجم قرار مي‌گيرد. آنچنانكه وقتي ايشان مسئله مشروطة مشروعه را مطرح مي‌كند، نمي‌گذارند حرفش به گوش مردم برسد. در پشت پرده، توطئه‌اي هم از طرف  سكولارها هست كه عاملان آن برخي چهره‌هاي روحاني درجه سوم هستند. به عبارت ديگر بايد مسلم دانست كه بعضي از روحانيون ساده لوح درجة دوم و سوم، خواه ناخواه در برپا شدن چوبة دار شيخ فضل‌الله دست داشتند كه يكي از مهمترين دلايل آن، وجود اختلاف و دو دستگي بين علما بوده  است و اگر قضيه شيخ فضل‌الله مطرح نبود، شايد به راحتي  و اطمينان نمي‌توانستيم در اين مقوله حرف بزنيم.

نكتة ديگري كه در مورد شيخ بايد به آن اشاره شود، اين است كه «دشمن شناسي» شيخ خوب بود و دشمن هم او را خوب مي‌شناخت؛ يعني هر دو طرف يكديگر را بخوبي مي‌شناختند.انگلستان در قيام تنباكو ضربة سنگيني خورد اما رهبران اصلي آن جنبش بزرگ را شناسايي كرد و آنگاه براي تخريب چهرة آنها تلاش كرد. اصولاً يكي از اقداماتي كه سفارتخانه‌هاي خارجي و مأموران فرهنگي آنها مي‌كنند همين است كه رهبران جامعه  را شناسايي مي‌كنند و سپس با تبليغات سوء آنها را از چشم مردم مي‌اندازند. شيخ در تحريم تنباكو  چهرة خود را نشان داده بود. بنابراين، در جنبش مشروطه، دشمن شيخ را خوب مي‌شناخت و شيخ هم استعمارشناس و غرب‌شناس خوبي شده بود؛ برخلاف عده‌اي كه غرب و استعمار را عميقاً نمي‌شناسند و استعمار  را فقط از دريچة سياسي نگاه مي‌كنند.

شيخ از زاوية قيام تحريم تنباكو وارد نهضت مشروطيت شد و با اين پشتوانه، پختگي خاصي در برخورد با مسايل داشت؛ دست كم فريب شعارها را نمي‌خورد  و دم خروسها را خوب مي‌ديد، كه اين دو نكته بسيار مهم است. شيخ به استعمار نه فقط از زاوية سياسي بلكه از زاويه فرهنگي هم مي‌نگريست.

نكته ديگر در مورد شيخ اين است كه شيخ عالم روز است؛ مسايل را دقيق نگاه مي‌كند و مي‌فهمد. او معتقد است كه مجتهد بايد كاملاً به مسايل مسلط باشد و از مسايل سياسي روز آگاهي داشته باشد. بسياري مبارز هستند ولي مبارزاتشان در يك دوره تمام شده است و  اينان يك دهه يا بيشتر از  زمان خود دور مانده‌اند و تحليلشان از مسايل جامعه مربوط به گذشته است؛ به عبارت ديگر، چون برآيند نيروهاي سياسي روز را نمي‌دانند، در تحليل مسائل دچار اشتباه مي‌شوند.

نكته مهم ديگر  در مورد شيخ اين بود كه بيشتر فرصت پيدا كرد كه بگويد چه چيزهايي را نمي‌خواهد اما وقت نكرد بگويد چه چيزهايي را مي‌خواهد، يعني بيشتر «نظريه پرداز دورة تخريب مشروطيت» بود. به عنوان مثال، زماني كه امام (ره) با رژيم پهلوي درگير بودند هم و غم اصلي‌شان تخريب نظام شاهنشاهي بود و تا زماني كه رژيم تخريب نشده بود، گفتن جزئيات و يا بحث روي سازندگي را مناسب نمي‌ديدند و بيشتر كليات را بيان مي كردند حال اگر امام قبل از 22 بهمن رحلت مي‌كردند، بسياري از افكار و انديشه‌هاي سياسي امام (ره) پنهان مي ماند. اما امروز مي‌توان انديشه‌هاي ايشان را به دو دسته تقسيم كرد: 1. افكاري كه به تخريب رژيم پهلوي منجر شد؛ 2- تفكرات مربوط به حكومت كه كليات آن را در نجف و ريز و مسايل آن را بعداً و با گذشت  انقلاب مطرح كردند.  [روند حيات] حاج شيخ‌فضل‌الله نوري را هم بايد چنين تحليل كرد. او در دوران مشروطه، نظريه پردازي است كه بيشتر همّ و غمش تخريب است؛ اگر چه كلياتي هم گفته است و شايد  اگر عمرش ادامه مي‌يافت، مطالب دقيقتري از ايشان در دسترس بود.

پس از ذكر ويژگي‌‌هاي مرحوم شيخ، اكنون به شرح مواضع ايشان در مشروطه مي‌پردازيم.

 شيخ فضل‌الله در مشروطه سه موضع گرفت:

ابتدا كه بحث مشروطه و استبداد بود و محور همه خواسته‌ها بر عدالت، آزادي، پارلمان، و قانون لزوم تحول و تحرك و تأكيد بر نقش مردم قرار داشت همه قبول داشتند. همچنين همه پذيرفته بودند كه سلطنت استبدادي بد است، و هيچ عالمي نبود كه بگويد عمل به قانون بد است و بايد هرج و مرج باشد. شيخ فضل‌الله و رهبران ديگر مشروطه حتي روشنفكران (كه ابتدا درحد رهبري نبودند ولي در نهضت مشروطه نقش فعالي داشتند) هم از ابتدا در اين مواضع هم عقيده بودند؛ چرا  كه معارضان فقط دو گروه بودند: حاميان استبداد و طرفداران مشروطه. شيخ فضل‌الله ابتدا مشروطه‌خواه است، يعني جنبه‌هاي مثبت و اوليه مشروطيت مانند عمل به قانون، تأكيد بر نقش مردم، لزوم تحول اجتماعي، و مفيد كردن سلطنت فردي را قبول دارد و لذا در جناح مشروطه‌خواهان قرار مي گيرد.

چندي بعد نهضت عدالتخانه و مشروطه پيروز شد و ايران داراي نظام پارلماني و مشروطه شد.

قدري گذشت و خطر استبداد از بين رفت،مرحله دو م نهضت شروع شد در اين مرحله، بحث اين بود كه چه قانوني بايد مبناي كار باشد، فرق مي‌كند كه قانون انقلاب فرانسه الگو قرار داده شود يا قوانين اسلامي. در اين مرحله از مشروطه هم ديگر بحث بر سر مشروطه و استبداد نبود؛ بلكه بحث روي نوع مشروطه بود و شيخ فضل‌الله قانون اسلامي را مد نظر قرار داد. در مرحلة دوم هم شيخ مخالف مشروطه نيست؛ بلكه خواهان اصلاح انحرافات مشروطه است.

شيخ فضل‌الله ديدي نقادانه به مشروطه داشت، همه چيز آن را نمي‌پذيرفت و تسليم واژه‌ها و مشهورات زمان نمي‌شد. امروز اگر از ما بپرسند «آزادي را قبول داريد يا نه»، فكر مي‌كنيم اگر بگوييم نه، مي‌گويند مستبد است اما آيا نمي‌توان در جواب گفت: «هم نه و هم آري،؟» آيا نمي‌توان گفت كه زاوية ديد ما در مورد آزادي و توسعه به گونه‌اي خاص است و ما بايد در ضرورت اين واژه‌ها فكر كنيم؟ بحث ما ديگر مثبت و منفي نيست؛ اما دستگاه فكري منسجم خود را داريم و مي‌توانيم روي اين مسايل بينديشيم. سخن شيخ‌ فضل‌الله هم همين است؛ اما دستگاه تبليغاتي مشروطه نگذاشتند كه در مفهوم و ضرورت واژه‌ها انديشيده شود و در اين مرحله اصل مطلب را نگفتند كه شيخ فضل‌الله ترقي به اضافه تعالي را مي‌خواهد، بلكه او را مرتجع خواندند.

پس شيخ فضل‌الله در مرحلة اول؛ مشروطه ضد استبداد و در مرحلة دوم، مشروطة مشروعه را مطرح مي‌كند؛ يعني وقتي بين دو خط قرار مي‌گيرد، هيچ كدام را نمي‌‌پذيرد. نه به طور مطلق مشروطة مورد نظر غربيها را تأييد مي‌كند و نه به طور  مطلق انقلاب مشروطه را نفي مي‌كند كه جانب ديگرش استبداد مي‌شد، و به تعبيري با ضابطة اجتهادي، خواهان اصلاحگرايي شد. منتها جوي  براي ايشان درست كردند كه شيخ در لوايح حضرت عبدالعظيم خود آن را چنين توصيف مي‌كند:

آنچه خيلي لازم است برادران بدانند و از اشتباه كاري خصم بي‌مروت بي‌دين تحرّز نمايند، اين است كه چنين ارائه مي دهند كه علما دو فرقه شده‌اند و با هم حرف ديني دارند؛  و با اين اشتباه كاري عوام بيچاره را فريب مي‌دهند كه يك فرقه مجلس خواه و دشمن استبدادند و يك فرقه ضد مجلس و دوست استبدادند.لابدعوام بيچاره مي‌گويند: حق با آنهاست كه ظلم و استبداد را نمي‌خواهند. افسوس كه اين اشتباه با هر زباني و به هر بياني بخواهيم دفع شود، خصم بي‌انصاف نمي‌گذارد، يعني اصلاً نمي‌گذارند.

و در جاي ديگر مي‌فرمايد:

در باب مجلس خواهي در امر اول دانستي كه هيچ خلاف نيست و همه مي‌خواهند؛ اما در اين امر ديني همة علما بي‌استثناء مي‌گويند اين مجلس مخالف اسلام نباشد، بايد آمر به معروف و ناهي از منكر و حافظ بيضة اسلام باشد. اي مسلمانان! كدام عالم است كه مي‌گويد مجلسي كه تخفيف ظلم نمايد و اجراي احكام اسلام كند، بد است و نبايد باشد؟! تمام كلمات راجع است به چند نفر لامذهب بي‌دين آزاد[ي] طلب(1)، كه احكام شريعت قيدي است براي آنها و مي‌خواهند نگذارند رسماً اين مجلس مقيد شود به احكام اسلام و اجراي آن، و هر روز به بهانه‌اي القاي شبهه مي‌كنند.

شيخ در جاي ديگر به قانون آزادي و مطبوعات ايراد مي‌گيرد؛ به عبارت ديگر، اصل را منكر نيست و فقط زياده‌رويها را نفي مي‌كند، به عنوان مثال با چاپ كتابهاي ضاله و يا توهين آميز نسبت به اسلام و هويت اسلام و هويت ملي نظير حاجي‌بابا مخالف است. شيخ مي‌گويد:

از قانونهاي خارجه از جمله يك فصل را ترجمه كرده‌‌اند كه در آن مطبوعات مطلقاً آزاد شده است؛ يعني هر كس حق دارد هر چه را چاپ كند و احدي را حق چون و چرا نيست. اين قانون با شريعت ما نمي‌سازد؛ لهذا علماي اسلام آن را تغيير دادند و تصحيح فرمودند زيرا كه نشر كتب ضلال و اشاعة فحشا در دين اسلام ممنوع است، و كسي را شرعاً نمي‌رسد كه كتابهاي گمراه كنندة حرام را منتشر كند و يا بدگويي و هرزه‌گويي را در حق مسلماني بنويسد و به مردم برساند.

شيخ فضل‌الله در جاي ديگر در همان لوايح مي‌نويسد:«خداي تعالي راضي مباد از كسي كه دربارة مجلس شوراي ملي غير از تصحيح، تكميل و تنقيح،خيالي داشته باشد؛(2) و بر سخط و غضب الهي گرفتار باشند كساني كه مطلب مرا بر خلاف واقع انتشار مي‌دهند و با تدليس مسلمانان، آنان را به اشتباه مي‌اندازند، و راه رفع شبهه را از هر جهت مسدود مي‌سازند تا سخن ما به گوش مسلمانان نرسد و به خرج مردم بدهند كه فلاني و ساير مهاجرين منكر اصل مجلس شوراي ملي شده‌اند.

شيخ، بحثي هم دربارة روشنفكران دارد و دربارة آنها مي‌گويد: روشنفكران يك نحوة چالاكي و تردستي در اشاعة فتنه و فساد دارند. اصل جملة ايشان چنين است: «اينها يك نحو چالاكي و تردستي در اشاعة فتنه و فساد دارند و به واسطة ورزشي كه دراين كارها كرده‌اند، هر جا كه هستند،آنجا را آشفتة و پريشان مي‌كنند.» شيخ اين مسايل را گفت؛ اما صدايش به گوش مردم نرسيد و به قول امروزيها او را مرتجع و ضد ترقي خواندند وگفتند حرف شيخ ارتجاعي و مربوط به 1400 سال قبل است.

اگر مطبوعات آن زمان را ورق بزنيد، تقريباً هيچ نوشتة منور‌الفكري نيست كه به شيخ فضل‌الله اهانت نكرده باشد. در اين نوشته‌ها خيلي به او جسارت مي‌شد؛ و اين مطالب در برخي مردم هم اثر مي‌كرد. در جريان طرح ماده دوم متمم قانون اساسي درخصوص نظارت علما بر مصوبات مجلس و بعد از چاپ نظر شيخ فضل‌الله در روزنامة صبح صادق، مشروطه‌‌خواهان به دفتر روزنامه حمله كردند و نتيجه آن شد كه در شماره 41 اين روزنامه مطلبي با عنوان «اعتذار» به اين مضمون چاپ شد كه مطالب ديروز اشتباهاً در روزنامه چاپ شد و مربوط به اين روزنامه نبود؛ و شماره ديروز را امروز دوباره چاپ مي‌كنيم.اين هم يك نوع سانسور و استبداد است منتها به اسم استبداد آزادي؛ و اين همان مشروطه‌اي است كه از استبداد هم بدتر است (3)، يعني آزاديخواهان به دليل درج مطلبي در روزنامه، به آن حمله كنند. اين در حالي است كه به قول شيخ،مطالب زيادي عليه اسلام نوشته شد و يك نفر هم اعتراض نكرد.بنابراين،گاه جو  و فشاري از دمكراسي درست مي‌شود كه از استبداد بدتر است، آنچنانكه كسي نمي‌تواند حرف ديگري بزند و جاده يكطرفه مي‌شود.

شيخ بحثهاي ديگري هم دارد؛ از جمله اينكه مي‌گفت: «من واژه مشترك را كه مفاهيم بعضاً متناقضي از آنها مورد نظر باشد قبول ندارم. بعضي واژه‌ها را مقدس كرده‌اند، مثل عدالت، مساوات، آزادي؛ اينها قبول، ولي معنايش چيست؟» در زمان شيخ، در بين علما دو گروه وجود داشت: 1. علماي تهران كه درحد شيخ نبودند و دستگاه تبليغاتي مشروطه خواه آنها را بسيار برجسته مي‌كرد؛ 2. علماي نجف كه مشروطه خواه بودند، و تا آخر هم مشروطه خواه باقي ماندند افراد اين گروه با ديدگاه شيخ كاملاً موافق نبودند؛ اما دست خارجي پشت سر آنها نبود و اختلاف آنان با شيخ در تشخيص مصاديق  بود.

شيخ فضل‌الله مي‌دانست كه با علماي نجف در كل مشكلي ندارد، اما دستگاه مشروطه مدام مي‌خواست كه اينها را در برابر شيخ قرار دهد؛ و به همين دليل شيخ نظريه «فقهاي ناظر قوانين» را مطرح كرد، و به دنبال آن پرسيد؛ ‌«آزادي يعني چه؟» اگرجواب داده مي‌شد منظور اسلام است، مشكلي پيش نمي‌آمد و همة علما آن را قبول مي‌كردند.

ولي اگر پاسخ داده مي‌شد كه منظور، حريت در دين است، حتماً علماي نجف با آن مخالفت مي‌كردند، اختلافي هم كه امروز بين آقايان وجود دارد، ابهام در مفهوم واژه‌ها است كه اگر برطرف شود، ديگر  اختلافات جدي  نخواهد بود. اختلاف اصلي آنچنانكه شيخ هم گفته است ـ ميان ما و آزادي‌طلبان بي‌دين است. اين حساسيت هنوز در فضاي كشور ما به طور ارزشي و گسترده آنچنان كه بايد باشد ايجاد نشده است؛ اما بايد پيش بيايد و دقيقاً مشخص شود كه منظور از واژه‌هاي  مشترك چيست. در آنصورت شايد علما و جبهة شريعت‌خواهان و هواداران خط امام، هم در يك طرف قرار بگيرد و ناخالصيها در طرف ديگر؛ و اين خيلي خوب است. شيخ درنامه‌اي به پسرش در نجف مي‌نويسد: «در نظامنامه، يك كلمه، آزادي قلم، ذكر  شد و اين همه مفاسد روزنامه‌ها. واي اگر آزادي در عقيده بود، چنانكه اصرار دارند، آتش به جان شمع فتد،كين بنا نهد!»

و در ادامه، به فرزندش سفارش مي كند كه اين عبارت را براي كسي غير از آخوند خراساني،اظهار نكن. يعني به هيچ وجه نمي‌توان حرف زد. فقط برو و به آخوند بگو قصه اين است: «افسوس كه نمي‌شود گفت، چه رسد به نوشتن؛ ظهر الفساد في‌البر و البحر»

اين فضائي است كه شيخ درمرحلة دوم در آن قرار دارد.

 در مرحله سوم،شيخ از اصلاحگري نااميد شد، زيرا به اين نتيجه رسيد كه ميكروبي وارد پيكر جامعه و سياست شده است كه ديگر اصلاح پذير نيست؛ پس مخالفت با مشروطه را در پيش  گرفت و به حرمت مشروطيت فتوا داد.

بنابراين شيخ در كل سه موضع در مشروطه دارد: 1: مشروطه خواهي، همگام با تولد  و رشد مشروطه؛ 2: طرح مشروطة مشروعه؛ 3 : حرمت مشروطه

يك سال بعد از آنكه محمد علي شاه مجلس را به توپ بست ( كه با به توپ بستن مجلس، استبداد صغير شروع  شد)، مشروطه‌خواهان بر تهران حاكم شدند؛ و بعد از استقرار، با دو گروه برخورد كردند: 1. مستبدان، يعني محمد علي شاه و طرفدارانش 2. مشروعه خواهان كه از زاويه فرهنگي مخالفت مي‌‌كردند.

از مخالفت دو گروه با هم عليه يك جريان نمي‌توان نتيجه گرفت كه آن دو گروه با هم و در كنار همند. به عنوان مثال،هم امام خميني و هم كمونيستها (در يك مقطع)  با شاه  و آمريكا درگير بودند و  با اين حال اين دو جريان هيچ‌گاه با هم و در كنار هم نبودند. دافعة مشترك هيچ گاه دليل بر وجود جاذبه و اصول مشترك نيست. به علاوه، دافعه‌ها هم شدت و ضعف دارند. شيخ فضل‌الله از زاوية بدعت و انحراف با مشروطه مخالفت مي‌كرد، مستبدان از زاوية مجلس و آزادي مخالف مشروطه بودند و به همين دليل  مجلس را به توپ بستند. بنابراين، شيخ  و مستبدان، به هيچ وجه در يك جبهه نبودند با اين حال، خواسته مشروطه خواهان بعد از فتح تهران، اعدام شيخ بود. آنها كه مخالف مشروطه بودند، از ترس به سفارت روس پناهنده شدند؛ برخي از مستبدان هم به سفارت روس يا عثماني پناه بردند (افرادي مثل تقي‌زاده كه از رهبران مشروطه بودند، پيش از اين در  سال 1326 قمري زماني كه محمد علي شاه مجلس را به توپ بست، از وحشت به سفارت انگلستان پناهنده شده بودند) اما شيخ حاضر به پناهندگي در سفارت خارجي نشد. راجع به حوادث اين روزها، شخصي به نام مدير نظام خاطره‌اي را از دو سه روز قبل از اعدام شيخ فضل‌ الله به اين شرح تعريف مي‌كند:

نزديكيهاي نيمه شب بود. ميرزا تقي‌خان نامي آمد و از طرف امام جمعه و امير بهادر پيغامي براي شيخ آورد كه ما در سفارت روس هستيم؛ و در اينجا اتاقي مناسب طبع شما آماده كرده‌ايم. خواهش مي كنيم براي حفظ جان ، قدم  رنجه كنيد و بياييد اينجا. شيخ ناراحت شد و گفت: از قول من به امام جمعه بگو: تو حفظ جان خودت را كردي، كافي است؛ لازم نيست حفظ جان مرا بكنيد.واي! براي اسلام ديگر چه باقي مانده است كه اجانب بگويند علماي اسلام كه سنگ ديانت را بر سينه مي‌زنند و از خودگذشتگي نشان مي‌دهند، پاي جان كه در ميان مي‌آيد، به كفر پناهنده مي‌شوند!

مدير نظام ادامه مي‌دهد كه شيخ در جواب فرد ديگري كه از طرف دولت عثماني پيغام آورد كه «آقا! به سفارت كفر  نرويد؛ به كشور عثماني تشريف بياوريد كه مسلمان است»، گفت؛ من از علي ابن ابيطالب (ع) بدي نديدم كه به عمر پناهنده شوم؛ بر فرض مرا نكشيد و بمانم در دنيا

، دو سه خروار گندم هم خوردم. آخرش كه چه؟ وقتي كه انسان قرار است بميرد،چه بهتر كه شرافتمندانه بميرد»

ميرزا جواد سعد‌الدوله به شيخ پيشنهاد كرد كه‌«بيرق (هلند) را بر بالاي خانه تان بزنيد؛ديگر حتي لازم نيست به سفارت هلند تشريف بياوريد. زماني  هم كه مشروطه‌خواهان تهران را گرفته بودند، اينطور نبود كه جرئت داشته باشند به سفارت خارجي تعرض كنند، و مي‌ترسيدند. شيخ در  پاسخ به اين پيشنهاد، خنديد و به استهزا گفت: «آقاي سعد‌الدوله بايد بيرق ما را بر روي سفارت اجنبي  بزنند. چظور ممكن است كه صاحب شريعت كه من يكي از مبلغين احكام آن هستم، اجازه فرمايد به خارج از شريعت آن پناهنده شوم؟!» آنگاه آية شريفة «... وَلَنْ يَجعلَ اللهُ للكافرينَ عليَ المؤمنينَ سبيلاَ». و چند آيه ديگر را خواند و سپس ادامه داد: «من حاضرم صد مرتبه زنده شوم  و ايرانيان و مسلمين مرا مثله كنند و بسوزانند، ولي  به اجنبي پناهنده نشوم.»

جالب اينجاست كه در قسمتي از اعلاميه‌اي كه قبل از اعدام شيخ خواندند و بعد آن را در سطح شهر پخش كردند،چنين درج است: «اينها طرح و نقشه ريختند كه بلاد اسلامي را به دست خارجه بدهندو ديگران را بر ايرانيان حكمروا سازند . همة سعي آنها ، تحديد ملت و فروش مملكت بود؛ و اينكه در باطن اجانب را به مملكت دعوت كنند».

به عبارت ديگر،چنين تبليغ مي‌كردند كه دست خارجي پشت سر شيخ است؛ كسي كه حاضر نيست حتي پرچم كشور هلند را بر روي خانة خود نصب كند! البته عده‌اي هم فريب اين جوسازيها را خوردند و پاي جنازة شيخ كف  زدند و هورا كشيدند شيخ در 11 مرداد 1288 شمسي كه مصادف بود با 13 رجب ـ روز تولد مولا علي (ع) ـ به دار آويخته شد. قبل از اعدام، رو به مردم تهران گفت: «هذه‌كوفه الصغيره» يعني مردم تهران را به مردم كوفه تشبيه كرد و ساعاتي قبل از اعدام هنگامي كه چوبه دار آماده بود و شيخ را محاكمه مي‌كردند، فردي از طرف مشروطه خواهان به ايشان گفت: «جنابعالي حرمت مشروطه را لغو كنيد و بفرماييد منزل» شيخ در پاسخ داد: «شب قبل پيامبر (ص) را در خواب ديدم كه امروز مهمان او هستم؛ حاضر نيستم اين فرصت را از دست بدهم، و اين مشروطه ابدالدهر حرام است». يعني حتي لحظة آخر هم از اعتقاد خود دست نكشيد. در  تاريخ هست كه بعد از پايين آوردن جنازة شيخ  از چوبة دار، عده‌اي از مجاهدان بي‌دين مشروطه، به جنازة ايشان بي‌حرمتي كردند و سپس اطرافيان شيخ مخفيانه جنازه را در منزل آن شهيد دفن كردند.

يك يا دو ماه پس از اين ماجرا مردم متوجه شدند كه عجب  كلاهي سرشان رفت!  نه تنها از آزادي خبري نشد، بلكه استبدادي حاكم شد (استبداد مشروطه) كه از استبداد شاهي بدتر بود. تازه مردم فهميدند كه همة آن حرفها شعار بود. قرار بود اين سد محكم بشكند؛ باقي اشخاص مهم نبودند.

مردم كه اينك همه مطالب برايشان روشن شده بود، كنار خانة شيخ مي‌آمدند و دست مي‌گذاشتند روي  ديوار  خانه و فاتحه مي‌خواندند. خانواده شيخ تصميم گرفتند براي مصون ماندن جسد شيخ از تعرض جنازه را به جاي ديگري منتقل كنند. بعد از چند ماه نبش قبر كردند و جنازة ايشان را كه كاملاً سالم بود، به قم بردند و در آنجا دفن كردند.

قبل از شهادت شيخ، شخصي به نام فخر‌الدين جزايري تعريف مي‌كند:

پدرم به من گفت برو ببين كه حال شيخ چطور است (موقعي است كه مجاهدان تهران را فتح كرده بودند و خطر، شيخ را تهديد مي كرد) من فكر كردم شيخ حتماً به سفارتخانه‌هاي خارجي پناه برده و يا گريخته است. وقتي به خانه‌اش رسيدم، ديدم در باز است. وارد شدم. شيخ را ديدم كه با چند نفر نشسته است. مرا كه ديد، به شوخي گفت, «لوله هنگ دانه‌اي چند است؟!»يعني سوراخ موشها چند است ؟ سپس خنديد و گفت: «همه ترسيدند و توي  سوراخ موش رفتند» يكي از حضار به شيخ گفت: «آقا! ‌شما كه مي‌دانستيد با مخالفت نتيجه‌اي  نمي‌گيريد، چرا مخالفت كرديد؟ از اول معلوم بود كه از پس اينها بر نمي‌آييد.» شيخ گفت تا اگر صد سال بعد از اين بعضي از مسلمانان به قعر زير زمين و داخل سردابها رفتند و در آنجا با كمال ترس درد دل  كردند و گفتند صد سال قبل عده‌اي دست به دست هم دادند و ريشة اسلام را كندند، لااقل يك نفر بگويد كه در ميان آن عده‌ يك آخوند طبرسي و يارانش بودند كه مخالفت كردند!

معناي سخنان شيخ اين است كه: من براي افكار  عمومي الان ارزش قائل نيستم؛ چون افكار منحرف  شده است. صد سال ديگر كه اين اساس به ضد اسلام تبديل مي‌شود، عده اي  به زيرزمينها و سردابها مي‌روند تا قرآن بخوانند و فرايض انجام بدهند.

در آنجا با  همديگر درد دل و نجوا مي‌كنند كه ‌اين چه وضعي است؟ چرا اسلام به اين روز افتاده و چرا در گذشته كسي نبوده كه از اين التقاط و بدعت آن را نجات دهد؟ يعني براي شيخ، افكار متدينان و مؤمنان صد سال ديگر مهم است و براي انحراف افكار عمومي زمان خود و اينكه عليه او توهين كنند، ارزشي قائل نيست. تاوان اين تفكر را هم با تقديم جانش مي‌دهد؛ هديه‌اي كه به حق بين جريان اصولگرا و جريان تسامح و تساهل شكافي عميق ايجاد كرد و تراز و ميزان اين خط و جدايي شد.

 

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشتها :

1-  يعني علما هيچ مشكلي در توافق اصولي باهم ندارند؛ فقط اينها هستند كه خودشان را وسط معركه قرار دادند.

2-  پس شيخ مخالف مجلس نيست؛ بلكه مي‌خواهد آن را تصحيح، تكميل و تنقيح كند.

3-  مرحوم آيت‌الله شيخ عبدالله مازندراني از مراجع مشروطه‌خواه نجف در مورد اين استبداد و فشار در مشروطه با تعبير «استبداد مركبه» به جاي «استبداد فردي» ياد مي‌كند.

 

 

 

منابع:

براي مطالعه بيشتر درمورد شيخ شهيد شيخ فضل‌الله به منابع زير رجوع كنيد:

1- جواد بهمني. فاجعه قرن يا شيخ فضل‌الله نوري، [بي‌جا]‌ ، [بي‌نا] ، 1359

2-  علي ابوالحسني، پايداري تا پاي دار . تهران نور ، 1368

3-       ــــــ كارنامة شيخ فضل الله نوري،  نشر عبرت ، 1380

4-  محمد باقر گوهر خاي. گوشه‌اي از رويدادهاي  انقلاب مشروطيت ايران، تهران مركز نشر سپهر، 1355

5-  محمد تركمان، مجموعه‌اي از رسايل، اعلاميه‌ها و... شيخ فضل‌الله نوري، تهران، خدمات فرهنگي رسا، 1362-1363 ، 2 جلد

6-  مهدي انصاري. شيخ فضل‌الله و مشروطيت. تهران، امير كبير، 1369

7-  مظفر نامدار. رهيافتي بر مكتب‌ها و جنبش‌هاي سياسي شيعه در قرن اخير، تهران. پژوهشگاه علوم انساني، 1367

8-  موسي نجفي، تعامل ديانت و سياست در ايران تهران، مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، 1378

9-  رسول جعفريان، بست نشيني مشروطه خواهان در سفارت انگليس، تهران، مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، 1378

10-  هما رضواني، روزنامه شيخ فضل‌الله، تهران، نشر تاريخ، 1362

مقاله‌هاي آقاي حقاني

نويسنده: موسي فقيه حقاني

نقش محرم در پيروزي انقلاب اسلامي

مطلب زير از اين سايت نقل شدهhttp://207.176.218.226/newstext.php?nn=8411110282

 

خبرگزاري فارس: ملت ايران در تمامي تحركات سياسي فرهنگي خود به نحوي تحت تاثير پيام عاشورا است و اين طبيعي ترين بستر تحولات انقلابي در ايران اسلامي به شمار مي آيد. نگاهي به تحولات ايران در دوره پهلوي‌ها كه هر دو به ستيز با اسلام و اقامه شعائر ديني در ايران برخاسته بودند و سرنوشت آن پدر و پسر از يك طرف و پيروزي انقلاب اسلامي به رهبري يك زعيم ديني از سوي ديگر تاثير مذهب و مولفه هاي ديني را در تحولات سياسي اجتماعي ايران آشكار مي سازد.         

 

چكيده:

تاريخ معاصر شاهد نقش تعيين كننده محرم در جنبش هاي اصيل مردمي است كه جلوه كامل بروز و ظهور اين تاثير را در انقلاب اسلامي مشاهده مي كنيم؛ مردم نيز با شعارهاي خود (همچون نهضت ما حسيني است و رهبر ما خميني است) به طور شفاف بر اين امر تكيه و تاكيد داشتند. مقاله حاضر مي كوشد تا الهام گيري انقلاب اسلامي از قيام كربلا را به برررسي بنشيند .

قيام حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام در روز 10 محرم سال 61 هجري ماهيتي ضدظلم و استكبار ستيز داشت و بر همين نمط، شيعه و شيعيان نيز در گذر زمان همواره در برابر ظالمان قرار داشته و حكومت هاي جور را برنتابيده اند. تاريخ معاصر نيز شاهد نقش تعيين كننده محرم در جنبش هاي اصيل مردمي است كه جلوه كامل بروز و ظهور اين تاثير را در انقلاب اسلامي مشاهده مي كنيم؛ مردم نيز با شعارهاي خود (همچون نهضت ما حسيني است و رهبر ما خميني است) به طور شفاف بر اين امر تكيه و تاكيد داشتند.

مقاله زير مي كوشد تا در حدود مقدورات، الهام گيري انقلاب اسلامي از قيام كربلا را به برررسي بنشيند:

 

انقلاب اسلامي پديده اي بي نظير ميان انقلابهاي بزرگ دنيا به شمار مي آيد. عظمت آن و شكوه حضور يكپارچه مردم براي پي ريزي نظامي الهي، پيش بيني تمامي استراتژيست ها و گزارشگران جهاني و منطقه اي را بر هم زد و آنان را مجبور به كرنش در مقابل انقلاب نمود. قطعا يكي از ويژگي هاي اصلي انقلاب، رنگ و بوي عاشورايي آن بود كه در به هم زدن معادلات به نفع نيروهاي انقلابي تاثيري بسزا داشت.

ملت ايران در تمامي تحركات سياسي فرهنگي خود به نحوي تحت تاثير پيام عاشورا است و اين طبيعي ترين بستر تحولات انقلابي در ايران اسلامي به شمار مي آيد. نگاهي به تحولات ايران در دوره رضاخان و محمدرضا پهلوي كه هر دو به ستيز با اسلام و اقامه شعائر ديني در ايران برخاسته بودند و سرنوشت آن پدر و پسر از يك طرف و پيروزي انقلاب اسلامي به رهبري يك زعيم ديني از سوي ديگر تاثير مذهب و مولفه هاي ديني را در تحولات سياسي اجتماعي ايران آشكار مي سازد.

در آغاز نهضت اسلامي ، امام خميني به عنوان يك رهبر ديني با آگاهي از ظرفيتها و قابليت‌هاي تشكل‌هاي ديني كه توسط خود مردم اداره مي شد بر بحث سازماندهي هيات هاي مذهبي ، استفاده بجا و مناسب از فرصتهاي وعظ و سخنراني و آگاه سازي مردم از طريق منابر در مناسبت‌هاي مذهبي توجه ويژه اي مبذول داشتند. عزيمت روساي هيئات مذهبي به قم و ملاقات با امام خميني در آستانه رفراندوم فرمايشي ششم بهمن 1341، تحولات بي نظيري را در نحوه و مضمون سخنرانيها و مداحيها در هيئات مذهبي ايجاد كرد. تكيه بر قيام و انقلاب بر ضد ظالمين ، مضمون اصلي اشعار مذهبي آن دوره شد و انقلابيون با تكيه بر حماسه عاشوراي حسيني موفق به جذب جوانان و آحاد مردم در نهضت امام خميني شدند. چند ماه قبل از محرم (1383 خرداد 42)طرح انقلاب سفيد در رفراندومي نمايشي به تصويب رسيد. نوروز سال 1342امام خميني عزاي عمومي اعلام كرد. در 2 فروردين 1342عوامل رژيم با هجومي وحشيانه به مدرسه فيضيه در قم و مدرسه طالبيه در تبريز تعدادي از طلاب را مورد ضرب و جرح قرار داده ، مدارس ديني را به ويرانه تبديل كردند.

پس از فاجعه فيضيه طرح سربازگيري از طلاب نيز به شدت اجرا شد. حوزه علميه قم پس از فاجعه فيضيه به مدت چهل روز تعطيل شد و پس از اربعين شهداي فيضيه و با مراجعه تدريجي طلاب كار خود را آغاز كرد. امام خميني ره طي سخناني به مناسبت شروع دروس حوزوي ، شاه ، عوامل رژيم پهلوي ، اسرائيل و آمريكا را مورد حمله قرار داد و از علما و مردم خواست كه در مقابل مظالم رژيم پهلوي ساكت ننشينند.

امام خميني سپس در نامه اي به علماي تهران اعلام كردند: «حضرات آقايان توجه دارند اصل اسلام در معرض خطر است ، قرآن و مذهب در مخاطره است. با اين حال تقيه حرام است و اظهار حقايق ، واجب. «ولو بلغ ما بلغ» رژيم پهلوي نيز گستاخانه در مطبوعات و راديو به مراجع و علما توهين مي كرد. در چنين شرايطي محرم 1383 فرا رسيد. امام خميني پيش از آغاز محرم از وعاظ خواست سياستهاي ضد اسلامي شاه و همدستي آن را با اسرائيل مورد انتقاد قرار دهند. ايشان همچنان مقرر كردند كه تا روز هفتم محرم مجالس وعظ و عزاداري به طور عادي منعقد گردد و در صورت عدم تسليم رژيم به خواسته هاي علما و مراجع ، به شدت از رژيم انتقاد كرده و با خواندن نوحه ها و مرثيه ها خاطره فاجعه مسجد گوهرشاد و مدرسه فيضيه را در اذهان مردم زنده نمايند.

متقابلا ساواك نيز با احضار وعاظ از آنان خواست كه در مجالس عزاداري : 1- عليه شخص اول مملكت سخن نگويند 2- عليه اسرائيل مطلبي گفته نشود 3- مرتب به مردم نگويند كه اسلام در خطر است.

امام خميني طي اعلاميه اي از وعاظ خواستند كه بي توجه به اين تهديدات ، وظايف خود را انجام دهند. ايشان با آگاهي از تاثير شگرف عاشورا در مبارزه با ظلم و ستم ، در نامه اي به واعظ شهير حجت الاسلام فلسفي اظهار داشتند: «امروز روزي است كه حضرات مبلغين محترم و خطبا معظم ، دين خود را به دين اثبات فرمايند... امروز روزي است كه نظر مبارك امام زمان صلوات الله عليه به حضرات مبلغين دوخته شده است و ملاحظه مي فرمايند كه آقايان به چه نحو خدمت خود را به شرع مقدس ابراز و دين خود را ادا مي فرمايند....»

با آغاز ماه محرم ، امام خميني ضمن انعقاد روضه خواني در منزل خود در طول دهه ، هر شب به يكي از مجالس عزاداري محلات قم مي رفتند و در هر جلسه يكي از همراهان ايشان سخنراني مي كرد و مردم را نسبت به اوضاع كشور مطلع مي ساخت. در عصر روز عاشورا امام خميني شخصا در مدرسه فيضيه كه مملو از جمعيت عزادار بود حضور يافته و به رغم تهديدات رژيم سخنان مبسوطي عليه شاه ، اسرائيل و آمريكا ايراد كردند. امام در بخشي از سخنان خود كه در جمع بيش از دويست هزار نفر مردم عزادار ايراد مي شد، خطاب به شاه گفتند: من به شما نصيحت مي كنم اي آقاي شاه! اي جناب شاه! من به تو نصيحت مي كنم. دست از اين اعمال و رويه بردار. من ميل ندارم كه اگر روزي ارباب ها بخواهند كه تو بروي ، مردم شكرگزاري كنند. من نمي خواهم تو مثل پدرت شوي.

.. نصيحت مرا بشنو، از روحانيت بشنو... از اسرائيل نشنو، اسرائيل به درد تو نمي خورد، بدبخت ، بيچاره!

استيضاح مردمي سخنان كوبنده امام ، شاه را نزد مردم تحقير كرد. در تهران مراسم عزاداري به تظاهرات سياسي گسترده عليه شاه و رژيم پهلوي تبديل شد، روز عاشورا در مسجد تركها حجت الاسلام فلسفي طي سخنراني مهمي دولت علم را استيضاح كرد و آن را غيرقانوني دانست.

در روز عاشورا و فرداي آن ، خيابانهاي تهران مملو از جمعيت عزاداري بود كه با در دست داشتن تصاوير امام خميني فرياد مي زدند: «خميني ، خميني خدا نگهدار تو بميرد، بميرد، دشمن خونخوار تو» هنگام عبور عزاداران از مقابل كاخ مرمر نيز شعار «مرگ بر اين ديكتاتور» از سوي مردمي كه اشاره به كاخ شاه داشتند تكرار مي شد. محرم آن سال ، محرم عجيبي بود دسته هاي عزادار ياري امام خميني را همچون ياري سيدالشهداع در روز عاشورا مي دانستند و ايران و قم را كربلا :قم دشت كربلا، هر روزش عاشورا، فيضيه قتل گاه ، خون جگر علما، شد موسم ياري مولانا الخميني شهيد حاج مهدي عراقي در خصوص محرم و عاشوراي 1342 در كتاب ناگفته ها شرح مفصلي دارد ازجمله اينكه با مداحهاي معروف تهران كه بقيه از آنها حرف شنوي داشتند نظير حاج عباس زريباف و حاج ناظم ملاقات كردند و از همه شان قول گرفتند كه شعرهايي كه مي سازند، نوحه هايي كه مي گويند، همه اش در رابطه با مدرسه فيضيه باشد.

دم هاي عاشورايي محسن رفيق دوست نيز خاطرات خود را از تظاهرات سياسي مذهبي اين ايام چنين بازگو مي كند: نزديك محرم كه شد باز دستور حضرت امام آن موقع اين بود كه در مراسم عاشورا از آن سال موضوعات روز مطرح بشود كه دم روز بعد داده شود، يكي از چيزهايي كه من يادم است يك دمي ساخته بود مرحوم خوشدل كه حتما معروف است «قم گشته كربلا، هر روزش عاشورا، فيضيه قتل گاه ، خون جگر علما، شد موسم ياري مولانا الخميني ، يا صاحب الامر» آن موقع ما با يك عده از دوستانمان توي بني فاطمه بوديم ، حالا يادم است كه روز قبل از تاسوعا يعني شب تاسوعا، توي خيابان هفده شهريور فعلي و شهباز آن موقع ظاهرا يا خانه حاج كاظم خوشگره بود يا خانه حاج تقي وهاب آقايي يكي از اين دو تا هر دوي آنها خدا رحمتشان كند از مومنين تهران بودند ما جوانها جمع شديم توي يك اتاق و اين دم را به اصطلاح تمرين كرديم.

..، آن موقع حالا توي آن هيئتها يواش يواش اين جسارت پيدا مي شد كه شعار انقلابي بدهند فرداي آن روز كه رفتيم بازار با هم قرار گذاشتيم سر يك ساعت معيني شروع كرديم و اين دم را توي هيئت بني فاطمه كه يكي از بزرگ ترين هيئتها و دسته جات تهران بود داديم ، روز عاشورا هم داديم و خوب همان وقت كه توي بازار داشتيم مي آمديم ، يك دسته ديگر هم مي آمد به نام دسته قنات آباد كه باز به هم خورديم ؛ آنها يادم است كه اين دم را مي دادند كه «يحلل عالم يحلل عالم ، يحلل خميني زعيم الاعظم» - «اي اهل عالم ، يا اهل عالم ، خميني زعيم اعظم است» باز آنها هم اين دم را مي دادند كه ديديم نه ، اين كار عموميت دارد و دسته جات مختلف دارند اين دم را مي دهند.

شب كه آمديم هيئت بني فاطمه هم با بزرگاني مثل شهيد عراقي و اينها در ارتباط بوديم از دو روز قبلش بحث يك دسته سياسي مطرح شده بود كه بعد تصميم گرفتيم كه يك دسته اي را راه بيندازيم از مسجد حاج ابوالفتح تهران به طرف دانشگاه و اين از روز تاسوعا اعلام شد توي جاهاي مختلف ، دسته جات مختلف كه يك چنين دسته اي حركت مي كند.

در يازدهم محرم نيز دانشجويان دانشگاه تهران به جمع تظاهركنندگان پيوستند. رژيم پهلوي كه وحشت زده شده بود تصميم گرفت براي خاتمه دادن به قيام مردمي ، رهبر نهضت و روحانيون انقلابي را دستگير نمايد. در نيمه شب دوازدهم محرم ماموران ساواك با هجوم به منزل امام خميني ، ايشان را دستگير و به تهران منتقل كردند. در روز 15 خرداد (12محرم)، مردم پس از اطلاع از دستگيري امام خميني به خيابانها ريخته و عليه شاه دست به تظاهرات زدند. شعارهاي مرگ بر شاه ، درود بر خميني فضاي شهرهاي ايران را پر كرده بود.

در قم تظاهرات مردم به خاك و خون كشيده شد. تهران ، شيراز، مشهد، ورامين و... نيز به صحنه درگيري گسترده مردم با عوامل رژيم تبديل شد. در تهران همزمان با كشتار مردم در ميدان ارگ ، راديوي تهران عوامفريبانه نوحه هاي مذهبي پخش مي كرد! اما مردم حاضر در خيابانهاي تهران در اعتراض به دستگيري رهبرشان با اشاره به كاخ شاه ، مرگ را براي دشمن امام خميني آرزو مي كردند. دكتر باستاني پاريزي با اشاره به اينكه صحنه گردان كشتار مردم در پانزده خرداد يعني اسدالله علم فرزند كسي بود كه خود در عزاداري سيدالشهدا(ع) شركت كرده و در رثاي آن امام همام شعر نيز سروده است به تفاوت روش پدر و پسر به اين شكل اشاره مي نمايد:بعد از شوخي تقدير، يكي از شوخيهاي تاريخ هم اين است ، كه فرزند گوينده شعر «حسين آن سرور خوبان و شمع جمع محفل ها»، كارش به آنجا برسد كه روز عاشورا، شمع محفل و رئيس دولتي باشد كه مامور بود عاشوراي خونين 15( 1383خرداد 1342 ش / 4 ژوئن 1963) را به وجود آورد، و عجيب آنكه درست در همان لحظاتي كه آن رئيس دولت ، از شمال ، فرمان حمله به تظاهركنندگان ميدان ارگ كنار اداره راديو مي داد، راديو تهران ، يكي از مهيج ترين نوحه هاي يغماي جندقي شاعر كوير را، به تكرار، با امواج خود پخش مي كرد. در تاريخ ايران بعد از اسلام ، فرمانرواياني كه عاشورا را نشناخته اند اغلب صدمه آن را خورده اند. در بازيهاي سياسي روزگار ما نيز، امير شوكت الملك عاشورا را شناخته بود كه با آن همه نزديكي به دستگاه رضاشاهي ، باز سر سالم به گور برد، در حالي كه جانشين او، چنان مي نمايد كه عاشورا را نشناخته بود، و يا اينكه شناخته بود، ولي آن را به بازي و شوخي گرفته بود. امير شوكت الملك ، روز عاشورا، به محل مدرسه شوكتيه كه محل تشكيل دسته هاي مذهبي بود مي رفت ، و در آنجا در چادرهايي كه براي همين منظور نصب شده بود توقف مي كرد تا مراسم عزاداري به پايان مي رسيد.8 تلاشهاي ساواك در 16 خرداد 1342ش يعني يك روز پس از كشتار مردمي كه با تاسي به سرور آزادگان به ميدان مبارزه با ظلم و ستم و يزيد زمان آمده بودند، رژيم كه از تمامي وسايل براي از بين بردن شعائر حسيني استفاده مي كرد با هماهنگي ساواك از طريق مجله روشنفكر مصاحبه اي با محمدحسن شريعت سنگلجي برادر شريعت سنگلجي معروف كه داراي گرايشهاي وهابي بود و در دوره اختناق رضاخاني آزادانه به تبليغات ضد شيعي مي پرداخت ، ترتيب داد.

وي طي آن مصاحبه شعائر حسيني را خرافات قلمداد كرد. شريعت سنگلجي در دوره رضاخان نيز با حمايت او عليه تشيع فعاليت مي كرد.با فرا رسيدن محرم 1384 قمري و اولين سالگرد كشتار پانزده خرداد ، رژيم شاه با تهديد و ارعاب از وعاظ خواست كه پيرامون مسائل سياسي گفت وگو و وعظ ننمايند. امام خميني و جمعي از علما طي اعلاميه اي ضمن اعلام انزجار از رژيم و اسرائيل ، 15 خرداد را عزاي ملي اعلام كردند. در تهران در روز عاشورا مردم دست به تظاهرات زدند كه منجر به درگيري با مامورين و دستگيري عده اي شد. در سال هاي بعد به ويژه سال هايي كه محمدرضا پهلوي قدرت بيشتري پيدا كرده بود با وجود تضييقاتي كه رژيم براي عزاداران حسيني ايجاد مي كرد هيچ گاه نتوانست از برگزاري مراسم عزاداري جلوگيري كند. سيزده سال پس از تبعيد امام ، محرم 1398 كه مصادف با آذر و دي ماه 1356 بود فرا رسيد. رژيم در فاصله زماني 15 خرداد 1342 تا 1356 با تكيه بر حمايت بيگانگان و درآمدهاي نفتي ، انواع و اقسام سياستهاي ضد ملي و ضد فرهنگي را براي بسط سلطه بيگانگان و ارزشهاي ضدديني به كار بست ، برپايي مراسم گوناگون ضدديني نظير جشن هنر شيراز، تغيير تقويم ، پخش برنامه هاي مبتذل از تلويزيون و ترويج فحشا و منكرات در روزنامه ها و مجلات و سينماها و... از يك سو و وابستگي سياسي و اقتصادي به بيگانگان و سركوب و خفقان حاكم بر كشور از سوي ديگر، جامعه را آماده انفجار ساخته بود. شهادت آيت الله حاج آقا مصطفي خميني در آستانه محرم 1398 موجب شد در جلسات ماه محرم مجددا نام امام خميني بر زبانها جاري گردد.

رژيم شاه در اقدامي عجولانه در 27 محرم 17 / 1398 دي ماه 1356 با درج مقاله اي در روزنامه اطلاعات ، امام خميني و قيام كنندگان پانزده خرداد را مورد اهانت قرار داد.

عكس العمل مردم و طلاب نسبت به اين اقدام رژيم بلافاصله در قالب تظاهرات در قم بروز پيدا كرد. محرم ؛ گسترش انقلاب دو روز بعد در 19 دي ماه در حالي كه ماه محرم هنوز به پايان نرسيده بود، تظاهرات طلاب و مردم در قم به خاك و خون كشيده شد. رژيم شاه با توجه به تجربه 15 خرداد تصور مي كرد اين بار نيز با سركوب مردم مي تواند موج اعتراضات مردمي را فرو بنشاند. غافل از آنكه ملت عاشورايي ايران با استفاده از فرهنگ عاشورا، دست از مبارزه برنداشته و با تكيه بر تجربيات قبل ، حركت جديدي را براي سرنگوني رژيم وابسته به بيگانگان آغاز كرده بودند. امام خميني طي پيامي ، قيام 29 محرم 1398 را ادامه قيام 15 خرداد 1342 دانست و اقدام رژيم را محكوم كرد.

 

مردم مبارز ايران با استفاده از سنت ديني برپايي اربعين كه خود بخشي از شعائر حسيني است قيام مردم قم را به تبريز، يزد، كرمان و سراسر ايران گسترش دادند و بدين ترتيب سال سرنوشت ساز 1357فرا رسيد. عيد نوروز 1357مصادف با چهلم شهداي تبريز شد و عزاي عمومي اعلام گرديد.

ماه رمضان 1357 و نماز عيد فطر آن سال نشان داد كه رژيم شاه فاقد هر نوع مقبوليتي نزد مردم بوده است. رژيم شاه كه دچار درماندگي شده بود، يك بار ديگر سعي كرد با آزمايش روشهاي خشونت آميز به قيام مردم ايران خاتمه بدهد. در 17 شهريور 1357 ميدان ژاله كه از آن پس ميدان شهدا ناميده شد به كربلاي ديگري تبديل گرديد و زن و مرد و كودك حاضر در ميدان به جرم اسلام خواهي و عدالت طلبي به گلوله بسته شدند. از 17 شهريور تا 10 آذر كه مصادف با اول محرم الحرام 1399 بود اتفاقات مهمي در ارتباط با انقلاب اسلامي رخ داد. اعلام حكومت نظامي و تشديد برخورد با مردم مسلمان ايران ، هجرت امام خميني از نجف به پاريس ، اعتصاب كارگران و كارمندان دولت ، فاجعه مسجد جامع كرمان ، كشتار دانش آموزان و دانشجويان در سيزدهم آبان و تشكيل دولت نظامي ارتشبد ازهاري اتفاقاتي بود كه در خلال اين ماهها رخ داده بود.

ارتشبد ازهاري كه براي قلع و قمع مردم با دولتي نظامي به صحنه آمده بود به سانسور گسترده مطبوعات و راديو و تلويزيون مبادرت ورزيد. گسترش اعتصابات در دوره 61 روز نخست وزيري او دولت را مستاصل ساخت. 25 روز پس از آغاز به كار دولت نظامي ازهاري ، محرم 1399 فرا رسيد. در شب اول محرم طي تظاهراتي بي سابقه و منحصر به فرد مردم ايران با سر دادن شعار «الله اكبر» و «لا اله الا الله» بر روي بام هاي منازل خود دولت نظامي و ماموران آن را مات و مبهوت كردند. از همان شب علاوه بر تظاهرات بر روي بامهاي منازل ، تظاهرات خياباني نيز به شكل گسترده اي آغاز شد كه به شهادت عده اي از عزاداران حسيني منجر شد.

امام خميني طي پيامي كشتار مردم در اول محرم 1357 را محكوم و ارتباط قيام ملت ايران با حماسه عاشورا را اين گونه ترسيم نمود: اين ملت ، شيعه بزرگ ترين مرد تاريخ است كه با تني چند، نهضت عظيم عاشورا را بر پا نمود و سلسله اموي را براي ابد در گورستان تاريخ دفن فرمود و به خواست خداي تعالي ، ملت عزيز و پيرو بحق امام عليه السلام ، با خون خود سلسله ابليسي پهلوي را در قبرستان تاريخ دفن مي نمايد و پرچم اسلام را در پهنه كشور بلكه كشورها، به اهتزاز درمي آورد. امام خميني طي مصاحبه اي با روزنامه فاينشنال تايمز به تاريخ 1357.9.8 در خصوص مبارزه با رژيم در ماه محرم برنامه مبارزه را ترسيم مي نمايد: سوال : برنامه شما، نظر و رهنمودتان براي طرفدارانتان در ماه محرم چيست؟ جواب: من در مورد محرم به دوستانم دستور داده ام و به آنان گفته ام كه مجالس را هر چه بيشتر بايد برپا نمايند و مراسم اين ماه را بدون اجازه از دولت انجام دهند و اگر دولت جلوگيري كرد در خيابانها و كوچه ها و خارج تكايا مسائل روز را بگويند و نهضت را ادامه دهند.

مصاحبه اي براي محرم ايشان همچنين در 1357.9.14 در مصاحبه با راديو لوكزامبورگ جايگاه محرم را در مبارزات ضد استبدادي اين گونه ترسيم مي كنند: سوال: حضرت آيت الله! چرا محرم از نظر اين مبارزات اين قدر مهم است؟ و آيا تصور مي فرماييد كه در طي محرم ، اين مبارزه عليه شاه به نهايت خودش برسد؟ جواب: محرم ماهي است كه عدالت در مقابل ظلم و حق در مقابل باطل قيام كرده و به اثبات رسانده است كه در طول تاريخ هميشه حق بر باطل پيروز شده است. امسال در ماه محرم ، نهضت حق در مقابل باطل تقويت مي شود. من اميدوارم كه نهضت اسلامي ايران در اين ماه محرم مراحل آخر خود را طي كند. آرزو و پيش بيني امام خميني دائر بر اينكه رژيم پهلوي در ماه محرم 1399 مراحل آخر حيات خود را طي كند تحقق پيدا كرد. حضور ميليوني مردم در تظاهرات تاسوعا و عاشوراي سال 1357 كه در حكم رفراندومي عليه نظام شاهنشاهي بود پايه هاي رژيم شاه را كاملا_ متزلزل كرد. به علاوه در روز عاشورا عده اي از نظاميان شاغل در گارد جاويدان كه تكيه گاه رژيم در سركوب نيروهاي مردمي بود، تعدادي از افسران گارد را در نهارخوري پادگان لويزان به گلوله بستند. بدين ترتيب رژيم شاه ديگر از درون ارتش نيز احساس امنيت نمي كرد. سيل خروشان مردم در روز تاسوعا و عاشوراي 1357 ضربه سختي بر پيكر رژيم شاهنشاهي وارد آورد و آنها را از فكر مقابله با اين حركت عظيم در روزهاي مقدس تاسوعا و عاشورا خارج ساخت. برخورد خونين رژيم با مردم پس از عاشورا همچنان ادامه پيدا كرد. سي و شش روز پس از تظاهرات عظيم عاشورا شاه از كشور گريخت و بيست و شش روز بعد در 22 بهمن 1357 رژيم شاهنشاهي در ميان ناباوري ناظران به كلي مضمحل شد. و يك بار ديگر ملت ايران و جهانيان تاثير شگرف تعظيم شعائر ديني را در مبارزه با ظلم و ستم به عينه مشاهده كردند.

 

.........................................................................................................................

منبع: روزنامه جام جم

 

 -------------------------------------------------------------------------------------------

موسي فقيه حقاني

سيد عبدالله بهبهاني

 

سيد عبدالله بهبهاني فرزند سيد اسماعيل مجتهد بهبهاني از روحانيون مبارز عصر مشروطه است. پدر او سيد اسماعيل در زمان محمدشاه قاجار از بهبهان به تهران عزيمت کرد و کم کم در زمان ناصرالدين شاه مورد توجه مردم تهران قرار گرفت و محضر او محل حل وفصل قسمتي از مرافعات مردم شد.

بزرگترين فرزند او سيد عبدالله نام داشت که در حدود 1260قمري متولد شد. سيد عبدالله مبادي تحصيلي خود را در ايران طي کرده مانند هر طلبه ديگر جهت تکميل دروس ديني عازم نجف اشرف شد و حدود 1295قمري به تهران بازگشت و پس از فوت پدر جايگزين او شد. سيد عبدالله بهبهاني در امور اجتماعي و سياسي از رويه اي خاص خود برخوردار بود و به همين جهت در برخي موارد برخلاف اجماع رفتار مي کرد. تيره گي روابط او با دولت به رياست عبدالمجيد ميرزا عين الدوله در 1322قمري آشکار شد و در ايام محرم 1323قمري به اوج رسيد. سخنراني شورانگيز سيدعبدالله برعليه مسيو نوز در حالي که عکس او را در مجلس بالماسکه در لباس روحانيت به مردم نشان مي داد باعث بروز حرکتهايي برعليه دربار و مستشاران خارجي اداره ماليه و گمرکات شد. مخالفتهاي سيد عبدالله بهبهاني با عين الدوله ابتدا موج آفريني سياسي قابل توجهي درپي نداشت اما پس از اتحاد او با حجت الاسلام سيد محمد طباطبايي و عميق تر شدن اهداف مبارزه رفته تبديل به حرکتي سياسي در جامعه شد. سيد محمد طباطبايي اصرار داشت اهداف مخالفت به عزل مسيونوز محدود نشود و از شاه عدالتخانه خواسته شود. سيد محمد طباطبايي در هشت سالگي به تهران آمد و تحصيلات مقدماتي را در نزد پدر خود طي کرد و مدتي نيز شاگرد مکتب ميرزا ابوالحسن جلوه فيلسوف بزرگ عصر ناصري و شيخ هادي نجم آبادي بود. ظاهرا منش و روش ويژه شيخ هادي نجم آبادي که از تساهل و تسامح فراواني برخوردار بود بر سيد محمد طباطبايي تاثير زيادي گذاشته و در شکل گيري شخصيت فرهنگي و سياسي او نقش موثري برجا گذاشته.

سيد محمد طباطبايي در 1299به قصد تکميل دروس خود عازم عتبات عاليات شد و در 1311قمري به ايران بازگشت و افکار خود را ترويج نمود. انتقادات او از وضعيت موجود شايعاتي را مبني بر جمهوري خواه بودن ايشان در بين مردم رواج داد. در رمضان 1323سيدين سندين حول محور عزل عين الدوله و تاسيس عدالتخانه هم پيمان شدند و پس از آن انتقادات عليه دولت علني شد و منجر به بروز درگيريهايي بين مردم و علما با دولت گرديد. در اين بين برخي افراد مرموز که داراي انحرافات سياسي و فکري بودند با نفوذ در صفوف جنبش سعي کردند از حرکت ضد دولتي علما به نفع اهدافشان استفاده کنند. همکاري پنهاني اين افراد با انجمنهاي مخفي ، مجامع ماسوني و نحله هاي منحرف شبه مذهبي و غربي در برخي از مواقع موجب تندتر شدن سير وقايع مي شد که در نهايت مي توانست کنترل اوضاع را از دست علما خارج نمايد و يا در نهايت آنان را به پذيرش اموري راضي کند که خود چندان اصراري برآن نداشتند. تحصن در سفارت انگليس يکي از اقداماتي بود که توسط اين گروه مرموز انجام شد. اين تحرکات پس از استقرار مشروطيت نيز برغم مخالفت سيدين انجام مي شد و در نهايت با توجه به تحفظ علما در حفظ وحدت انقلابيون برعليه دربار، برخي تبعات آن تحرکات به حساب سيدين نيز نوشته مي شد. سير حوادث منجر به مهاجرت صغري به حرم حضرت عبدالعظيم (ع) شد و با موافقت شاه با خواسته هاي متحصنين که اصلي ترين آنها ايجاد عدالتخانه بود تحصن خاتمه يافت اما بي خردي دولت و اطرافيان حکومت در کنار تحرکات انجمنهاي مخفي که اساسا قصدشان ايجاد آشوب در ايران بود مانع از حل مسالمت آميز ماجرا مي شد.

درگيريهاي جديد با ماجراي مسجد جمعه که مرحوم بهبهاني در آن رشادتي بارز از خود در مقابل قواي مهاجم دولتي نشان داد و سينه اش را در مقابل گلوله هاي سربازان دولتي گشود اوج گرفت و منجر به مهاجرت کبري شد. حضور گسترده علما و مردم در اين حرکت پرشور کمر عين الدوله و استبداد قاجار را شکست و شاه را مجبور به پذيرش خواسته هاي مهاجرين نمود. شور و غوغاي اوليه حاکم برفضاي سياسي ايران پس از پيروزي نهضت هم فرصت آگاهي از ماهيت عوامل نفوذي را از سيدين گرفت و مانع از تفکيک صفوف به شکل تمام عيار در نهضت شد. در درگيريهاي بعدي که بين حاج شيخ فضل الله نوري و افراطيون درگرفت سعي سيدين به اصلاح بين طرفين معطوف شد که البته به جهت عمق اختلاف نتيجه اي دربرنداشت. تسامح و تساهل سيدين در شرايطي که افراطيون اساس اسلام را هدف گرفته بودند و در خفا تمامي زمينه هاي تفاهم در مشروطيت را با شکست و بحران مواجه مي کردند کار بردي نداشت.

چهره خشن اين واقعيت وقتي براي آنها آشکار شد که با فتح تهران خود را با حاکميت افراطيون بر ايران مواجه ديدند. کساني که تا ديروز در پس پرده نفاق از موقعيت اجتماعي و ديني علماي مشروطه خواه براي صيانت از موجوديت خود استفاده مي کردند پس از فتح تهران به سرعت نيات ضد ديني خود را آشکار کرده و علنا دم از جدايي دين از سياست زده و علماي بزرگ ايران را تهديد به مرگ مي کردند. دار زدن آيت الله حاج شيخ فضل الله نوري هشداري بود به تمامي علماي ايران. با فتح تهران ، حجج اسلام بهبهاني و طباطبايي به پايتخت بازگشتند اما خيلي زود متوجه شدند که با توجه به غلبه منورالفکران وضعيت عوض شده و مجال فعاليت براي آنان وجود ندارد. بهبهاني در شب 9رجب 1328در منزل خود ترور شد و سيد محمد طباطبايي نيز پس از مدتي انزوا و حسرت خوردن بر آنچه بر مشروطيت و ايران رفت در دي ماه 1299شمسي دار فاني را وداع گفت.

ثقه الاسلام تبريزي (روحاني مشروطه خواه و معتدل) ضمن انتقاد از تندرويهاي جناح تقي زاده و تروريستهاي «مرکز غيبي» در تبريز، سخني دارد که شاهدي بر بحث ما نيز هست: «حرف اشخاصي که گفتند بايد خون جاري شود و اساس مشروطه با خون مردم و بدن اجساد کشتگان بايد بن بستي شود، جاي خود را گرفت. جمعي اين حرف را شنيده باور کردند، تفنگ برداشتند و به شکار مشروطه از خانه بيرون رفتند. آفرين بر اين شکارچيان ، که آهوي حرم را صيد کردند»!

 

منبع: http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=149633&t=his

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------

      گفت‌وگوي اختصاصي فارس با دكتر موسي فقيه حقاني

      دخالت استعمار در ايران از عوامل اصلي بروز مشروطيت بود

       خبرگزاري فارس: يكي از عوامل اصلي بحران در جامعه كه باعث بروز مشروطيت شد دخالت استعمار در ايران بود.

  گفت‌وگو از سعيد بابايي

 

 اشاره: از دكتر موسي فقيه حقاني تاكنون ده‌ها مقاله علمي و تحقيقاتي در حوزه تاريخ معاصر كشورمان به چاپ رسيده است.

هچنين به كارنامه علمي ايشان مي‌توان انتشار كتب: تاريخ تحولات سياسي ايران، رساله مقيم و مسافر، ما و غرب جديد و تاريخ فراماسونري را اضافه كرد.

وي هم اكنون سردبير فصلنامه تاريخ معاصر و مدير پژوهشي موسه تاريخ معاصر ايران است. تحقيق در تاريخ معاصر كشورمان سال هاست كه دكتر فقيه‌حقاني را به خود مشغول كرده است. از اين رو گفت‌گويي حول  تحولات نهضت مشروطه با وي انجام داديم.

 

 

س -  زمينه‌هاي جنبش مشروطه وعلل پديد آمدن آن از نظر شما چيست؟

 

- فقيه حقاني:جنبشهاي اجتماعي نمي‌تواند يك علت داشته باشند ويامحدود باشد به يك عامل. مجموعه سلسله‌ عوامل با يكديگر تبديل به علل به وجود آورده جنبش مي‌شود و با فراهم شدن بستر اجتماعي، آن واقعه تحقق مي يابد. علل بوجود آورنده جنبش مشروطه را معمولا به عوامل داخلي و خارجي تقسيم بندي مي‌كنند ولي من فكر مي‌كنم كه به غير از اين مي‌توانيم، تقسيم‌بندي ديگري داشته باشيم و آن تقسيم بندي به علل اصلي و فرعي يا علل اعدادي است. براي تبيين چرايي مشروطه بايد عوامل علي كه در واقع حكم بوجود آورنده را دارند بررسي كنيم . عوامل اعدادي در زمره مهيا كردن زمينه محسوب مي‌شوند. عوامل علي به عقيده من به دو عامل داخلي و خارجي تقسيم مي‌شود. اولي به نفوذ استعمار ديگري به استبداد  و حاكميت داخلي برمي‌گردد.

در واقع اين دو را مي‌توان جز مهم‌ترين عوامل علي ياد  كرد. يكي از عوامل اصلي بحران در جامعه كه باعث بروز مشروطيت شد دخالت استعمار در ايران بود. البته نمي‌خواهم از يك ديد توطئه‌انگارانه به اين موضوع نگاه كنم. بيشتر مايلم واقعيات تاريخ سياسي- اجتماعي كشورمان را بررسي كنم. معتقدم تحولات بر مبناي نيروهاي مردمي ومستقل شكل گرفت. اما با اين وجود نمي‌توانيم نقش كانون‌هاي توطئه‌گر و پنهان را در تحولات ناديده بگيريم.

ما از ابتداي قاجار با پديده‌اي به نام استعمار غرب مواجه بوديم. اين استعمار نوين، در پي تغييرات گسترده در دوران صفويه در اروپا شكل گرفت و به وجود آمد. در واقع غرب جديد نسبت به استعمار قديم قصد غارت كشور ما را دارد. استعمار جديد غرب مي‌خواهد كشورمان را با انگاره‌هاي خودش بسازد. به همين جهت مابا يك ساز و كار جديدي در عرصه بين‌الملل مواجه هستيم . غرب جديد ميل دارد بازارهاي منطقه را به تسخير درآورد و از منابع اوليه كشورهاي منطقه استفاده كند. از اين رو براي نيل به اين مقصود، تصميم گرفته كه كشورما را به عنوان مستعمره خود درآورد. استعمار نوين در اين مستعمره سازي سعي دارد آدم جديد بسازد.

آدمي كه نه شرقي است و نه غربي. در واقع كسي است كه هويت خود را از دست داده و دچار  اليناسيون ‌شده است. در اين بين موقعيت استراتژيك ايران در منطقه نيز بيگانگان را براي استعمار بيشتر ترغيب مي‌كرد. در آن هنگام نفت در كشورمان به عنوان منبع و پديده طبيعي و وسوسه‌گري براي بيگانگان اكتشاف نشده بود. اما ايران به واسطه قابليت‌هاي بالا و داشتن قدرت در منطقه از ديرباز مورد اهميت آنها واقع شده بود. در واقع قدرت ايران همواره تهديدي جدي براي استعمارگران محسوب مي شود. مضاف بر اينكه ما همسايه هندوستان نيز بوديم. آن كشور به عنوان يك سرزمين غني همواره مورد توجه استعمارگران بود. از اين رو آنها سعي داشتند كه هندوستان را مستعمره خود بكنند كه عملا هم موفق مي‌شوند.

همسايگي ما با هندوستان سبب زيان به كشور ما شد به خصوص از زماني كه هندوستان تحت سلطه امپراطوري بريتانيا قرار گرفت و موسوم شد به هند بريتانيا. از اين رو انگليسي‌ها براي حفظ هندوستان متوجه ايران شدند. اول اينكه سعي‌ مي‌كنند افغانستان را از ايران جدا كنند كه براي اين كار  مقدمات فراوان چيدند. برخورد و درگيري‌هاي منطقه‌اي براي ما بوجود آوردند، قوميت‌ها را در افغانستان عليه حكومت مركزي تحريك كردند  و حتي در داخل سرزمين ايران فعلي دست به تحريك زدند و شرايط بغرنجي براي كشورما بوجود آوردند.

انگليسي‌ها براي اينكار دومنظور داشتند. اول اينكه نگذارند دولت قدرتمندي در  ايران سركار بيايد تادولت بتواند بعدها منافع آنها را در هندوستان با خطر مواجه كند. دوم اينكه از آن ترس داشته باشند كه ايران با توجه به پيوندهايي كه با دول ديگر داشت بگذارد ، دول اروپايي نظير روسيه به هندوستان تسلط يابند. بنابراين سياست خارجي انگلستان بر اين قرار گرفت كه مي‌بايست ايران در بربريت و عقب‌افتادگي نگه داشته بشود تاهندوستان براي انگلستان باقي بماند . "سربروزلي" اولين سفير رسمي انگلستان در ايران است.

او در جريان جنگ‌هاي ايران و روس به ايران مي‌آيد ونقش او اجراي دو ماموريت است:

1- ماموريت ديپلماتيك 2- ماموريت فراماسونري. او موظف است در ايران فراماسونري را تاسيس بكند . او در نامه‌آي كه به وزارت خارجه مي‌نويسد صراحتا عنوان مي‌كند براي حفظ منافع انگلستان در هندوستان ايران بايد در بربريت نگه داشته شود . اين طرح فقط بر روي   كاغذ باقي نماند. عملياتي و اجرايي شد . درگيري ما درجنگ‌هاي مختلف داخلي و از طرف روسيه و انگليسي چه در افغانستان و چه درخوزستان عملا بر مبناي همين سياست طراحي شده است . ضمن آنكه آنها نفوذ گسترده‌اي درحاكميت قاجار سازماندهي مي‌كردند. و تشكيلات گسترده‌اي را به وجود آوردند .

سربروزلي خطاب به وزارت خارجه مي‌نويسد كه با اينكه نتوانستم لژ فراماسونري را در ايران تاسيس كنم اما عمده اطرافيان فتحعلي شاه را وارد جريان فراماسونري كردم. پس مي‌بينم كه اين ذهنيت ناشي از تئوري توطئه نيست . ما در قرارداد 1907 مي‌بينيم كه ايران را عملا به سه قسمت تقسيم مي‌كنند. در قرارداد 1915 آن قسمت مياني را كه براي دولت ايران در نظر گرفته بودند ميان خود تقسيم مي‌كنند. حتي بنا بود درجنگ جهاني اول همانطور كه امپراطوري عثماني از نقشه جغرافيايي جهان حذف شد، كشور ايران هم از نقشه جغرافيايي جهان حذف شود كه  تحولات مختلف و ايستادگي و مقاومت ايراني‌ها موجب شد كه اين اتفاق نيفتد.

مادرآن هنگام با دو دولت قدرتمند مواجه بوديم كه يكي براي حفظ هندوستان و ديگري را براي رسيدن به هندوستان از ايران استفاده كرد. آن دو دولت گاهي با هم رقابت دارند، و گاهي با هم رفاقت كه تمامي امور در ايران سخت فشار اين شكل مي‌گيرد ودولت مركزي نمي‌تواند فارغ‌ از اين فضا تصميم گيري ‌كند. در واقع در زماني كه مي‌بايد يك حاكميت مقتدر داشته باشيم متاسفانه حاكميت قاجار متوجه تحولات بين‌المللي نيست. در واقع حكومت با پيچيدگي‌هاي استعمار نو آشنايي ندارد و در مقابل تهاجمات گسترده دو قدرت ناكارآمد نشان مي‌دهد. از اين رو امكان پيشرفت و توسعه از ايران گرفته شده بود و هر دولتي كه مي‌خواست قدرت بگيرد و سركار بماند اين امكان رانداشت. اين تعبير ناصرالدين شاه كه مي‌گويد: " مرده شور مملكتي را ببرد كه شاه آن مي‌خواهد به شمال سفر بكند بايد از روسها اجازه بگيرد و مي‌خواهد به جنوبش سفر كند بايد از انگليسي‌ها اجازه بگيرد." واقعيت داشت. ما مي‌خواستيم دردوران قاجار بر روي رود كارون سد بزنيم. انگلسي‌ها مانع شدند. قصد داشتيم در شمال ايران جاده بكشيم، روسها نگذاشتند. حتي ما طرح بانك ملي را از دوره قبل از مشروطه داريم. در آن دوره‌اي افرادي نظير شيخ‌فضل‌اله نوري با استقراض از افراد مختلف سهام مي‌خرند كه بانك ملي راه بيافتد. بهر حال هر وقت قرار بود سرو ساماني به كشور داده شود با عامل استعمار مواجه بوديم . بر اساس اسنادي كه منتشر شده روسيه وانگلستان اساسا به اين سمت حركت مي‌كردند كه استقلال ايران را از بين ببرند . و اين كشور را از نقشه جغرافيايي جهان حذف بكنند . طبيعي است كه خيلي از تحركات آنها در قبل وبعد از مشروطه را مي‌توان در راستاي اين سياست گذاشت. برخي معتقدند انگليس‌ها منافعشان در مشروطه با منافع ملت ايران همسو بود . ولي اين همسويي معنا ندارد. چه همسويي؟ همسويي كه مي‌آيد در سال 1907 ايران را به سه قسمت تقسيم مي‌كند . استعمار انگليسي اگر به نفع برخي از مشروطه خواهان وارد درگيري شد، هدفش استقرار دموكراسي و آزادي نبود. قصد اين بود كه ساختار دولت قاجار را با يك چالش و بحران جدي مواجه بكند واز استقرار يك حكومت قوي متمركز ومردمي جلوگيري نمايد. حتي آنان به اين وسيله قصد تجزيه ايران را داشتند. اما مبارزه واستقامت ملت ايران از يكسو و مواجهه آنها با چندين طيف در داخل ايران از اين مقصود جلوگيري كرد.

 

س -  مشروطه يك نهضت بود. در اين نهضت شكل‌دهي وجهت دهي به افكار عمومي نقش حائز اهميتي داشت. نقش روحانيون در بيداري مردم در مواجهه با استعمار كجاست؟

 

- فقيه حقاني:خب. ما در همان ابتداي قاجار با نيروهاي مهاجم روسيه مواجه مي‌شويم . در آن روز تهاجم گسترده‌اي به ايران شد. جامعه‌اي كه نمي‌توانست از خود دفاع كند . از سوي ديگر كساني كه به اروپا مي‌رفتند تصوير مبهمي از آنجا به ايران منتقل كردند. در آن روز مراودات با غربي‌ها ما از طريق سفرا يا بازرگانان بود . كه آنها نمي‌توانستند عمق جامعه غرب را منعكس كنند. اغلب آنها فقط در ظاهر مات و مبهوت بودند. بدون اينكه عمق فلسفه غرب را درك كرده و آن را شناخته با‌شند. براي مثال ميرزاحسن ايلچي در نوشته‌هاي خود از اين حيرت مي كند كه خيابانها چراغ دارد و مرتب از زن هايي كه بدون حجاب با مردان حشر و نشر مي‌كنند مي نويسد. بازرگانان هم به همين قسم شناخت از غرب دارند. به هر حال ما شناخت جامع و كاملي از غرب نداشتيم و افرادي كه مي رفتند عمدتا مرعوب شدند. اين جريان به تماس سطحي و صوري از غرب بسنده كرد. طيف ديگر روحانيت شيعه است كه عمده كارهاي فرهنگي ايران در آن مقطع توسط اينها صورت مي گيرد. روحانيت شيعه هرچند شناخت كامل و دقيق نسبت به غرب ندارد اما ماهيت مهاجم آن را خوب درك كرده و هرچه بيشتر با ماهيت آنها آشنا مي شد. موضع گيري جدي‌تري اعمال مي كرد. تا جايي كه كار به درگيري هاي گسترده و نهضت هاي بزرگ انجاميد. پس در كنار جريان حكومت گر انفعالي قاجار كه به هر ترتيب مي خواست خودش را از آن وضعيت نجات دهد، جريان ديگري مي بينيم به نام روشنفكران. آنان يا مرعوب غرب بودند و يا مجذوب آن. متأسفانه برخي از اينها به عوامل غرب هم تبديل شدند. اين عوامل به عنوان يك انديشه به غرب نگاه كرد و آن را كعبه آمال خودش قرار داد. اما روحانيت شيعه يكي از اصول اساسي كه بر تصميم گيري سياسي آن حاكم است در دوره قاجار مبارزه با استعمار است. به همين جهت ما مي‌بينيم كه در جنگ هاي ايران و روس حكم جهاد از سوي علما صادر مي شود. كه براي اولين بار اين حكم مي‌تواند براي حكومت ‌هم مشروعيت داشته باشد. گرچه حكم جهاد به خاطر حفظ تماميت ارضي ايران مقابل حمله كشور استعمار گر بود. پس مبارزه با استعمار اصل اوليه است. مبارزه با استبداد نيز نكته ديگري است كه روحانيت شيعه بر آن تأكيد مي‌كند. خب چنين قشري با چنين ساختار فكري با پديده تهاجم نظامي رو به رو مي شود. در قالب اقتصادي با صدور دستور تحريم مبارزه مي كند. از سوي ديگر روحانيون از نوع موضع گيري‌هايش مشخص است كه نمي خواهد ايران در جا بزند. آنها به دنبال توسعه‌اند. تشويق براي احداث راه آهن يا تأسيس بانك ملي نمونه‌هايي بر اين ادعا است.

در عرصه فرهنگي هم آنها با بحث نسبي انگاري مواجه بودند. ميرزا ملكم خان در كتاب فراموشخانه خود دهيسم را ترويج مي كند.دهيسم يعني خداپرستي بدون اعتقاد به اديان. ترويج پلوراليزم و نسبي انگاري هم وجود دارد و بر جدايي دين از سياست تأكيد مي كند. حتي برخي هم مانند ميرزاخان كرماني و آخوندزاده با موضع گيري تند معتقدند كه پيشرفت ايران در گرو نابودي اسلام است. ملكم خان زيركتر عمل مي كند و به دنبال پروتستانيسم اسلامي است. او معتقد بود كه بايد همچون مسيحيت يك رفورم در حوزه فرهنگي و مذهبي صورت گيرد كه عملا جدايي دين از سياست و عدم مداخله روحانيون در امور سياسي را به دنبال داشته باشد. وقتي علما با چنين پديده هايي مواجه مي شوند موضع گيري مي كنند. هشداري كه مرحوم ملاعلي كني در خصوص فراماسوزي و فراموشخانه به ناصرالدين شاه مي دهد نشان دهنده اين واقعيت است كه او به باطن قضيه پي برده است. روحانيت در آستانه مشروطيت به اين نتيجه رسيده بودند كه نظام قاجاري و آن ساختار موجود در آن دوره قابليت دفاع از ايران در مقابل استعمار را ندارد و استبدادش منجر به شكاف در بين مردم و حاكميت شده است. از طرفي وضعيت بد اقتصادي ايران باعث شد كه مردم در فقر و نداري به سر ببرند. مجموعه اين شرايط باعث شد كه جريان بيداري اسلامي به اين نتيجه برسد كه يك تغيير اساسي در ساختار سياسي عصر قاجار براي تأمين منافع ملت ايجاد شود.

 

س: اين عوامل را به صورت مختصر بيان كنيد و در ميان آنها كدام يك را مي توان در صدر قرار داد؟

 

- فقيه حقاني:عوامل را همان دخالت استعمار و نفوذ آنها در امور ايران و استبداد قاجار مي دانم. جامعه ما در عصر قاجار مستعد وقوع شورش و انفجار است. حتي خود روحانيت هم به اين نتيجه رسيدند كه نمي توان با اين وضعيت دست به اصلاحات زد. چون در ابتدا شيوه مبارزه روحانيت برپايه اصلاح و رفورم بود. بركناري امين‌السلطان و تكفير وي از سوي علماي نجف و نقش شيخ فضل الله در بركناري او نشان دهنده مشي اصلاح طلبانه روحانيت است. جايگزين شدن عين الدوله در آن هنگام هم بهترين گزينه بود. عين الدوله در كارنامه دو سه سال اول صدارتش عملكرد خوبي داشت. دولت ايران براي اولين بار زيربار خواسته‌هاي انگليس و روسيه نمي رود. طراز بازرگاني ايران در دوره عين الدوله در حال بازسازي و اصلاح بوده و مثبت مي شود. استقراض از بيگانگان سير نزولي پيدا مي كند و به صفر مي رسد. اما عين الدوله هم به مانند بقيه حكام قاجاري دچار استبداد فردي مي شود. مثلا گراني قند در واقع يك پديده ضعيفي بود. ولي نحوه برخورد با آن طبيعي نبود. معمول نبود تا آن روز كسي را به اين واسطه به فلك ببندند. در منابع عصر قاجار مي بينيم كه تحريك علاءالدوله حاكم تهران توسط ميرزاحسن رشديه سبب چوب زدن حاج هاشم قندي مي شود. رشديه عنصر فراماسوزي بيداري بود. او به علاءالدوله مي گويد اگر مي خواهي قند ارزان شود بايد چند تا از اين تجار را بگيري و به فلك ببندي. چوب زده شد و بحران به وجود آمد. در اين بين راه حل اين بود كه بحران مديريت شود. اما فراماسونر ديگري به نام شاه‌السلطنه كه فرزند مظفرالدين شاه است به عين الدوله مراجعه كرده و مي گويد:‌اگر ذره اي پا پس بكشي و از خود نرمش نشان بدهي هيچ چيز از قاجاريه باقي نمي ماند. از اين رو عين الدوله سخت گيري بيشتر مي كند و وضع بحراني تر مي شود. در مورد عوامل اعدادي ما نبايد خيلي پايبند آنها باشيم. چيزي كه علما از آن پرهيز مي كردند دچار شدن ايران در يك جنبش كور اجتماعي بود كه متأسفانه اين اتفاق افتاد. علما سعي كردند جلوي اين اتفاق را بگيرند و نهايتا بحث مشروطه را با بحث عدالتخوانه پيش كشيدند. اما در نهايت مشروطه از دست علما در كوتاه مدت خارج شد.

 

س: در نهضت مشروطه نيروهاي مختلف دخيل بودند. در ميان اين گروه ها نقش كدام يك را پر رنگ تر مي بيند و در ميان آنها نامدارانشان كدامند؟

 

- فقيه حقاني:ما در مشروطه 6 گروه رامشاهده مي كنيم كه البته سهم اينها يكي نيست. اول مرجعيت يا روحانيت شيعه است كه زمام امور را به دست دارد. من از اين گروه به عنوان مرجعيت شيعه يا علماي طراز اول ياد مي كنم. اهداف اينها هم كاملا مشخص است. آنها در ابتداي مشروطه هدفي مشترك دارند. در اواسط آن دچار اختلاف نظر مي شوند و بعد از مشروطه دوم به اتحاد نظري مي رسند كه هرچند كه در آن هنگام فرصتي براي اعتماد عملي پيدا نمي كنند.

قشر بعدي روحانيون درجه 2 و 3 هستند كه از آنها تحت عنوان وعاظ ياد مي كنم. اينها معمولا در كانال مراجع و مجتهدين حركت مي كردند. البته در اين ميان يك طيف منحرف هم وجود داشت. واعظ معروف در اين زمينه به نام هاي سيدجمال واعظ و ميرزا نصر الله خان بهشتي و  ملك المتكلمين وابسته به فرقه ضاله بهائيت بودند. ضمن اينكه سيدجمال واعظ به قول كسروي به پيامبر اعتقادي نداشت. آنها بعدها هم كه مشروطه صادر مي شود به دست بردن و ثروت اندوزي از راه بيت المال اقدام مي كنند. اينها في النفسه هيچ نقشي نمي توانند داشته باشند. ولي در قالب واعظ انقلابي مردم را به قيام دعوت مي كنند كه بعدها چهره اينها براي مردم اشكار مي شود.

گروه بعدي بورژوازي و سرمايه داري وابسته به كمپرادور است كه از دوران محمدشاه در ايران به وجود مي آيد. آنها برخلاف سرمايه داران ملي يا بازرگانان كه در رشد وشكل گيري سرمايه داخلي نقش دارند وابسته به خارج از مرزها بودند. آنها به كمپاني هاي غربي وابسته بوده و قصد داشتند ساختار قاجاريه را بر هم بزنند.

قشر بعدي ايلات و عشاير است كه به عنوان بازوي مسلح علما عمل مي كنند. قشر بعدي رجال حكومت گر هستند كه آنها در بسيج مردم نقش تعيين كننده ندارند ولي در شكل دادن به تحولات پشت پرده و آماده كردن زمينه در دل حاكميت موثرند.

گروه بعد منورالفكرها  هستند كه در قالب انجمن هاي مخفي و گروه هاي ماسوني و بعدها احزاب ظاهر مي شوند. اينها هم فاقد قدرت بسيج گري هستند. در واقع هيچ كدام از اينها به غير از علما قدرت بسيج مردم را نداشتند. مردم به منورالفكرها اعتقاد نداشتند. و حتي برخي به آنها لامذهب هم مي گفتند. اما آنها ابزارهاي خوبي در اختيار داشتند و علت موفقيت آنها هم در منسجم بودن شان در قالب انجمنها و احزاب است. ابزار هم داشتند. ابزار منور الفكرها مطبوعات بود كه آنها به خوبي از آن استفاده كردند. كاركرد مطبوعات را در آن مقطع تبديل به كاركردي منفي كرده بودند.

 

س: چرا مشروطه به سر منزل مقصود نرسيد. در واقع عوامل ناكامي مشروطيت چه بود؟

 

- فقيه حقاني:مشروطه يك حركت ملي بود كه اگر در بسترهاي عمومي ملي و سنتي ما حركت مي كرد مي توانست دستاوردهاي خيلي بزرگي براي ما در پي داشته باشد. ما با اصل مشروطه در آن دوره مشكلي نداشتيم. اگر بخواهيم عوامل ناكامي مشروطه را نام ببريم مي توان گفت:1- ما تعريف درستي از مشروطه نداشتيم. علما معتقد بودند كه مشروطه بايد مبتني بر دين باشد. روشنفكران هم مشروطه را يك نظام سكولار قلمداد مي كردند.

2-نفوذ عوامل افراطي و گروههاي وابسته به بيگانگان دليل ديگر شكست مشروطه در ايران است.

3- دليل بعد عامل استعمار بود كه تمايلي به رشد مشروطه ديني نداشت. در واقع غلبه تفسير غيرديني از مشروطه به تفسير ديني از مشروطه عامل اصلي شكست است.

 

س: شباهتها و تفاوت هاي انقلاب مشروطه با انقلاب اسلامي  چيست؟

 

-         فقيه حقاني:انقلاب اسلامي از بسياري جهات با مشروطه تفاوت دارد. امام خميني معتقد بود كه نهضت 15 خرداد و انقلاب اسلامي را نمي توان با هيچ نهضت ديگري مقايسه كرد. البته اين بدين معني نيست كه نهضت 15خرداد و انقلاب اسلامي به يكباره روي داد. ما از پذيرش سلطنت مشروطه به مدل جمهوري اسلامي رسيديم. در مشروطه با وجود اينكه سلطنت را محدود كرديم، مشروعيت هم به آن داديم. در انقلاب اسلامي اساس سلطنت معارض اصل است و بايد از سر راه برداشته شود. تفاوت ديگر نبود رهبري منجسم در مشروطه است. اهداف انقلاب اسلامي روشن است. اما اهداف نهضت مشروطه مشخص نبود. تعريف از انقلاب اسلامي هم مشخص و روشن است. اما تعريف از مشروطه روشن نبود. اما اين دو در يك نكته باهم شباهت دارند و آن اينكه هر دو حركت به اصطلاح داراي خميرمايه دين است. حضور گسترده مردم هم در دو حركت مشابهت ديگر است.

-         

س: مشروطه براي ما چه درسها و عبرت هايي دارد؟

 

-         فقيه حقاني:مشروطه براي هر ايراني كه دلش براي اين مملكت بسوزد مي تواند درس آموز باشد. خب ما از مشروطه پند گرفتيم كه يك حركت بزرگ اجتماعي مانند انقلاب اسلامي را آغاز كنيم. بايد اول تعريف مشخصي داشته باشيم. در انقلاب اسلامي اين  اتفاق افتاد كه در بسترهاي طبيعي و تعريف بومي و ملي نبايد استعمار و عوامل آن را ناديده بگيريم. در مشروطه اين كار را نكرديم. بحث ديگر شفاف كردن صفوف است. به نظر من جريان منورالفكري ما مي تواند درس هاي زيادي از مشروطه بگيرد كه اساس خود را بر روي فرهنگ سنتي و بومي ما بگذارد نه غرب. و مسير حركت تشييع و اسلام  را كمرنگ نسازد. چون اگر ما اين دو را از ايران بگيريم ديگر معلوم نيست ايراني وجود داشته باشد يانه. در واقع تشييع در ايران تبديل به يك مقوله ديني و ملي شده است. يعني ايران ظرفي است كه مضروف تشيع است. هركدام از اين دو آسيب ببينند معلوم نيست كه چه پيش خواهد افتاد. همچنين بهتر است به جاي ترويج مدرنيته اسلامي و پلوراليسم و پروتستانيسم اسلامي سعي كنند تا از قابليت هاي بالاي اسلام در كشورمان استفاده كنيم.

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------

0

سازمان‌ فراماسونري‌ و نهضت‌ مشروطيت‌

منبع: http://www.alef.ir/index.php?option=com_content&task=view&id=294&

موسي‌ فقيه‌حقاني‌   

۱۸ مرداد ۱۳۸۵

فراماسونري‌ سازماني‌ نهان‌ روش‌ و نخبه‌گراست‌ كه‌ 1717 ميلادي‌ توسط‌ سازمان‌ مخفي‌ يهود و مسيحيان‌ صهيونيست‌ براي‌ سلطه‌ برجهان‌ در انگلستان‌ تأسيس‌ شد. معني‌ لغوي‌ فراماسونري‌ مترادف‌ با بنايي‌ آزاد است‌ كه‌ چندان‌ ربطي‌ با ماهيت‌ اين‌ جريان‌ جهان‌وطن‌ ندارد و ابزار و آلات‌ و عناوين‌ بنايي‌ پوششي‌ است‌ براي‌ پنهان‌ كردن‌ ساختار توطئه‌گر و ضددين‌ چنين‌ جرياني‌ است‌.  

 

   با گسترش‌ و غلبه‌ فراماسونري‌ در اروپا، اين‌ جريان‌ توطئه‌گر كه‌ در كالبد رژيم‌ حاكم‌ بر انگلستان‌ به‌ عنوان‌ كانون‌ قدرتمند استعماري‌ جهان‌ حلول‌ كرده‌ بود متوجه‌ هندوستان‌ و مشرق زمين‌ شد و همگام‌ با سپاهيان‌ استعماري‌ و ميسيونرهاي‌ مذهبي‌ به‌ تأسيس‌ لژ فراماسونري‌ در مشرق زمين‌ مبادرت‌ ورزيدند. با فتح‌ هر سرزميني‌ بلافاصله‌ لژهاي‌ فراماسونري‌ تأسيس‌ شد تا با تربيت‌ نيروهاي‌ بومي‌ و نفوذ عوامل‌ خود در دستگاه‌ حاكمه‌ زمام‌ امور را در آن‌ سرزمينها به‌ دست‌ بگيرند. سابقه‌ ورود فراماسونري‌ به‌ ايران‌ به‌ سال‌ 1224 قمري‌ بازمي‌گردد. در اين‌ سال‌ سرگور اوزلي‌ بارت‌ به‌ عنوان‌ سفير انگلستان‌ به‌ همراه‌ ميرزا ابوالحسن‌خان‌ ايلچي‌ سفير يهودي‌زاده‌ ايران‌ در انگلستان‌ كه‌ به‌ عنوان‌ اولين‌ ايراني‌ وارد لژ فراماسونري‌ شده‌ بود به‌ ايران‌ آمد تا ضمن‌ انجام‌ مأموريتهاي‌ سياسي‌ به‌ تأسيس‌ نخستين‌ لژ فراماسونري‌ در ايران‌ مبادرت‌ نمايد. گزارشها حاكي‌ از آن‌ است‌ كه‌ وي‌ موفق‌ شده‌ تعداد زيادي‌ از اطرافيان‌ فتحعلي‌شاه‌ را وارد جرگه‌ فراماسونري‌ نمايد. بعدها در 1275 قمري‌ ميرزا ملكم‌خان‌ اولين‌ لژ فراماسونري‌ را تحت‌ عنوان‌ فراموشخانه‌ در تهران‌ تأسيس‌ مي‌نمايد كه‌ فعاليت‌ آن‌ تا 1278 قمري‌ تداوم‌ مي‌نمايد.

     افشاگري‌ آيت‌الله‌ حاج‌ ملاعلي‌ كني‌ بساط‌ قرارداد رويتر و فراموشخانه‌ ملكم‌ را جمع‌ كرده‌ و به‌ تكاپوي‌ علني‌ فراماسونري‌ در ايران‌ خاتمه‌ مي‌دهد. عضويت‌ تعداد زيادي‌ از دانش‌آموزان‌ دارالفنون‌ در فراموشخانه‌ ملكم‌ دست‌آورد خوبي‌ براي‌ جريان‌ فراماسونري‌ بود كه‌ سعي‌ داشت‌ از طريق‌ جذب‌ نخبگان‌ اداره‌ كشور را به‌ دست‌ بگيرد. فراموشخانه‌ ملكم‌ با توجه‌ به‌ ماهيت‌ غيرديني‌ اين‌ جمعيت‌ و اباحي‌گري‌ حاكم‌ بر آن‌ كانوني‌ بود براي‌ تجمع‌ گروههاي‌ مختلف‌ بابي‌، بهايي‌، صوفيه‌، طبيعي‌ مسلك‌ و... كه‌ حاكميت‌ قاجار و روحانيت‌ شيعه‌ را سد بزرگي‌ در مقابل‌ تحقق‌ خواسته‌هاي‌ نامشروع‌ خود مي‌دانستند. با ترور ناصرالدين‌شاه‌ قاجار و روي‌ كار آمدن‌ مظفرالدين‌شاه‌ فرصت‌ مناسبي‌ براي‌ گروههاي‌ ماسوني‌ و  فرقه ضاله‌ جهت‌ گسترش‌ تشكيلاتي‌ آنها فراهم‌ شد. انجمن‌ اخوت‌ و جامع‌ آدميت‌ دو تشكلي‌ بودند كه‌ در خلال‌ سالهاي‌ سلطنت‌ مظفرالدين‌شاه‌ فعاليت‌ گسترده‌اي‌ داشتند. اين‌ دو تشكل‌ بعدها محمل‌ مناسبي‌ شدند براي‌ تشكيل‌ انجمنهاي‌ مخفي‌ كه‌ اعضاي‌ اصلي‌ آن‌ را فراماسونها تشكيل‌ مي‌دادند. محمود عرفان‌ از اعضاي‌ لژ مهر در مقاله‌اي‌ كه‌ در مجله‌  يغما  منتشر شد و از نقش‌ فعال‌ ماسونها در مشروطيت‌ اين‌ چنين‌ ياد مي‌كند:

 تاريخ‌ فراماسونها در ايران‌ با تاريخ‌ مشروطيت‌ ما بي‌ارتباط‌ نيست‌... نه‌ تنها فراماسونها مستقيماً در مشروطيت‌ دخالت‌ داشتند بلكه‌ انجمنهاي‌ فرعي‌ و وابسته‌ آنها كه‌ شكل‌ ظاهريشان‌ شباهتي‌ با سازمانهاي‌ ماسوني‌ نداشتند نيز علناً در مشروطيت‌ دخالت‌ داشتند كه‌ از همه‌ مهم‌تر انجمن‌ اخوت‌ را مي‌توان‌ نام‌ برد.

)1(

    تحولات‌ ايران‌ در آغاز دهه‌ دوم‌ هزاروسيصد قمري‌ شتاب‌ بيشتري‌ گرفت‌. نفوذ زايدالوصف‌ بيگانگان‌ و عوامل‌ آنها در ايران‌ و شدت‌ يافتن‌ اعمال‌ بي‌رويه‌ مستبدين‌ دلسوزان‌ اين‌ كشور را به‌ چاره‌انديشي‌ اساسي‌ واداشت‌. نجات‌ ايران‌ در گرو محدود كردن‌ قدرت‌ حاكمين‌ و سد نفوذ بيگانگان‌ بود. علماي‌ ايران‌ در همين‌ راستا اعتراضاتي‌ را نسبت‌ به‌ اعمال‌ بي‌رويه‌ قدرت‌ اظهار داشتند كه‌ با حمايت‌ مردم‌ مواجه‌ شده‌ حركت‌ حساب‌ شده‌ روحانيت‌ با طرح‌ عدالتخانه‌ ايجاد تغييرات‌ در ساختار سياسي‌ كشور را هدف‌ گرفته‌ و مردم‌ را به‌ صحنة‌ مبارزه‌اي‌ اصولي‌ كشانده‌ بود. منورالفكران‌ غربگرا و اعضاي‌ مجامع‌ ماسوني‌ كه‌ فقط‌ در جمع‌ محدود خود قدرت‌ بسيج‌گري‌ داشتند از زمينة‌ به‌ وجود آمده‌ نهايت‌ استفاده‌ را كرده‌ و با نفوذ در صفوف‌ نهضت‌ و تند كردن‌ سير نهضت‌ كنترل‌ آن‌ را به‌ دست‌ گرفتند. اوج‌ اين‌ تحرك‌ را در ترتيب‌ دادن‌ تحصن‌ در سفارت‌ انگليس‌ مشاهده‌ مي‌كنيم‌ كه‌ اعضاي‌ افراطي‌ مجامع‌ ماسوني‌ نظير اردشيرجي‌ و حيدرخان‌ عمواوغلي‌ صحنه‌گردان‌ آن‌ بودند. با تند شدن‌ سير تحولات‌ جامع‌ آدميت‌ توسط‌ عناصر افراطي‌ انجمن‌ حقوق كه‌ شعبه‌اي‌ از جامع‌ آدميت‌ بود، دچار انشعاب‌ شد و انشعابيون‌ با كمك‌ معلمين‌ و مديران‌ مدرسه‌ آليانس‌ اسرائيليت‌ كه‌ جهت‌ آموزش‌ اطفال‌ يهودي‌ تأسيس‌ شده‌ بود اقدام‌ به‌ تأسيس‌ لژ بيداري‌ ايران‌ نمودند. مقدمات‌ تأسيس‌ لژ از 1323 آغاز و اعضا در ارتباط‌ تنگاتنگ‌ با هم‌ بودند. با امضاي‌ فرمان‌ مشروطيت‌ زمينه‌ براي‌ فعاليت‌ لژ بهتر شد و لژ بيداري‌ در 1325 قمري‌ رسماً تأسيس‌ شد. دخالت‌ اعضاي‌ لژ در تدوين‌ قانون‌ اساسي‌ بر اساس‌ قوانين‌ غربي‌ و ضديت‌ آنان‌ با روحانيت‌ و اسلام‌ در كنار افراطي‌گري‌ ارگان‌ مطبوعاتي‌ فراماسونري‌ يعني‌ روزنامه‌هاي‌  كوكب‌ دري،  صوراسرافيل‌ ، مساوات‌ ،  حبل‌المتين‌  و... و كانونهاي‌ سياسي‌ نظير انجمن‌ غيبي‌، انجمن‌ بين‌الطلوعين‌، انجمن‌ ستار و... وضعيت‌ كشور را پس‌ از صدور فرمان‌ مشروطيت‌ دچار اغتشاش‌ و هرج‌ و مرج‌ كرد كه‌ نهايتاً منجر به‌ تعطيلي‌ مجلس‌ و مشروطيت‌ شد. حضور فعال‌ اعضاي‌ لژ بيداري‌ در زدوخوردهاي‌ منجر به‌ تعطيلي‌ مجلس‌ حكايت‌ از آمادگي‌ اعضاي‌ لژ براي‌ درگيري‌ داشت‌.   اين‌ دخالت‌ بعدها پس‌ از فتح‌ تهران‌ نيز تداوم‌ پيدا كرد و تمامي‌ امور كشور در اختيار لژ بيداري‌ ايران‌ قرار گرفت‌. حضور گسترده‌ فراماسونها در مناصب‌ سياسي‌، قضايي‌ و مجلس‌ حكايت‌ از غلبه‌ آنان‌ بر نهضت‌ مشروطيت‌ داشت‌. شهادت‌ حاج‌ شيخ‌ فضل‌الله‌ نوري‌، سيد عبدالله‌ بهبهاني‌، شيخ‌ علي‌ فومني‌ و انزواي‌ علماي‌ مشروطه‌خواه‌ نتيجه‌ قهري‌ اين‌ غلبه‌ بود. نگاهي‌ به‌ اسناد لژ بيداري‌ ايران‌ سلطه‌ فراماسونها را بر اركان‌ كشور و انحراف‌ نهضت‌ مشروطيت‌ كاملاً آشكار مي‌سازد.)2(

 

 1- مجله يغماء سال دومء شماره 10 و 11ء 1328.

 2-  روزنامه ايرانء 19/2/74ء ص 12ء 31/3/74ء ص 12ء 21/4/74ء ص 12ء مجموعه اسناد منتشر نشده درباره لژ بيداري ايران.

 

 

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

اوضاع‌ ايران‌ در آستانه‌ مشروطيت‌ :    موسي‌ فقيه‌حقاني‌   

منبع: http://www.alef.ir/index.php?option=com_content&task=view&id=295&

۱۶ مرداد ۱۳۸۵

سالهاي‌ اوليه‌ قرن‌ سيزدهم‌ هجري‌، آغاز خوبي‌ براي‌ ملت‌ ايران نبود.  ايران‌ اسلامي‌ در سالهاي‌ اوليه‌ اين‌ قرن‌ همچنان‌ دچار ناآراميهاي‌ پس‌ از مرگ‌ كريم‌خان‌ زند و رقابت‌ و كشمكشهاي‌ نظامي‌ و سياسي‌ ناشي‌ از خلاء قدرت‌ در كشور بود.        

 

ضعيف‌ شدن‌ توان‌ علمي‌ و نظامي‌ كشور از زمان‌ فروپاشي‌ حكومت‌ صفويان‌ و همزمان‌ قدرت‌ يافتن‌ دول‌ مهاجم‌ مغرب‌ زمين‌ كه‌ خود را مأمور آباد كردن‌ و به‌ عبارت‌ بهتر استعمار جهان‌ مي‌دانستند شرايط‌ خاصي‌ را براي‌ كشور ما به‌ عنوان‌ كشوري‌ با موقعيت‌ استراتژيك‌ و مهم‌ در منطقه‌ ايجاد كرد. غلبه‌ ايل‌ قاجار بر ساير رقباي‌ سياسي‌ و نظامي‌ در شرايطي‌ صورت‌ گرفت‌ كه‌ غرب‌ مهاجم‌ در سرزمين‌ همسايه‌ ما هندوستان‌ مشغول‌ تاخت‌ و تاز بود تا براين‌ سرزمين‌ پهناور و حاصلخيز و غني‌ سلطه‌ پيدا كند، اندكي‌ بعد انگليسيها خود را به‌ عنوان‌ همسايه‌ به‌ ما تحميل‌ كردند و آسيبهاي‌ فراواني‌ به‌ امنيت‌ و تماميت‌ ارضي‌ كشور ما وارد كردند. قدرت‌ يافتن‌ روسيه‌ تزاري‌ كه‌ درپي‌ اصلاحات‌ امپراتور خود پتركبير به‌ پيشرفتهايي‌ نائل‌ شده‌ بود خطر ديگري‌ بود كه‌ كشور آشفته‌ ايران‌ را تهديد مي‌كرد. فرزندان‌ پتر درپي‌ دستيابي‌ به‌ آبهاي‌ گرم‌ خليج‌ فارس‌ بودند و در رقابتي‌ آشكار با انگليسيها تلاش‌ داشتند درنهايت‌ به‌ هندوستان‌ دسترسي‌ پيدا كنند. كليد دستيابي‌ به‌ هندوستان‌ نيز ايران‌ بود. البته‌ روسها به‌ بخشهاي‌ شمالي‌ و شمال‌ غربي‌ ايران‌ نيز چشم‌ طمع‌ بسته‌ بودند و همين‌ انگيزه‌اي‌ شد براي‌ هجوم‌ سراسري‌ آنان‌ به‌ ايران‌. ثروت‌ فراوان‌ هندوستان‌ ديگر قدرتهاي‌ اروپايي‌ را نيز به‌ هوس‌ انداخت‌ كه‌ ضمن‌ دست‌يافتن‌ به‌ آن‌ ثروت‌ عظيم‌ رقيب‌ اروپايي‌ خود يعني‌ انگلستان‌ را در منطقه‌ و در اروپا از پاي‌ درآوردند. بدين‌ ترتيب‌ سروكلة‌ نيروهاي‌ فرانسوي‌ نيز در منطقه‌ آشكار شد. همسايگي‌ ايران‌ با هندوستان‌ خودبخود توجه‌ آنها را به‌ ايران‌ جلب‌ كرد و سردمداران‌ ايران‌ اطلاع‌ چنداني‌ از تحولات‌ بين‌المللي‌ نداشته‌ و با اتكاء به‌ روشهاي‌ سنتي‌ درصدد حفظ‌ حدود و ثغور كشور بودند. مرگ‌ آقامحمدخان‌ قاجار در سفر جنگي‌ اول‌ كه‌ به‌ منطقه‌ قفقاز داشت‌ شرايط‌ را براي‌ ايران‌ بدتر كرد، مؤسس‌ قاجاريه‌ عزم‌ و ارادة‌ دفاع‌ از مرزها را داشت‌ اما خلف‌ او فتحعلي‌شاه‌ قاجار فاقد اين‌ عزم‌ بود. حمله‌ روسها به‌ سرزمينهاي‌ ايران‌ در قفقاز سرآغاز جنگي‌ بود كه‌ دورة‌ اول‌ آن‌ دهسال‌ به‌ طول‌ انجاميد، ناتواني‌ نظامي‌ آشكار ايران‌ در مقابله‌ با هجوم‌ روسها دركنار فساد دستگاه‌ حاكمه‌ باعث‌ شد كه‌ جنگهاي‌ دورة‌ اول‌ به‌ نفع‌ طرف‌ متجاوز تمام‌ شود و براساس‌ عهدنامه‌ تحميلي‌ گلستان‌ بخشهايي‌ از كشور دراختيار روسها قرار بگيرد. شوك‌ ناشي‌ از عدم‌ توان‌ مقابله‌ و شكست‌ در جبهه‌ نظامي‌ اذهان‌ را متوجه‌ جستجوي‌ علل‌ ضعف‌ و شكست‌ نمود. عده‌اي‌ راه‌ نجات‌ ايران‌ را اصلاح‌ ساختار سياسي‌ و يافتن‌ راه‌حلهاي‌ بومي‌ براي‌ عبور از بحران‌ مي‌دانستند و برخي‌ نيز راه‌ تقليد از غرب‌ و پيوستگي‌ با دول‌ غربي‌ را پيشنهاد مي‌كردند. دسته‌ دوم‌ از كنار اين‌ واقعيت‌ كه‌ دول‌ اروپايي‌ هريك‌ درپي‌ دستيابي‌ به‌ مطامع‌ خود در منطقه‌ حضور يافته‌ عبور كرده‌ و چشم‌ بسته‌ تقليد از آنان‌ را توصيه‌ مي‌كردند. رفتار دول‌ اروپايي‌ اعم‌ از فرانسه‌ و انگلستان‌ در خلال‌ جنگهاي‌ ايران‌ و روسيه‌ نشان‌ داد كه‌ غرب‌ جديد به‌ جز منافع‌ استعماري‌ خود كه‌ تحت‌ عنوان‌ منافع‌ ملي‌ به‌ آن‌ مشروعيت‌ مي‌بخشيدند به‌ هيچ‌ اصل‌ ديگري‌ قائل‌ نيست‌. طرفداران‌ تز توسعه‌ درون‌زا و ملي‌ نظير قائم‌مقام‌ فراهاني‌ در جنگهاي‌ دوره‌ دوم‌ با اتكاء به‌ منابع‌ داخلي‌ قدرت‌ نظير قدرت‌ ديني‌ سعي‌ كردند بر دشمن‌ غلبه‌ كنند كه‌ در ابتداي‌ امر نيز موفق‌ نشدند. صدور فتاوي‌ جهاديه‌ از سوي‌ علما و حضور پرشور علماي‌ بزرگ‌ در جبه‌هاي‌ جنگ‌، امواج‌ انساني‌ را متوجه‌ جبهه‌هاي‌ جنگ‌ نمود و كفار روسي‌ را مجبور به‌ عقب‌نشيني‌ نمود اما نفوذ گسترده‌ عوامل‌ غرب‌ و ترس‌ و بي‌انگيزگي‌ دربار شاه‌ قاجار اين‌ ابتكار ملي‌ را عقيم‌ گذاشت‌. شكست‌ در جنگهاي‌ دوره‌ دوم‌ كه‌ منجر به‌ تحميل‌ قرارداد ننگين‌ تركمانچاي‌ برايران‌ شد ضربه‌ مهلكي‌ به‌ استقلال‌ ايران‌ اسلامي‌ وارد نمود. ضعف‌ دولت‌ مركزي‌ و نفوذ گسترده‌ عوامل‌ دول‌ استعماري‌ روس‌ و انگليس‌ در دربار و اركان‌ اجرايي‌ كشور زمينه‌ را براي‌ طرفداران‌ تز وابستگي‌ به‌ غرب‌ هموار نمود و غير از دوره‌ كوتاه‌ مدت‌ صدارت‌ اميركبير اداره‌ كشور به‌ دست‌ آنان‌ سپرده‌ شد. عقد قراردادهاي‌ نگيني‌ نظير عهدنامه‌ رويتر كه‌ منابع‌ ايران‌ را به‌ مدت‌ هفتاد سال‌ دراختيار اسرائيل‌ يوسفات‌ يهودي‌ معروف‌ به‌ رويتر قرار مي‌داد و نيز قرارداد بانك‌ شاهنشاهي‌ و تنباكو چوب‌ حراجي‌ بود كه‌ توسط‌ جريان‌ غربگرا به‌ دارايي‌ و استقلال‌ ملت‌ ايران‌ زده‌ مي‌شد و به‌ كمترين‌ قيمتي‌ به‌ بيگانگان‌ واگذار مي‌شد. در چنين‌ شرايطي‌ طرفداران‌ تز توسعه‌ ملي‌ و بومي‌ چاره‌اي‌ جز مقاومت‌ و قيام‌ نداشتند شكل‌گيري‌ قيام‌ مردم‌ تهران‌ به‌ رهبري‌ حاج‌ ملاعلي‌ كني‌ عليه‌ قرارداد رويتر و عاقدين‌ آن‌ ميرزا حسين‌خان‌ سپهسالار و ميرزا ملكم‌خان‌ ارمني‌، اعتراض‌ به‌ تأسيس‌ بانك‌ شاهنشاهي‌، تحريم‌ كارهاي‌ خارجي‌ و نهايتاً قيام‌ برعليه‌ امتياز تنباكو عكس‌العملي‌ بود كه‌ حمايت‌ گسترده‌ مردمي‌ را به‌ همراه‌ داشت‌ و دربار فاسد قاجار و استعمارگران‌ را به‌ عقب‌ راند. نهضت‌ تنباكو به‌ ملت‌ نشان‌ داد كه‌ مي‌توان‌ در مقابل‌ مستبدين‌ و استعمارگران‌ ايستاد و به‌ موفقيت‌ هم‌ رسيد. همين‌ امر زمينه‌اي‌ شد كه‌ 15 سال‌ بعد نهضتي‌ بزرگ‌تر بنام‌ نهضت‌ مشروطيت‌ در ايران‌ شكل‌ بگيرد. حركت‌ توفنده‌ ملت‌ مسلمان‌ در جريان‌ نهضتهاي‌ ضداستعماري‌ دربار و منورالفكران‌ غربگرا را كه‌ هيچ‌ وقت‌ موفق‌ نشدند حركتي‌ مردمي‌ را سازماندهي‌ و رهبري‌ كنند به‌ حاشيه‌ انزوا راند و آنان‌ براي‌ مقابله‌ با اين‌ جريان‌ ملي‌ و ضداستعماري‌ به‌ فكر ايجاد تشكلهاي‌ مخفي‌ و زيرزميني‌ سياسي‌ افتادند. منورالفكران‌ غربگرا هرچند از امكانات‌ دربار قاجار جهت‌ اهداف‌ شخصي‌ و گروهي‌ خود بهره‌مند مي‌شدند اما در مجموع‌ دولت‌ قاجار را مانع‌ تحقق‌ اهداف‌ خود مي‌دانستند. جريان‌ اول‌ نيز كه‌ به‌ فكر رشد و توسعه‌ بومي‌ در ايران‌ بودند نيز دربار قاجار را فاقد انگيزه‌ و كارآيي‌ لازم‌ براي‌ حل‌ مشكلات‌ ايران‌ مي‌دانستند لذا بحثهاي‌ گسترده‌اي‌ در حوزه هاي‌ نجف‌ و در بين‌ علما و مصلحين‌ در ايران‌ براي‌ اصلاح‌ امور صورت‌ گرفت‌. تلاش‌ علما براي‌ عزل‌ علي‌اصغرخان‌ امين‌السلطان‌ عامل‌ برخي‌ قراردادها و قرضه‌هاي‌ خارجي‌ حركتي‌ بود براي‌ اصلاح‌ دستگاه‌ دولتي‌. همچنين‌ مخالفت‌ علما با برخي‌ از حكام‌ ولايات‌ و دفاع‌ آنان‌ از منافع‌ مردم‌ مورد ستم‌ را در همين‌ راستا مي‌توان‌ ارزيابي‌ كرد. با اوج‌گيري‌ اختلافات‌ بين‌ مردم‌ و دولت‌ و برخورد خشن‌ دولتيان‌ با مردم‌، علماي‌ تهران‌ و نجف‌ ضمن‌ اعتراض‌ به‌ حركات‌ اسبتدادي‌ حكومتگران‌، شاه‌ قاجار را به‌ رعايت‌ عدالت‌ و حقوق مردم‌ دعوت‌ كردند اما تحريك‌ دولتمردان‌ مستبد و برخي‌ عوامل‌ خارج‌ از حكومت‌ مانع‌ از پذيرش‌ نصيحت‌ علما شد و نهايتاً منجر به‌ مهاجرت‌ صغري‌ به‌ حرم‌ حضرت‌ عبدالعظيم‌ (ع‌) و مهاجرت‌ كبري‌ به‌ شهر قم‌ گرديد. در اين‌ ميان‌ جريان‌ غربگرا كه‌ توان‌ بسيج‌ مردم‌ را براي‌ قيامي‌ عمومي‌ نداشت‌ از فرصت‌ استفاده‌ كرده‌ و با رخنه‌ در صفوف‌ نهضت‌ به‌ عنوان‌ حمايت‌ از علما و نهضت‌ عدالتخواهي‌ وارد صحنه‌ شد. اين‌ جريان‌ در جلسات‌ خصوصي‌ خود شعله‌ور كردن‌ آتش‌ اختلاف‌ بين‌ ملت‌ و دولت‌ و روحانيون‌ را در دستور كار خود قرار داده‌ و در مقاطعي‌ روند حركت‌ انقلابي‌ مردم‌ را تحت‌ تأثير قرار داده‌ و از مسير خود منحرف‌ نمودند. اوج‌ اين‌ ماجرا در قضيه‌ متحصنين در سفارت‌ انگلستان‌ خود را نشان‌ داد. رهبران‌ ديني‌ مشروطه‌ از اين‌ واقعه‌ نگران‌ شده‌ و از متحصنين‌ خواستند كه‌ سفارت‌ را ترك‌ نمايند. تحصن‌ در سفارت‌ آغاز ماجرايي‌ بود كه‌ به‌ شهادت‌ آيات‌ حاج‌ شيخ‌ فضل‌الله‌ نوري‌، سيد عبدالله‌ بهبهاني‌ و انزواي‌ روحانيت‌ شيعه‌ منجر شد.

 

 -----------------------------------------------------------------------------------------------------

مروري بر وقايع پيراموني سخنراني امام در عصر عاشوراي 1342

موسي فقيه حقاني

منبع: http://www.iichs.org/archived/maghalat/imamkhomeiny.htm

   

      محرم 1383 قمري/ 1342 شمسي اندك اندك از راه مي‏رسيد و ايران اسلامي در شرايطي ويژه و خاص خود را براي استقبال از ماه خون و شرف آماده مي‏كرد. محرم سال 1342 شمسي، حال و هوايي عاشورايي داشت. آقاسيد روح ‏الله كه از ددمنشي و وطن‏فروشي حاكمان آلت دست بيگانه ملول بود، سر به جيب تفكر فرو برده و با نگراني تحولات ايران و جهان اسلام را مرور مي‏كرد، نفوذ خزنده صهيونيسم در ايران اسلامي و جسارت آنان به ساحت قدس شريف و مسلمين، مداخله بي ‏محاباي امريكا در امور ايران، سرسپردگي رژيم به بيگانگان و مقابله آن با مردم ايران، خدشه ‏دار شدن استقلال سياسي، اقتصادي و فرهنگي ايران و دهها مشكل ديگر فكر وذهن زعيم نهضت اسلامي را به خود مشغول كرده بود. از ابتداي دهه 40 شمسي امپرياليسم امريكا و صهيونيست‏هاي غاصب به عوامل داخلي خود امر كرده بودند تا با انجام بعضي تغييرات سياسي، اقتصادي و فرهنگي به بهانه مبارزه با كمونيسم، موجبات بسط سلطه آنها را فراهم كند. لايحه انجمن‏هاي ايالتي و ولايتي و اصلاحات ارضي اقداماتي بود كه به همين منظور شكل گرفت.

    مقاومت جانانه مردم و علما به رهبري امام خميني با دسيسه‏ هاي دشمن و عوامل داخلي آنها، آنان را كه مي ‏پنداشتند مي ‏توانند به راحتي به اهداف خود برسند با مانع سختي مواجه كرد.

     مرجعيت شيعه يك بار ديگر در مقابل امتحاني سخت به منظور دفاع از كيان اسلام، تشيع و استقلال ايران قرار گرفته بود و مي‏بايست همچون گذشته به وظيفه خود عمل كند. مخالفت قاطع امام خميني و علما با لايحه انجمن‏هاي ايالتي و ولايتي و اصلاحات ارضي ضربه سختي بر پيكر امپرياليسم و رژيم پهلوي وارد آورد و آنان را به فكر چاره انداخت. دشمن مصمم بود كه برنامه‏ هاي خود را محقق سازد و در اين راه بزرگترين مانع را روحانيت آگاه شيعه و مردم غيرتمند ايران مي‏دانست.

    با نزديك شدن نوروز 1342، امام خميني اعلام داشتند كه ملت ايران به دليل صدماتي كه از ناحيه امريكا، اسرائيل و رژيم پهلوي بر استقلال آن وارد شده است، عيد نداشته و عزاداري خواهد كرد. عكس‏العمل رژيم شاه، حمله به فيضيه قم و طالبيه تبريز بود كه تلفات زيادي بر جا گذاشت. حركت ددمنشانه دشمن نشان داد كه آنان حاضرند ملت خود را مقابل پاي بيگانگان قرباني كنند. اعضاي “گروه بي پدران“ كه مسئوليت حمله به فيضيه را به عهده داشت، با مجبور كردن طلاب به دادن شعار مرگ بر اسلام، نيات واقعي شاه و اتباع او را آشكار ساخت. رژيم گمان مي‏كرد كه با ددمنشيه‏اي كه عوامل او در قم و تبريز از خود نشان داده بودند، ديگر كسي جرات مخالفت با دستگاه ديكتاتوري پهلوي و بيگانگان حامي او را نخواهد داشت، اما همان شب قائد نهضت لب به سخن گشود و فرمود:

“ ... ناراحت و نگران نشويد، مضطرب نگرديد، ترس و هراس را از خود دور كنيد. شما پيرو پيشواياني هستيد كه در برابر مصايب و فجايع صبر و استقامت كردند... پيشوايان بزرگ ما حوادثي چون روز عاشورا و شب پانزدهم محرم را پشت سر گذاشته‏ اند و در راه دين خدا يك چنان مصايبي را تحمل كردند. شما امروز چه مي‏گوييد. از چه مي‏ترسيد؟ براي چه مضطربيد؟ عيب است براي كساني كه ادعاي پيروي از حضرت امير (ع) و امام حسين (ع) را دارند در برابر اين نوع اعمال رسوا و فضاحت‏ آميز دستگاه حاكمه، خود را ببازند... دستگاه جبار با دست زدن به اين فاجعه، شكست و نابودي خود را حتمي ساخت، ما پيروز شديم....‌“

       اين سخنان، روح تازه‏ آي در كالبد مبارزان دميد. رهبري نهضت در پي اين سخنان با صدور اعلاميه كوبنده ‏اي مشروعيت رژيم پهلوي را به دليل جنايت عليه مردم و اسلام زير سؤال برد.

      شاه‏دوستي يعني غارتگري، هتك اسلام، تجاوز به حقوق مسلمانان و تجاوز به مراكز علم و دانش شاه‏دوستي يعني ضربه زدن به پيكر قرآن و اسلام.... حضرات آقايان توجه دارند اصول اسلام در معرض خطر است، قران و مذهب در مخاطره است. با اين احتمال، تقيه حرام است و اظهار حقايق واجب “ولو بلغ ما بلغ“.

    در پي اين فتوا، تمام گروههاي اجتماعي به حركت درآمدند. علماي بلاد، دانشگاهيان و عشاير به دفاع از امام پرداختند. ائمه جماعت برخي شهرها دست به اعتصاب زدند و از شركت در نماز جماعت خودداري كردند. بازاريان با بستن مغازه‏هاي خود به خيل معترضان پيوستند. در مقابل اعتراضات گسترده عليه رژيم، شاه كه ماموريت اضمحلال ايران را به عهده داشت، اعلام كرد كه براي رسيدن به مقصود خود حاضر است انقلاب سفيد خود را با خون مردم مظلوم ايران رنگين سازد.

    با نزديك شدن ماه محرم رژيم شاه كه به تاثير عزاداري سيدالشهداء بر مردم انقلابي ايران واقف بود، به احضار و تهديد گسترده علما و مردم مبادرت كرد و تاكيد نمود كه از طرح مباحث روز و مسائل سياسي در منابر و مجالس خودداري شود، از آيت‏الله خميني و واقعه فيضيه بحث نشود، از لوايح ششگانه انتقادي نشود، عليه شخص اول مملكت و اسرائيل سخني گفته نشود و از خطراتي كه اسلام آنها را تهديد مي‏كند، بحث نكنند. امام خميني كه با شورآفريني و پيام رهايي‏بخش عاشورا، به خوبي آشنا و خود تربيت يافته مكتب شهادت بود، ماه محرم را بهترين فرصت براي افشاي دشمن و دفاع از كيان اسلام تشخيص داد و طي اطلاعيه‏اي خطاب به عموم مبلغان و خطبا و هيئت‏هاي عزاداري اعلام كرد : به تذكرات ضدديني رژيم وقعي ننهاده و... خطر اسرائيل و عمال آن را به مردم تذكر دهيد. در نوحه‏هي سينه‏ زني از مصيبت‏هاي وارده بر اسلام و مراكز فقه و ديانت و انصار شريعت يادآور شويد... دين خدا را ياري كنيد... از اخافه و ارعاب سازمانها و دستگاه شهرباني هراسي به خود راه ندهيد.

    موكب‏هاي عزادار در سراسر ايران به راه افتاد و امر قائد نهضت از سوي عزاداران حسيني امتثال شد. در نوحه‏ها، قم و فيضيه با قتلگاه كربلا همسان شد و اسرائيل و عمال آن به باد حمله گرفته شدند. ترس بر جان مزدوران مستولي گشت. بيت امام براساس سنت هميشگي سياهپوش شد و هر روز در آنجا اقامه عزا مي‏شد. رهبر نهضت، همچنين هر شب در تكايا و هيئتهاي محلات قم به حضور هم مي‏رسانيد.

     با نزديك شدن عاشورا، شور و حرارت قيام مردم بيشتر مي‏شد. عاشوراي تهران تبديل به تظاهراتي ديني ـ سياسي شد. شب همان روز دانشجويان نيز طي تظاهراتي پرشور حمايت خود را از نهضت امام اعلام كردند. تظاهرات گسترده مردمي در شهرهاي ديگر نيز در جريان بود. صبح عاشورا ماموران ساواك از سوي شاه امام را تهديد كردند كه در صورت حضور و سخنراني در فيضيه كماندوهاي شاه آنجا را به آتش و خون خواهند كشيد. پاسخ قاطع و توام با خونسردي امام، تن آنان را لرزاند، “ ما هم به كماندوهاي خود دستور مي‏دهيم كه فرستادگان اعليحضرت را تاديب كنند. “

      فيضيه و خيابانهاي اطراف مملو از جمعيت بود. روح خدا با اطمينان و صلابت آغاز به سخن كرد،

     “ ... الان عصر عاشوراست.

     گاهي كه وقايع روز عاشورا را از نظر مي‏گذرانم، اين سؤال برايم پيش مي‏آيد كه اگر بني ‏اميه و دستگاه يزيد بن معاويه تنها با حسين سر جنگ داشتند، آن رفتار وحشيانه و خلاف انساني چه بود كه در روز عاشورا نسبت به زنهاي بي پناه و اطفال بي‏گناه مرتكب شدند؟ زنان و كودكان چه تقصيري داشتند؟ طفل 6 ماهه حسين چه كرده بود؟ به نظر من آنها با اساس كار داشتند. همين سؤال اينجا مطرح مي‏شود كه دستگاه جبار ايران با مراجع سر جنگ داشت، با علماي اسلام مخالف بود، به قرآن چكار داشتند...؟ به اين نتيجه مي‏رسيم كه اينها با اساس كار دارند، با اساس اسلام و روحانيت مخالفند.... اسرائيل نمي‏خواهد در اين مملكت قرآن باشد... علماي اسلام باشند... احكام اسلام باشد... اسرائيل مي‏خواهد اقتصاد شما را قبضه كند، مي‏خواهد تجارت و زراعت شما را از ميان ببرد، مي‏خواهد ثروتها را تصاحب كند... قرآن سد راه است بايد برداشته شود، روحانيت سد راه است بايد شكسته شود.“

     گزارش ماموران ساواك حاكي از حضور جمعيت 200 هزار نفري در قم بود كه براي استماع سخنراني امام اجتماع كرده بودند.

     تظاهرات مردمي در روز 14 خرداد (مطابق با 11 محرم 1342) نيز ادامه يافت. اهانتها و حملات رژيم پهلوي به اساس اسلام چيزي نبود كه بتوان به سادگي از كنار آن گذشت.

     گسترش مراسم عزاداري در اين سال به حدي بود كه ماموران ساواك را مضطرب و متعجب كرد. براساس ارزيابي آنها وضع عزاداري در تهران در سال 1342 بسيار بي‏سابقه بوده و در بيشتر مجالس به دولت و هيات حاكمه حمله مي‏شده است. ماموران ساواك همچنين از دسته 5 هزار نفري طيب حاج رضايي كه به نفع امام خميني شعار مي‏دادند گزارش مي‏دهند. روايت حاضران عكسهاي امام خميني روي علامت دسته طيب نصب شده بود و او با وجود هشدارهاي اسدالله علم كه از سوي رسول پرويزي به او ابلاغ مي‏شد، از برداشتن عكسها خودداري كرد. ماجراي خريد عكس و چسباندن آن روي علامت از سوي شهيد حاج مهدي عراقي نيز تاييد مي‏شود.

      رژيم شاه كه از پيش نيز علما و مردم را به خشونت و خونريزي تهديد كرده بود،  از ترس اينكه شرايط عاشورايي ايران بساط آنها را برچيد، با اين تفكر كه با سركوبي گسترده مي‏توان امواج خروشان نهضت را مهار كرد، دست به كار شد. نيمه شب 15 خرداد با هجوم كماندوهاي رژيم به منزل امام، رهبر نهضت دستگير و به تهران منتقل شد. همچنين در شهرستانها نيز پيروان امام در سطح گسترده‏اي دستگير شدند، با انتشار خبر دستگيري امام، صبح روز 15 خرداد قم، تهران، ورامين، شيراز، كاشان و... يكپارچه آتش شد. رژيم پهلوي كه به بيگانه اتكا داشت و بقاي خود را در گرو سركوب مردم مي‏ديد با صحنه‏ گرداني اسدالله علم حمله گسترده‏اي را به مردم بي دفاع آغاز كرد.

     راديوي رژيم در اقدامي عوامفريبانه اقدام به پخش نوحه‏ هاي مذهبي كرد و همزمان ماموران شاه عزاداران حسيني را به گلوله بستند. مقاومت جانانه مردم، رژيم را مجبور به اعلام حكومت نظامي كرد. ماموران با هدف كشتار مردم، اقدام به تيراندازي مي‏كردند و زخمي‏ها نيز از سوي آنان به نقاط نامعلومي انتقال داده مي‏شدند.

      كشاورزان وراميني و كارگران كرجي كه براي دفاع از رهبر مظلوم خود عازم تهران بودند، در راه از سوي ماموران دولتي به خاك و خون كشيده شدند. مقاومت مردمي همچنان ادامه داشت و دشمن نيز با سبعيت تمام به قتل و غارت مشغول بود. براساس گزارشهاي ماموران ساواك، نيروهاي حكومت نظامي هنگام عبور از خيابانها در روز شانزدهم خرداد به سوي مردم شليك مي‏كردند. مقاومت در روزهاي بعد نيز ادامه داشت؛ ولي به دليل دستگيري قائد نهضت و عدم وجود نيروي هدايت‏گر، نيروهاي انقلابي نتوانستند نتيجه لازم را از قيام مردم به دست آورند. با اين همه نهضت اسلامي 15 خرداد آغازي بود بر دور تازه‏اي از مبارزات ضداستبدادي ـ ضداستعماري مردم ايران با محوريت اسلام، امام و امت كه تحت تاثير قيام خونين عاشورا شكل گرفت.

     فرداي كشتار مردم در 15 خرداد شيخ محمدحسن سنگلجي كه مانند برادرش، شريعت سنگلجي، براساس گرايش به پاره‏ اي از آموزه‏ هاي وهابيت سالها در خدمت رژيم پهلوي عليه تشيع و اهل بيت (ع) قلم مي‏زد و سخن مي‏راند، با حضور در راديو به تخطئه شعائر اسلامي و عزاداري سيدالشهدا پرداخت. غافل از اينكه قيام عاشورا الي‏الابد موتور محرك جوامع شيعي در نهضتهاي ضداستبدادي و ضداستكباري است.

     امام خميني كه تا پايان عمر داغدار شهداي پانزدهم خرداد بود و انتظار فرج از آن داشت. عزاداري سيدالشهدا را مبناي آن قيام و مبدا نهضت اسلامي ايران و سرلوحه پيروزي اسلام و ملت خواند.

     19 سال پس از قيام 15 خرداد و با پشت سر گذاشتن حوادث و وقايع بزرگي نظير انقلاب شكوهمند اسلامي ايشان در 30 خرداد 1361 فرمود : “شما گمان نكنيد كه اگر اين مجالس عزا نبود و اگر اين دستجات سينه ‏زني و نوحه ‏سرايي نبود، 15 خرداد پيش مي‏آمد. هيچ قدرتي نمي‏توانست 15 خرداد را آن طور كند، مگر قدرت خون سيدالشهدا.

 

-------------------------------------------------------------------------------

در همايش حكمت معنوي و فلسفه هنر

منبع: http://www.farsnews.com/printable.php?nn=8409210465

فقيه‌حقاني: مددپور همواره در پي‌نقد مدرنيته و مشروطه بود

خبرگزاري فارس: يك محقق در همايش حكمت معنوي و فلسفه هنر گفت:مددپور همواره در پي شناخت و نقد بر مدرنيته و مشروطه بود. او در اين امر تا آنجا پيش رفت كه مشروطه ديني را از فرقه‌هاي ضاله عنوان مي‌كرد.

به گزارش خبرنگار فارس، موسي فقيه حقاني محقق تاريخ معاصر ايران در همايش حكمت معنوي و فلسفه هنر با اشاره به نظر مرحوم مددپور مبني براينكه باطن مشروطه و روشنفكران غرب زده هيچ‌گاه شناخته نشده است، افزود: براين اساس مددپور همواره در پي شناخت و نقد بر مدرنيته و مشروطه بود. او در اين امر تا آنجا پيش رفت كه مشروطه ديني را از فرقه‌هاي ضاله عنوان مي‌كرد.

وي تصريح كرد: مددپور اعتقاد داشت علماي دوران مشروطه هيچ‌گاه به روح، بطن و معناي مشروطه دست نيافتند. از اين رو روشنفكران با سوء استفاده از اين وضع، گفتمان مشروطه را وارد و حاكم كردند. در حالي كه مشروطه غربي از قوانين ديني كاملا تهي بود.

وي به تفاوت‌هاي حاكم بر جريان‌هاي فكري دوران مشروطه اشاره و تصريح كرد: جريان روشنفكري ديني يكي از اين جريانات بود كه به زعم مددپور در پي ارتباط دادن سنت و تجدد بود. جريان ديگرعلمايي بودند كه مشروطه را اساسا درك نكرده بودند ولي آن را پذيرفتند.

جريان سوم هم علمايي بودند كه درد دين داشتند، در عين حال باطن مشروطه را هم فهميدند. ولي آن را انكار كردند. اما جريان آخر كساني بودند كه ايستادگي در برابر جريان غرب را بيهوده دانسته و در مقابل مدرنيته هيچ‌گاه ناايستادند. اين طيف همواره در پي ظهور حضرت ولي‌عصر بودند.

وي در پايان گفت: مرحوم مددپور معتقد بود علماي زمان مشروطه باطن غرب را نشناختند. ولي من عقيده دارم روحانيت باطن مشروطه را به خوبي شناخت و به جاي اينكه انزوا پيشه كند، قصد كرد در اين ساختار تصرف كرده و آن را تغيير دهد. مددپور از اين موضوع به "بازي تقديري" ياد مي‌كرد.

علماي صدر مشروطيت به واقع با درك مشروطه و با شناخت مباني غرب ، در ترويج مشروطه كوشيدند تا از اين جنبش براي خروج از بحران روشنفكران غرب زده استفاده كنند.

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------

حاج آقا نورالله،اسلام رازنده کرد!

منبع: http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=97516&t=his

 موسي فقيه حقاني

 

مرحوم حاج آقا نورالله در طول زندگي سراسر تکاپو و نشاط خويش يک دم از مجاهدت در راه خدا و حفظ استقلال ايران و کيان تشيع باز نايستاد و سرانجام در همين مسير در جريان رهبري قيام قم به دست رضاخان مسموم شد و شربت شهادت نوشيد.

در هشتادمين سالگرد نهضت قم امروز همايشي در اصفهان برگزار مي شود. به همين مناسبت دکتر موسي نجفي و موسي حقاني از پژوهشگران عرصه تاريخ معاصر ايران گفتگويي مفصل با مرجع عاليقدر حضرت آيت الله العظمي حسين مظاهري انجام داده اند که گزيده آن پيش روي شماست.

 

 

يک نکته جالب و سوال برانگيز در زندگي آقا نجفي و حاج آقا نورالله اين است که وقتي اينها حرکتشان را در مشروطه شروع کردند در اصفهان بزرگان ديگري هم مثل مرحوم درچه اي ، جهانگيرخان و مرحوم آخوند کاشي نيز هستند.

در دوره تنباکو هم که اولين بار حکم تحريم قبل از ميرزاي شيرازي ، توسط آقا نجفي صادر شد، ايشان 47 48سال سن داشتند در صورتي که آن زمان مرحوم سيد فشارکي در اصفهان بودند و بسياري ديگر از بزرگاني که سنشان از ايشان 3020 سال بيشتر بوده و ما در اصفهان نمي بينيم که کسي حکم ايشان را لغو کرده باشد؛ اگر برخي از علما موافقت نکردند، مخالفتي هم نکردند.

در صورتي که در تهران علما 2گروه شدند، مشروطه خواه و مشروعه خواه ، در نجف اشرف هم در مقابل هم 2جريان شدند اما اصفهان در عصر مشروطه چنين گروه بندي هايي ندارد و يک نوع همراهي مشاهده مي شود که اين وفاق در دوره قيام حاج آقا نورالله بيشتر مشاهده مي شود.

جنابعالي خود استحضار داريد که برپايي يک قيام ضددولتي آن هم عليه رضاشاه کار سختي بوده است يعني اين که آدم 300، 400تا عالم ديني و مجتهد و طلبه را بردارد ببرد جلوي سلطان وقت بگذارد اين کار سختي است ، چطور مخالفتي نشده ؟ اين يک چيز عجيب است حتي زمان خود ما دوره اين انقلاب به هر حال برخي از مقدسين مي گفتند نمي شود، نکنيد، خون از دماغ کسي نيايد، به نظر حضرتعالي تاييد علما از اقدامات ايشان ريشه در چه مساله اي دارد؟

 

...هر دو بزرگوار (آقاي آقانجفي و آقاي حاج آقا نورالله)، نفوذ مردمي و نفوذ حوزوي خاصي داشتند يعني هر دو علاوه بر اين که در ميان مردم يک شهرت بسزايي داشتند (مخصوصا آقاي آقانجفي از نظر علم و از نظر عمل ) خواص هم اينها را دو روحاني مبرز مي دانستند، يعني اينها را لايق مي دانستند براي پيشتازي و رهبري ، لايق مي دانستند براي اين که رياست حوزه يا رياست روحانيت در اختيار ايشان باشد و چون چنين بود ديگر خواه ناخواه مرحوم حاج آقا نورالله و آقاي آقانجفي توانستند در صحنه هاي سياسي آن دوره ، خيلي کار بکنند حالا روحانيت يا ساکت بود يا همراه و به هرحال تقابل نبود و وقتي تقابل نبود طبعا آنها توانستند کار بکنند.

در قضاياي حضرت امام هم همين جور شد. حضرت امام هم يک نفوذ ويژه در ميان روحانيت ، مخصوصا فضلا و طلاب روشن بين داشتند و اين نفوذ حضرت امام موجب شد که قد علم بکنند و بتوانند علاوه بر قيام و نهضت ، يک نظامي را معماري و تاسيس کنند. ديگران هم اگر انقلابي بودند همراه شدند، اگر هم فتوايشان اين بود که نه ، يا اين که صلاحشان نبود ساکت شدند.

حضرت امام به تنهايي توانستند کار عظيمي را بکنند و من خيال مي کنم در اصفهان اين که مرحوم آقانجفي و مرحوم حاج آقا نورالله توانستند عرض اندام بکنند و راستي هم حکومت هاي جبار وقت را شکست دادند براي خاطر اين بود که اين دو بزرگوار در ميان مردم و ميان خواص ، نفوذ کامل داشتند و ديگران يا تابع بودند يا ساکت.

مثلا در قضاياي نهضت تنباکو، هم اين دو بزرگوار و هم برادر ديگرشان مرحوم آقاي شيخ محمدعلي ثقه الاسلام در مقابل حاکم وقت اصفهان فعاليت عظيمي کردند يعني ذره اي در مقابل تهديدهاي اين پدر و پسر جبار (ناصرالدين شاه و پسرش ظل السلطان) کوتاه نيامدند. ظل السلطان آدم قلدر و نانجيبي بوده و در حکومت هم چون پسر شاه بود اختيارات کامل داشت ولي در عين حال اين بزرگان در مقابل اينها ايستادند و مقاومت کردند و شکست دادند.

يا مثلا حکم تحريم آقانجفي عليه سلطه بازار اجنبي در ايران ، اثرات مهمي داشته است. يا تاسيس آن شرکت معروف به اسلاميه از سوي مرحوم حاج آقا نورالله که در حقيقت براي استقلال خواهي و خودکفايي کشور بود و براي اين که جلوي بازار اجنبي و تسلط بيگانه ها بر فرهنگ مردم ايران گرفته شود.

يا تاسيس بيمارستان که همين بيمارستان خورشيد فعلي که اسمش را عوض کردند به بيمارستان نور به ياد مرحوم حاج آقا نورالله و يا رسيدگي به محرومين و امثال اين کارها از نظر فرهنگي و اجتماعي خيلي اهميت داشته است.

در آن سالها مخصوصا بعد از جنبش مشروطه خواهي ، اذهان و افکار بسياري از تحصيلکرده هاي مملکت به طرف غرب و غربي ها رفته بود و آن طبقه روشنفکر در همان زمان در ايران به وجود آمد و به همين سبب اين جريان روشنفکري در کشور ما به صورت ناقص و بيمارگونه متولد شد.

چون آنها با پيروي از تمدن بيگانه غربي ، از روي تعصب و جهل به فرهنگ اسلامي و فرهنگ خودي يک نحو عناد پيدا کردند و در واقع شيفته غرب شدند و از فرهنگ ملي تنفر پيدا کردند و هر جايي که شيفتگي و تنفر از روي تعصب و عناد و لجبازي و جهل پيدا شد، کار خراب مي شود چون «حب الشي يعمي و يصم» و اين يعني تقليد کورکورانه.

مبارزات همين دو برادر عظيم القدر، در تاريخ بسيار عبرت انگيز و مهم و بعدها هم در زمان ما شخصيتي مثل حضرت امام توانستند با همين نفوذشان اساسا نظام و حکومتي را بر مبناي دين ايجاد کنند.

بنابراين اگر ملاحظه مي کنيد که در برابر حضرت امام يا آقاي حاج آقا نورالله يا آقاي آقانجفي ، علماي ديگر اختلاف نکردند، به خاطر عظمت و نفوذ کلمه آنها بود که همه ، آنها را قبول داشتند و يا همراه بودند.

 

با توجه به درنده خويي ظل السلطان و استبداد قاجاري جايگاه مرحوم آقانجفي ، حاج آقا نورالله و برادرشان حاج شيخ محمدعلي ثقه الاسلام را در قيام تنباکو چگونه ارزيابي مي کنيد و اين مقاومت ريشه در کجا داشت؟

حرکتشان بسيار ارزنده و ضربه محکمي به حکام وقت بود. کاري که اينها انجام دادند دليل بر اين است که هم شجاع بودند و هم با تدبير، مخصوصا آقاي حاج آقا نورالله. البته آقاي آقانجفي هم خيلي شجاعتشان خوب بود و حتي مثلا براي من بعض اوقات نقل کرده اند که ظل السلطان مي ترسيد بيايد پيش ايشان براي اين که وقتي مي آمد با بي اعتنايي و سخره او را بيرون مي کردند و در مقابل ظل السلطان اين جور رفتار کردن شجاعت مي خواهد يا جمله اي که ناصرالدين شاه گفت که: «من اصفهان را به خاک و خون مي کشم شما را هم در مقابل مردم چوب و فلک مي کنم.»

دليل بر اين است که يک ذلت و ترسي براي ناصرالدين شاه پيدا شده بود و اين ترس را اين بزرگواران ايجاد کردند. لذا انصافا کارشان خيلي کار بالايي بوده ولو دشمن نگذاشت آن مشروطه اي که مي خواهند به پا بشود.

با آن ارعاب ها و آن قيامهاي ضدمشروطه و بالاخره مثل شهادت آقاي حاج شيخ فضل الله نوري (که اگر اينها قدرت و امکان داشتند، با آقاي حاج آقا نورالله و آقاي آقانجفي هم همين کار را مي کردند) قدرت نبود يعني در اصفهان يک تبعيت خوبي از اين دو بزرگوار بود هم خواص هم عموم مردم و الحمدلله با شجاعت اين آقايان ، کار و مبارزه پيشرفت کرد البته تدبير و شجاعت به تنهايي نمي تواند کار بکند، علم هم مي خواهد. مراتب علمي اين دو بزرگوار هم خيلي بالا بوده و مورد تاييد و قبول همه اعاظم آن زمان بوده است.

همچنين حضرت امام اگر مرجع نبودند، اگر مقام والاي علمي ايشان نبود نمي توانستند اين انقلاب را برپا کنند، شجاعت و تدبير ايشان نمره اول بود، اما آن که حضرت امام را به رهبري براي تشکيل اين انقلاب تبديل کرد، علم و مرجعيت ايشان بود، آقاي حاج آقا نورالله و آقاي آقانجفي هم اين جور بودند که هر دو عالم بودند، آقانجفي يک مرجع بود و از نظر علمي هم هر دو وزين بودند.

تدريس داشتند و بايد بگوييم که رياست حوزه مال اينها بود، ديگران هم رياست اينها را قبول داشتند و علمشان و شجاعتشان و چيزهاي ديگر، آن نفوذ مردمي و نفوذ در ميان خواص را ايجاد کرد و موجب شد که الحمدلله براي ايران و براي عالم اسلام خيلي کار کردند يعني از کساني که بايد در تاريخ بنويسيم و کم نوشته شده و اميدواريم اين سمينار شما زنده بکند اين چيزها را، اين دو بزرگوار و زحمات آنها براي اسلام است و اصلا من عقيده دارم که خاندان اينها يک خاندان عميق علمي و معنوي بوده ، شما ملاحظه کنيد که مرحوم آقاشيخ محمدتقي صاحب هدايه ، که خيلي بالا بوده از نظر فقه و اصول به اندازه اي که الان حاشيه ايشان اصول روز است و اين خيلي عجيب است چون معمولا اين نوشته هاي اصول بعد از 40سال ، 50سال ، تقريبا به قول عوام کهنه مي شود ولي انصافا الان اصول ايشان ، اصول زنده اي است و من عقيده دارم کار اين دو بزرگوار که نوه هاي آقاشيخ محمدتقي هستند اگر بهتر از آقاشيخ محمدتقي نبود کمتر نبود.

او از نظر علمي و اينها از نظر سياسي ، اجتماعي اسلام را زنده کردند و اگر کار اين دو بزرگوار بهتر نبود لااقل مثل کار جدشان خيلي اهميت داشت.

 

تاريخ نشان مي دهد که ظاهرا در دوره قاجار ارتباط عميقي بين حوزه نجف ، سامرا و اصفهان وجود داشته و به نحوي حوزه نجف و در مقطعي سامرا شايد خيلي از مسائل را به حوزه اصفهان و مخصوصا شخصيت هاي بزرگي که در حوزه اصفهان حضور داشتند ارجاع مي دادند يعني مورد اعتماد بودند و مثلا اگر از اصفهان خبري در خصوص وقايع و مسائل ايران مي رسيد مراجع عتبات به آن ترتيب اثر مي دادند و حکم و فتوي صادر مي کردند.

در مورد ابعاد اين همکاري و اعتماد، حوزه نجف يا حوزه سامرا نسبت به اصفهان مطلبي به نظر حضرتعالي مي رسد؟

بله عرض شد که اين به سبب شناختي بود که آنها از اين دو بزرگوار و مقامات علمي و اجتماعي و نفوذ حوزوي و مردمي آنها يا کلا از حوزه علميه اصفهان و علمايش داشتند و اين خيلي اهميت دارد.

چنان که آن شناختي که نجف از تهران و بزرگاني نظير حاج شيخ فضل الله يا مرحوم بهبهاني يا مرحوم ملا علي کني و امثال اينها داشتند، موجب اعتماد مي شد.

اما اطمينان علماي بزرگ مثل مرحوم آخوند نسبت به حاج آقا نورالله ، وجه ديگري هم داشت و آن اين که حاج آقا نورالله از شاگردان آقاي آخوند بودند و بسيار مورد احترام و توجه ايشان واقع مي شدند.

لکن به قول آن شاعر هزار نکته غير از حسن بايد جمع باشد تا مقبوليت عمومي پيدا بشود، علم فقط نمي تواند، تدبير فقط نمي تواند، شجاعت فقط نمي تواند بايد يک مقام جمع الجمعي پيدا بشود. مثل حضرت امام که عرض کردم ؛ اگر مرجع نبودند، اگر علم فقه و اصولشان بالا نبود، اگر يک عارف کامل ، يک فيلسوف کامل نبودند، نمي توانستند اين انقلاب را ايجاد کنند، فقط شجاعت که نمي شده ، خيلي کسان اين شجاعت را داشتند مثلا مرحوم آيت الله کاشاني از اين حيث خيلي خوب بود اما بالاخره کاري که حضرت امام کرد نتوانستند بکنند مي خواستند هم که بکنند، اما نشد بکنند، در حالي که آقاي کاشاني انصافا حق به اين نظام اسلامي دارد، يک ارادت خاصي هم حضرت امام به آقاي کاشاني داشتند، همان طور که آن ارادت از آن طرف هم بود.

از طرف ديگر وقتي شناخت نيست ، اختلاف مي شود ولي در مورد مرحوم حاج آقا نورالله و مرحوم آقانجفي ، علماي نجف شناخت کامل داشتند و آن شناخت کامل موجب مي شد که تاييد مي کردند.

بعد هم مرحوم حاج آقا نورالله و مرحوم آقانجفي امتيازهايي داشتند و آن امتيازها موجب شد مسووليت و رياست پيدا کردند علما هم مي ديدند که راستي اينها جامع کمالات هستند و لذا در مقابل آنها يا ساکت بودند (اگر فتوايشان اقتضا نمي کرد) يا اين که طرفدار و مبارز بودند و آنها را همراهي و تاييد مي کردند.

 

ما در يک مقايسه تاريخي مشاهده مي کنيم که 80سال پيش حاج آقا نورالله قيامي مي کند و خيلي مشابهت ها مي بينيم بين شخصيت حاج آقا نورالله و حضرت امام که 40سال پيش قيام مي کنند.

شما با شخصيت امام خيلي نزديک بوديد و اطلاعات دقيقي داريد لابلاي فرمايش هاي شما به وجه مشابهت هايي بين حاج آقا نورالله و امام اشاره شد. وجه امتيازها را هم اگر صلاح مي دانيد بفرماييد. چه شد که قيام حاج آقا نورالله به نتيجه نرسيد ولي قيام امام به نتيجه رسيد؟

آيا شرايط زمانه بود يا ظالمي که روبه روي آنها بود فرق داشت ، يا مردم وضعيتشان جور ديگري بود يا برمي گشت به همان خصايصي که در وجه مشترک شما اشاره کرديد که در امام قوي تر بوده و توانسته اين قيام را به نتيجه برساند؟

اولا اين را بايد توجه داشته باشيم که قيام حضرت امام يک خرق عادت بود، اين را ما نبايد فراموش بکنيم ، حضرت امام نکردند، ما نکرديم ، خدا عنايت کرد ولي به واسطه حضرت امام اين خرق عادت انجام شد. از زمان غيبت صغري تا الان همه علما اين موضوع ولايت فقيه را قبول دارند و در اين خصوص کوشا بوده اند.

من در درسهاي ولايت فقيه ، کلمات تعداد زيادي از اعاظم مثل شيخ مفيد، شيخ طوسي ، علامه حلي ، شهيدين تا متاخران و معاصران را آوردم که اينها در کتابهايشان مکرر به موضوع ولايت فقيه پرداخته اند و دلشان هم مي خواسته اين فتوي پياده بشود، اما نشده به خاطر مشکلات خاص و اقتضائات زمان.

همين مرحوم آقانجفي در تاليفاتشان به بحث ولايت فقيه به طور مفصل پرداخته اند و ايشان هم ولي فقيه را مبسوط اليد مي دانستند و اصلا بنيان اقدامات و مبارزات ايشان بر همين اعتقاد بوده است.

مرحوم آقاي آقانجفي و برادرشان آقاي حاج آقا نورالله در زمان مشروطه در اصفهان و توابع ، کارهاي اجتماعي و حکومتي مي کردند و اين به سبب اعتقاد علمي آنها بود که مي خواستند به آن نظريه علمي ، عينيت اجتماعي و خارجي ببخشند و تا حدي هم موفق شدند، اگرچه کار آنها مثل کار حضرت امام فراگير در کل مملکت نشد اما بالاخره ، هم در مقام علمي به ولايت مطلقه فقيه اعتقاد داشتند و هم در مقام عمل و عينيت اجتماعي اين کار را مي خواستند تجربه کنند.

ولي حرکت حضرت امام هم اگرچه مثل حرکت اين دو بزرگوار مبتني بر همان نظريه علمي بود لکن توسعه و سعه عجيبي پيدا کرد و به کل مملکت رسيد و واقعا يک کار اعجاب انگيز شد و علاوه بر نهضت به حکومت و نظام تبديل شد. لذا اولا بايد بگوييم اين کار حضرت امام يک خرق عادت بوده و الحمدلله اين حکومت ديني و جمهوري اسلامي ، به دست ايشان ايجاد شد.

و ثانيا اين را هم بايد توجه داشته باشيم که وقتي برويم در تاريخ مي بينيم که امتيازهاي حضرت امام بي نظير يا کم نظير است ، حقا حضرت امام امتيازهاي عجيبي داشتند من تقريبا 40سال با ايشان مرتبط بودم از آن وقتي که ايشان يک مدرسي بودند تا وقتي که مرجع مسلم تقليد شدند تا بعد که توانستند نهضت را برپا بکنند و تا آن زماني که رهبر مطلق بودند و يک درخشندگي عجيبي در دنيا پيدا کردند.

مثلا حضرت امام از نظر خلوص ، جامعيت علمي ، شجاعت و تدبير خيلي کم نظير بودند و مي توانيم بگوييم که ايشان در مقام جمع الجمعي و در بعد جامعيت بي نظير بودند و لذا توانستند اين نظام را معماري کنند.

مرحوم حاج آقا نورالله و مرحوم آقانجفي و علماي آن زمان اينها همه خوب و انصافا عالي بودند ولي از جهاتي قابل قياس با امام نيستند و من خيال مي کنم اگر حاج آقا نورالله هم در زمان ما بودند، متابعت از حضرت امام مي کردند زيرا حاج آقا نورالله از نظر خلوص و تواضع خيلي بالا بودند.

به هر حال آن دو بزرگوار در زمان خودشان کار کردند و طاغوت آن زمان هم که خيلي مهم بود يعني طاغوت قاجار و سپس پهلوي از کار آنها ضربه خورد لکن شايد، مقايسه ، خيلي هم ضرورتي نداشته باشد، ما الان در مقام بيان حاج آقا نورالله هستيم نه حاج آقا روح الله.

 

.

..مديريت سياسي مردم کار سختي است يعني مردم را در صحنه نگه داشتن. اين در امام فوق العاده بود اما اين کار در نهضتهاي اسلامي کار سختي است ، مردم را در مقابل پادشاه و حکومت نگه داشتن کار مشکلي است و اين مديريت سياسي به نظر مي آيد در مرحوم آقا نجفي و حاج آقا نورالله وجود داشته که مردم را نگه مي داشتند و چيزي که ميرزا شروع کرد خط تکامليش در اينها خيلي بالا بود.

و همچنين مرحوم حاج آقا نورالله و آقانجفي پايان يک دوره باشکوه هستند که يک پروندهاي بسته مي شود يعني پرونده نهضتهاي اسلامي و امام آغاز يک دوره باشکوهي است که به حکومت ديني و جمهوري اسلامي ، منجر مي شود. اين ، دو مقوله است که تاريخ را به هم وصل مي کند نظر جنابعالي چيست؟

بله ، اين تحليل درستي است.

البته اگر حاج آقا نورالله زنده بودند و اگر گذاشته بودند، بيشتر از اينها کار مي کرد چون هم به دليل آن سلطه سنگين استبدادي و خفقان خاصي که در زمان رضاخان حاکم شد و به طور عجيبي با اسلام و مظاهر اسلام و حوزه هاي علميه و روحانيت و علما مبارزه شد؛ نگذاشتند کار کند و هم خود اين بزرگان سرکوب شدند... لذا ملاحظه مي کنيد که در يک چنين فضايي ، آقاي حاج آقا نورالله ، جان مبارک خودش را بر سر مبارزه با طواغيت و اجانب گذاشت و در حقيقت در آن فضاي سنگين خفقان و قدرت و حيله و سلطه و استبداد، به ايشان مهلت ندادند ادامه بدهد و به قول شما پرونده اين نهضت بسته شد، يعني پرونده را بستند و اجازه ندادند که دنبال بشود. ريشه کار که رهبري نهضت بود زده شد...

 

مرحوم حاج آقا نورالله دغدغه حکومت هم داشتند؟

به اين شکل فراگير را من نمي دانم ، آقاي دکتر نجفي بهتر از من در اين باره وارد هستند، اما من دغدغه حکومت به آن معنا که امام داشتند که بايد نظام اسلامي جايگزين نظام شاهنشاهي شود و شاه نبايد باشد و در راس حکومت بايد ولي فقيه باشد و همه مناصب مربوط به مجتهدين از افتائ و ولايت و قضا در اختيار آنها باشد و خلاصه يک نظام اسلامي به معناي فراگير، اين را در هيچ کسي سراغ ندارم يعني همان فقهاي عظامي هم که ولايت فقيه را مي گفتند دغدغه اين که حالا به اين معناي خاص و فراگير، به وجود بيايد و در سراسر مملکت گسترش يابد، تشکيل نظام و حکومت جامه عمل بپوشد من الان سراغ ندارم غير از حضرت امام و اين يکي از امتيازهاي بزرگ حضرت امام است که شاه بايد برود و حکومت اسلامي به جاي او بنشيند، اين ظاهرا مختص به ايشان است.

 

با توجه به اين که شما 40سال خدمت حضرت امام بوده ايد و در حوزه بزرگاني را درک کرده ايد نظر حضرت امام و ساير بزرگان حوزه مثلا مرحوم آيت الله بروجردي ، آيت الله گلپايگاني و... نسبت به قيام حاج آقا نورالله و شخصيت ايشان چه بوده؟

همه اينها تا جايي که من مي دانم نظر مثبتي به اين بزرگوار داشتند. مرحوم حاج آقا نورالله چون مقام علمي والايي داشته اند که تحت الشعاع مقام سياسي ايشان واقع شده و از شاگردان مرحوم آقاي آخوند و مورد احترام ايشان و علماي ديگر بلاد قرار داشتند، لذا در نهايت درجه اعتبار بودند و همه اعاظم از ايشان به نيکي ياد مي کردند، بويژه بزرگاني که در زمان نهضت و آمدن ايشان به قم ، شاهد آن جريانات بودند، نظير حضرت امام و هم دوره هاي ايشان ، مثل مرحوم آيت الله العظمي گلپايگاني يا آيت الله العظمي اراکي ، مرتبا ذکر خير داشتند. حضرت امام يک علاقه خاصي به آقاي حاج آقا نورالله ابراز مي کردند...

و از نظر سياست و تدبير و ايستادن در مقابل استعمار، بارها تعريف و تمجيد مي کردند، سببش هم اين بود که علاوه بر اين که ايشان هميشه اهل مبارزه و اهل سياست بودند آن چند مدتي که حاج آقا نورالله قم بودند حضرت امام از نزديک شاهد آن ماجراها بودند و به هر حال ايشان در درس و در جلسات خصوصي از آقاي حاج آقا نورالله تجليل حسابي مي کردند.

 

 

-------------------------------------------------------------------------------------

علما و استقلال اقتصادي ايران

منبع: http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=150113&t=fp

موسي فقيه حقاني

مبارزه روحانيت شيعه با استعمار و استبداد در 2 قرن اخير، تنها جنبه «سلبي» نداشت ، بلکه آنان در مقام «ايجاب» نيز طرحهايي عملي جهت بهبود شرايط اقتصادي ، فرهنگي و اجتماعي جامعه داشتند که براي نمونه مي توان از اهتمام ايشان به ترويج کالاهاي بومي و ايجاد زمينه هاي توليد و اشتغال در عصر قاجار يادکرد.

تحريم کالاهاي بيگانه که به پيشنهاد مرحوم حاج شيخ فضل الله و تاييد ميرزاي شيرازي در 1306ق آغاز شد شروع حرکتي بود که بعدها در سطح ملي و محلي ، ضمن تحريم وسيعتر کالاهاي خارجي ، توليدات داخلي را ترويج مي کرد. بخصوص در پي قيام بزرگ تنباکو که امپراطوري انگليس را به هزيمت واداشت ، اين انديشه در ذهن علماي برجسته اصفهان ، بويژه آقانجفي و حاج آقانورالله ، شکل گرفت که مي بايد همپاي تحريم کالاهاي وارداتي ، براي سازندگي و خودکفايي داخلي نيز برنامه ريزي و اقدام نمود. اين اقدام دوجانبه سلبي و ايجابي ، اساس مبارزه اقتصادي حاج آقانورالله و برادرش را تشکيل مي داده است. شرکت اسلاميه اصفهان که سال 1316ق (حد فاصل قيام تنباکو و نهضت مشروطه) تاسيس شد و تشکيلات منظمش در نقاط مختلف ايران و جهان شعبه هايي را داير کرد، گام مهم و استراتژيک آن دو در راه استقلال و پيشرفت اقتصاد ايران بود که تاييد مراجع بزرگ عتبات را دربرداشت. منسوجات شرکت در سراسر کشور پخش ، و مردم با شوق بسيار، لباسهاي خارجي را از تن بيرون و از توليدات شرکت استفاده مي کردند. شور زايدالوصفي که شرکت اسلاميه در ايجاد عزم و عزت ملي براي نفي سلطه اقتصادي بيگانه و حمايت از وطن اسلامي ايجاد کرد، داستاني شنيدني دارد. از اساسنامه شرکت برمي آيد که علما و رجال وطنخواه نسبت به نابودي تجارت و صنايع بومي و همچنين مهاجرت بي رويه کارگران ايراني و مزدوريشان براي کمپاني هاي خارجي ، سخت حساس بوده و رفع مشکل را در گرو راه اندازي کارخانجات داخلي مي دانستند. خروج سرمايه از ايران ، اتکا به منابع داخلي ، رشد و توسعه اقتصادي ، احياي صنايع داخلي ، اهداف روحانيت شيعه بود که در عصر مشروطه نيز پي گرفته شد. کلام حاج آقا نورالله در روزنامه جهاد اکبر (اصفهان ، 1325ق) گوياي همين امر است: «امروز بر ملت ايرانيه و حوزه اسلاميه لازم و متحتم است که در رفع احتياج از خارجه به...اندازه ميسور بکوشيم. يعني لوازم زندگاني را از لباس و فرش و مبل و اسباب آلات و جنس خرازي از چاقو و مقراض و غيره تا آخرين درجه امکان ، از امتعه داخله خود استعمال نماييم و تا در مملکت خود اگر چه به اضعاف قيمت و خشن باشد در بند ظرافت نباشيم و از خارج نخريم و اين اقتصاد ملکي و ملي را کار بنديم و سرمايه و نفوذ را به خارجه نسپاريم».

 

 

------------------------------------------------------------------------------------------

پيشواي پيش بين

منبع: http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=149086&t=fp

موسي فقيه حقاني

آيت الله حاج شيخ فضل الله نوري از علماي بزرگ ايران و از شخصيتهاي موثر در نهضت مشروطيت بود.

شرکت ايشان در مهاجرت کبري پس از رايزني سيدين سندين آيت الله طباطبايي و سيدعبدالله بهبهاني با ايشان که از پايگاه مردمي در جامعه ايران و از وجاهت ديني و علمي نزد علماي نجف برخوردار بود ضربه سختي بود که به دستگاه استبدادي قاجار و عين الدوله وارد شد. با صدور فرمان مشروطيت و مطرح شدن بحث تدوين قانون اساسي و متمم آن ، عناصر غربگرا با طرح ديدگاه هاي غيرديني خود در مباحث مطروحه سعي داشتند با کمک مطبوعات و انجمنهاي افراطي که با ايجاد امواج مصنوعي سعي در بحران سازي داشتند مواد قانون اساسي و متمم آن را منطبق با ديدگاه هاي خود تنظيم و تدوين نمايند. حضور و مقابله قاطع حاج شيخ فضل الله نوري با اين جريان نفوذي هر چند سرعت اقدامات آنها را کند کرد اما با توجه به چالاکي و تردستي آنان در انجام مقاصد خود و تساهل و غفلت برخي از رهبران ديني در مقابل جريان غربگرا باعث شد که شيخ فضل الله نوري در حرکت اصلاحي خود براي جلوگيري از انحرافات مورد تهاجمات گسترده تبليغاتي و فيزيکي قرار بگيرد. مشروطه خواهان غربگرا با تبليغات گسترده سعي کردند شيخ فضل الله نوري را طرفدار استبداد و مخالف مجلس و آزادي قلمداد کنند. تلاش بعدي آنان ، معطوف به تيره کردن رابطه شيخ با علماي ايران و علماي نجف بود که توسط عوامل خود در انجمنهاي مخفي موفق به قطع ارتباط شيخ با مراجع نجف شدند. بي اطلاعي برخي مراجع نجف از انتقادهاي اصولي و اساسي شيخ به مشروطه خواهان غربگرا موجب شد اخبار ايران به شکل صحيح به آنها انتقال پيدا نکند و شيخ در اين نبرد نابرابر از حمايت برخي از علما و مراجع محروم بماند. البته تجمع علماي بزرگ ايران نظير آيت الله آخوند رستم آبادي ، ميرزا حسن آقا مجتهد، سيداحمد طباطبايي و بيش از هفتادعالم بزرگ ديني ديگر گرد حاج شيخ فضل الله حکايت از موضع اصيل ديني ايشان داشت. مضافا اين که علما و مراجع نجف نيز با شهادت شيخ و آشکارتر شدن مواضع ضد ديني غربگرايان نسبت به مواضع و دغدغه هاي شيخ آشناتر شدند و خود به نقد همه جانبه مواضع فکري و اقدامات غربگرايان مبادرت ورزيدند.

 

نقش محرم در پيروزي انقلاب اسلامي

تاريخ: شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۴

منبع: انقلاب اسلامی و محرم

درجه: مهم

________________________________________

يادداشت: .. نصيحت مرا بشنو، از روحانيت بشنو... از اسرائيل نشنو، اسرائيل به درد تو نمي خورد، بدبخت ، بيچاره!                 

            ________________________________________               

            موسي فقيه حقاني

 

به نقل از: http://www.motalebe.ir/xhtml.php?news_id=1309

چكيده:

تاريخ معاصر شاهد نقش تعيين كننده محرم در جنبش هاي اصيل مردمي است كه جلوه كامل بروز و ظهور اين تاثير را در انقلاب اسلامي مشاهده مي كنيم؛ مردم نيز با شعارهاي خود (همچون نهضت ما حسيني است و رهبر ما خميني است) به طور شفاف بر اين امر تكيه و تاكيد داشتند. مقاله حاضر مي كوشد تا الهام گيري انقلاب اسلامي از قيام كربلا را به برررسي بنشيند .

ادامه نوشته