از استاد دکتر رضا داوري
اخلاق و سياست
رضا داورى اردكانى
تاريخ : 27/06/1384
منبع : خبرگزاري فارس
________________________________________
اخلاق و سياست چه رابطهاى باهم دارند؟ سياست كه متعهد به تدبير امور عمومى و برقرارى و تأمين نظم مدينه و كشور است، شغل عامه مردم نيست، بلكه نخبگان معدودى كه سياست مدار خوانده مىشوند به آن مىپردازند، اما اخلاق و رعايت قواعد آن به گروه خاصى تعلق ندارد و عوام و خواص همه به نحوى تكليف اخلاقى را احساس مىكنند .
موجودى كه نامش آدمى است، با تمييز خوب از بد و شايست از ناشايست آدمى شده است. اين كه قواعد و دستورهاى زندگى خوب و شايسته از كجا آمده است، مطلب ديگرى است. آدمى از زمانى كه در زمين مقام كرده، همواره ملزم به رعايت قواعد و دستورالعملهايى بوده است و اين دستورالعملها هم از حيث مبدأ و منشأ و هم از حيث ضمانت اجرا متفاوت بودهاند. مردم قوانين و قواعد را وضع نكردهاند، بلكه وقتى به مرحله رشد رسيدهاند دريافتهاند كه بايد رفتار و گفتارشان تابع قواعد و در هر كارى حدودى را رعايت كنند. بعضى از اين قواعد منشأ الهى و فوق بشرى داشته و بعضى ديگر را قانونگذاران و دانايان اقوام تقرير و وضع كردهاند. قواعد و احكام دينى اگر اطاعت و اجرا نشود گناه است و گناهكار در آخرت معاقب خواهد بود.
در كنار اين دستورالعملها قواعد و قوانين ديگرى هست كه اگر طبق آنها عمل نشود شخص سرپيچى كننده و متخلف، مجرم شناخته مىشود و به مجازات مىرسد اينها قوانين حقوقى و حكومتى است.
علاوه بر اين دو نوع قانون، قواعد ديگرى هم وجود دارد كه آدمى خود را مكلّف به رعايت آنها مىداند، اما عدم رعايت آنها جزاى اخروى، مؤاخذه و مجازات ندارد، بلكه رعايت و عدم رعايت اين احكام و دستورالعملها نتايجى از قبيل رضايت و خرسندى خاطر، پشيمانى و اندوه خوردن را در پى دارد. منشأ اين قوانين هم بدرستى معلوم نيست كه كجاست. كانت مىگفت: نيروى تكليف در دل و درون ماست. اگر مقصود اين است كه تكليف اخلاقى يك الزام خارجى نيست، ناگزير بايد سخن را تصديق كرد، اما دل و درونى كه جايگاه نيروى تكليف است، چيست به خصوص كه قواعد اخلاقى در زمره مشهورات است و مردم آنها را جعل نمىكنند. تشخيص خوب و بد ظاهراً هميشه و در همه جا بوده است، ولى يك جامعه شناس ممكن است بگويد تعيين خوبها و بدها را جامعه بر عهده دارد؛ يعنى ما در ميان خوبها و بدها و بايدها و نبايدها به دنيا مىآييم. اين درست است كه اشخاص و افراد تعيين نمىكنند كه چه چيزى خوب و چه چيز بد است، اما بايد پاسخ گويى و مسئوليت اجراى فرمانها يا سرپيچى از آنها را به عهده بگيرند. اگر مسئوليت در برابر خود باشد الزام، الزامى اخلاقى است.
پس از اين مقدمه، اكنون بپرسيم كه اخلاق و سياست چه رابطهاى باهم دارند؟ به اشاره گفته شد كه اختلاف اين دو در چيست. سياست كه متعهد به تدبير امور عمومى و برقرارى و تأمين نظم مدينه و كشور است، شغل عامه مردم نيست، بلكه نخبگان معدودى كه سياست مدار خوانده مىشوند به آن مىپردازند، اما اخلاق و رعايت قواعد آن به گروه خاصى تعلق ندارد و عوام و خواص همه به نحوى تكليف اخلاقى را احساس مىكنند و كسى كه خود را مكلف به فعل اخلاقى مىداند و آن را انجام مىدهد يا نمىدهد، به مصلحت عام و حتى به مصلحت خود كارى ندارد، او بايد كارى را انجام دهد كه خود را به اداى آن مكلّف مىداند. با اين حال، نمىتوان از قرابتى كه ميان احكام اخلاقى و بعضى قواعد سياسى وجود دارد، به آسانى چشم پوشيد و سياست مدار را از پيروى دستورهاى اخلاقى معاف دانست. سياست ناظر به خير عام است و امروزه حتى بدترين حاكمان، داعيه خدمت به كشور و مردم را دارند آيا خدمت به مردم و تأمين امنيت و آسايش آنان عمل خير نيست و اگر خيرى در آن باشد آن خير را نبايد و نمىتوان اخلاقى دانست؟ مىگويند كه سياست جديد به كلى مستقل از اخلاق است و اين درست مىباشد. اگر به قانون اساسى سياست جهان متجدد يعنى اعلاميه حقوق بشر نظرى بيفكنيم، مىبينيم كه برخى مواد اعلاميه حقوق بشر حداقل لحن اخلاقى دارد و مگر حفظ حرمت و رعايت حقوق بشر يك امر اخلاقى نيست و يكى از اصول اخلاقى كانت را به خاطر نمىآورد. اعلاميه حقوق بشر وقتى به تصويب مجمع ملى فرانسه و بعضى ديگر از مجالس سياسى رسيد و در نهايت، سازمان ملل آن را تفصيل داد و اجراى آن را ضمانت كرد صرفاً به يك مجموعه اصول سياسى مبدل شد. بنابراين، يك حكم مىتواند به يك اعتبار اخلاقى، و به اعتبار ديگر سياسى باشد و اگر چنين است چگونه مىتوان ارتباط اخلاق و سياست را انكار كرد. شايد اگر صورتهاى ارتباط اخلاق و سياست را در نظر آوريم تا حدى روشن شود كه اينها با هم چه اختلافى دارند و در كجا به هم مىرسند.
اولين صورت ارتباط اخلاق و سياست، در اعتقاد اكثر مردم ظاهر مىشود كه فكر مىكنند سياستمداران بايد بهترين مردمان باشند و براى خير مردم كار مىكنند و در هر كارى كه انجام مىدهند، وجدان و اخلاق را در نظر بگيرند. مردم حق دارند كه بهترين مردمان را شايسته كار سياست و حكومت بدانند و گاهى اتفاق مىافتد كه اين بهترينها در منصبهاى سياسى قرار مىگيرند و شايد در ميان سياستمداران همواره تعدادى هر چند اندك از اين افراد وجود داشته باشند، اما مردان خوب كه به سياست مىپردازند، ضرورتاً همه كارهاى شان اخلاقى نيست و نمىتوانند ملاكها و ميزانهاى اخلاقى را بر افعال و تصميمهاى خود حاكم كنند. بديهىترين توجيه آن، اين است كه حفظ مصالح عمومى گاهى اقتضا مىكند كه سياستمداران در انتخاب ابزار نيل به مقصود چندان پروا نداشته باشند. اين نسبتى كه ميان اخلاق مقبول و سياست موجود فرض مىشود، رؤيا و آرزويى بيش نيست و كمتر متحقق مىشود. اين نگاه به رابطه سياست و اخلاق، نگاه جامعه شناسان است.
نسبت ديگر را بايد در آثار فيلسوفان سياسى جست و جو كرد كه از جمله مىتوان به افلاطون كه بنيان گذار فلسفه سياست است اشاره كرد، هر چند در اين قبيل مباحث همواره بايد ارسطو را در كنار افلاطون - نه در برابر او - ديد افلاطون و ارسطو اخلاق را از سياست متمايز مىدانستند و مدنى بودن (سياسى بودن) را لازم ذات انسان تلقى مىكردند. به اعتقاد آنان، غايت تعليم و تربيت نيل به فضيلت است و تحقق فضيلت در مدينه ممكن بوده و غايت مدينه، سعادت مىباشد و در تصورشان نمىگنجيد كه سعادتْ بى فضيلت تحقق يابد.
با توجه به اين مطالب ظاهراً سياست و اخلاق توأماند و از هم جدا نمىشوند. آيا به راستى چنين است؟ آرى و نه. اين دو فيلسوف هرگز اغراض سياست و تدابير سياستمداران را مستقل از اخلاق و فارغ از آن ندانستند، اما هيچ يك نمىگفتند كه كار سياست را بايد به اخلاقىترين فرد مدينه سپرد افلاطون وقتى صفات فرد سياسى را ذكر مىكرد، اخلاقى بودن را هم در نظر مىگيرد. اما همين كه اخلاقى بودن يكى از اوصاف دوازدهگانه رئيس مدينه است، دلالت بر اين دارد كه اخلاق و سياست يكى نيستند، نه اين كه در برابر هم يا متباين باشند آيا سياست مدار افلاطونى در هر تصميمى كه مىگيرد و اقدامى كه مىكند بايد اصول اخلاق را در نظر داشته باشد؟
افلاطون و ارسطو به اين پرسش، پاسخ مثبت ندادند و ظاهراً هيچ فيلسوف سياسى ديگرى نيز نگفته كه در جزئىترين امور سياست، دستورالعملهاى اخلاقى را بايد در نظر داشت. افلاطون وجود حاكم ظالم را به شرط اين كه قانونگذارانِ حكيم راهنماى او باشند، مىپذيرد. او گاهى براى صلاح مدينه و تحقق غايت اخلاقى آن، از تدبيرهايى ياد مىكند كه غير اخلاقى به شمار مىروند. افلاطون دروغ مصلحتآميز را با اطمينان خاطر توجيه كرده است. شاعران بايد بگويند كه عدالت با لذت، و بى عدالتى با درد توأم است. اين تعليم حتى اگر متضمن حقيقت نباشد، سودمند است و چون سودمند است بايد تعليم شود؛ يعنى اگر لازم باشد حتى مىتوان مفهوم نادرستى از عدالت را به مردم مدينه القا كرد. اگر مردم در مورد عدالت در اشتباه و گمراهى باشند به نظر افلاطون، ساكنان بدى براى مدينه خوب افلاطونى نيستند. در اين جا سخن اوگوستين را به ياد مىآوريم:
عدالت دقيقاً اصل بنيادى ملك و پادشاهى نيست، بلكه بنياد عدالت، بى عدالتى است. بنياد اخلاق، غير اخلاقى بودن است. بنياد مشروعيت، نا مشروعى يا انقلاب است...(2)
اگر در سلسله گفتارهايى كه در مورد مرز اخلاق و سياست در طى تاريخ گفته شده، نكتهاى هم از متأخران و مثلاً از روسو بياوريم و سه نقطه را به هم وصل كنيم، شايد به درك كمابيش روشنى از نسبت اخلاق و سياست برسيم. افلاطون كه سياستاش عين حكمت و اخلاق بود، سياستمداران را (لااقل در كتاب نواميس) در قول و فعل از قيد اخلاق آزاد مىدانست. صاحب «مدينه خدا» هم بر آن بود كه نظم مدينهها بر اساس عدالت بنياد نشده، بلكه عدالت را با نظم تعريف و توجيه كردهاند، اما روسو هر چند كه مىتوان نطفه سخناش را در آثار افلاطون جست و جو كرد، در حقيقت بنايى تازه گذاشت و گفت كه اخلاق پس از قرار داد يعنى در جامعه سياسى و با سياست پديد مىآيد روسو بعد از ماكياول و اسپينوزا آمده است. اگر ماكياول و اسپينوزا سياست را از اخلاق جدا كردهاند، آيا روسو آمده كه دوباره اين دو را به هم برساند يا به اصل مشترك شان باز گرداند؟
از اين گفتهها نه جدايى سياست از اخلاق را مىتوان نتيجه گرفت و نه مبتنى بودن يكى بر ديگرى را؛ وجه مشترك همه اين اقوال اين است كه پرواى اخلاق همواره با تفكر سياسى ملازم بوده است. شايد بتوان گفت كه افلاطون و سنت اوگوستين دشوارى تحقق سياست اخلاقى را متذكر شدهاند و روسو گفته است كه اخلاق در جامعه مدنى و سياسى پديد مىآيد و قوام مىيابد. اكنون اگر صاحبنظران سياسى از اخلاق سخن بگويند، مراد رعايت اصول سياست مقبول خود آنهاست. اگر چنين نبود به نام اخلاق سوسياليست و كمونيست همه اصول و قواعد مشهور اخلاقى مورد تجاوز قرار نمىگرفت و به همه انواع ظلم و تجاوز، نام عدل و رعايت صلاح مردمان داده نمىشد. روشنفكران ليبرال هم وقتى به اخلاق مىرسند، اخلاق را عين ليبراليسم معرفى مىكنند و مصداق بىاخلاقى را در آرا و آثار نقادان و خردهگيران تجدد مىبينند و حتى چه بسا آنان را به خيانت نيز متهم كنند و گاهى هم اندرز مىدهند كه سياستمداران بايد از آلام و رنجهاى مردمان بكاهند. اين هر دو تلقى از اخلاق، در سايه سياست قرار دارد. آيا طى دو هزار و پانصد سال اخير رشتهاى هست كه افلاطون، سنت اوگوستين، روسو و فلسفه سياسى معاصر را به هم متصل سازد؟
ظاهراً بناى جدايى سياست از اخلاق را متفكرى گذاشته كه خود آموزگار سياست اخلاقى بود. نويسنده «مدينه خدا» هم از مشكل افلاطونى نجات پيدا نكرد تا اين كه سرانجام، اخلاق و سياست در انديشه ماكياول، هابز و اسپينوزا به صراحت از هم جدا شدند. اگر در اين اواخر اخلاق در سايه سياست جايى نيافت، براى اين بود كه در خدمت سياست قرار گيرد. به نظر مىرسد سابقه اين امر را هم بايد در مدينه افلاطون جست. در اين جا فرد و اخلاق او تابع مدينه و سياست حاكمان مدينه است. گفتنى است جهان كنونى از عالم افلاطونى بسيار دور مىباشد. چيزى كه در تفكر افلاطون اتفاقى و عرضى مىنمود، در جهان كنونى به امرى اساسى و بنيادى مبدّل شده است. من نمىخواهم بگويم كه جدا شدن سياست از اخلاق تعليم افلاطونى است، اما چيزى كه در عصر جديد و در تفكر ماكياول، اسپينوزا، هابز، كانت و... محقق شده است، گاهى در تفكر افلاطون و ارسطو سر از روزنى بيرون مىآورده و شايد وقت آن دو فيلسوف را مشوّش مىكرده است.
پى نوشت:
1) رياست فرهنگستان علوم.
2) لئواشتراوس، فلسفه سياسى چيست؟، ترجمه دكتر فرهنگ رجايى، (انتشارات علمى - فرهنگى) 1373، ص 275.
تلقي ما از مدرنيته
رضا داوري اردكاني
تاريخ : 03/07/1384
منبع : سايت سازمان تبليغات اسلامي
________________________________________
عبارت«تلقي ما از مدرنيته» تعبير مبهمي است مقصود از«ما» ما ايرانيان هستيم نه مثلاً: ما معلمان ما مروجان دين، ما اهل فرهنگ، ما اهل دين و عرفان.
ما چگونه با مدرنيته آشنا شديم؟ اگر به مقالاتي كه اين سالها درباره مدرنيته با حجم بسيار و مطالب متفرقه و متنوع توجه كنيم، نميدانم نتيحهگيريهايي كه شده تا چه حد درست باشد، و نيز در نظر همه ما كه در اين مجلس حاضريم به محض اينكه صحبت از مدرنيته ميشود سنت به خاطر ميآيد و اين مطلب كه سنت در مقابل مدرنيته است، درست است. اما اين تقابل چگونه تقابلي است آسانترين پاسخ اين است كه سنت مانع مدرنيته ميشود، و بهطور مثال 2 فردي كه يكي مظهر سنت و فرد ديگر مظهر مدرنيته است بگوييم اين دو در تقابل قرار گرفتهاند، اگر اين مطلب را اينطور بفهميم در واقع بحث را درست نفهميدهايم. اصلاً مگر آدم ميتواند سنت نداشته باشد؟ همه ما سنت داريم، انقلابيهاي قرن 18 اروپا هم سنت داشتند. بيسنت بودن يعني در آشوب زندگي كردن، يعني هيچ راه و رسمي نداشتن، بنابراين وقتي تجدد را در نظر ميآوريم و به سنت ميانديشيم، بايد به تقابل ميان آنها خوب بينديشيم. البته من نميخواهم انواع تقابل را كه به نظر ميآيد بيان كنم، اشاره ميكنم به اين معنا كه به عالم قديم اگر گفته ميشود عالم سنت است به چه معناست و به عالم جديد اگر گفته ميشود مدرنيته در مقابل سنت است باز چه معنايي مراد ميشود؟
درتمام طول تاريخ بشر در حدي كه ما ميشناسيم فقط در عالم جديد است كه بشر متصدي و متعهد ساختن آينده است و براي ساختن آينده برنامهريزي ميكند. يعني در تمام طول تاريخ اين عالم تجدد است كه فردا را بهتر از ديروز تصور ميكند، مطلبي كه به صورت تكامل تدريجي، تطور و تحول به اين معاني مطرح شده، تحول وتطور خطي تاريخ.
در تمام طول تاريخ هيچ وقت مطلب به اينصورت نبوده، البته در تفكر ديني ظهور اسماء الهي دورهاي بوده چنانكه عرفاي ما گفتهاند انبياء عظام مظهر اسم يا اسمائي بودهاند و نبي اكرم ما صليالله عليهوآله مظهر جميع اسماء الهي است. به اين معني كه با بعثت اين بزرگوار دور انبياء به پايان ميرسد و كمالي در تاريخ حاصل ميشود كه بعد از آن ديگر كمالي نيست، در تفكر ديني چنين چيزي نيست كه بشر برنامهريزي كند و كمال فرد را فراهم كند. او داعي حق است، او مصطفي است، مصطفي آمد و دور انبياء به پايان رسيده و در دوره جديد بشر متصدي ميشود كه عالم را بسازد و در مرحلهاي از اين دوران بشر متصدي مي شود كه فردا را با برنامه ريزي بسازد. براي اين امر فردا بايد بهتر از امروز باشد، ما هم ميگوييم فردا بهتر از ديروز باشد، ولي بايد مراقبت كنيم كه فردا بهتر از امروز هم باشد يعني عمل فردا بهتر از ديروز باشد. يعني كمال آدميت متحقق شده باشد، مقصود اين نيست كه سيستم و نظم جامعه چنان سير كند كه فردا تمتع بيشتر از امروز باشد يا برخورداري و بهرهبرداري بيشتر از امروز باشد اين مطلب ديگري ات واين اختصاص به مدرنيته دارد.
البته اين مطلب كه (فردا بهتر از امروز باشد) كسي به من اعتراض نكند كه اين مطلب مخ دين و اخلاق است و ربطي به امروز و ديروز ندارد. زيرا وقتي ميگوييم كه اين تاريخ فردا تاريخ به اصطلاح پيشرفته باشد اختصاص به تجدد و مدرنيته دارد يعني پيشرفت در تكنيك و تمتع و بهرهبرداري باشد وگرنه تلقي هميشه بوده، شنيديد كه يكي از شعارها و اصول مدرنيته پيشرفت و ترقي است. كسي ميتواند اعتراض كند كه: اگر ترقي در قديم نبود لفظش هم نبود، اما لفظ ترقي در كتابهاي ما هست پروگرِسي(پيشرفتي) كه در مدرنيته گفته ميشود، سير از پايين به بالا نيست در واقع سير در گسترش و بسط است، چيزي هست در جايي ظهور ميكند متحقق ميشود و بسط پيدا ميكند. در زمينه اقتصاد و صنعت در نظر بگيريد انديشه رفاه پيدا ميشود تدابير رفاه اتخاذ ميشود، رفاه بسط پيدا ميكند، جامعه مرفه پديد ميآيد. در نظم و تربيت درجامعه قديم اصل بر اين است كه به آغاز توجه داشته باشيم، هرچه هست كمالش در صدر است. سير كه ميكنيد دور ميشويد اين معنا را اتولوژي (جامعهشناسي جديد) هم به آن توجه دارد. مردم قديم كمال را در آغاز ميبينند در پايان آنچه آنها فكر ميكنند دوري و بيگانگي است. اميد چه دارند؟ اميد منجي و مهدي دارند. شايد هيچ جامعهاي را در گذشته شما نشناسيد كه اميد به منجي نداشته باشد. جامعه انحطاط پيدا ميكند و منجي جامعه را نجات ميدهد. در جامعه جديد نجات به عهده برنامهريزي گذاشته شده، اينكه سنت مقابل مدرنيته است، اينجا درست است. يعني جامعه قديم به سنت نظر دارد. سنت مال كجاست؟ سنت مال گذشته است. به مولاي پرهيزگاران گفته شد: شما به سنت عمل ميكنيد؟ فرمود: من به سنت رسول الله صليالله عليهوآله عمل ميكنم. سنت رسول الله صليالله عليهوآله براي همه مسلمين مطاع و متبع است. كمال اين است كه به آن سنت عمل شود همه جوامع قديم اهل سنت بودند، به سنت عمل ميكردند. جامعه جديد به چنين سنتي قايل نيست نه اينكه به تفكر صدر قايل نباشد اما اينكه در آغاز سنتي باشد كه طبق آن عمل كند، خير.
فردا را بايد جانشين امروز كرد و از فردا بايد گذر نمود و به روز بعد رفت و به همين ترتيب اصلاً اين نو شدن است. به اين معنا سنت نه و گرنه اگر شما به آثار صاحبنظران غربي مراجعه كنيد، آنها تاريخ را انكار نميكنند، اتفاقاً آنها تاريخ را مطرح كردند، آنها تاريخي بودن امور را مطرح كردند.
اينكه افلاطون در عالم چه اثري داشته؟ قرون وسطي چه بوده؟ رنسانس از كجا آمده؟ افكار رنسانس چه بوده و چه اثري داشته؟ اينها مطالبي نيست كه مورد افكار قرار بگيرد.
اگر شما از غرب و غربي بپرسيد آيا شما سنت داريد؟ ميگويد سنت سنت ماست، سنت سنت غربي است. تاريخ تاريخ غربي است او تاريخ را تقسيم كرده و ميگويد تاريخ قديم، تاريخ قرون وسطي، و تاريخ جديد كه ما تقسيم نكرديم، اگر ما تقسيم كنيم نميگوييم قرون وسطي، اين وسطي وسط چيست؟ وسط تاريخ جديد و قديم يونان. او نميگويد سنت ندارم، متجدد مي گويد سنت ندارم.
بنابراين وقتي ما مسأله را به اينصورت مطرح ميكنيم كه تجدد در مقابل سنت قرار گرفت دچار آشوب فكري و آشوب ذهني ميشويم. اصلاً اگر منورالفكر ما گاهي در مقابل تفكر ديني و دين قرار ميگيرد، ناشي از اين تلقي است كه بايد گذشته را انكار و نفي كرد. غربي چنين نكرده گذشته را نفي نكرده، اگر نفي كرده نفي او به معني مخالفت نبوده. ما هيچ وقت نميتوانيم منكر شويم كه تاريخ غربي تاريخ نفي است يك مقدار. اما نفي صرفاً به معني مخالفت نبوده، غرب با تفكر و فلسفه ساخته شده بنيانگذاران غرب اهل فلسفه و شعر و فرهنگ بودند و نقش انسانهايي كه اهل دين و معنا بودند، نبايد ناديده انگاشته شود. اگر به تصويري از رنسانس توجه كنيم آن معني كه عرض كردم روشن ميشود، آن چيزي كه امروز به اسم تجدد گفته ميشود در آثار فكري و تفكر نويسندگان و شاعران و فيلسوفان رنسانس بهوجود آمده ميخواهم بگويم. عالم جديد را طراحي كردند. فرانسيس بيكن با رجوع به سنت كتاب آتلانتيس را نوشت آتلانتيس مدينه افلاطوني است كه در آبها غرق شده است، ببينيد فرانسيس بيكن با رجوع به سنت مدينه جديدي را طراحي كرد، مدينهاي كه براساس علم و با رجوع به علم و استمداد از علم اداره ميشود، البته رفورم هم بود. رفورم ديني هم بود بيديني هم بود. اما دين هم بود. نميدانم شخصي كه كتاب يوتوپيا را نوشته ميشناسيد يا نه؟ يعني توماس مور.
توماس مور در يوتوپيا جامعه آينده را تصوير كرده جامعهاي كه صورت كلي و اجمالي جامعه مدرن است. يعني ميتواند زمينه باشد براي جامعه مدرن و بدون آن زمينه جامعه مدرن متحقق نميشد. اما اين شهيد مسيحيت است، شهيد تجدد نيست. براي نوشتن كتاب يوتوپيا محاكمه، محكوم و اعدام نشده براي اين اعدام شده كه قانون شريعت را برتر از هرچيز دانسته. اين هم يكي از آثار ظهور تجدد است. نميخواهم تاريخ فلسفه، تاريخ فقه و تاريخ ادبيات بگويم، ميخواهم به اين مطلب اشاره كنم كه كسي فكر نكند همه كسانيكه تاريخ جديد غرب را بنا گذاشتند از سنت بريدند و قطع علاقه كردند و رو به آينده داشتند. هر متفكري كه پشت به گذشته نمايد يعني از گذشته ميبرد هيچ چيز در آينده نميبيند آنها به گذشته و پشت سر خودشان توجه كردند، اصلاً تذكر داشتند به گذشته خودشان. كسيكه گذشته ندارد امروز ندارد و قهراً و طبعاً فردا هم نخواهد داشت. در اين سه چيز (ديروز و امروز و فردا) درعين حال كه يكي ميرود و ديگري ميآيد اما آن رفته، نابود نشده، عدم محض نيست آن رفته در امروز هم هست و در فردا هم خواهد بود.
ما كه با غرب آشنا شديم، ما مدرنيته را نساختيم، غرب مدرنيته را بهتدريج ساخت، من نميدانم آنها ميدانستند چه چيز دارد بهوجود ميآيد و يا مي دانستند كه چه ميكنند؟
از قرن 16 تا 18، اين دو قرن قرن بحث و فكر و شعر است، قرني است كه به نام منورالفكري ناميده شده.
تا وقتيكه زمينه انقلاب سياسي در حال فراهم شدن است، در اواخر قرن 18 و قرن 19 انقلاب ميشود. آنچه در اين 200 سال انديشيده شده در تمدن و جامعه ظهور و بروز پيدا ميكند. انقلاب فرانسه تحقق تفكر دويست ساله از قرن 16 تا قرن 18 است. يعني صورت سياسي آنچه در اين 200 سال انديشيده شده در انقلاب فرانسه و اروپا تحقق پيدا ميكند. اروپا در اين 200 سال ساخته شده، يعني از اول فكر نكردند كه تصويري از يك جامعه بسازند و آن تصوير را مثل يك موزاييك كنار هم بچينند و جامعه را بهصورت تصنعي درست بكنند، يك مردمي ساخته و پرداخته شدند براي اين عالم، براي عالمي كه كانت گفت: اين عالم عالم خروج بشر از محجوريت است، يعني بشر تاكنون محجور و صغير بوده و حالا از محجوريت خارج شده حالا بالغ و عاقل است و خودش را اداره ميكند، حالا نياز به قانونگذار و كسي ندارد كه بگويد چطور بايد زندگي كني. اين 200 سال طول كشيده تا اين داعيه به صراحت اظهار شود. تنها ميتوانيد تمام تاريخ غربي را در اين داعيه، در جمله اول مقاله كانت در 20 يا 30 سال پيش كه براي كسي چندان اهميتي هم نداشته ببينيد. اين مطلب مطلب تكاندهندهاي بايد باشد، حالا ردش ميكنيد يا يا قبولش ميكنيد خيلي مطلب در آن است: منور الفكري چيست؟
منورالفكري خروج از صغر و محجوريت است. بشري كه اينهمه راهنمايان و حكيمان و... داشته اين بشر در محجوريت بسرمي برده؟ اگر به كانت بگوييد: شما تاريخ بلدي به دين هم معتقدي اصلاً به دين كاري ندارم، اينهمه حكيم و شاعر كه در عالم بودند اينها محجوران و صغيران بودند؟ او جواب ميدهد كه: نه عهد عهد صغر و محجورين بوده كه پايان يافته و حالا عهد خرد رسيده و وارد عهد خرد شديم. اينكه اين خرد كدام خرد است و بشر را به كجا ميبرد مطلب ديگري است. اين تاريخ 200 ساله ساخته شده حالا كسي در مرحله اي از اين تاريخ ميگويد ما وارد مرحله ديگري ميشويم.
مرحله سازندگي، مرحله تحقق عقلي است و به عهده گرفته است كه جهان را تغيير دهد. عقل فقط عقل فهم نيست اين عقل، عقلي است كه جهان را تغيير ميدهد. ماركس بهعنوان خلف كانت(اگر در تاريخ فلسفه هيچ رابطهاي بين اين دو نميگذارند اشتباه است) گفت: اگر فلاسفه جهان را تفسير ميكردند حالا جهان را تغيير ميدهند. وظيفه فلسفه تغيير جهان است. تفسيرش اين است كه اين 200 سال فلسفه گفتند حالا بايد جهان را تغيير داد و از همين الآن هم شروع ميشود جهان متغير ميشود. تغيير ميكند بر اساس برنامه و خردي كه قوام پيدا كرده، خرد خرد تغيير دهنده و متصرف است، خرد مستولي است يا خردي است كه درس استيلاء ميدهد، راه استيلاء را نشان ميدهد، اگر غرب به سلطه و استعمار رسيد، عقلش عقل استعمار و سلطه بود. هم در عالم تصرف كرد هم در آدم تصرف كرد. نظام و رابطه عالم و آدم را دگرگون كرد. ما چه كرديم؟ ما كه آن دوران را طي نكرديم، ما حاصل علم و تكنيك غربي را ديديم احياناً وضع سياست غرب را ديديم و فكر كرديم، يا با آن مخالفت كرديم و گفتيم به درد ما نميخورد و كاري به كارش نداريم. يا از سر ناگزيري به آن اعتنا كرديم. اما فكر نكرديم با اين چه كار ميتوانيم بكنيم. نه اينكه هيچكس فكر نكرده باشد يا خيلي ساده گرفته باشيم. بالاخره مردم ما كه هوش داشتند.
عباسميرزا از افسر فرانسوي ميپرسد كه: شما چگونه به اينها رسيديد؟ شما چگونه صاحب اين تكنيك شديد؟ خوب يعني ميگويد كه: چرا ما نتوانستيم، ما چرا اين كار را نميكنيم. ولي هيچكس فكر نكرد كه واقعاً اين افسر فرانسوي چگونه به اين تكنيك و تكنولوژي رسيده هنوز هم فكر نميكنيم و الآن اگر فكر نميكنيم تا حدي موجه است براي اينكه تكنيك امروزي را مي توان در اسرع وقت از بازار خريد و مصرف كرد تكنولوژي امروز بلافاصله وارد بازار مصرف ميشود. علم به اطلاعات تبديل شده. علم را ميتوان به عنوان اطلاعات information خريد و مصرف كرد. تاريخ تكنيك از ابتدا تا حالا اينطور نبوده در اين تكنيك مصرفي اگر ميخواهيد ثابت، متصرف و فروشنده باشيد بايد فكر ديگري كرد. معهذا امروز ميشود در قلمرو محدودي از تكنولوژي تكنيكساز شد و لااقل آن تكنيك را مصرف كرد. چنانكه همه مردم دنيا مصرف ميكنند. در ابتداي آشنايي ما با تكنيك ما فكر كرديم كه اگر تكنيك اروپايي را ياد بگيريم شريك ميشويم در مدرنيته اروپايي. اين راه را رفتيم و نرسيديم. اشكالي ندارد ولي بد، اين بود كه اگر هم نرسيديم نپرسيديم چرا نرسيديم و هنوز فكر ميكرديم كه فردا خواهيم رسيد. فردا كه نرسيديم دوباره همان راه را پيش گرفتيم و دور خودمان گشتيم. ما وقتي مدرسه عالي تأسيس كرديم اين فكر در آن نبود كه بنيان اين مدرسه عالي چيست؟ حتي نمونهگيري هم نكرديم. ميتوانستيم فكر كنيم كه اگرفلسفه بد است اگر ادبيات فقط تفنن است اين فرنگي كه همه فكر و ذكرش اين دنيا است چرا ادبيات ميخواند؟ چرا فلسفه ميخواند؟ اصلاً چرا در دانشگاهي كه دانشگاه ديني بود- بيشتر دانشگاههاي اروپا و آمريكا ديني بوده- دين و ادبيات و فلسفه را سر جايش نگه داشتند و چيزهاي ديگري به آن اضافه كردند. ژاپن كه بعد وارد عالم غرب شد به چه مناسبت همه آثار مهم فكري غرب را به زبان ژاپني ترجمه كرد، ادبيات بزرگ غرب و فلسفه غرب را ترجمه كرد چه احتياجي داشت؟ اگر به صرف تكنيك كار تمام ميشد چرا چنين كاري كرد؟ ما فكر كرديم ياد ميگيريم غرب چگونه ابزار ميسازد بعد در مدرنيته و تمدن غربي شريك ميشويم. يك عده هم اين كار را كردند. ابزارسازي كردند اما ابزارساز بيچاره كه رفت كار تمام شد. دوباره بايد ابزار سازي ياد بگيرند دوباره بايد ... وقتي دارالفنون درست شد ما فقط فنون كاربردي را خواستيم در آنجا بياموزيم و ياد بگيريم. فنون كاربردي بد نيست. اصلاً بدون فنون كاربردي نميشود زندگي كرد. زندگي كاربرد است. مسأله اين است كه چه چيزي را به كار ببرم و چگونه به كار ببرم و چه پشتوانهاي براي كاربرد دارم و گرنه اگر سرنوشت را به دست ميل و هوسي كه هر روز دارم بسپارم اين نظمي ندارد.
پس كاربرد نظم، قوام و قاعدهاي ميخواهد. كاربرد پشتوانه و ريشه ميخواهد. در علم كاربردي هيچ حرفي نيست "اعوذ بالله من علم لا ينفع" ميدانيد كه اين كلام مولاي متقيان است. علم بيسود و فايده، خوب براي چه؟ بشر نبايد كار لهو انجام دهد. اما توجه بفرماييد اين علم سودمند را از كجا بياورم و چگونه آن را حفظ كنم؟ اين علم سودمند اساس و پايهاي دارد. غرب اول پايه را استوار كرد و بر مبناي آن فلسفهاي كه مدرنيته از آن بوجود آمد، رسيد به قدرتي كه هم اكنون رسيده يعني با ارادهاي به سوي قدرت رفت. اين لفظ نيچه نيست خيال نكنيد اين لفظي است كه آدمي به كار برده كه اگر بدنيا نيامده بود اين لفظ به كار نميرفت. نخير، او ميگويد: اراده به سوي قدرت، تاريخ غرب است. اين اراده ضعيف شود انسان از هم ميپاشد، اما اين اراده ضعيف شده، كساني در صدر تاريخ غرب پيشبيني كردند مثلاً خود نيچه اعتراف كرده در نظر او اين اراده ديگر نيست. تاريخ يك سختگيريها و قواعد و ضوابطي دارد كه هركس هوس كند نميتواند آن قواعد را تغيير بدهد. اين قواعد يا از بالا تغيير ميكند، (هميشه از بالا تغيير مي كند) يا كسانيكه عنوان نميكنند از بالا چيزي گرفتند با تفكرشان تغيير مي دهند. تاريخ با ارادههاي جزئي اشخاص تغيير نميكند با هر ارادهاي تغيير نميكند. بله، اراده تاريخ را تغيير ميدهد اما ارادهاي كه منتسب به بالاست. يا ارادهاي كه با تفكر قرين و يكي است در تاريخ 200 سالهاي كه ما پشت سر گذاشتيم. تلقي ما (تلقي سياسي ما) اين بوده كه از دموكراسي، سوسياليزم و كمونيسم تعريف بكنيم. كمونيسم و دموكراسي برقرار بشود يا هر سيستم ديگر سياسي برقرار بشود. راه اروپا راه طي شده است. اروپا صاحب تكنولوژي و تكنيك و فرهنگ شده ما هم همان تكنولوژي و تكنيك و فرهنگ را ميگيريم. ما صاحب بهترين دانشمندان جهان هستيم در كشورمان. يعني ما دانشمنداني داريم كه (البته منظورم علماء دين و ادب و فرهنگ نيستند) علماي علومي كه به علوم پايه معروف است، علوم مهندسي و پزشكي را عرض ميكنم، دو سوم دانشمنداني كه در اين رشتهها هستند در خارج از كشورند.يك سوم ديگر كه در داخل كشور هستند جزء بهترين دانشمندان جهان هستند يا ميتوانستند باشند. چنانكه كساني كه در آنجا هستند و در غرب هستند جزء دانشمندان خوب آنجا هستند. بخصوص آنها كه در آمريكا هستند، چون بيشترين دانشمندان ما در آمريكا هستند، ولي شما وجود آن دانشمندان را اينجا حس نميكنيد اما آمريكا وجود دانشمندان خارجي بهخصوص ايراني را در امريكا حس ميكند. ما وجود اينها را حس نميكنيم نه اينكه اينها بزرگ نباشند، اينها مجال كار ندارند. براي اين كه نظم و سيستم كار علمي نيست. نه اينكه پژوهش نباشد پژوهش هست اما پژوهش در يك سيستم نيست تازه راه افتاده كه دانشگاه و صنعت ما به هم متصل شود. پيش از اين نبوده علمي كه با صنعت و تكنولوژي ارتباط ندارد و تكنولوژي كه با علم ارتباط ندارد و از علم جداست حاصل آن گسيختگي در جامعه است. ما اطلاعات تكنيك را از خارج گرفتيم دانشمندان ما هم براي خودشان دانشجو داشتند. به قول يك كارشناس اگر ما سپر پيكان ميخواستيم فرمول آلياژ را بايستي از ديگران بگيريم. دانشمندان ما هم كار خودشان را كردند.
ما مدرنيته و تمدن را اقتباس كرديم. البته اقتباس بد نيست، معني خاصي را مراد ميكنند. اقتباس به اين معنا كه: جزء جزء را گرفتيم و خيال كرديم اگر اين جزء جزء را كنار هم بگذاريم چيزي مثل مدرنيته درست ميشود. بهطور مثال موزائيكي كه ميخواستيم از آب در بيايد درست نشد دوباره به فكر موزائيك ساختن افتاديم، به طوري كه همواره خواستيم موزائيك بسازيم. اما تمدن موزائيك نيست. تمدن زنده است، موجود زنده است از زنده هم حساس تر است. يعني جامع از فرد زنده است. خاصيت موجود زنده اين است كه يك ميكرون ترشح اين يا آن غده كم يا زياد شود، اختلال در وجودش پيدا مي شود. تمدن حساسيتش از اين بيشتر است. ما نميتوانيم تصور كنيم كه تاريخ چه موجود زندهاي است و چه حساسيتهايي دارد و هر حادثهاي كه در آن حاصل شود چه تحولات و تغييراتي در آن بوجود مي آورد. امروز در هر نقطه اي از جهان هر حادثه اي كه واقع شود همه جهان را متحول ميكند. ما خواستيم راحت و آسوده تمدني كه ديگران با زحمت در طي تاريخ فراهم كردند ما اين تمدن را با أخذ و خريداري اجزاء آن كنار همديگر بگذاريم و بسازيم. اين ممكن نيست. ما مرده ساختيم.
ميخواستيم در غرب شريك شويم اما فكر نكرديم اين چيست؟ ميخواستيم تمدن اسلامي را احياء كنيم ميخواستيم با اسلام تجديد عهد بكنيم. كساني فكر كردند اما در عمق مطلب نرفتند. يك چيزي گفتند و رها كردند و كسي هم دنبال آن را نگرفت. اگر ميخواستيم تجزيه در زندگي غربي بشويم. تمدن غربي تمدن زنده بود ميبايستي با حياتش آن را گرفت. حيات و جان آن چيست؟ حيات و جانش تفكر است. ما هم متفكر داشتيم. ميرفتيم به سمت آن تفكر و اگر با آن تفكر مقابل بوديم خوب تفكر ديگر داشتيم. ما تجديد عهد ميكرديم. اصلاً همه تاريخ تجديد عهد است.
تلقي ما تلقي سياسي و مكانيكي بود و به اين جهت درست درك نشد. اگر درست درك مي شد قرار نبود آن را قبول بكند. هركسي هرچيزي را درك بكند قرار نيست آن را قبول هم بكند، اما براي اينكه رد هم بكند بايد درك كند. يك جريان و هواي غالبي بود كه داشت همه جهان را ميگرفت اگر ميخواهي مثل او و صاحب آن هوا بشوي بايد ان را درك بكني، ميخواهي مانع آمدن و گسترش آن هوا بشوي بايد آن را درك بكني. ما در طي اين 150 سال در صدد درك برنيامديم در اين 30 سال اخير بخصوص يك بيداري پيدا شده و اين بيداري همراه بيداري ديني است. به خصوص در كشور ما و به طور كلي در همه جهان. براي اين بيداري وقت بگذاريم به اين بيداري اهميت بدهيم فكر نكنيم اين هم راه خودش را ميرود و سير قهري خود را طي مي كند و به مقصدي كه منظور نظر ماست ميرسد. آرزو را با اميد اشتباه نكنيد به تجربه تاريخ هم توجه داشته باشيد آن تاريخ تكرار نشود. آن تاريخي كه از جنگهاي ايران و روس آغاز شد و ادامه پيدا كرد به آن تاريخ توجه كنيد و تذكر پيدا كنيد. آن تاريخ، تاريخ انحطاط بود اشخاص اشخاص متفكري نبودند. گناه را به گردن كسي نيندازيم بهرحال تاريخ، تاريخ است. تاريخي بود كه گذشت. بعد هم كه غرب آمد ما حقيقت غرب را درك نكرديم. تا حالا هم ميگويند به حقيقت غرب كار نداشته باشيد سفره گسترده است، برويد و بخريد، خوبش را بخريد بدش را هم بخريد. هيچكس نميتواند اين حرف ساده را رد كند اما يعني چه؟ من هم ميگويم خوبش را بخريد اما بصيرتي به دست بياوريم كه خوب و بدش را بشناسيم. بدانيم چگونه ميشود خوب را خريد و آورد.
تغييري كه بايد در ديد ما پيدا شود، مطلب مهم ماست. به قول شاعر بايد يك قدري چشمها را بشوييم و طور ديگر ببينيم. بعضي چيزهائي كه چندان جدي نيست جدي نگيريم. بعضي چيزها بسيار مهم است مهمل نگيريم. مهم و اهم و بياهميت را در رديف هم قرار ندهيم. مسأله فكر و تفكر، مسأله حكمت و معرفت از اهم مسائل ماست. از نان شب واجبتر است زيرا كه نان شب در پي او ميآيد. و اگر آن(حكمت و معرفت) نباشد و در تمدن ناني هم كه هست اين نان قطع ميشود. هرچه، هرجا و هر وقت بشر به كمال رسيده اين ديگر اختصاص به غرب ندارد هر دوراني در تاريخ در هر نظمي در هر مدينهاي اگر كمالي بوده اين كمال با تفكر پيوسته بوده، اگر غرب مدينه آتني را مثال مي گيرد، مدينه آتني، مدينه دموكراسي تنها نيست، مدينه رفاه و آسايش و... نيست مدينه علم و فكر و شعر است مدينه سفكل و افلاطون و سقراط است. اگر شما در تاريخ اين كشور قدرت و ثبات و عظمت ميبينيد آن هم در جامعه زمان شيخ مفيد و شيخ طوسي و شيخ رئيس مرهون تفكر است. هر جامعهاي كه از تفكر بهره دارد همه چيز دارد. جامعهاي كه از تفكر بيبهره است، چيزي ندارد. تلقي اسلاف ما از غرب تلقي مكانيكي بود. تلقي اين بود كه غرب وسائل مصرفي دارد و اين وسايل مصرفي را بايد گرفت و مصرف كرد. او هنوز مصرفي نشده مقلدانش مصرفي شدند. حالا شما ميگوييد جامعه غربي جامعه مصرفي است، جامعه غربي جامعه خست بود. جامعه مصرفي نبود. بزرگترين نويسندگان غرب درآستانه بورژوازي و سرمايهداري كتاب، خسيس نوشتند مطلعان از ادبيات غرب ميدانند، لومير خسيس نوشت و اگر دو نويسنده در تاريخ غربي بخواهيد ذكر بكنيد نام بالزاك را ميبريد. بالزاك خسيس نوشت. اينها تفنن نكردند. اين زندگي بود كه غرب را ساخت. غرب با مصرف به جامعه مصرفي نرسيد. مقلدان غرب با مصرف ميخواستند متجدد شوند و به تمدن غربي برسند اين راه نرسيدني و طي نشدني بود به اين جهت 150 سال ما و بسياري از كشورهاي جهان دور خودمان گشتيم و وقتي انقلاب اسلامي شد تقريباً ما همانجا بوديم كه غرب از آنجا شروع كرده بود. يعني 150 سال رفتن و به هيچجا نرسيدن. 150 سالي كه اروپا تمام تمدن خود را ساخته بود. اروپا هم از همان زمان ساختن را شروع كرد. ما به تاريخ فكر نكرديم.
تغيير ناپذيري اقتضائات مدرنيته(2)
رضا داوري اردكاني
تاريخ : 12/05/1384
منبع : باشگاه انديشه
________________________________________
اشاره:
اين گفت و گو در اصل بر سر پروژه فكرى رضا داورى اردكانى انجام شد يعنى: «ما و راه دشوار تجدد» كه عنوان يكى از آخرين كتاب هاى منتشر شده او هم هست. در بخش نخست، داورى از اين سخن گفت كه اقتضا و مشخصه بحث «فلسفى» درباره هر چيز، بحث درباب شرايط امكان آن است. از همين رو طراحان سياست يا هر سنخ ديگرى از برنامه ريزان عملى ديگر، سواى اين كه بايد ببينند چه مى خواهند، بايد ببينند كه خواست شان قابل تحقق هست يا نه. داورى معتقد است كه غرب، يعنى زادگاه مدرنيته، عالمى است كه بر اساس اصولى ساخته شده است و غربيان چه بدانند و چه ندانند به آن اصول پايبند هستند و يكى از آن اصول اعتقاد به توانايى بشر در اداره امور خويش و بهره بردن از جهان است. جهان مدرن كنونى هم شرايط و مقتضياتى دارد كه نمى توان به ميل خود آن را تغيير داد؛ مى توان اين عالم يا عوارض آن را نخواست، اما نمى توان اقتضائات آن را به دلخواه تغييرداد.
بخش دوم مصاحبه بااو را امروز و بخش سوم و پايانى اين آن را روز شنبه در صفحه انديشه شرق بخوانيد.
يعنى شما فكر مى كنيد اين وضعيتى كه خود ما گرفتارش هستيم علت روانشناسانه دارد و مثلاً به تنبلى ايرانى مربوط مى شود؟
به هيچ وجه. خيلى ممنونم كه اين سئوال را كرديد. من اصلاً با پسيكولوژيسم سر و كارى ندارم اتفاقاً من با بعضى از ليبرال هامان درباره اين موضوع بحث و حتى نزاع دارم كه شما چرا همه گرفتارى ها را به يك «مقصر» نسبت مى دهيد؟ آيا مى پنداريد با برطرف كردن يك مانع آنچه مطلوب ما است حاصل مى شود نه، اين گونه نيست. موانع را بايد رفع كرد اما به صرف اينكه مانع را رفع كنيد چيزى پديد نمى آيد. علم و آزادى و ... امور تاريخى اند و براى تحقق آنها يك يك اراده تاريخى لازم است. افراد در يك شرايط تاريخى خاص و در يك جهان تاريخى خاص استعدادشان بروز مى كند و در شرايطى ديگر استعدادهاشان تباه مى شود. به عنوان مثال ما بسيارى از دانشمندان را در داخل كشور داريم كه كار مى كنند اما نمى بينيم كه كارهاى شان در جهان صدا كند. اما نظاير همين دانشمندان كه به خارج از كشور رفته اند كارهاى بزرگى توسط آنان صورت گرفته است. چرا؟ چون آنجا محيط علم و پژوهش است و تحقيق اهميت دارد، پرسش وجود دارد. اما يك جايى هم هست كه ديوار است. شما هرچه بگوييد اصلاً گوشى براى شنيدن نيست. در واقع طلبى نيست. اين گونه است كه من تاريخى فكر مى كنم و قضايا را به شرايط و فضاى تاريخى نسبت مى دهم. يك موقع شرايط هست و يك موقع نيست. آيا شما فكر مى كنيد در ايران امروز كسى استعداد ابن سينا شدن را ندارد؟ كودك سه ساله ما قرآن حفظ مى كند. خب ابن سينا و استيوارت ميل همين بودند.
البته آن زمان اين تكنيك هاى تقويت حافظه وجود نداشت آقاى دكتر!
تكنيك هست اما تا اراده كار كردن با آن نباشد تكنيك به كار نمى آيد. اگر تمام تكنيك هاى دنيا را در پيش مردمى بگذاريد كه همت به كاربردن تكنيك به نحو متقن را نداشته باشند چه فايده دارد؟ همه ادارات ما پر از كامپيوتر است اما نهايت استفاده اى كه از آن مى شود يا ماشين حساب است يا ماشين تايپ. در واقع بايد پرسيده شود كه در قبال هزينه اى كه براى يك كامپيوتر پرداخت مى شود، چه بهره بردارى علمى از آن مى شود؟ اين گونه استفاده از تكنيك فقط مصرف تفننى است درحالى كه در اروپاى غربى و آمريكا صرف تفنن نيست. آنها مى سازند و مصرف مى كنند اين دو عالم با هم فرق دارند. البته درد اين است كه آن عالم هم محلى به من نمى گذارد آنجا هم آقاى هانتينگتونى پيدا مى شود كه سخن از «جنگ تمدن ها» مى گويد و آقاى برنارد لوئيس شرق شناس پيدا مى شود. مى گويند: «آنها كه ما را نمى فهمند قابليت ما را كه ندارند. مكزيكى هايى كه مى آيند كاليفرنيا محيط را آلوده مى كنند. ما چه نسبتى با هم داريم. ما دو عالميم. ما دو فرهنگيم چه گفت و گويى؟» برگردم به وضع خودمان. اين علم يك موقع است كه به قول مرحوم اقبال «با جان يگانه مى شود» آن وقت كارساز است اما علم يك وقت در كتاب و كتابخانه است يا حتى در ذهن من است بى آن كه جايگاهى در عالم من پيدا كرده باشد، اين علم آن وقت نتيجه ندارد.
ما دانشمندانى داريم كه حل المسائل هستند اما تا ساختار توليد برقرار نباشد كه مسائل پيش نمى رود. زمانى كه بحث تاسيس دانشگاه علمى- كاربردى پيش آمد، گفتم مگر اين دانشگاه هاى صنعتى و دانشكده هاى فنى ما كاربردى نيستند؟ مگر دانشكده هاى مهندسى ما غيركاربردى است؟ گفتند: نه اما مى خواهيم مهندس آچار به دست داشته باشيم گفتم مگر مى شود مهندس آچار به دست نباشد؟ مهندسان همه آچار به دست هستند گفتند نه، اين دانشكده ها مهندس طراح تربيت مى كنند چون مهندس طراح هم نياز داريم. گفتم: ولى از اول قرارشان اين نبود، قرار بود مهندس تربيت كنند. مثل اين كه در واقع ما يك تعداد مثلث داشتيم كه الان متوازى الاضلاع شده اند. حالا مى پذيريم كه متوازى الاضلاع ها، متوازى الاضلاع بمانند و دوباره داريم مثلث درست مى كنيم. آيا شما نگران نيستيد كه اين مثلث ها دوباره متوازى الاضلاع بشوند؟ در واقع مشكل را بايستى ريشه اى حل كرد: «سرشك از زخم پاك كردن چه حاصل؟ - علاجى بكن كز دلم خون نيايد» بايد نشست و فكر كرد فوراً هم نسخه نپيچيم. يكى از ضعف هاى ما اين است كه مى گوييم «الان» بگو ما چه كار كنيم. من نمى دانم الان چه كار بكنيم. من دارم يك چيزى را مى بينم. بگذار خوب دردمان را بفهميم بعد ببينيم چگونه مى توانيم از آن خلاص بشويم. اگر مشكلاتى را كه امروزه مطرح مى شوند بخواهيم الساعه حل بكنيم 100 سال ديگر هم حل نمى شود. از زمان اميركبير تا امروز ما مى خواستيم همه مسائل را يك ماهه و يك ساله حل بكنيم و صبر نداشتيم. درحالى كه كمى صبر لازم است. كمى درنگ لازم است. ما صبر و درنگ نداريم و چون عقب افتاده هستيم به كسى هم كه از صبر و درنگ حرف مى زند انگ بدخواهى مى زنيم و به او نسبت مخالفت با پيشرفت و كهنه پرستى مى دهيم. نه چنين بحثى نيست. ما ببينيم گرفتار چه ضرورتى هستيم تا از آن ضرورت خود را رها بكنيم ما توسعه نيافته ها بايستى به اين ضرورت ها فكر كنيم زيرا گرفتار آنها هستيم. الان بحث جهانى شدن مطرح است. آيا مى توانيد آن را نپذيريد؟ آيا مى توانيد قبولش نكنيد؟ گرفتارش هستيم. ولى به روى خودمان نمى آوريم كه گرفتاريم و گاهى مى گوييم چپه اش كنيم. البته رهايى از اين ضرورت ها قدرت فوق العاده مى خواهد اما نبايستى مايوس بود. نبايد فكر كرد اين ضرورت ها ما را خرد مى كند. ضرورت هاى تاريخى با ضرورت هاى منطقى فرق دارند. مگر قدر قدرت هاى فعلى دنيا ضعفاى دوره هاى قبل نبودند؟ نكته ديگرى نيز كه بايستى به آن اشاره كرد و حرف ظاهراً خوبى است بحث تقدم توسعه سياسى است كه اتفاقاً بيشتر به جهان توسعه يافته تعلق دارد. اما كسى در اين باره صحبت نكرد، بلكه مى خواستند دستورالعمل سياست در مدتى كوتاه باشد و بدين جهت كسى درباره آن تحقيق نكرد بلكه به همان صورت كه در نتيجه بحران ليبراليسم در آمريكا و اروپا اظهار شده بود اقتباس كردند و اگر چون و چرايى مى كردند با پرسش هايى از اين جنس مواجه مى شدند كه آزادى بهتر است يا استبداد؟ دموكراسى بهتر است يا فاشيسم؟ و... خب اگر عقل سليم داشته باشيم جواب اين سئوال ها معلوم است كيست كه بخواهد آزاد نباشد؟ چه كسى زندگى در جامعه استبدادى را مى پسندد؟ اما تقدم توسعه سياسى چند عيب بزرگ و كوچك داشت بزرگترين عيب آن اين بود كه صاحبانش گمان مى بردند دموكراسى را مى توان از هرجا برداشت و در جايى ديگر قرار داد. نه، اين نمى شود. هر درختى يك زمينى دارد، يك شرايطى دارد. البته دموكراسى هر جا مى تواند برقرار باشد نگوييد آمريكاى لاتين نژاد و گروه خونش به دموكراسى نمى خورد اما با توجه به شرايط اجتماعى، روانشناسى، فرهنگى و عقلى آن جامعه است كه دموكراسى مى آيد.
بايد آمادگى داشت. به عنوان مثال در انگلستان، يك ژنرال نمى تواند كودتا كند و رئيس حكومت شود اما در پاكستان مى تواند. در فرانسه ارتش فرانسه نمى تواند براى شيراك تعيين تكليف كند اما در تركيه ارتش مى تواند رئيس حكومت را تعيين كند. «نمى تواند»ى كه من مى گويم معنى اش اين نيست كه ممتنع است. من از «غير ممكن» منطقى حرف نمى زنم. مى گويم مطابق قواعد و ضوابط سياسى- تاريخى، چنين چيزى نمى شود. دموكراسى لوازمى دارد، شرايطى دارد. آمادگى هايى لازم دارد و بايستى شرايط آن را آماده كرد. همچنين جامعه مدنى، جامعه مدنى هم لوازم و شرايطى دارد. تمرين هايى را مى طلبد. نهاد هايى لازم دارد. اينها بايد آماده بشوند. نمى شود همين امروز اينها را خواست و اگر هم برآورده نشدند، انگ مقصر بودن و كوتاهى نمودن را به سياستمداران بزنند: گر تو بهتر مى زنى بستان بزن.
توسعه پايدار مفهوم خوش بينانه اى است كه من به آسانى آن را نمى فهمم اما اين را مى دانم كه اگر توسعه اى در كار باشد بايد جامع باشد. شما نمى توانيد در جايى يك شأن توسعه را جدا بكنيد و آن را برقرار بكنيد و بعد كه آن برقرار شد بگوئيد، بسم الله و شئون ديگر را هم برقرار بكنيد. توسعه سياسى خوب است اما مقدمه توسعه اقتصادى نيست. من جاهايى را برايتان مثال مى زنم كه ابتدا توسعه اقتصادى آمده و توسعه سياسى لازمه اش بوده است، يعنى نتيجه اش توسعه سياسى شده است. ببينيد، يك ژنرال در كره در ظرف 20 سال كره را به سمت توسعه علمى و اقتصادى برد و بعد هم به ضرب گلوله مامور اطلاعاتش كشته شد اما بعد از مرگ او ديگر يك ژنرال و نظامى نمى توانست جاى او را بگيرد و اكنون نيز يك دموكراسى نصفه و نيمه در كره وجود دارد. اگر توسعه اقتصادى و اجتماعى صورت گرفت و دانشگاه خود را پيدا كرد، اگر كشور طبق يك برنامه منظم راه توسعه علم، آموزشى، و اجتماعى، اقتصادى و سياسى و فرهنگى را پيمود، ديگر نگران توسعه سياسى نباشيم. توسعه سياسى را هم اگر مى توانيم در همان برنامه مسطور كنيم ولى در واقع نمى شود دموكراسى را بدون برقرار كردن توسعه اجتماعى و اقتصادى برقرار كرد.
آقاى دكتر من فكر مى كنم، مطرح شدن مسئله توسعه سياسى خودش يك پديده جامعه شناسانه و تاريخى بود، يعنى ثمراتى از يك دوره توسعه اقتصادى بود. در سال هاى پس از جنگ سياست توسعه باعث شد كه دانشگاه ها حتى در روستاها پديد بيايد، درآمد سرانه تا حدى افزايش پيدا كند، شمار عمده اى از جمعيت كشور دانشجو بودند، كتاب خوانده بودند، اغلب زبان دومى مى دانستند، جمعيت شهرنشين كشور تا حد زيادى افزايش پيدا كرده بود و... در واقع اين شرايط تاريخى ايجاب مى كرد كه آدم ها احساس كنند به توسعه سياسى نياز دارند اگرچه اين را هم مى پذيرم كه اين فرايند به شكل متوازن ادامه پيدا نكرد.
اين نشان مى دهد كه اينجا هم توسعه سياسى يك ضرورت بود. يعنى به عنوان يك ضرورت اجتماعى آمد و خودش را به عنوان يك طرح به ما تحميل كرد. يعنى يك مطلب علمى و بحثى و فلسفى نبود. حق با شما است. روابط شهرها، دهات و روستاها نيز تغيير مى كنند. در واقع، توقع اين بود كه در جمهورى اسلامى چون حجاب قانون مى شود همه به حجاب برتر روى بياورند، اما اينگونه نشد. اين را قبول دارم. عرض من هم اين بود كه شما وقتى به توسعه رومى آوريد، اين توسعه لوازم سياسى هم دارد. اگر همه مردم باسواد باشند و شغل ثابت داشته باشند نمى توان با اين مردم با تحكم برخورد كرد. مستبدان قديم هم اگر زنده مى شدند نمى توانستند نظم جامعه جديد را به هم بزنند.
بگذاريد من عرضم را اينگونه تكميل بكنم كه يكى از راه حل هايى كه براى حل مسئله اى كه ما در آن گرفتاريم، ارائه مى شود و البته يك مقدار خطرناك هم است و شايد بتوان گفت آن روى سكه روانشناسانه كردن مسئله است، فلسفى كردن مسئله است. يعنى مى گويند در غرب، ابتدا فلسفه اى پديد آمد و بعد به تبع آن، اتفاقات اجتماعى و سياسى و اقتصادى و تكنولوژيكى روى داد. ابتدا دكارت ظهور كرد و بعد به تبع دكارت، علم نيز گسترش پيدا كرد.
[با خنده:] اين را داورى مى گويد!
نه، منظورم...
طورى نيست، خوب كرديد كه گفتيد. اين را توضيح مى دهم.
ممنونم! اما منظورم بيشتر نتيجه گيرى از اين حرف است كه بعد از اين مقدمه مى آيند مى گويند ما هم بايستى در ايران ابتدا فلسفه اى به وجود بياوريم تا بعد به تبع آن فلسفه، تكنولوژى نيز به وجود بيايد و گسترش پيدا كند. اين نكته اى است كه من فكر كنم، شما هم با آن بحث داريد.
حتماً. اگر كسى چنين چيزى گفت به او بايد گفت منتظر باش تا دكارت و كانت پديد بيايند. در حالى كه در تاريخ هم هيچ حادثه اى تكرار نمى شود پس مسئله بايد به صورت ديگرى مطرح شود. مسئله اين است كه اگر ما در راهيم و مى خواهيم كارى را انجام بدهيم، چگونه مى خواهيم آن را انجام بدهيم؟ چه امكاناتى داريم؟ چه عزمى داريم؟ چه توانايى هايى داريم؟ يعنى ما بايد نظر فلسفى داشته باشيم. بيكن و دكارت به اروپا تعليم كردند كه به موجودات و به علم چگونه مى نگرند. آنها در حقيقت تصور تازه اى از انسان به اروپا نشان دادند. آن انسان جهان را دگرگون كرد. هر كس ديگر هم اگر توسعه مى خواهد بايد به خود نظر كند و نگاهى هم به راهى كه بايد بگشايد (نه راه طى شده) بيندازد. در اين صورت حتى اگر فلسفه اى تدوين شود، فلسفه راهنماى عمل خواهد بود. عمل در يك طرح صورت مى گيرد و طرح را بايد درك كرد. علم تقليدى را همه كس مى تواند داشته باشد اما اگر علم را بايد بنياد كرد، اين فهم با تفكر فلسفى صورت مى گيرد. من نمى گويم اول فلسفه درست كنيم و بعد برويم سراغ علم. بلكه مى گويم بنياد كردن علم شرايطى دارد. اگر مى بينيم كه پژوهش هاى ما اين وضعيت را دارد براى اين است كه علم بنياد محكم ندارد. يك طرحى را مثلاً فلان پژوهشگر انجام مى دهد، چند ميليون تومان هم مى گيرد و گزارشى مى نويسد كه آن را در بايگانى ضبط مى كنيم تا رفع تكليف شده باشد. ما متاسفانه بايگانى هاى علمى مان خيلى بزرگ است.
كاش شما از من مى پرسيديد كه اگر به زيربناى فلسفى قايلى، چرا به جاى اين سرمقاله هاى ملال آور كه در مجله مهجور «نامه فرهنگ» مى نويسى، يك مقاله مفصل 40 صفحه اى راجع به اسپينوزا نمى نويسى؟ چرا درباره هوسرل يك كتاب ننوشتى؟
ما در واقع ستايش مى كنيم چون شما اين كارها را نكرديد و آن سرمقاله ها را نوشتيد.
متشكرم اما چرا اين كار را نمى كنم؟ قبول داريد كه براى يك معلم فلسفه راحت تر است كه يك سال بنشيند و راجع به شلاير ماخر يك مقاله يا يك كتاب بنويسد. به قول مرحوم تربتى كه كتاب درسى روان شناسى براى دبيرستان ها نوشته بود و مى گفت: «كتاب دكتر سياسى را پيش روى نهاديم و ورقى چند نگاشتيم.» چند تا كتاب انگليسى و فرانسه آدم مى گذارد جلويش و «چندصد ورقى مى نگارد» و بعد مى شود «فيلسوف». اما من به جاى اين كار مى آيم و درباره عقل و سياست، سياست و تاريخ، سياست و علم و جهانى شدن و سكولاريسم و تجدد و ... مى نويسم. در واقع من درد دارم. درد من اين است كه ما چه بايد بكنيم، چه راهى را بايد برگزينيم، و از وضعى كه الان در آن هستيم چگونه مى توانيم نجات پيدا كنيم. سئوال من، برخاسته از «جان» است. سئوالى نيست كه به گوشم خوانده باشند. ما چه بايد بكنيم؟ ما كجا مى خواهيم برويم؟ اين است كه مى افتم به پراكنده گويى و پراكنده نويسى. من دنبال دكارت ساختن و دكارت شدن نيستم. اگر هم چيزى گفته ام اين بوده كه فيلسوف اروپايى، مسئله را چنان طرح كرد كه مسئله اروپا بوده و مخصوصاً با طرح خودآگاهى تا راه اروپا گشوده شود. نه اين كه من دكارت شوم و حرف هاى دكارت را بزنم. وقتى آقاى هابرماس تهران آمده بود به او گفتم كه: «شما مسائلى را مطرح كرده ايد كه در جاى خود مهم است. اما همه چيز را در افق مغرب زمين مى بينيد. يك زمانى بود كه مغرب زمين تعيين كننده وضع آسيا و آفريقا و همه جاى جهان بود. آنجا تصميم گرفته مى شد و اين تصميم همه جا اجرا مى شد. الآن هم ظاهراً با تمايلى كه ليبراليسم به خشونت پيدا كرده است داريم به همين وضع برمى گرديم، اما الان شما بدون شناخت آسيا، چه توسعه يافته اش و چه توسعه نيافته اش، نمى توانيد تفكر كنيد. نمى توانيد تاريخ بنويسيد. برخلاف صدها سال پيش، امروزه تاريخ اروپا و آفريقا و آسيا به هم پيوسته است.» هابرماس اين حرف را پسنديد. اگر هم ديده ايد كه جايى حرفى زده و از من نامى برده است همين اندازه مرا مى شناسد كه گفتم اگر شما داريد تاريخ اروپا را مى نويسيد بايستى اين طرف دنيا را هم ببينيد، چنان كه يك ايرانى تاريخ مرا مى نويسد، نمى تواند بدون در نظر گرفتن تاريخ اروپا و آمريكا بنويسد.
به نظر مى رسد آقاى دكتر شما هم به نوعى پست مدرن شده ايد.
از يك نظر بله، من چهل سال است كه درباب مدرنيته فكر مى كنم و انديشه پشت مدرن يعنى فكر كردن درباب مدرنيته من مثل پست مدرن ها معتقدم كه مدرنيته ديگر همت 200 سال پيش را ندارد. حتى از قدرت درونى 100 سال پيش خود هم دور شده است. ببينيد، مدرنيته با هوس به وجود نيامده است. مدرنيته با عقلى خاص به وجود آمده است و الان پاى اين عقل در گل گير كرده است هميشه كه پاى عقل در گل گير نمى كند. الان است كه پاى عقل مدرنيته در گل گير كرده، وگرنه سياست آمريكا و اروپا، سياستى نبود كه الان هست و مى بينيم. سياست حزب كارگر انگليس، و سياست جناح چپ اين حزب، اين سياستى كه الان مى بينيم، نبود. يك آشفتگى هايى در دنيا به وجود آمده است كه اين آشفتگى ها از مظاهر وضع پست مدرن است. وضع پست مدرن يعنى اين آشفتگى ها. پست مدرن شاخ و دم ندارد. ما هم الان در وضع پست مدرن به سر مى بريم. بعضى از دوستان عزيز من مى گويند ما هنوز به وضع مدرنيته نرسيده ايم كه كسانى از پست مدرن مى گويند. در جواب بايد بگويم ما چون به مدرنيته تمام نرسيده ايم گرفتار پست مدرن هستيم. اگر به مدرنيته رسيده بوديم كه بحث هايمان اين ها نبود. من به مدرنيته نرسيده گرفتار پست مدرن هستم. من الان كه به غرب نگاه مى كنم، تجدد را بيمار مى بينم، در حالى كه اسلاف من اين تجدد را شاداب و قابل اقتباس مى ديدند. پس آنها را ملامت نمى كنم كه شيفته تجدد شدند.
شايد به تعبيرى، پست مدرن يعنى همين وضعيتى كه ما الان در آن به سر مى بريم. اگر امثال ما و كشور ما نبودند كه سخنى از پست مدرن نبود.
بله، پست مدرن در جهان توسعه نيافته، ظاهر تر و متحقق تر است. مگر آنكه بخواهيم پيشرفت هاى فنى و تكنيكى را ملاك بگيريم كه حرف ديگرى است. اگر گسيختگى و ازهم پاشيدگى را مد نظر داريم كه اقتضاى پست مدرن است و وضعيتى كه در آن مدرنيته از هم باز مى شود، جهان توسعه نيافته، پست مدرن تر از جهان توسعه يافته است.
مى توان تعبير ديگرى هم عرضه كرد و آن اينكه وضعيتى كه جهان توسعه نيافته در برابر مدرنيته قرار داده است، وضعيت سومى را به وجود آورده است كه مى توان آن را پست مدرن ناميد: مثلاً جنبش هاى زردپوستى، سپاهپوستى، وضعيت جنبش هاى اسلامى، اعتراض به گروه 8 و يا اينكه يك فيزيكدان برجسته پاكستانى جايزه نوبل مى گيرد و تاثيرگذار مى شود، ادبيات حاشيه مانند ادبيات آمريكاى لاتين، مركز ادبيات جهان قلمداد مى شود يا اينكه جنبش هاى اجتماعى خاورميانه، مركز جنبش هاى اجتماعى عالم مى شود و مسائلى از اين دست.
به نكات خوبى اشاره كرديد اما مطلب خيلى مشكل است. نمى دانم چه بگويم. واقعاً نمى دانم. آنچه مى دانم اين است كه تروريسم امروز كه منسوب به بنيادگرايى مى شود، از حداكثر تكنولوژى امروز بهره مى برد. كسانى كه هواپيماهاى 11 سپتامبر را گرفتند شنيده ام، بدون لهجه به زبان هاى انگليسى و آلمانى و فرانسه حرف مى زدند. اينها عرب نجد و لحسا نبودند بلكه بهترين خلبان هاى روزگار بودند. دقيق ترين محاسبات را انجام داده بودند، من نمى دانم چه كسى اين كار را كرده است. اما در دقت اين كار نمى شود شك كرد. اينها را به حساب تمدن خفته اى كه هانتينگتون مى گويد نبايد گذاشت. من يك قدرى در اين مورد به ادبيات روسيه رجوع مى كنم كه: ببينيم نيهيليسم از كجا آمده است؟ من كتاب خواندن را با خواندن رمان روسى شروع كردم. با داستايوفسكى شروع كردم. من ماهيت نيهيليسم را چنان كه داستايوفسكى ديده بود مى بينم. شك نيست كه دين درست خلاف نيهيليسم است، پادزهر نيهيليسم است. اما اين نيهيليسم جديد از كجا دارد مى آيد؟ محصول كجاست؟ چه كسانى هستند و با چه الفاظ و عباراتى دارند اين نيهيليسم را گسترش مى دهند.
تغيير ناپذيري اقتضائات مدرنيته(1)
رضا داورى اردكانى
منبع : باشگاه انديشه
________________________________________
اشاره:
اين كه رضا داورى اردكانى به «محافظه كارى» متهم مى شود، بى اساس نيست. اين را در همان اولين نشست گفت وگو با او مى توان دريافت. اما محافظه كاريِ داورى، نه از آن نوع محافظه كارى كه فلسفه را به خدمت توجيه سياست مى گيرد، كه محافظه كارى اى از سر فلسفه است. او محافظه كارى را از ترديد فلسفى دارد. مى كوشد نيروى فلسفى اش را صرف تحليل وضع موجود كند (كه به گمان او متشكل است از تقابلى بنيانى ميان انديشه اينجايى و انديشه غربى) اما در ادامه بيشتر شاهد ترديد او بوده ايم در ارائه نسخه اى مشخص به پرسشگران. اين است كه حتى بعضاً او را _ بى شك به جفا- به سنت گرايى هم متهم كرده اند. داورى اردكانى قطعاً سنت گرا نيست، هرچند منش فردى اش توأم با رعايت ملاحظات بسيار است. نسخه اول اين مصاحبه را كه برايش فرستاديم كاغذهايى سراسر سياه شده براى مان پس فرستاد كه مشحون بود از اصلاحات ويرايشى و تلاش براى تدقيق گفته ها، نيز حذف پاره اى نكات كه «به اجمال» از آنها گذشته بود و اين اجمال را منشأ سوءتفاهم مى دانست. در نامه اى ضميمه نسخه اصلاح شده مصاحبه، داورى اردكانى نوشته بود: «بخصوص بر حذف نام اشخاص تأكيد دارم. ذكر نام موجب رنجش و تكدر خاطر مى شود، من هم نمى خواهم سر پيرى وارد نزاع و جدال و گله گزارى شوم. بخصوص ذكر نام سياستمداران و اصحاب قدرت را اصلاً صلاح نمى دانم.» متن اين مصاحبه را، پس از انجام ملاحظات دكتر داورى، از امروز در صفحه انديشه شرق بخوانيد.
آقاى دكتر داورى! از زمان انتشار دو كتاب اخير شما مايل بوديم خدمت تان برسيم و پرسش هايى را كه پروژه اخير شما در فضاى فكرى ايجاد كرده با خودتان در ميان بگذاريم. اين پروژه را بيشتر مى توان در قالب نوشته هاى شما در فصلنامه «نامه فرهنگ» جست وجو كرد. دو كتابى هم كه نشر ساقى امسال از شما عرضه كرده، هر دو به نوعى حاصل گردآورى نوشته هاى «نامه فرهنگ» هستند، هم كتاب «سنت و تجدد» و هم كتاب «ما و راه دشوار تجدد». خودتان فعاليت هاى اخيرتان را چگونه ارزيابى مى كنيد؟
در فلسفه درباره شرايط امكان امور بحث مى شود. هر چه من بخصوص در سال هاى اخير نوشته ام وصف وضع زمانه و حاصل تأمل در آن وضع است. مردمان تا ندانند در كجاى تاريخ قرار دارند و به كجا مى خواهند بروند پاى شان در راه است. در حقيقت من همه عمر به فلسفه مشغول بوده ام. ما در فلسفه مثلاً در حوزه سياست و تاريخ درباره اين بحث مى كنيم كه چگونه است كه يك زمانى كارهاى بزرگ انجام مى شود اما يك زمان ديگرى كار مهمى صورت نمى گيرد. اكنون اين بحث ها آسان نيست زيرا سياست به فلسفه اجازه نمى دهد كه در كارش دخالت كند. سياست سخت تر از هميشه مجال فلسفه را تنگ كرده است. هميشه سياست با اين كه فرزند فلسفه است مدعى پدرى بوده اما اكنون با شدت و قدرت بيشترى جلوى فلسفه ايستاده است، شايد وجهش اين باشد كه هيچ وقت سياست قدرتى كه امروز دارد نداشته است. در سياست محمود غزنوى و اردشير بابكان و ژوليوس سزار، كه قدرقدرت هاى زمان خودشان بودند- مگر چنين قدرتى كه سياست امروز دارد، وجود داشت؟ ببينيد! ما به محض اين كه بخواهيم فلسفه بگوييم گرفتار سياست مى شويم. به محض اين كه چون و چراى فلسفى شروع مى شود مى پرسند «فلانى نظرش نسبت به جامعه مدنى چيست؟ نسبت به دموكراسى و سوسياليسم و فاشيسم چه نظرى دارد؟» بعد بر حسب اين كه كجا راجع به سوسياليسم چه اظهارنظرى كرده است حكم مى كنند كه او كيست و آيا اهل فكر هست يا نيست و الى آخر. كسى مى گفت: فلانى ده سطر هم راجع به دين ننوشته است. راست هم مى گفت. من درباره دين نمى نويسم. من اصلاً حتى يك مقاله كلامى هم ننوشته ام. «درباره» كلام نوشته ام، اما مطلب كلامى ننوشته ام. من حتى در نوشته هايم يك برهان براى وجود خدا اقامه نكرده ام اما معنى اش اين نيست كه به وجود خدا معتقد نيستم. حرفم هم اين است كه اگر من حتى يك مقاله كلامى ننوشتم، اگر خدا را اثبات نكردم، اگر ماركس را رد نكردم، دليل نمى شود اهل دين و توحيد و فلسفه نباشم. خب من ماركس را رد نمى كنم. سگ ديوانه كه پاچه ام را نگرفته است كه از خواب بلند شوم و ماركسيسم را رد كنم، آنهايى كه رد كردند چه تاجى به سر فلسفه زدند؟ ممكن است جايى مناسبتى پيش بيايد، بحثى پيش بيايد، من هم راجع به ماركس حرفى داشته باشم و آن وقت حرفم را بزنم كه مى زنم. اما مى گويند: «تو كه داعيه مسلمانى و دفاع از جمهورى اسلامى دارى و... پس چرا با ماركسيسم مخالف نيستى؟» اين حرف ها فلسفه نيست بلكه جدل سياسى است. ما همه گرفتار سياستيم. اما عيب از ما نيست. اختيار بشر را خيلى گسترده فرض نكنيم. قدرت جهانى سياست است كه به ما تحميل مى شود.
حرف ديگر من اين است كه اگر كسى منطق را قبول نداشت به او مى گوييم: كفاك جهلك. اما - آقاى دكتر همتى اهل منطق اند و بهتر مى دانند - يكى از مشكلات امروز ما بى منطقى كسانى است كه دايم منطق - منطق مى كند. در واقع عقل - عقل كردن و منطق - منطق كردن يك چيز است، خردمند بودن و منطقى بودن چيز ديگر. جايى گفته شد: «حقيقت را به هر دورى ظهورى است.» فاضلى كه در مجلس حاضر بود برآشفت كه: «آقا! يعنى چه؟ صدق، صدق است و كذب، كذب است و حقيقت هم يعنى باور صادق موجه. هر گزاره يا صادق است يا كاذب. يعنى چه كه حقيقت را به هر دورى ظهورى است؟» گفتم: «به حضرت عباس اين به من ربطى ندارد. اين را جامى گفته. اين شما و اين جامى برويد گريبانش را بگيريد.» جايى ديگر من گفتم _ مثال عرض مى كنم _ در شرايط كنونى امكان ندارد مثلاً درآمد ملى ما پنج برابر شود يا علم ما به فلان مرتبه برسد. فرياد برآوردند كه: «اى داد بى داد! شما منكر اختيار و قائل به موجبيت تاريخ هستيد.» اصلاً اين حرف ها نيست. اصلاً صحبت موجبيت تاريخى نيست. بحث در منطق تاريخ است. خيلى نمى توانم ها هست كه جبر نيست. تا به چيزى واقف نباشيد كه آزادى و اختيار وجود ندارد. ما در سياست بيست سال اخير اگر قدرى درنگ مى كرديم كه چه نمى توانيم آن وقت وضع مان با الان متفاوت بود. بايد فكر كنيم كه داريم چه مى كنيم. اوايل انقلاب من به دوستان مى گفتم ما بايد ببينيم چه جامعه اى مى خواهيم بسازيم، چه جامعه اى مى توانيم بسازيم. حدود اين جامعه را بايد مشخص كنيم. من افلاطونى ام _ نه به اين معنى كه هرچه را كه افلاطون گفته است قبول دارم، (چون هيچ اهل فلسفه اى نبايد نسبت به يك فيلسوف چنين باشد بلكه از اين نظر كه همه اهل فلسفه چه بدانند و چه ندانند، چه بخواهند و چه نخواهند افلاطونى اند) بلكه معتقدم سياست فعلى هم سياست افلاطونى است. دوره افلاطونى بيش از هر جا و هر وقت در مدينه تجدد محقق شده است. اين است كه من مى گفتم ما اول بايد حدود آن چه را مى خواهيم بسازيم و آن چه را مى توانيم بسازيم مشخص كنيم، بعد برويم سراغ كار.
آقاى دكتر! من مايلم صريح تر نسبت شما با پروژه هاى فكرى موجود در فضاى كشورمان را بازشناسى كنم. همان طور كه خود شما هم اشاراتى كرديد، دو جريان فكرى متفاوت اين جا وجود داشته است. يك جريان معتقد است ما بايد خودمان را بسپاريم به مسيرى كه عالم جديد در حال طى كردن آن است و از اين كار گريزى هم نداريم. مى گويند ما بايد خودمان را بسپاريم به دست امواج تجدد، كه در كشورهايى مثل ما در قالب برنامه هاى توسعه خودش را بروز مى دهد. جريان ديگر معتقد است ما خودمان الگويى متفاوت از عالم جديد، متفاوت از تجدد و توسعه، اين جا تدوين كرده ايم كه آن را بايد به اجرا بگذاريم و جهانيان را هم بايد به سمت آن بخوانيم. مثلاً مى گويد تجدد از دل مسيحيت درآمده و ما برنامه اى براى زندگى تدوين كنيم كه از دل اسلام شيعى استخراج شده باشد. اين جريان دوم مى خواهد تن ندهد به آنچه در سراسر جهان جارى است و ادعا دارد خودش موسس گفتمان و جهان تازه اى است. به نظر شما فلسفه اين ميان چه كمكى مى تواند بكند و امكان و امتناع هريك از اين دو رويكرد چگونه است؟ از طرف ديگر پروژه خود شما اين وسط كداميك از دو پروژه فوق است؟
داشتم اين را عرض مى كردم كه من به بعضى از دوستانم مى گفتم كه ما بايد اول فكر بكنيم كه چه مى خواهيم بنا كنيم. اما اين هم به تنهايى كافى نيست. چون ممكن است گرفتار اوهام بشويم. نرون مى گفت: اين ماه را بگذاريد در دست من. خواست وهمى حد و اندازه كه ندارد. مى گفتم ما بايد خواست خودمان را داشته باشيم، چون بى خواست به هيچ جا نمى توان رسيد - اما حواس مان به حد و اندازه خواست، امكانات و توانايى ها ى مان هم باشد. فلسفه مى تواند بگويد اين خواست از كجا آمده و چگونه مى تواند متحقق بشود. طراحان سياست البته بايد ببينند كه چه مى خواهند اما مهم اين است كه آيا خواست آنها قابل تحقق است؟ در كجا و چگونه قابل تحقق است؟ ما از اين فكر پرهيز كرديم. يعنى از آسمان آرزو نيامديم پائين كه پايمان را بر روى زمين بگذاريم و بگوييم خب، اينجا چه مى خواهيم بكنيم؟ اگر مى خواهيم براى آخرت كار كنيم خب بحث ديگرى است. براى آخرت هر فرد، خودش مسئول است. اما اگر مى خواهيم دنيا را بسازيم، ساختن دنيا حساب و كتابى دارد، چنان كه رنسانس ساخت، چنان كه يونان ساخت، چنان كه مسلمين ساختند. چند كلمه هم در پاسخ پرسش بگويم كه شرط ادب را به جا آورده باشم. من از پروژه خود چيزى نمى گويم و هر چه داشته باشم مى نويسم اما دو گروه ديگر هم پروژه هايى داشته اند كه هر دو دموكراسى اسلامى مى خواستند، در اين تركيب يكى بيشتر به شريعت نظر داشت و ديگرى به سياست يا به آزادى و دموكراسى. ما هنوز هيچ طرح سياسى نداريم و اگر داريم من از آن اطلاعى ندارم.
اما آقاى دكتر عده اى از تقابل دوتاييِ دين سازى- دنياسازى فراتر مى روند و مى گويند ما مى خواهيم دنيا را به گونه اى بسازيم كه زاد راه آخرت باشد.
حرفى نيست. به شرطى كه بگوييم نسبت ما با دنيا چگونه بايد باشد تا بتوانيم در اين نسبت، زاد راه آخرت را نيز فراهم بكنيم. آن وقت اگر اين نسبت تعريف و بيان شد، ديگر نگوييم فلان چيز را كه مردم فلان جا دارند من هم آن را مى خواهم. آن وقت نسبت مان با جهان طور ديگرى است، نسبت قرون وسطايى يا هر نسبت ديگر لوازم و نتايجى دارد كه بايد آن را پذيرفت. ممكن است همزبان با حافظ بگوييم: مرا به كار جهان هرگز التفات نبود - رخ تو در نظر من چنين خوشش آراست. سراينده اين بيت، جلوه حق تعالى را در جهان مى بيند و در واقع نسبت عارفانه با دنيا برقرار مى كند. بدين ترتيب، اگر كسى جلوه حق تعالى را در موجودات ببيند، ديگر در آنها تصرف نمى كند، آنها را تابع طرح رياضى نمى كند آن چيزى كه تابع طرح رياضى مى شود، ماده خام بى جان مرده است. طبيعتى كه به تصرف انسان در بيايد ديگر آن «رخ تو در نظر من چنين خوشش آراست» نيست. ما بايستى تكليفمان را معلوم كنيم. ما با دنيا چه نسبتى داريم؟ رنسانس آمده يك تعريف جديد از طبيعت آورده، پشت سر اين تعريف مدرنيته آمده. گاليله آمده از علم و از جهان تعريف ديگرى آورده. او گفته خدا مهندس است. اين جهان با قلم رياضى و هنر مهندسى خلق شده است. اگر جهان را اينگونه ببينيم يك نوع رفتار با آن داريم، اما اگر جهان را «فتبارك الله احسن الخالقين» ببينيم، رفتارمان متفاوت مى شود و نسبت ديگرى با آن برقرار مى كنيم. با تعريف كردن اين نسبت ها و برقرار كردن آنها است كه تمدن به وجود مى آيد. ما نمى توانيم بگوييم كه من نسبت عارفانه با موجود و مبدا موجودات دارم و در عين حال تمام مزاياى دنياى مدرن را هم مى خواهم. من حرفم فقط اين است كه اين نمى شود. مدرنيته را اگر مى خواهيد شرايط و لوازمى دارد. خدا را با خرما نمى شود خواست. نمى شود هم جامعه مدرن را با تمام مزاياى آن بخواهم و هم جامعه دينى را با تمام فضايل و كمالات آن خواستار باشيم. البته اين خواست، خواست مشروع و محترمى است. اما ببينيم چگونه ممكن مى شود؟ اين كه من چيزى را مى خواهم كافى نيست. كودك هر چه را كه مى بيند و از آن خوشش مى آيد مى خواهد داشته باشد اما من 70 ساله كه نبايد يك مرتبه 65 سال برگردم به عقب. عالم كنونى- اسمش را هر چه مى خواهيد بگذاريد: تجدد، مدرنيته يا هر اسم ديگر - اين عالم يك شرايط و مقتضياتى دارد. اين مقتضيات را كه من با ميل خودم نمى توانم عوض كنم. البته مى توانم شاعرانه حرف بزنم: «گر چرخ به كام ما نگردد - كارى بكنيم تا نگردد» اما نمى توانم محصولات گردش آن را بخواهم اما كارى بكنم تا نگردد.
شما در يكى از مقالات كتاب «ما و راه دشوار تجدد» درباره ماهيت غرب صحبت كرده بوديد و در آن گفته بوديد كه بعضى ها مى گويند، اول بايستى ديد، غرب وجود دارد تا بعد از اثبات وجود آن، تنها درباره ماهيت آن صحبت كرد. دقيقاً آن كه همان طور كه اشاره شد، اول بايستى ديد چيزى وجود دارد تا بعد از اثبات وجود آن، از وجوه و اوصاف مميزه آن صحبت كرد. اما خب در طرف مقابل اين سئوال، اين نكته مطرح مى شود كه اگر ما ندانيم غرب چيست، ماهيت غرب چيست، چگونه مى توانيم از وجود آن به عنوان يك مكان جغرافيايى صحبت كنيم. با توجه به پذيرش كليت اين بحث، مى خواهم نكته ديگرى را نيز طرح كنم در واقع فكر مى كنم اگر بخواهيم مقدم بر همه چيز، صفتى براى غرب قائل شويم، بايستى «شايستگى كاربرد» او را مد نظر قرار دهيم. به هر حال غرب با اين اوصافى كه داشته است، كاربردى را در زندگى روزمره آدميان داشته است. كاربرد به معناى عرفى و متعارفش. در كنار اين نكات، سئوالم را اينگونه طرح مى كنم كه غرب چه اوصافى را قائل شده است تا توانسته است شايستگى كاربرد را پيدا كند و آيا اين شايستگى- كاربرد همراه با تمام اوصاف آن است كه حالا به نظر ما يا خوب است يا بد؟ يعنى اگر اين اوصاف با هم نباشند، اين كاربرد از بين مى رود؟ اين كه شما مى گوييد، غرب پيشرفت و يا كاربردى دارد، منظور شما اين است كه تمام شرايط غرب بايد به صورت منطقاً ضرورى با هم حضور داشته باشند تا چنين پيشرفتى حاصل شود يا نه چنين چيزى نيست و نيازى نيست تا تمام شرايط با هم باشند؟
غرب يك عالم است و بر مبناى اصولى ساخته شده است. مردم اين عالم چه بدانند چه ندانند به آن اصول پاى بندند. يكى از آن اصول اعتقاد به توانايى بشر در اداره امور خودش و بهره بردن از جهان و طبيعت است. از اين اصول نتايج بى شمارى حاصل مى شود. بنابراين نبايد و نمى توان اشياى جهان غرب را شماره كرد و گفت همه اين ها كه جمع مى شود غرب به وجود مى آيد ولى ربط امور را مى توان انكار كرد. مثلاً تصرف در جهان و توسعه بدون علم جديد حاصل نمى شود. مشكلى كه در بحث پيش مى آيد اين است كه گاهى ميان ممكن و ضرورى منطقى و امكان و ضرورت تاريخى اشتباه مى شود و سوء تفاهم پيش مى آيد. منطق و قواعد منطقى اعتبار خودشان را دارند و يك دانشجوى فلسفه نمى تواند در قواعد منطق به دلخواه چون و چرا كند. اما يك وقت است «در» منطق حرف مى زنيم، يك وقت «درباره» منطق حرف مى زنيم. اگر تحولى كه در قرن 19 در منطق پيش آمد نبود، تكنولوژى جديد به وجود نمى آمد. من در بحث درباره منطق وارد نمى شوم و مسئله اى كه درباره منطق گفتم مربوط به اشخاص «منطقى» (منطق دان) نيست، مربوط به كسانى است كه اصطلاحات منطقى را فقط استفاده مى كنند، آن هم به شيوه اى صلب و سخت. مثلاً تعابير «ممكن» و «ممتنع» در زبان شاعر و سياستمدار و مورخ و روزنامه نويس را معناى دقيق منطقى آن مى گيرند. من به اين آقايان مى گويم شما كار خودتان را بكنيد. اما اجازه بدهيد ما هم كار خودمان را بكنيم. شما پوزيتيويست باشيد، ما هم به اصطلاح شما به فلسفه قاره اى مى پردازيم. در سئوالتان به چند نكته مهم اشاره كرديد كه من در كنار آنها به نكات ديگرى هم مى پردازم. ببينيد، اگر شما ديديد كه من زمانى با «پوپر» طورى برخورد كرده بودم كه از روال و رويه دانشگاهى مرسوم و آكادميك خارج بود، منظورم اين نبود كه پوپر را ترجمه نكنند و نخوانند. اتفاقاً من ترجمه آقاى آرام از كتاب پوپر (كتاب فقر تاريخى گرى) را خواندم و مى خواستم چيزى بنويسم. چنان كه مى دانيد اين رساله يادداشت هاى باقى مانده از كتاب «جامعه باز» بوده است. يادداشت كوتاهى هم نوشتم كه البته به احترام آقاى آرام چاپ نكردم. من اين كتاب را كتاب پريشان نامرتبى مى دانم. اگر آن نقد را چاپ كرده بودم شايد بعضى سوءتفاهمات بعدى پيش نمى آمد. سال ها بعد هم كه اعتراض مى كردم حرفم اين نبود كه پوپر را ترجمه نكنيد. حرف من اين بود كه نمى شود هم طرفدار اصول جمهورى اسلامى باشيم و هم پيرو پوپر. البته باز منظور من اين نبود كه شما چرا پوپرى هستيد. به من چه ربطى دارد. چون امروز قضيه منتفى شده است. در آن مقطع اعتراض من اين بود كه چگونه مى شود صوت «ولاالضالين» كسى از دانشگاه به بالاى نياوران برسد و در عين حال راهنماى انديشه او هم كارل پوپر باشد؟ من مى گفتم، اين دو با هم نمى خواند و با هم تناقض دارند. يا اين يا آن. البته فلسفه پوپر را هم نمى دانستيم اما در جدل كارى نداشتيم كه كدام خوب است و كدام بد.
البته شما بايد توجه مى كرديد كه حرف تان در مرحله بعدى يك سرى تبعات سياسى پيدا مى كند.
البته. اصلاً من خود گرفتار سياست بودم كه اگر نبودم وارد اين بحث نمى شدم. اگر گرفتار سياست نبودم كه كارى به كار افراد نداشتم كه به آنها بگويم حرف هاى شما با هم متناقض است و با همديگر جور در نمى آيد. اين گرفتارى سياست بود كه مرا به آنجا مى كشاند با جمعى از دوستان به ژاپن رفته بوديم و يكى از آقايان چنان مراعات احكام شرع مى كرد كه حتى روحانيونى كه با ما همسفر بودند تا اين حد رعايت نمى كردند. البته حالا مى فهمم كه مى توان در سياست پوپرى بود و در عين حال به احكام دين هم عمل كرد، اما سياست دينى پوپرى نمى تواند باشد. به هر حال، فكر من با نيت من نمى تواند دو چيز باشد. من يك خبر دارم و يك انشا دارم انشاى من خبر من است و خبر من انشاى من. ببينيد ما تا خودمان را مهياى انجام كارى نكرده باشيم اگر هزار علم هم درباره امر پيش رويمان داشته باشيم نمى توانيم كارى بكنيم. ما به عنوان آدميان خود را مهياى انجام كارى مى كنيم و بعداً اين وظيفه را در خودمان احساس مى كنيم كه آن كار را انجام دهيم. در رنسانس آشكار بود كه بشر اروپايى براى خود چه ماموريتى قائل است و چه كارهايى مى خواهد بكند اين را شما در «نووم اتلانتيس» فرانسيس بيكن مى توانيد ببينيد. در واقع بشر اروپايى خود را موجودى مى ديد كه مى تواند قانونگذار باشد، نظم برقرار كند، در طبيعت تصرف كند، بيمارى را از بين ببرد و وقتى اين توانايى را در خود مى ديد جهان او هم دگرگون مى شد. اكنون جهان دگرگون شده است، يك بخش آن را توسعه يافته مى خوانند و بخش ديگر كه توسعه نيافته است نظر به جهان توسعه يافته دارد و مزاياى آن را مى خواهد. وقتى كشورى توسعه نيافته با مردمى توسعه نيافته وجود دارد، چه بسا كه اين كشور مى بيند كه در جاهايى كارهايى شده است، اقدامات بزرگى انجام شده است. مى آيند مى گويند ما هم اين كارها را بكنيم تا به جايى كه آنها رسيده اند برسيم. نه اين نمى شود. دست بايد توان داشته باشد، اين پا و سر بايد توان داشته باشند و نيز با دست هماهنگ باشند تا بشود كارى كرد. ما هميشه از 150 سال پيش گرفتار اين بوديم و هستيم كه فكر مى كرديم كه مثلاً اگر دارالفنون درست كنيم غرب مى آيد اينجا. البته اميركبير درست فكر مى كرد كه تا علم نباشد پيشرفت هم نيست. اما ما بايد مقدم بر اين امكانات به اين «باور» مى رسيديم كه علم جديد و تمدن جديد را مى خواهيم، وقتى اين باور نبود مدرسه عالى دارالفنون تبديل شد به دبيرستان دارالفنون و حالا هم خرابه اى است در خيابان ناصرخسرو.
روشنفكــري و روشنفـكــران
رضا داوري اردكاني
________________________________________
در سالهاي اخير در مورد روشنفكري و روشنفكران مطالب بسيار گفته شده كه بعضي از آن ها مفيد بوده است؛ اما شايد تاكنون كمتر متعرض ماهيت و حقيقت روشنفكري شده باشند. رسم اين بوده است و هنوز هم اينست كه گروه نه چندان مشخص و معيني را به نام روشنفكر بخوانند و در باب صفات و آثار وجودي ايشان حكم كنند. البته هر كس بخواهد در باب روشنفكري و روشنفكران چيزي بگويد نميتواند در آثار و آراء و افكار و اعمال ايشان نظر نكند؛ ولي اين نظر كردن بايد مسبوق به اين پرسش باشد كه روشنفكر از كجا آمده و كجايي است و اقوال و افعال او چه نسبتي با حقيقت و ذات روشنفكري دارد؟
مقصود از اينكه روشنفكر از كجا آمده است اين نيست كه به كدام طبقه اجتماعي تعلق دارد يا از مردم كدام منطقه عالم است. البته اين كه از كدام منطقه است و چگونه زندگي ميكند، بيتأثير در وضع و صورت روشنفكري نيست؛ اما حقيقت روشنفكري به منطقه و اوضاع اجتماعي و سياسي مربوط نيست، و اگر نسبت و ارتباطي باشد، نسبت ميان مرتبه و نظام روشنفكري از يك سو و اوضاع و شرايط سياسي و اجتماعي و اقتصادي از سوي ديگر است. و البته برخلاف آنچه كه معمولا در غالب حوزههاي علوم اجتماعي و انساني انگاشته ميشود، اين نسبت، نسبت علت و معلولي نيست بلكه اوضاع و احوال اجتماعي جديد و روشنفكري هر دو از يك جا آمده و شئون و ظواهر يك چيزند و اين تناسبي كه ميان دو شأن يك چيز وجود دارد موجب ميشود كه تصور كنند ميان آن دو نسبت علت و معلولي وجود دارد.
ماركسيستها روشنفكري را از آثار دوره بورژوازي ميدانند و با اينكه به تعلقات طبقاتي اشخاص اهميت تام ميدهند، روشنفكران را به قشرها و طبقات مختلف اجتماعي و بيشتر به قشر خرده بورژوا منسوب ميكنند؛ و خرده بورژوا قشري است كه هرچه در بيان تاريخ و سياست و ... با اصول و قواعد ماركسيسم موافق نباشد به آن حواله داده ميشود. در واقع «خرده بورژوازي» گاهي آشغال دان بناي ماركسيستي تاريخ است كه هرچه را زياد ميآورند و به دردشان نميخورد، در آن مياندازند؛ و احيانا پستوي ذخيره چيزهايي است كه نميدانند به چه درد ميخورد، اما فكر ميكنند كه شايد روزي بتوان از آن استفاده كرد.
ماركسيستها در مورد روشنفكران هر دو معامله را كردهاند. مقصود ما در اينجا بحث از نظر ماركس و ماركسيستها در باب روشنفكر و روشنفكري نيست. چون اشارهاي به تناسب شئون اجتماعي و وضع روشنفكري كردم و در آثار بعضي از ماركسيستها هم ممكن است به اين تناسب برخورد شود، تذكر اين معني لازم است كه ماركسيسم در باب حقيقت روشنفكري نظر جدي ندارد، و مخصوصا بعد از ماركس بحث در روشنفكري در بين ماركسيستها هم به صورت پژوهش هاي اجتماعي و سياسي درآمده است.
نكته ديگري كه در مورد روشنفكران بايد مخصوصا مورد توجه باشد اينست كه چه در زبان فارسي و چه در زبان هاي اروپائي لفظ «روشنفكر» يا «انتلكتوئل» معمولا لفظ پسنديدهاي است. در اين باب مطالب بسيار ميتوان گفت، ولي چون بنابر اختصار و اشاره است ميگويم كه اگر لفظ فرنگي افاده معني اهل نظر و رأي ميكند، در اينجا نظر و اهل نظر بودن معني خاصي دارد كه بايد بيان شود. اگر در لفظ فارسي «روشنفكر» دقت كنيم ميبينيم كه متضمن هيچ مدحي نيست و ممدوح دانستن اين لفظ جهات خارجي و عارضي دارد. اگر روشنفكر كسي است كه فكر روشن دارد (كه اكنون و در وضع كنوني ديگر چنين نيست و ابهام و پريشاني جاي آنرا گرفته است)، داشتن فكر روشن به خودي خود هيچ هنري نيست. اگر فكر روشن را با فكر مغشوش قياس ميكنيم و اولي را ترجيح ميدهيم، البته كه حق داريم. اگر چيزي براي كسي واضح و روشن است و در نظر ديگري ابهام دارد، كسي كه علم واضح و روشن دارد، بر آنكه مطلب را به ابهام نيست، بلكه در مقابل عمق و احيانا مقابل سر است؛ يعني روشنفكر كسي است كه با راز ميانهاي ندارد و نفي سر و راز ميكند. يا اگر بخواهيم دقيق سخن بگوئيم، در فلسفه جديد مخصوصا از زمان دكارت، عقلي پديدار شده است كه هرچه را كه روشن نباشد، مردود ميانگارد. روشنفكري را با هيچ فلسفهاي و من جلمه با فلسفه دكارت اشتباه نبايد كرد؛ و اي بسا كه روشنفكراني باشند كه يك سطر از دكارت نخوانده باشند و از فلسفه هيچ چيز ندانند، ولي روشنفكري بر اثر فلسفه و مخصوصا بر اثر فلسفه دكارت و دكارتيان قرن هفدهم و هيجدهم به وجود آمده و نضج پيدا كرده است. پس حتي اگر بگوئيم كه روشنفكر كسي است كه فكر روشن دارد، چيزي در ستاش او نگفتهايم؛ چنان كه اگر كسي بگويد مطالب كتاب طبيعت ارسطو روشن نيست و هركسي از عهده فهم آن برنميآيد، فيلسوف را مذمت نكرده است؛ مگر آنكه اهليت ورود در اين قبيل مطالب را نداشته باشد؛ كه در اين صورت سخنش قابل اعتنا نيست.
البته معمولا چون نظر به منشاء پيدايش روشنفكري نميشود، به اين معاني هم توجه نميكنند و در لفظ روشنفكر نوعي مدح و ستايش ميبينند. بسيار چيزهاي روشن هست كه قابل اعتنا نيست و چه بسيار مطالب و معناي عميق و كلمات دقيق وجود درد كه يكي از آنها به هزار خروار از آن چيزهاي روشن ميارزد. نقل است كه مولاي موحدان علي عليه السلام در پاسخ كميل بن زياد كه پرسيده بود حقيقت چيست؟ فرموده بود: الحقيقه كشف سبحات الجلال من غير اشاره و چون كميل درخواست كرده بود كه طور ديگر بگويند كه او دريابد فرموده بود:الحقيقه هتك الستر و غلبه السر. اين عبارت درياي ژرف معاني است و نميشود كه روشن باشد. روشنفكر هم كسي نيست كه زبان حالش اين باشد كه:
داد جارويي به دستم آن نگار گفت از دريا برانگيزان غبار
روشنفكر با اين قبيل بيانات سروكاري ندارد و اگر به ظاهر الفاظ برخورد كند متعجب ميشود كه چگونه حقيقت،هم هتك ستر (ظاهر شدن) و هم غلبه سر است. عقل او ظهور و خف و ستر و سر را چيز ديگر ميداند، و در مآل امر از تفكر روي ميگرداند.
اگر دكارت در طلب احكامي بود كه بديهي و روشن باشد،روشنفكري كه در قرن هيجدهم ظهور كرد طرح عالمي را ريخت كه در آن تمام مسائل حل شده باشد يا به آساني حل شود. روشنفكر اگر به فلسفه هم بپردازد، آن را مبتذل ميكند و در خدمت سياست و ايدئولوژي قرار ميدهد و يا مهمل بودن آن را اثبات ميكند. روشنفكر در سوداي قدرت است و قدرت را ميبيند؛ و گرنه به علم و عمل هم كاري ندارد. اينها همه وسيله و شايد مشغوليت است، البته براي كسي كه در رؤياي قدرت از قدرت دور است، ادبيات و ايدئولوژي پناهگاه مناسبي است.
اكنون ببينيم وضع روشنفكري در كشور ما چگونه است؟ تاريخ صد ساله اخير ايران تاريخ روشنفكري است. اما اين روشنفكري كه مرحوم جلال آل احمد به آن توجه پيدا كرده بود و آخرين كتاب خود را تحت عنوان در خدمت و خيانت روشنفكران نوشت، هنوز به اندازه كافي مورد تحقيق قرار نگرفته و از ماهيت آن پرسش نشده است. آل احمد با اينكه تاريخ اجمالي روشنفكري در ايران را نوشته و تلويحا تمام ايشان را غربزده خوانده است، روشنفكران را به دو دسته و گروه تقسيم كرده است:
1ــ روشنفكراني كه در خدمت دستگاه قرار گرفته و در آن منحل شدهاند. (بعضي از اينها خيال كردند كه چون رسما در حكومت شركت ندارند يا مثلا به نفع آن قلم نميزنند، به تحكيم و حفظ حكومت مدد نميرسانند.
2ــ روشنفكراني كه با قدرت حكومت در افتادهاند و با دست و زبان در جهاد بر ضد آن شركت كردند.
«آل احمد» ميخواست كه روشنفكران از خدمت حكومت خارج شوند و در مقابل آن بايستند، ولي هرگز اين پرسش برايش مطرح نشد كه روشنفكران ما تا كجا ميتوانند در مخالفت پيش بروند و مخالفتشان با چيست؟
چنان كه اشاره شد مطلبي كه موجب سوءتفاهم ميشود، لفظ روشنفكر است. ظاهرا روشنفكر كسي است كه فكر روشن دارد و اين لفظ در مقام تحسين و ستايش بكار ميرود. لفظ فرنگي هم ميتواند موجب اشتباه باشد. انتلكتوئل كسي است كه انتلكت (خرد) راهنماي اوست و ظاهرا او اهل خرد و تدبير خردمندانه است. ولي هر صاحبنظري را نميتوان انتلكتئول(روشنفكر) خواند. طايفهاي از اهل نظر روشنفكرند كه به ترتيب و نظام حكومت و تدبير آن علاقه دارند و در آن بحث ميكننند. ميتوان گفت كه آل احمد با اين تحديد موافق بود او بارها روشنفكر را در ارتباط و نسبتي كه با سياست دارد وصف كرده است. پس به نظر او هر درس خواندهاي كه بگويد من به سياست كاري ندارم و به پژوهشهاي خود مشغول باشد لايق عنوان روشنفكر نيست؛ زيرا اعتنا به سياست شرط روشنفكري است. به نظر من آل احمد در اين مورد حق داشت كه به عالمان و صاحبنظراني كه در سياست دخالت نميكردند، عنوان روشنفكر نميداد. اما اين مطلب در نوشتههاي او مبهم است؛ او مداخله در سياست و مخالفت با حكومت را در شأن روشنفكر ميداند و طالب سياستي است كه روشنفكران خوب در آن سهيم و دخيل باشند؛ ولي آيا هر صاحبنظري كه در سياست مداخله كند روشنفكر است؟ آل احمد اين نكته را درست دريافته كه روشنفكر اهل سياست است و شايد اين استنباط او ناشي از تعلق خاطر او به سياست ميداند كه سياست در نظر او بالاتر از همه چيز است. سياست ضامن تحقق خوبيها و درستيها يا زشتيها و بديهاست. با سياست بناي عدالت و ظلم گذاشته ميشود و در عدالت و ظلم تكليف همه چيز روشن مي شود و البته اگر سياست را با باطن آن مراد كنيم، اين قول درست و جدي است. به هر حال من با آل احمد موافقم كه روشنفكر آدم سياسي است و باز رأي ضمني او را تائيد ميكنم كه هر درس خوانده اي روشنفكر نيست؛ اما معتقد نيستم كه مثلا بردياي دروغين (مغي كه برديا برادر كامبوجيا پسر كوروش را كشت و به نام او سلطنت كرد) روشنفكر بوده است. آن مغ شايد عالم دين بود كه پرواي قدرت كرد؛ اما روشنفكر نبود. روشنفكر محصول تاريخ جديد غربي است و پيش از آن نبوده است. نه فقط بردياي دروغين بلكه افلاطون و فارابي و نظام الملك هم هيچكدام روشنفكر نبودهاند. زيرا روشنفكر كسي است كه با ابتداي از اصل جدايي سياست از ديانت به مدد خردي كه جاي وحي را گرفته و در مقابل آن قرار دارد.
البته طوايف مختلف روشنفكران ايدئولوژي هاي مختلف دارند، اما وجه مشترك تمام ايشان اينست كه به هر حال اهل ايدئولوژي هستند. روشنفكر ممكن است كمونيست، سوسياليست، محافظه كار يا معتقد به دموكراسي و حتي خدمتگزار مستبدان باشد. ولي عمل او از پيش توجيه شده است و حال آنكه به يك ديندار حقيقي نميتوان عنوان روشنفكر اطلاق كرد؛ زيرا ديندار، ادئولوژي به معني دستور العمل سياسي دنيوي ندارد و نميتواند داشته باشد؛ و اصلا محتاج به آن نيست.
ايدئولوژي چيست؟ ايدئولوژي مجموعه احكام و دستورالعملهاي سياسي است؛ به شرط آنكه منشا اين احكام و دستورالعملها فهم بشر باشد. ايدئولوژي به ديانت ربطي ندارد و مأخوذ از اصول ديانت نيست، بلكه در آن به وهم و فهم بشر اصالت داده ميشود. روشنفكر از آن جهت كه صرفا به خرد و فهم اعتماد ميكند، اهل ايدئولوژي است؛ و البته انتلكت در لفظ انتلكوئل به معني عقل در اصطلاح اهل ديانت و كلام و فلسفه (از افلاطون تا دكارت) نيست؛ بلكه مراد از آن نحوي خرد عملي مستقل بشر است كه مدد از هيچ جاي ديگر نميگيرد و به استقلال، وضع نظامات و قوانين ميكند. روشنفكر صرفا به اين خرد كه البته مراتبي دارد اعتماد ميكند و روشنفكران بسته به اين كه صاحب چه مرتبهاي از اين خرد باشند، مقامات مختلف دارند.
روشنفكران ما از صدسال پيش به اين طرف به تقليد و پيروي از اين خود پرداختهاند. آنها حتي در عقل و خرد ايدئولوگهاي اروپايي سهيم نشدند. بلكه آن را مطلق انگاشتند و عجب اين كه بعضي از ايشان صلاح دين و دنيا را در متابعت از آن تشخيص دادند. اين روشنفكري به هر صورتي كه متحقق شده باشد، حتي اگر صفت ضد استعماري داشته باشد، نميتوان اميد قطعي به آن بست؛ البته ملامت ايشان هم سودي ندارد. من خيال ميكنم آل احمد قدري از اين معني را احساس كرده بود كه اميد و تمناي تغيير در وضع روشنفكران داشت. اما اينكه اين تغيير چيست؟ و چگونه است؟ علاوه بر اين، او بسياري از چيزهاي ظاهر در تاريخ غربزدگي را نديد يا نديده گرفت. او ديد كه امثال طالب اف و ملكم سطحي بودهاند و از روي تقليد يا ريا سخناني در باب دين و دنيا و سياست و اصلاحات و قانون و تعليم و تربيت ميگفتهاند؛ او نعش به داور آويخته حاج شيخ فضل الله نوري را پرچم غربزدگي ميدانست كه بر سر در اين سرا افراشته است و مخصوصا بعد از سال چهل و دو اين توجه برايش حاصل شد كه هنوز روشنفكران بايد از روحانيت درس غيرت بگيرند. آل احمد اين حرفها را ميزد؛ اما نميتوانست آنها را به اصولي باز گرداند و از آن نتايج صريحي در باب روشنفكري بگيرد. او به مدد فوق، توصيف نسبتا درخشاني از وضع روشنفكران كرد؛ اما به حقيقت و ماهيت روشنفكري پي نبرد. او فقط روشنفكران را ملامت و احيانا نصيحت كرد.
چه نصيحتي ميتوان به روشنفكران كرد؟ اگر روشنفكري ماهيتي خاص دارد؛در طريقي كه خلاف اقتضاي طبيعتش باشد نميرود. چيزهايي كه طالب زاده و ملكم و مستشار الدوله و سعد الدوله و روحي و ميرزا آقاخان و ... گفتهاند، سليقه شخصيشان نبود؛ بلكه مطالب ايشان عين روشنفكري بود. روشنفكري امروز هم عين مطالبي است كه روشنفكران ميگويند. اگر اينان اين حرفها را نميزدند روشنفكر نبودند؛ يا لااقل در مرتبه ديگري از روشنفكري قرار داشتند. پس اگر تذكري به روشنفكران داده ميشود، غرض اين نيست كه ايشان با ماندن در عالم روشنفكري راه و روشي را كه مقتضاي روشنفكري نيست پيش بگيرند؛ بلكه در باب روشنفكري تأمل كنند و ببنند كه از كجا آمدهاند و چه ميگويند.
مسائل مورد نزاع روشنفكران مسائل ايدئولوژيك از قبيل ملت و طبقه و دولت و حكومت و امپرياليسم و .. است. در مورد طبقات هيچكس نميتواند منكر نوعي مبارزه طبقاتي باشد و وجود زمينههاي تعصب قومي هم جاي انكار ندارد. اما روشنفكر كنوني نه مظهر مبارزه طبقاتي است و نه حقيقت عصبيتهاي قومي را باز ميگويد، او حتي وقتي از آزاديهاي دموكراتيك سخن ميگويد، به آرزوهاي روشنفكري خود مشغول است و خلاصه روشنفكري با اين مسائل به صورتي كه در شرائط كنوني عنوان ميشود،تحقق مييابد. تصور نشود كه چون روشنفكران داعيه مقام رهبري دارند، در مبارزات طبقاتي و قومي و ملي و آزاديخواهي هم وارد ميشوند و به آن مدد ميرسانند. روشنفكران در حقيقت اهل مبارزه نيستند؛ بلكه از فرصت و موقعيت و مجالي كه پيدا ميشود به مقتضاي مرام خود بهرهبرداري ميكنند.
ولي مطلب به همين جا پايان نمييابد. اگر روشنفكري محدود و به همين فرصت طلبي بود، مشكل چنداني نداشتيم.
اما روشنفكري در ايران از ابتدا عبارت بوده است از تعلق به بعضي عادات و فروع كه از غرب آمده و جاي احكام شريعت را گرفته است. معمولا از اين تعلق ذكري نميكنند؛ گويي روشنفكري صرف آشنايي با بعضي آراء و عقايد و قواعد و دستورالعملهاي سياسي يا صرفا براي رد و اثبات آنهاست؛ نه روشنفكري با اطلاع از ايدئولوژي ها حاصل نميشود. آراء و عقايد روشنفكران هم چيزي نيست كه آنها بتوانند از آن دست بكشند. ممكن است روشنفكر يك ايدئولوژي را رها كند و دست در ايدئولوژي ديگر بزند؛ اما از آن حيث كه روشنفكر است، بايد وابسته به يك ايدئولوژي يا سرگردان ميان ايدئولوژيها باشد. اما اين سرگرداني به معني رهايي و خلاصي او از ايدئولوژي ها نيست؛ يعني او از حدود ايدئولوژي خارج نشده است؛ بلكه گرفتاريش اينست كه نميداند كدام ايدئولوژي را برگزيند. روشنفكر ممكن است ابتدا سوسياليست باشد؛ بعد به ليبراليسم رو كند و در اين ليبراليسم في المثل به فراماسونري بپيوندد و بالاخره در اختيار فاسدترين قدرتهاي سياسي درآيد.
ميدانيم كه صاحبان اين ايدئولوژيها با هم نزاع دارند و ظاهرا هيچ مناسبتي ميان اين طوايف نيست وبا هم ضديت آشتي ناپذير دارند. اما يك چيز در آراء و عقايد و بستگي اين طوايف مشترك است و آن اين كه منشاء احكام و قواعد و دستورالعملها بشر است؛ و احكام ديني و آسماني صرفا از جهت تاريخي و اجتماعي اهميت دارد و ديگر منشاء اثر نيست. پيداست كه تمام طوايف روشنفكران ضديت علني با دين نميكنند؛ حتي در ايدئولوژيهايي كه با مذهب و ديانت مخالفت ميشود، جايي براي آن در وجدان مردمان منظور ميكنند و ميگويند كه دين امر وجداني است. ميدانيم كه بر طبق اعلاميه حقوق بشر اعتقادات ديني آزاد است. معني ظاهر اين حكم آن است كه نميتوان از جهت اينكه كسي اعتقادات ديني خاصي دارد، متعرض او شد. كساني كه از اعلاميه حقوق بشر دفاع ميكنند به معني ظاهري مواد آن توجه دارند و مخصوصا اگر كسي چون و چرايي در آن بكند، متهمش ميكنند كه مثلا طرفدار استبداد ديني است و به اعتقادات مردم حرمت نميگذارد و مخالف آزادي است، و حال آنكه آزادي اعتقادات ديني در اعلاميه حقوق بشر به معني آزادي بشر از دين است و بر طبق آن، ديانت نبايد مبناي مناسبات و معمالات مردمان باشد؛ و گرنه آزادي در تعلق به اين يا آن دين امر تازه اي نيست و اصلا معني نداردكه كسي را وادار به ايمان و اعتقاد خاصي بكنند. زيرا با قدرت نميتوان اعتقاد ايجاد كرد؛ بلكه اعتقادات ممكن است منشاء قدرت بوده باشد. آزادي اعتقادات ديني در اعلاميه حقوق بشر به معني قطع تعلق از ديانت است و به معني اينست كه دين را به اشخاص واگذارند و بگذارند در زندگي خصوصي خود با دين هرچه ميخواهند بكنند و هر ديني كه ميخواهند داشته باشند؛ ولي از خانه كه بيرون ميآيند به دين كاري نداشته باشند؛ بلكه بايد تابع قواعد و قوانين مدني دنيوي باشند و اگر آن نقض كنند مجرمند؛ ارتكاب حرام و گناه اگر منافاتي با قانون مدني نداشته باشد، مباح است و عمل حلال و مباح ديني اگر در قوانين وقواعد منعي نداشته باشد، مباح است و عمل حرام و گناه اگر منافاتي با قانون مدني نداشته باشد، مباح است و عمل حلال و مباح ديني اگر در قوانين و قواعد مدني منع شده باشد، خلاف يا جرم است. ولي معمولا در بحث ها و نزاع ها اين معني مسكوت عنه گذاشته ميشود. البته اين را هم نبايد به صورت سليقه خاصي تلقي كرد و ناشي از غلبه بي دينان و سست اعتقادها بر مردم متدين دانست و گمان كرد كه ميتوان اين سست اعتقادها را به راه آورد يا به جاي ايشان اشخاص ديگري گماشت. مقتضاي عصر جديد و دنياي كنوني چنانست كه بشر با اثبات قدرت خود وحي را انكار ميكند و فهم خود را ملاك همه چيز قرار ميدهد. اين جدايي سياست از ديانت كه در غرب پيش آمد يك امر اتفاقي نبوده و از اوضاع اجتماعي مملكت غربي هم برنيامده است؛ بلكه اوضاع اجتماعي غرب و تمام عالم كنوني تحقق سياسي و اجتماعي مذهب اصالت بشر است. بياعتنايي به ديانت كه به خصوص از قرن هيجدهم در همه جا شايع شده است نه بدان جهت است كه روشنفكران قرن هيجدهم به دين بياعتنا بوده و اين بياعتنايي را به ديگران منتقل كردهاند. آنها مظهر يك عهد هستند و اين عهدي است كه بشر با خود بسته است. بشر جديد صورت خود را در آئينه حق ديده و به جاي اين كه با حق عهد ببندد با خود عهد بسته است. پس قهري و طبيعي است كه چنين بشري به ديانت پشت كند و اين پشت كردن را به دواعي ناسيوناليسم و انترناسيوناليسم و سوسياليسم و ليبراليسم و كلكتيو يسم و انديويدواليسم بپوشاند.
روشنفكري به معنايي كه گفتم با دينداري جمع نميشود. امروز در زبان ما لفظ روشنفكر مانند الفاظ ايدئولوژي و جهان بيني با مسامحه بسيار به كار ميرود و اين قبيل مسامحهها اسباب سوءتفاهم و حتي مانع طرح درست مسائل ميشود. درست است كه روشنفكر يك طرح سياسي دارد، اما هر كسي كه در قديم و جديد طرح سياسي داشته روشنفكر نبوده است و نيست. زيرا مقصود از طرح سياسي در تعريف ما طرحي است كه ساخته و پرداخته فهم و وهم بشر باشد. پس تكرار ميكنم كه اشخاصي مثل افلاطون و بردياي دروغين و فارابي و غزالي و نظام الملك روشنفكر نبودهاند. روشنفكري اختصاص به عصر جديد دارد؛ هر چند كه نطفهاش را در آثار افلاطون و ارسطو ميتوان يافت. در قديم اگر حكام از قواعد و اصول معهود يا از احكام ديانت عدول ميكردهاند، اهواء فردي و شخصي يا تعصبات قومي در كارهايشان مؤثر بوده و سعي داشتهاند كه اين اهواء و تعصبات را به نحوي توجيه كنند. درست است كه في المثل معاويه بن ابي سفيان قبل از اينكه ماكياولي طرح سياست مستقل از ديانت و اخلاق دراندازد، عملا اين معني را متحقق كرد؛ اما هرچه كرد به نام خليفه كرد و به توجيه اعمال خود بر طبق كتاب وسنت پرداخت. ابن خلدون هم كشف كرد كه قوام حكومتها بر عصبيت است؛ اما تا دوره جديد طرح سياسي وجود نداشت(طرح مدينه فاضله افلاطون طرح عقلي است و مظهر محسوس عالم معقول است). اشتباه نكنيم كه بگوئيم اكنون هم مثل هميشه اهواء شخصي و عصبيتهاي قومي، حكام و ثروتمندان را فاسد ميكند. بيترديد هر قدرتي كه از حق نباشد فساد ميآورد؛ اما قدرتهاي كنوني مبتني بر مبادي و اصولي است كه با آن اين اهوا و عصبيتها صورت خاص پيدا ميكند و توجيه ميشود؛يا درست بگوئيم اين اصول و مبادي زمينه مناسب و رشد و غلبه صورتي از اين اهواء و عصبيتهاست. در دنياي كنوني ما صرفا با اهواء و عصبيتها و مبارزات طبقاتي و قومي و استيلاي اقتصادي و نظامي سر و كار نداريم؛ بلكه آنچه منشاييت اثر تام و تمام دارد و غالب است، ايدئولوژي هايي است كه اهوا و عصبيتها و اختلافات را توجيه ميكند و راه ميبرد و البته كه ايدئولوژيها هم برآمده از فلسفههاست؛ هرچند كه با فلسفه مخالف باشد. روشنفكري در اين وضع و صرفا در اين وضع ممكن است؛ اما اينكه در عصر حاضر يك ديندار و متشرع هم با ايدئولوژي ها آشنايي دارد مطلب ديگري است و چنين كسي را نميتوان روشنفكر دانست؛ اين روشنفكر كسي است كه وجودش عين يكي از اين ايدئولوژي ها شده باشد يا بر اثر تأثير دانسته و ندانسته ايدئولوژي ها از همه جا بريده و به هيچ جا نپيوسته باشد(و خطرناكترين روشنفكران از اين طائفهاند .و از ميان اين هاست كه خودفروختگان سياسي و تبهكاران و آدمكشان و نيست انگاران سياست زده ديوانه قدرت، بيرون ميآيند).
آموزه (كتاب اول)
آموزه(كتاب دوم)
آموزه
آموزه
آموزه